2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 189756 بازدید | 2148 پست

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش اولخانم اکرم اون بالا نشسته بود ..و با دیدن من نیم خیز شد و نشست و با دست اشاره کرد به یک صندلی نزدیک خودش ..حالا انگار منم از خانم اکرم حساب می بردم یک طور خاصی بود؛؛  چشمهای با نفوذی داشت و وقتی به من نگاه می کرد حس می کردم می دونه دارم به چی فکر می کنم   ..با خوشرویی و یک لبخند ساختگی ازم استقبال کرد و یک چیزایی با اشاره بهم گفت و با اینکه نفهمیده بودم منظورش چیه ؛ بطور حدس  گفتم : مرسی مادر ..ممنونم ..به محض اینکه اولین قاشق رو دهنم گذاشتم حالم بهم خورد دست خودم نبود و انگار اون غذا رو دوست نداشتم ..ولی سعی می کردم خانم اکرم متوجه نشه ..هر دو گهگاهی بهم نگاه می کردیم و یک لبخندی می زدیم و خانم اکرم تعارف می کرد و می گفت ..بخور ....بخور ..و ظرف های سالاد و خورش رو جلوم می گرفت ..بعد از غذا فورا رفتم به اتاقم ...و تا شب منتظر علی موندم ..تنهایی اذیتم می کرد و اینکه جرات نداشتم از اتاق بیرون برم و دوباره با خانم اکرم مواجه بشم ..یکم کتاب خوندم تا سرم گرم بشه و فکر و خیال نکنم ..اما بازم نمی تونستم فراموش کنم که  علی چقدر با من بد رفتاری می کنه و نمی دونستم واقعا می خواد با من چیکار کنه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش دوم سکوت سنگین خونه منو می ترسوند ..و هر چند دقیقه یکبار در رو باز می کردم و از اون بالا نگاهی به پایین مینداختم ..ولی هیچ کس نبود ..اصلا از اوضاع اون خونه سر در نمیاوردم ...دیگه هوا تاریک شده بود که یک صداهایی به گوشم خورد  درو باز کردم و صدای علی رو از پایین شنیدم ..فورا برگشتم توی اتاقم ..علی بالافاصله اومد سراغ من و در رو باز کرد و با شرمندگی گفت :  سلام ..وای تنهات گذاشتم ببخشید کار داشتم ..تو خوبی ؟ تنهایی اذیتت نکرد ؟ زهرا میره سر کار وگرنه می گفتم بیاد پیشت بمونه ..واقعا  مجبور بودم برم ولی دلم پیش تو بود و همش فکر می کردم تو الان داری چیکار می کنی ؟  گفتم : علی  تو با قهر منو گذاشتی و رفتی ..این کار بدی بود؛ کاش بهم خبر میدادی ..در این صورت من اذیت نمیشدم ..می فهمیدم که مجبوری بری ... گفت : آنه خواهش می کنم اینقدر بهم فشار نیار تو که نمی دونی من دارم چی می کشم ؟ اوضاع بهم ریخته ..خانم اکرم داره دیوونه میشه ..من باید یک کاری بکنم ؛؛ از یک طرفم  تو دار ی با من لجبازی می کنی قبول کن مسلمون بشی اقلا خیالم از بابت تو راحت بشه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش سومگفتم : علی تو چطور حاضر میشی منو وادار کنی به خدا دروغ بگم ؟ من نمی تونم ....علی عصبانی شد و دوباره بدون مقدمه شروع کرد سر من داد و هوار کشیدن که برو هر غلطی دلت می خواد بکن عواقبشم با خودت ...این بار دیگه منم عصبانی شدم و داد زدم مگه برای خودت برده آوردی ؟ من مهمان شما ها هستم حق نداری با من چنین  رفتاری بکنی ..همین فردا می خوام برگردم شهر خودم ..تو مرد بد اخلاقی هستی و حاضر نیستم دیگه اینجا بمونم ...تو در مورد من اشتباه کردی من اون زنی نیستم که به حرف تو گوش کنم عقاید من برای خودم  مهم هستن و اونا رو زیر پا نمی زارم ...علی با صدای بلند تر فریاد زد : برو گمشو هر جهنمی می خوای بری برو ..دیگه خسته شدم ...مگه ازت چی خواستم اصلا برو بمیر برام مهم نیست ...و باز در اتاق رو بهم زد و رفت ..همینطور مات زده به در نگاه می کردم و  اشک میریختم خدایا چیکار کنم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش چهارم چطوری از اینجا خلاص بشم ؟ درِ اتاق رو قفل کردم که دیگه نتونه بیاد پیش من ..اما داشتم دق می کردم انگار توی یک مرداب دست و پا می زدم ... هنوز همه ی لباس هامو از توی چمدون در نیاورده بودم بقیه رو جمع کردم و  چمدون هامو بستم ..بهترین کاری که به نظرم می رسید این بود که از این رفتار ظالمانه خودمو خلاص کنم ..ولی نه زبون می دونستم و نه جایی رو بلد بودم که برای خودم بلیط بگیرم ..نمی دونم چقدر گذشت که یکی زد به در  ..به خیال اینکه علی پشت در هست سکوت کردم صدای زهرا رو شنیدم که گفت : آنه ؟ منم زهرا باز می کنی ؟ از جام پریدم شدیدا بهش احتیاج داشتم؛  با اشتیاق  ازش استقبال کردم ..و با هیجان دستهاشو گرفتم و گفتم : زهرا کمک ..لطفا کمک کن ..لطفا ..زهرا با مهربونی گفت : باشه ..باشه ..ناراحت نباش ...و در حالیکه خیلی شکسته و بسته با من حرف می زد و از کلمات فارسی هم استفاده می کرد .. می تونست منظورشو به من بفهمونه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش پنجماون گفت : خیلی خوب ..خیلی خوب ..باشه ما که نمی خوایم تو رو اذیت کنیم عزیزم ..هر کاری تو بخوای من برات انجام میدم ..نگران نباش ..علی به من زنگ  زد و گفت بیام تو رو راضی کنم که بتونه تو رو عقد کنه وگرنه خانم اکرم قیامت راه میندازه ..گفتم : من نمی خوام به زور این کارو بکنم ..اینو قبلا بهش گفتم ..اصلا  مادر چرا نباید ما رو درک کنه ؟ اجازه بده من شناخت پیدا کنم ..دین باید انتخاب من باشه ؛کسی نباید برام تصمیم بگیره ..آخه من قبلا به دین خودم پابند بودم مثل علی که خودش انتخاب کرده مسلمون باشه ..تو با خانم اکرم حرف بزن و براش توضیح بده شاید قبول کرد ..گفت : آنه عزیزم مثل اینکه تو الان چاره ای نداری ..وقتی برای شناخت پیدا کردن هم نداری ...گفتم : پس بهتره من برم آره من باید برگردم امریکا  ..فکرنکنم بتونم با این اخلاق علی زندگی خوبی اینجا داشته باشم ..اون با بیر حمی با من رفتار می کنه و این اصلا درست نیست ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش ششم گفت : علی تو رو خیلی دوست داره الانم ناراحته ..ببین یک مشکلی توی خانواده ی ما هست و  همه قاطی کردن ...می دونی یک جورایی شلوغ و در هم شده ..و فشار اصلی رو هم خانم اکرم به علی میاره ..چون قرار بود شش ماه پیش برگرده ؛؛ ولی نیومد و برای همین اوضاع این همه خراب شده  ..الان علی  نمی تونه به همه ی مسائل درست فکر کنه و تصمیم بگیره ..گفتم : باشه تو بهم کمک کن تا بلیط بگیرم و از اینجا برم ..من زن علی هستم هر وقت مشکلش بر طرف شد بیاد پیشم ولی حالا چون به من نمیگه چه مشکلی داره و می خواد وادارم کنه به زور مسلمون بشم دیگه صلاح نیست اینجا بمونم ..می دونی زهرا اون داره با من بد رفتاری می کنه در حالیکه با همه ی شما خوبه ..مثل اینکه همه ی گناه با من بوده ...زهرا گفت : ببخشید همه ی حرفای تو رو نفهمیدم ولی بهت قول میدم علی پسر بدی نیست می دونم یکم بد اخلاقه ولی تو رو خیلی دوست داره ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش هفتماون نمی زاره تو بری باور کن خودش بیشتر ناراحته ..گفتم پس تو با  مادر حرف بزن ..گفت : تو فکر می کنی علی حرف نزده ؟ قبول نمی کنه میگه تو نامحرمی و تا مسلمون نشی اجازه نداری با علی ازدواج کنی ..من پیشنهاد می کنم فعلا قبول کن ؛؛ظاهری؛؛  ولی با خدا عهد نبند ..تا موقعی که خودت خوب اسلام رو بشناسی ..این برای مصلحت هر دوی شماست ...گفتم : تو کمکم نمی کنی تا از اینجا برم ؟ گفت : آخه چطوری علی منو می کشه ..خودمم دلم نمیاد دونفر رو که این همه بهم علاقه دارن از هم جدا کنم ..اینو ازم نخواه ...حرفای من و زهرا هم به جایی نرسید علی هم اومد ولی با همون حرفا ی تکراری برای اینکه منو راضی کنن که مسلمون بشم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش هشتم ویک هفته ی تلخ من توی اون خونه تک و تنها توی یک اتاق مونده بودم و حتی دیگه برای غذا خوردن هم بیرون نمی رفتم چون علی صبح میرفت و تا شب بر نمی گشت  ناهار و شام منو میاوردن توی اتاقم ..و تنها علی وقتی میومد خونه  بهم سر می زد و  چون بشدت عصبانی بودم هر بار  جر و بحث مون میشد و با قهر  میرفت ..گاهی از اتاقم میومدم بیرون ولی کسی نبود ..جز همون دو تا خانم که اونجا کار می کردن و به هیچ وجه حرف همدیگر رو نمی فهمیدیم ...تا یک روز صبح با صدای فریادهای علی از خواب پریدم ..هراسون لباس پوشیدم و رفتم ببینم چه اتفاقی افتاده ..اون همینطور داد می زد ؛ به وسط پله ها که رسیدم دیدم داره با تلفن حرف می زنه ..  خانم اکرم رنگ به صورت نداشت و کنارش ایستاده بود ..منو که دید از همون دور با چشم و ابرو و دست بهم فهموند برم بالا ... همون جا وسط پله ها موندم ؛ علی همچنان فریاد می زد و بقدری عصبانی بود که وسایل اطرافشو پرت می کرد و مشت به دیوار می کوبید ...که یک مرتبه خانم اکرم دستشو گذاشت روی قلبشو ولو شد روی مبل ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش نهم با سرعت خودمو رسوندم و گفتم : مادر ؛ مادر ..خوب هستین ؟علی آروم باش مادرت حالش بد شده ... نگاهی با غضب انداخت و گفت : زود باش یکم آب بهش بدین ..و چند تا داد دیگه زد و گوشی رو کوبید و اومد سراغ خانم اکرم  ..ولی  همینطور داد می زدم و بد و بیراه می گفت ..دستی کشید به سر خانم اکرم  و  با عجله رفت بالا و لباس پوشید و برگشت تا از خونه بره بیرون ...دنبالش دویدم ..علی تو رو خدا آروم باش مادرت رو ول نکن حالش بد شده ..گفت : تو مراقبش باش به لطیفه خانم بگو زنگ بزنه زهرا بیاد ..من کار دارم ..باید برم ...و از خونه رفت بیرون ..نمی فهمیدم این چه موضوعی بود که هیچ کس به من در موردش حرفی نمی زد ..اما وقتی برگشتم دیدم خانم اکرم خودش گوشی رو بر داشته و داره زنگ می زنه بدون توجه به من مدت زیادی با ناراحتی حرف می زد .#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش دهم مدام دستشو میذاشت روی قلبش ..و عرق می ریخت .. من بازم فهمیدم که داره با یکی در مورد همون مشکل حرف می زنه ...موندنم بی فایده بود ؛؛ آروم رفتم بالا ..به اون خونه ی مجلل و آدم هایی که اونجا زندگی می کردن فکر کردم ؛ نه من اینجا رو دوست نداشتم ..پس بهتره  از علی جدا بشم و برگردم پیش پدرو و مادرم ..نا امید و مایوس شده بودم و حس بدی داشتم .. ظهر شد و از علی خبری نبود ..وقتی برای ناهار اومدم پایین خانم اکرم رفتارش خیلی با من فرق کرده بود اون نگاه مهربون و گرمی که نسبت به من داشت از بین رفته بود ..و سکوت بین ما هم مزید بر علت میشد ..حالا یا  حوصله نداشت و اتفاق بدی افتاده بود و یا دلش می خواست من زود تر از اونجا برم ....به هر حال زود برگشتم به اتاقم  ...تا هوا تاریک شد  ...گاهی بغضم تبدیل به گریه می شد و گاهی کتاب می خوندم ..اما علی نیومد ..برای شام هم پایین نرفتم و منتظر اون شدم ...و همون طور گرسنه خوابیدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش یازدهم نیمه های شب بود که احساس کردم یکی داره موهامو نوازش می کنه ..چشمم رو باز کردم و برگشتم ؛ دیگه نتونستم خودمو نگه دارم ؛؛؛ بشدت  به گریه افتادم و گفتم : علی چرا با من این کارو می کنی ؟ من آدمم ..حیوون که نیستم ..روی زمین و آسمون منو رها کردی  ..تو حق چنین کاری رو نداری ...من توی این اتاق دیوونه شدم ..همین فردا برای من بلیط بگیر می خوام برگردم به کشورم ...خواهش می کنم علی منو برگردون ..علی دیگه بهم مهلت حرف زدن  نداد..چنان محکم و با اشتیاق منو در آغوش گرفت ..و همینطور که منو می بوسید گفت : نمی تونم ازت جدا بشم ..اگر میشد که خوب بود ولی دارم سعی می کنم به خاطر تو اوضاع رو روبراه کنم ..عزیزم ..عزیزم تو رو خدا با من راه بیا تا زود تر  زن من بشی ؛ قول میدم ..قسم می خورم هر کاری تو بگی می کنم تا تو با شناخت بیشتری مسلمون بشی الان فرصتش نیست ..@ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش دوازدهم گفتم : پس بهم بگو سر چی دعوا و جر و بحث می کنین ؟ تو با کی دعوا می کردی ؟ علی دیگه بهم فرصت نداد ..و باز نیروی عشق بر عقلم قالب شد و به یک باره همه چیز رو فراموش کردم ....و این دنیا برام در علی خلاصه شد ...و فهمیدم بدون علی نمی تونم زندگی کنم ...اونشب تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم و علی گفت و گفت تا بعد از یک هفته عذابی که از این نابسامانی کشیده بودم منو راضی کرد که برم به خانم اکرم بگم می خوام مسلمان بشم ..در حالیکه هیچ کس توی اون خونه در مورد اون دین با من حرف نزده بود ؛ فقط ترسیده بودم  علی رو از دست بدم ..قبول کردم بر خلاف عقایدم عمل کنم ..علی وقتی خاطرش جمع شد که روز بعد من اینکارو می کنم گفت : من باید برم توی اتاق دیگه تا خانم اکرم متوجه نشه که پیش تو بودم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش سیزدهم روز بعد  خودم رفتم و به خانم اکرم اعلام کردم و به فارسی گفتم : مادر من با میل خودم ..می خواهم مسلمان شوم ..اون دوباره با مهربونی روی منو بوسید..و دستی به سرم کشید و حرفی بهم زد که علی ترجمه کرد باید با مادر و عاطفه بری حمام ..  ..یک لحظه احساس کردم دارم خفه میشم نفسم توی سینه حبس شد ..و با همون حال گفتم : من برای چی  باید با دونفر دیگه برم حمام ..علی گفت یک آدابی داره که بهش میگن غسل اول باید تو رو مطابق دین اسلام  غسل بدن ..گفتم خوب به خودم یاد بده من انجامش میدم ...گفت : نمیشه خانم اکرم می ترسه غسل تو درست نباشه ..آب باید طوری ریخته بشه که دین دستور داده ..گفتم : علی تو قبول داری ؟ گفت : الان من مهم نیستم خانم اکرم باید کار خودشو بکنه ..لطفا قبول کن وقتی عقد کردیم همه چیز درست میشه ..دیگه کسی نمی تونه توی کار ما دخالت کنه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پنجم- بخش چهاردهم با همه ی نارضایتی که داشتم سعی کردم حالا که قراره با اونا زندگی کنم و مسلمون بشم پس مثل آداب و رسوم اونا رفتار کنم ..این بود که این مرحله رو هم که خیلی برام سخت بود گذروندم ...روز بعد علی به من گفت که باید بریم خرید برای مراسم عقد .. و منو  راضیه و زهرا سوار ماشین کرد و بالاخره من از خونه بیرون اومدم و شهر تهران رو دیدم ...خیلی چیزا خریدن که من ازشون سر در نمیاوردم ..پارچه ؛ طلا ؛ آینه و شمعدون...و قران ..علی به من گفت : این کتاب مقدس ماست ..باید سر عقد دستت باشه ..گفتم : با دیدن یک کتاب و به  دست گرفتش نمیشه نام خودمون رو مسلمان بزاریم ..به نظرم شما ها هم اعتقادی درستی ندارید ..و فکر می کنم همه ی شما مثل من هستین .. ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش اولعلی این حرف منو نشنیده گرفت..و اون روز تا دیر وقت خرید کردیم و آخر شب هم منو بردن یک جای خیلی خوب با فضای زیبایی کنار یک رود خونه ؛ شام خوردیم ..یک نوع کباب بود که من خیلی دوست داشتم ..حس می کردم دیگه دلم نمی خواد برگردم به اون خونه ..حتی به فکر فرار افتادم ..ولی خوب عقلم بهم اجازه نمی داد .. بالاخره اون روز رسید که  قرار بود من هم مسلمان بشم و هم به رسم مسلمان ها به عقد علی در بیام ...به دستورخانم اکرم اتاق بزرگ تری رو برای من و علی درست کردن و زهرا منو برد به یک آرایشگاه و خیلی ساده به خواست خودم منو درست کردن و برگشتم ..عاطفه و راضیه  با دختراشون سفره ی عقد برام انداختن ..و دوباره همه توی اون خونه جمع شدن و بر خلاف میلم لباسی رو که دوست نداشتم و خودشون برام خریده بودن پوشیدم ...آخه علی موقع خرید بیقرار بود و هر چیزی رو که نمی پسندیدم اوقاتش تلخ میشد و می گفت : اینقدر ایراد نگیر من حوصله ندارم ..زود تر تمومش کنین بریم دیگه و من از ترس اینکه  علی جلوی دیگران با من بد رفتاری کنه هر چی خودشون خواستن رو قبول کردم...وقتی آماده شدم و  از پله ها پایین میرفتم اصلا خوشحال نبودم ..

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش دومو احساس می کردم همه چیز مصنوعی و ظاهریه ... چون آدمی نبودم که کسی بتونه منو وادار به کاری بکنه و حالا  مثل یک عروسک توی دست اونا افتاده بودم ... حتی  بهم می گفتن چی بخورم و چی بپوشم و این غیر قابل تحمل برای من بود  ...تمام  مهمون هایی که شب اول دیده بودم اونجا  جمع شده بودن جز حسین خان  و مهوش و همون دختری که اونشب توجه منو جلب کرده بود  .. مردی روحانی اومد ؛ خانم ها همه چادر  سرشون کردن و یک چادر سفید هم به سر من انداختن ....همه دور تا دور نشستن ..قلبم بشدت می زد و اضطراب عجیبی داشتم ...اون آقا کلماتی رو می گفت و من تکرار می کردم ..در حالیکه هیچ کدوم از اون حرفا رو نمی فهمیدم ..فقط علی برام توضیح داده بود که تو باید شهادت بدی جز خدای یکتا خدایی نیست و محمد ص رسول خداست و علی ولی خداست ..و اون آقا  کلماتی به عربی می گفت  ومن در حالیکه  اشکم سرازیر شده بود تکرار می کردم  ..یک عده فکر کردن از شوق اسلام آوردن گریه می کنم ..  اما من حالم خیلی بد بود و از خودم راضی نبودم چون در مقابل خدا ..شهادت دروغ به ایمان آوردن داده بودم  و برای این دروغ بزرگ اشک میریختم  و از خدا خجالت می کشیدم  ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش سوم همه دست زدن و خوشحال شدن و شیرینی بخش کردن ..خانم اکرم در حالیکه اشک شوق میریخت  چادر سفید رو که روی صورتم انداخته بودم پس کرد و منو بوسید و چند سکه گذاشت کف دستم  و دستهاشو به علامت شکر از خدا  بالا برد ..و چند کلمه در گوشم گفت که علی ترجمه کرد ..مادرم میگه نگران نباش من یواش یواش همه ی آداب و دستورات اسلام رو به تو یاد خواهم داد ....اصلا یادم نیست اون زمان به چی فکر می کردم انگار همه چیز برای من بی معنا شده بود ..دیگه خودمو اون  دختر با اراده و مصمم  نمیشناختم ..من نه تنها کشورم رو ترک کرده بودم بلکه از خودم و احساسم دور شدم ..حتی وقتی به رسم مسلمون ها منو به عقد علی در آوردن و ظاهرا دیگه هیچ مانعی بین ما نبود .. حسی نداشتم و مدام اخمهام در هم بود و دلم نمی خواست با کسی   حرف بزنم ..در حالیکه همه داشتن شادی می کردن و دخترا و پسرا می رقصیدن مثل مات زده ها بهشون نگاه می کردم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش چهارم میز شام با انواع غذا های رنگ و وارنگ آماده شد  ..خانم اکرم رو بعد از مدتی خوشحال می دیدم ..و احمقانه فکر می کردم مشکل بزرگ اونا من بودم که حل شده .. اون خیلی مقتدرانه بالای میز  نشست منو صدا کرد تا کنارش بشینم ... دور میز شلوغ شده بود و همه داشتن برای خودشون غذا می کشیدن..اما من به یکباره  حالم بهم خورد و چیزی نمونده بود که خراب کاری کنم .با سرعت خودمو رسوندم بالا ورفتم  توی دستشویی ..صدای علی رو می شنیدم که می زد به در و نگران می پرسید : آنه خوبی ؟ چی شده ؟ ولی من همینطور بالا میاوردم  و خودم فکر می کردم از اون  همه استرسی که در اون چند روز داشتم این طوری شدم ..ولی این حالت تموم شدنی نبود ...وقتی بی حال و بی رمق در حالیکه خم شده بودم و نفس نفس می زدم .. از دستشویی اومدم بیرون دیدم علی و عاطفه و زهرا پشت در هستن و با هم حرف می زنن ..علی پرسید : چرا اینطوری شدی ؟ گفتم : نمی دونم شاید خسته شدم ..علی گفت : عاطفه میگه ممکنه حامله باشی ..انگار یکی وجودم رو تکون داد و دستپاچه شدم و گفتم : من ؟  بچه ؟  نه ؛؛ ممکن نیست ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش پنجمگفت : مطمئنی ؟بهم بگو که نیستی خیالم راحت بشه  نکنه دردسر درست شده باشه ..ما بچه نمیخوایم می فهمی ؟ ....اگر خانم اکرم بفهمه خیلی ناراحت میشه ...زهرا گفت : آنه ؛ خوب  فکر کن..نکنه باشه ؟ گفتم : نه ؛نه ؛ من هر وقت عصبی میشم اینطور بالا میارم نگران نباشین دلم درد می کنه می فهمم که معده ام خراب شده ..علی گفت : فردا میریم دکتر آزمایش میدیم خیالمون راحت بشه ..اونشب بعد از مهمونی من زود تر از  علی رفتم به اتاقم چون مدام سرم گیج میرفت و احساس می کردم دارم از حال میرم ...دیگه  خودمم شک کرده بودم که نکنه حامله باشم ..ولی وقتی صورت علی رو که نگران ازم می پرسید: تو مطمئنی ؟ بهم بگو حامله نیستی دلم به درد میومد  ..خدایا من با خودم چیکار کردم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش ششم و علی به محض اینکه وارد اتاق شد دوباره ازم پرسید : آنه یکم فکر کن نکنه بچه دار شدی ؟ با حرص گفتم نشدم .. بچه ای در کار نیست ..بس کن دیگه ..تو به من میگی بچه دار شدم مگه اگر بچه ای باشه مال تو نیست ؟ گفت : چرا ناراحت میشی به خاطر این میگم که ما همین امشب عقد کردیم دوست ندارم خانم اکرم بفهمه ما قبلا ازدواج کرده بودیم ..گفتم : یعنی تا این حد زندگی من دست خانم اکرم افتاده که اجازه ندارم بدون رضایت اون حامله بشم ؟ علی من کی هستم ؟  تو کی هستی ؟ چرا اینطوری شدی ؟ تو اون علی که من می شناختم نیستی ..همه کارت افتاده دست مادر ..من زندگی مستقل می خوام ..نمیتونم مثل برده اینجا زندگی کنم ..این خونه داره منو خفه می کنه ..گفت : ای وای ..تو باز شروع کردی ..آنه تو اخلاقت عوض شده نه من از وقتی راه افتادیم چهره ی تازه ای از خودت نشون دادی ...همش نق می زنی ...مگه ما با هم حرف نزده بودیم ؟  ؛ قرار شد تا پایان مشکل من صبر کنی ..اصلا معلوم نیست ما اینجا بمونیم ..شاید همه با هم از اینجا رفتیم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش هفتم همینطور که اون لباس لعنتی رو از تنم در میاوردم و دلم درد می کرد و حال بدی داشتم گفتم : نمی فهمم درست تعریف کن ببینم منظورت چیه ؟ گفت :بشین تا برات بگم ..فکر می کنم وقتش رسیده باشه ... گفتم صبر کن برم دستشویی الان بر می گردم ....دلم پیچ می زد و نمی تونستم خودمو نگه دار ..وقتی برگشتم علی باز با نگرانی پرسید تو حتم داری حا مله  نیستی ؟ گفتم : بله مطمئنم حالا تو تعریف کن ...گفت : این خونه به نام پدر منه ..دوسال پیش وقتی من امریکا بودم فوت کرد ..قرار بود دست بهش نزدیم ولی حسین اقدام کرده می خواد ارث تقسیم بشه ..من وخواهرام اعتراض کردیم که مایل نیستم ولی اون داره سعی می کنه با نفوذی که داره این خونه رو بفروشه ..همه ی دعوا های ما هم سر همینه ..گفتم :  مهوش این وسط چیکاراست ؟ گفت :  اونه که داداشم رو تحریک می کنه به این کار ..گفتم : حسین که شب اول اومد به استقبالت خیلی هم از اومدن تو خوشحال بود ..گفت : نبود ؛ ظاهری با من خوب بود ؛ همون شب اومده بودن تا خانم اکرم رو حرص بدن  ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش هشتم گفتم:بازم نمی فهمم اون مگه برادر تو نیست ؟ گفت : چرا هست ولی اختلاف پیدا کردیم ..گفتم :   تو اگر شش ماه پیش میومدی چی میشد؟ با تعجب پرسید : تو از کجا می دونی ؟ گفتم :  زهرا برام تعریف کرد  چون تو نیومدی کارا خراب شده ؟..گفت : شش ماه پیش اگر میومدم حسین نمی تونست کارخونه رو بالا بکشه ..نمی دونم چطوری سند زده به نام مهوش ..دار و ندار ما رو بالا کشیدن ... و میگه بابا خودش این کارو کرده ..ولی همه می دونن که محال بوده بابای من همچین کاری بکنه ..گفتم : دلیل حسین چیه ؟ گفت : چیزی نیست ..حرفی برای گفتن نداره ..برای همین همه ی ما عصبانی و ناراحتیم ..پرسیدم : تو اون روز با کی دعوا می کردی ؟ گفت : با وکیل داداشم ..حرف مفت می زد میگه باید خونه رو تخلیه کنیم  ..رفته وکیل گرفته انگار ما باهاش غریبه ایم ..رو نشون نمیده ..اون روز رفتم در خونه اش ولی نبود ..تا شب موندم که ببینمش و باهاش حرف بزنم  ..هیچی دیگه تا حالا بی نتیجه دوندگی کردم ...اونشب کلی با حسین دعوا کردم  و برگشتم بی فایده ..خانم اکرم داره دق می کنه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش نهم گفتم : یعنی حسین به مادرش رحم نمی کنه ؟ گفت : نه به اون و نه با خواهر و برادرش ...افتاده سر لجبازی ..علی این حرف رو زد و فورا بحث رو عوض کرد و گفت : دیگه خسته شدم برای امروزمون کافیه بریم بخوابیم ...اما من حالم بد بود و تا صبح تو راه دستشویی بودم ...و هر دوی ما موضوع بچه رو فراموش کردیم ..اما روز بعد من باز با حال تهوع از خواب بیدار شدم دیگه رنگ به صورتم نبود و حس می کردم همه ی قوای تنم از بین رفته ..حتی به زحمت راه میرفتم .. علی گفت : آنه صداشو در نیار ..بعد از صبحانه آماده شو بریم دکتر ..گفتم : علی میشه یک خواهش ازت بکنم ؟ گفت : بگو عزیزم چی می خوای ؟ گفتم : من می خوام برگردم به کشورم ..دوست ندارم اینجا بمونم ..تو هر وقت کارات تموم شد بیا پیش من ..تو مهندس معماری ..می تونی همون جا توی نیوجرسی کار کنی ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش دهم گفت : من نمی تونم مادرم رو تنها بزارم ..اجازه نمیدم توام بری ..دیگه منو عصبانی نکن , زندگی شوخی نیست یک وقت می خوا ی بیای یک وقت میگی دوست ندارم و می خوام برگردم  ...شما خارجی ها چقدر بی عاطفه هستین ..همینطوری منو ول کنی و بری ؟ من مسخره ی تو شدم ؟ گفتم : اگر حامله بودم چی میشه ؟ با مهربونی گفت : اگر بودی یک کاریش می کنیم ..نگران نباش تو رو تنها نمی زارم ..گفتم : من حامله نیستم ..اصلا چنین چیزی ممکن نیست ...و اون روز نتیجه ی آزمایش من مثبت بود ..در حالیکه دکتر گفته بود  مسموم شدم  و حال من ربطی به بارداری نداره ..ولی چون آزمایش خون داده بودم معلوم شده بود که حامله  هم هستم ..یک سرم به دستم زدن .. خودم بیشتر از علی شوکه بودم ..اینکه هنوز خودمم جایگاه محکمی نداشتم و داشتن یک بچه برام غیر قابل تصور بود ..برای همین هیچکدوم خوشحال نشدیم ..و با هم قرار گذاشتیم که این موضوع رو یکمدت کوتاه از همه پنهون  نگهداریم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش یازدهم دو روز بعد نزدیک ظهر من و خانم اکرم توی خونه  بودیم و علی رفته بود دنبال کاراش ..که زنگ زدن و مهوش سراسیمه اومد تو ..رنگ از صورت خانم اکرم پرید و با اعتراض و تندی حرفی بهش زد که  اونم با عصبانیت سر خانم اکرم فریاد می زد و داد و هوار راه انداخت و بعد رو کرد به منو با همون لحجه ی بد و کلما ت در هم و بر هم گفت : بالاخره گولت زدن ؟ اینا تو رو مجبور کردن مسلمون بشی در حالیکه بهت دروغ گفتن تو اصلا لازم نبود این کارو بکنی ..مرد می تونه با زن غیر مسلمون ازدواج کنه ..مراقب باش تو رو هم مثل دختر من بدبخت نکنن ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ششم- بخش هفتم همینطور که اون لباس لعنتی رو از تنم در میاوردم و دلم درد ...

سلام بقیه اش ونمیذارید

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش اول با اینکه درست متوجه نبودم اون منظورش چیه ولی همینقدر شم برام بس بود که بدونم موضوع مهمتری از اونچه که بهم گفته شده بین اونا وجود داره ..خانم اکرم انگشتشو رو با عصبانبت طرف مهوش گرفته بود و بهش دستور می داد از خونه ی اونا بره بیرون ..ولی مهوش بازم سعی می کرد به زبون من حرف بزنه و گفت : تو بایدحقیقت رو بدونی ....نزار گولت بزنن ..مهوش با اینکه سعی داشت به انگلیسی حرف بزنه ولی کلماتی نامفهوم برای من به زبون میاورد  که چند کلمه ی  ..دختر من  و علی توش بود ...  برام سئوال شد که باید  چیز مهمی باشه که این همه اختلاف بین اونا بوجود اومده ..خانم اکرم با حرص رفت جلو وسرش داد زد گمشو از خونه ی من برو بیرون ...و  همینطور هلش می داد  و بهش چیزایی می گفت که معلوم بود می خواد از خونه بیرونش کنه .#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش دوممهوش  عصبانی تر شد ؛ و سینه سپر کرد حالت حمله به خودش گرفت  و بطور وحشتناکی سر خانم اکرم جیغ می زد...باور کردنی نبود کسی اجازه داشته باشه با اون زن اینطور بر خورد کنه در حالیکه تنم می لرزید رفتم جلو ی مادر رو گرفتم و  گفتم:  ..مادر بزارین حرفشو بزنه ..لطفا ..چرا دعوا می کنین ؟مهوش مثل یک اسب اعضاء صورتش رو موقع حرف زدن  حرکت می داد  و نعره می زد ..و من از اون همه حرفایی  که با عصبانیت و فریاد می زد و بشدت ترسیده بودم ولی  فورا تونستم کلمات رو پهلوی هم قرار بدم و یک چیزایی بفهمم و فقط اینو دستگیرم شد که  اگر نمی ترسی بزار واقعیت رو بدونه ..این خونه مال ماست باید خالی کنین ..و چند بارم کلمه ی علی و دخترم رو شنیدم ...و بعد با حمله های خانم اکرم ؛ که من و لطیفه خانم جلوش می گرفتیم  کیفش رو با غیظ  بغل کرد  و همینطور که بد و بیراه می گفت از در رفت بیرون ...خانم اکرم با حال بدی که پیدا کرده بود اومد طرف من و در حالیکه اونم داشت بشدت می لرزید حرفی زد که فهمیدم منو به آرامش دعوت  می کنه و  نمی دونم می خواست منو اروم کنه یا اینکه می ترسید زمین بخوره دستم رو گرفت و خودشو حائل من کرد و با هم رفتیم به طرف مبل ها و نشستیم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش سومخانم اکرم حالش خوب نبود و رنگش کاملا سفید شده بود ..ولی با نگاهی مثل التماس و در مونده سعی داشت منو آروم کنه  ..منم فکر می کردم اون زن پیری هست و ممکنه مریض بشه حرفی نزدم و متقابلا خواستم اونو آروم کنم ..و در حالیکه خیلی اون دو مطلبی که مهوش به من گفت ذهنم رو در گیر کرد ه بود ..دستشو گرفتم و گفتم : مادر جون ..شما عذاب نکشین ..دعوا  داره تو رو می کشه ..به اون اهمیت بدین تا مهموش بره ...سرشو تکون داد و لبخند تلخی زد و گفت : خدا رو شکر زبون نمی دونی ..من این جمله رو متوجه شدم و به روی خودم نیاوردم ...هر دو ی ما مدت زیادی استرس داشتیم ..دستور داد برامون چای آوردن با خرما ..خانم اکرم زنگ زد به زهرا و گفت امشب بیا پیش ما تا تنها نباشیم و اینو حالی من کرد که زهرا داره میاد و شب اینجا می خوابه ...تا تو حالت خوب بشه ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش چهارماز اینکه می دیدم خانم اکرم با من مهربونه و تونستیم با هم ارتباط بر قرار کنیم  خوشحال شدم ..کلا از ساعتی که  زن علی شده بودم خیلی رعایت حالم رو می کرد ...اما من می دونستم که اونا مشکلات زیادی دارن برای همین دیگه نخواستم مادر رو اذیت کنم و ناراحتی خودمو نشون بدم ...و قبل از زهرا ، علی برگشت به خونه ..که بی صبرانه منتظرش بودم ؛  به محض اینکه  از راه رسید  , اول رفت سراغ خانم اکرم تا اونو ببوسه ولی مادر به گریه افتاد و شروع کرد جریان روبراش تعریف کردن ..علی عصبی شده بود و همینطور که مرتب برمی گشت و  نگاه معنی داری به من می کرد  ..چند تا سئوال ازش پرسید و خانم اکرم جواب داد ..و با وجود اینکه خیلی دقت می کردم ؛ چیزی سر در نیاوردم  ..علی دوباره نگاهی به من از روی دلسوزی کرد و گفت :اون زن  ناراحتت کرد؟#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش پنجمو اومد جلو و منو بوسید و ادامه داد ..متاسفم .. ببخشید  اون زن دیوونه اس بهش فکر نکن ..گفتم : بله ناراحت شدم هم من هم مادر ولی بهم درست بگو اون چی می خواست به من بگه ؟  از کنارم رد شد تا بره بالا دنبالش رفتم گفتم: علی لطفا با من اینطور رفتار نکن ..تو  باید با من  حرف بزنی ..گفت : آنه؛؛   من خسته ام می فهمی ؟ خسته ؛؛ باشه بعدا ...گفتم : می دونم که خسته هستی ولی تو باید به من بگی منظور اون زن چی بود که می گفت من می تونستم دینم رو نگه دارم و لزومی نداشت که حتما مسلمون بشم ..بالای پله ها علی برگشت و به من نگاه کرد یک چیزی توی نگاهش بود که حس کردم خوشحال شده گفت : اِ اینو بهت گفت ؟ عزیز دلم ؛ اون راست میگه من که بهت گفتم مادر من اینطوری می خواد اون دوست نداره عروسش مسلمون نباشه اما تو نباید به حرف مهوش توجه کنی خیر تو رو نمی خواد ....گفتم : علی تو به من اینطوری نگفتی ..یادت نیست ؟ ولی من این جمله رو یادمه که گفتی اجازه نداری ..دینت بهت اجازه نمی ده ..علی رفت توی اتاق و فورا پیرهنشو در آورد ..دنبالش رفتم و گفتم جواب بده ...چرا دروغ به من میگی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش ششمسعی کرد منو بغل کنه ولی خودمو  کشیدم کنار و گفتم : این نشد ؛ درست نیست زود باش بهم بگو ؛؛ دلیل تو چی بود ؟ چرا دروغ گفتی اگر من می دونستم مجاز هست این همه عذاب نمی کشیدم ..گفت : ول کن تو رو خدا حالا چه فرقی می کنه .. مجاز نبود چون مادرم اینطور می خواد ..اون دوست نداره  آدم غیر مسلمون توی خونه باشه چه برسه به اینکه زن پسرش بشه می فهمی ؟ تو چقدر یک موضوع رو بزرگ می کنی بسه دیگه جونم به لبم رسید ؛ اینقدر که برای تو توضیح دادم ..گفتم : شاید برای تو کوچک باشه ولی برای من نیست تو باید راستشو به من می گفتی ,, گفت : ببین آنه عزیزم ..یکبار دیگه بهت میگم و دوباره بپرسی جوابی نمیدم ..مادر من این طور خواسته , وگرنه با ازدواج ما موافقت نمی کرد  ..خوب یک خرافاتی در این مورد شنیده و بهش عمل می کنه ..تو از این به بعد هر طوری دلت می خواد عمل کن ..گفتم : وای علی ..وای ..نمی فهمم ..من گیج شدم ..چطور ممکنه تو این قدر راحت در مورد این طور چیزا حرف بزنی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش هفتمحالا یک چیز دیگه بهم بگو و لطفا بهم دروغ نگو اگر این بار بفهمم که دروغی در کار بوده گذشت نمی کنم ...تو و دختر مهوش بهم ربط دارین ؟ یکم اخمش رفت تو هم و گفت : بله خوب ؛ دختر برادر منه ..عموی اون هستم برای چی ؟ گفتم : تو اونو اذیت کردی ؟ با تندی و لحن بدی گفت : بسه دیگه می زاری برم دستشویی یا نه همینطور می خوای منو سر پا نگه داری  ؟ عه ..گندشو در آوردی ..ولم کن ..چه غلطی بود کردم تو رو با خودم آوردم ...بزار از راه برسم بعد شروع کن ...تو برو ببین  مادرم در چه حالیه ...منم الان میام ..حرفای اون زن رو هم فراموش کن ..صدای زنگ در اومده بود  ومن  حدس میزدم زهرا باشه ..علی  که درِ دستشویی رو بست فورا رفتم پایین ..باید می فهمیدم که ماجرا چیه دیگه کنجکاوی راحتم نمی ذاشت ..و احساس می کردم این موضوع مهمی  مربوط به من هست که علی  از گفتنش طفره میره ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش هشتموقتی رسیدم پایین باز خانم اکرم داشت برای زهرا تعریف می کرد ...سلام و روبوسی کردم سه تایی دور هم نشستیم و من خوب گوش می دادم ببینم از حرفای اونا چیزی می فهمم یا نه ..زهرا رو به من گفت :  ببخش آنه ؛؛ مادر به من گفت که مهوش چیکار کرده بالاخره تو رو هم ناراحت کرد ..گفتم:  زهرا من و تو دوستیم بهم بگو جریان چیه و مهموش چی می خواد به من بگه که شما ها اونو از من دور می کنین ..گفت : همین دیگه فکر می کنه زندگی تو و علی رو بهم بزنه ما ناراحت میشیم و اینطوری خودش خوشحال میشه ..گفتم : به نظرت من این حرف رو قبول کنم ؟ اونوقت تو فکر نمی کنی من چقدر احمق هستم ؟ اون زن خیلی عصبانی بود ..حرص توی وجودش زبونه می کشید ..وگرنه نمی تونست اونطور فریاد بزنه ..بهم بگو علی چه ربطی به دختر مهموش داره ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش نهمزهرا کمی دستپاچه شد و گفت : مگه اون به تو چی گفته ؟ و رو کرد به مادر و یک چیزایی گفت که اونم ناراحت شد ..و من دیگه فهمیده بودم که اونا چیزی رو ازم پنهون می کنن و نمی خوان من بفهمم ....نمی دونم دونستن بعضی چیزا توی زندگی خوبه یا نه ..ولی اونو می دونم که همیشه آرزو کردم کاش پیگیر اون موضوع نمی شدم و سرنوشتم رو عوض نمی کردم ..اون روز من دیگه در این مورد حرفی نزدم ولی بشدت غمگین بودم ..و علی هم اومد وهمینطور که  چهار تایی ناهار می خوردیم ..اونا با هم حرف می زدن و من با دقت زیاد گوش می دادم ..و اینو متوجه شدم که مادر و زهرا  از علی می خواستن که واقعیت رو بهم بگه ..و علی مخالف بود ..بعد از ظهر راضیه خانم و شوهرشم اومدن و دوباره بحث وگفتگو بین اونا اعصابم  رو بهم ریخت ..بالاخره صبرم تموم شد و از زهرا خواستم با من بیاد بالا ..دیگه همشون می دونستن که من از زهرا چی می خوام و قبل از اینکه با من بیاد  علی  بهش هشدار داد و من اینو متوجه شدم ..با این حال سعی خودمو کردم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش دهمبه زهرا گفتم :فکر می کنم تو همسن و سال من باشی یا کمی بزرگتر پس حالم رو درک می کنی .. من ناراحتم ..می خوام بدونم در اطرافم چی میگذره و این پنهون کاری برای چیه ..و تو چرا به من نگفتی که من فقط به خواست مادر باید مسلمون بشم ؟ گفت : می فهمم ..ولی منم چیزی جز این به تو نگفتم ..و از حرفی که علی به تو زده بود خبر نداشتم ..گفتم : اقلا حالا بهم بگو علی با دختر برادرش چیکار کرده ؟ خواهش می کنم بالاخره که می فهمم ولی اون روز نه تو رو می بخشم نه علی رو ..باور کن از اینجا میرم ..چون منو به بازی گرفتین ..گفت : عزیزم تو رو خدا از من ناراحت نشو ..یکم صبر کن همه چیز درست میشه ..اگر این خونه فروش بره سر و صدای داداشم و مهوش هم بند میاد ..توام زندگی خودت رو بکن ..چرا بی خودی خودتو ناراحت می کنی؟ .. اون روز من هر چی تلاش کردم چیز زیادی از حرفای زهرا دستگیرم نشد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفتم- بخش یازدهمبشدت دلگیر بودم چون علی با من مثل احمق ها رفتار می کرد و به حالی که داشتم اهمیتی نمی داد  ..نمی دونم اگر خودش در این موقعیت قرار می گرفت چطور بر خورد می کرد ولی من تحملم داشت تموم میشد ..اول اینکه حق نداشت به خاطر  اینکه مادر اینطوری  می خواد منو وادار کنه به کاری که اون همه ناراضی بودم و دوم اینکه می خواستم بدونم  ماجرای اختلافشون با مهوش و برادرش دقیقا چی بود که حتم داشتم به من ربط داره ...و اون چرا می خواست حاملگی منو از خانواده اش پنهون کنه ...چند روز دیگه گذشت ..و من هر چی می تونستم کلمات فارسی یاد می گرفتم تا از اون حال بدی که توش دست و پا می زدم بیرون بیام ..و یک روز که تازه  از خواب بیدار شده بودم برای صبحانه  رفتم پایین ؛؛مرد جوونی رو دیدم که با خانم اکرم  نشسته بود و حرف می زد ...تا چشمش به من افتاد از جاش بلند شد و سلام کرد ..مادر به من گفت این پسر حسین خان نوه ی منه ... و من توی اون مدت اصلا ندیده بودمش ..به فکرم رسید یک طوری از خواهرش بپرسم و بفهمم علی با اون چیکار کرده که این همه اختلاف بین اونا افتاده ...ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش اول اما یکم ترسیده بودم چون فکر می کردم پسر مهوش اومده تا به خاطر مادرش خانم اکرم رو باز خواست کنه ..باید با احتیاط رفتار می کردم در حالیکه نمی دونستم اون زبون منو می فهمه یا نه ..رفتم  جلو و باهاش دست دادم و گفتم : آنه هستم ..با خوشرویی دست داد و گفت : صابرم ..نشستم کنارشون ..به نظرم آدم خجالتی اومد وآروم و متین بود ,  سرش بیشتر پایین بود و یا رو به مادر حرف می زد  ...و بعید دونستم  که بتونم از اون اطلاعاتی بگیرم   ..خانم اکرم به میز اشاره کرد و بهم گفت که برم صبحانه بخورم ..از ترس اینکه فرصت رو برای حرف زدن با صابر از دست بدم گفتم : مرسی مادر من گرسنه نیستم ...و اون دستور داد لطیفه خانم یک سینی برای من آماده کنه ...بیاره همون جا و اصرار کرد که یک چیزی بخورم ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش دوممدتی گذشت و اون دونفر طوری با هم حرف می زدن که  انگار تمومی نداشت ..وبا بی صبری که  من داشتم زمان به کندی می گذشت  ..اون روزا تمام حواسم به یاد گرفتن کلمات فارسی بود و هر کس حرفی می زد می پرسیدم معنی اون چی میشه و چندین بار تکرار می کردم تا فراموش نکنم ..اون روزم اونقدر با دقت به حرفای اونا گوش می دادم که گاهی مادر با شک  به من خیره میشد و فکر می کرد می فهمم اونا چی بهم میگن ..اما من بدون اینکه حتی یک کلمه متوجه بشم  منتظر فرصت بودم ..صابر جوون آرومی به نظر می رسید و آرامش خاصی داشت و اونطور که من متوجه شدم با خانم اکرم بسیار مهربون بود و دوستش داشت و هیچ خصومتی بین اونا نبود ...و این معمای ذهن منو بزرگتر کرد ..و با اینکه من دلهره داشتم قبل از اینکه چیزی از اون دستگیرم بشه صابر بخواد از خونه ی ما بره و لی اون  با خونسردی نشسته بود ....#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش سوم تا نزدیک ظهر شد و خانم اکرم با خیال راحت بلند شد که وضو بگیره و نماز بخونه ..در همین حال رو به من با یک لبخند چیزی گفت و رفت ..وقتی صابر صورت منو که مشتاق دونستن  بودم دید به انگلیسی گفت : مادرجون میگه خودتون رو آماده کنین که می خواد نماز یادتون بده ..شما آمادگی داری ؟انگار خدا دنیا رو بهم داد ..با خوشحال گفتم : شما زبون منو بلدی ؟ خدای من ..از همه ی اینایی که تا حالا با من آشنا شدن بهتر  هستین  گفت : من توی وزارت خارجه کار می کنم و با خارجی ها زیاد سر و کار دارم ...گفتم : شما با من خوب هستین ؟از دست ما ناراحت نیستین ؟  گفت : بله البته ؛ چرا این سئوال رو کردین ؟ گفتم : آخه مادرِ شما خیلی عصبانی بود من فکر می کنم از من ناراحت هستن و من دلیلشو نمی دونم؛ می خوام شما بهم بگین  ..در حالیکه تلخ ترین لبخندی که تا اون روز دیده بودم  روی لبش نقش بست ؛ با افسوسی که از نگاه من دور نموند گفت : مادر من ؟ مادر من ده ساله فوت کردن ..با تعجب گفتم : مهموش مادر شما نیست ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش چهارمخنده ی با نمکی کرد و گفت : اوه حالا فهمیدم چی میگین ..نه من هیچ ربطی به اون زن ندارم ..اصلا اونو نمی ببینم ..ایشون زن پدر منه ...گفتم : شما  با اونا زندگی نمی کنین ؟ گفت : نه من همسر دارم و دوتا بچه ..اونشب که شما اومدین تهران ما اینجا  نبودیم از این بابت ازتون  عذر خواهی می کنم ... این فکر به سرم زد که  چرا علی به من چیزی در این مورد نمیگه و این پنهون کاری برای چیه ..سرم داغ شد و در حالیکه نمی تونستم تغییر حالتم رو ازش پنهون کنم ..پرسیدم : خواهر شما چی ؟ با تعجب پرسید ..خواهر من ..ببخشید منظورتون رو نفهمیدم ..خواهرم حالش خوبه شما اونو چند بار اینجا دیدین ...گفتم : نه ؛نه ..ببین آقای صابر  خواهر شما ,  دختر مهموش اون خواهر شما نیست ؟ گفت : خانم آنه من  یک خواهردارم  که شما اونو چند بار اینجا دیدین و  حتما  باهاش آشنا شدین ..مهوش خانم خودش یک دختر داره که از شوهر اولشه ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش پنجمگفتم : آقای صابر لطفا بهم کمک کنین ..تا مادر برنگشته بهم بگین جریان چیه ..مهموش چرا از دست من عصبانیه ؟ علی با اون چیکار کرده ؟ ...خواهش می کنم برای من خیلی مهمه ..لطفا ؛؛صابر حالتی پیدا کرده بود که من احساس کردم تحت فشار قرارش دادم هم می خواست ادب رو رعایت کنه و هم دلش نمی خواست بیشتر از این به من اطلاعات بده و یا مردد بود  ..با حالتی که می فهمیدم می خواد فرار کنه نیم خیز شد و  گفت : ببخشید من باید برم آب بخورم ..که خانم اکرم از راه رسید راستش یک لحظه ترسیدم که مادر  رو عصبانی کرده باشم ..ولی اون همینطور که میومد به طرف ما   به صابر گفت : بشین ..و خودشو خیلی قاطع اومد نشست کنار من و همینطور که  گردنشو راست نگه داشته بود خطاب به صابر جملاتی گفت و اونم وقتی به من نگاه کرد که  با حالتی التماس آمیز و شایدم در مونده منتظر بودم ببینم مادر چی گفته با مهربونی ترجمه کرد که :  مادر جون میگن اگر شما این همه اشتیاق دارین پس بهتره همه چیز رو بدونین و از من خواستن امروز بیام اینجا تا براتون تعریف کنم ..ایشون با من حرف زدن و می فهمن که شما باید مطلبی رو بدونین ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش ششمولی خانم آنه اینو بدونین که چیز خوشایندی نیست ...و اگر به شما نگفتن حتما وقتش نبوده و به خاطر خودتون این کارو نکردن اما مادر جون میگه شما دارین اذیت میشین و حق شماست که بدونین ...گفتم : آره ؛ آره ..من مشتاقم ..می خوام بدونم ..و بلند شدم و دست مادر رو گرفتم و گفتم : مادر مرسی ..شما به من لطف میارین ..خیلی زن خوبی هستین ..منو درک کردین ...مادر با دست دیگه اش, دست منو نوازش کرد و گفت : بشین دختر جون ..بشین که ... ...و بقیه ی حرفش رو فورا صابر ترجمه کرد و گفت : مادرجون  میگن کاش در این موقعیت با ما آشنا نمیشدی ..گفتم : بله منم همین آرزو رو می کردم آقای صابر از روزی که اومدم توی این خونه همش راز و معما دیدم و دعوا و جر و بحث ..و این خیلی از تصور من دور بود ..خواهش می کنم زود تر بگین تا من بدونم ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش هفتماون گفت : چشم ..خدمت شما عرض کنم که ده سال پیش مادرم فوت کرد خیلی جوون بود و علت مرگش زنی بود که اومده بود توی زندگی ما ..زنی به نام مهوش اون قبلا ازدواج کرده بود و یک دختر داشت ..گفتم : مهموش به مادرتون  صدمه زد ؟ گفت : نه مستقیم ..وقتی مادرم فهمید که پدرم با زن دیگه ای رابطه داره خیلی عذاب کشید تا یک روز که دعوای سختی کرده بودن پدرم یعنی همین حسین خان خونه رو ترک کرد و گفت که می خواد با اون زن زندگی کنه ..و همون شب مادرم منو خواهرم رو گذاشت پیش مادرش برگشت و در حالیکه  توی خونه تک و تنها بود خودشو آتیش زد ...در حالیکه شوکه شده بودم و بدنم  مور مور می شد ؛ و حتی قلبم به تپش افتاده بود  گفتم : وای خدای من ..چی میشنوم مادرِ شما  خیلی عذاب کشیده شماهم همینطور ..چه مرگ بدی ...متاسفم که برای شما یاد آوردی کردم ...خیلی بد شد#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش هشتمگفت : بله همینطوره دیگه خودتون می تونین حدس بزنین ..از اون به بعد همه خانواده حسین خان رو طرد کردن حتی مادرجون چند سال باهاش قهر بود ...و من و خواهرم دیگه دلمون نمی خواست پدرمون رو ببینیم ..اومدم مدتی با مادرجون زندگی کردیم و اونم با مهوش ازدواج کرد و با دختر اون زندگی می کردن ..ما هنوزم نمی خوایم اون زن رو ببینیم ..ولی خوب روزگاره دیگه چاره ای هم نیست .. گاهی با هم روبرو میشیم ..چون  اون زن سعی می کرد خودشو توی فامیل جا کنه ..هر کجا مهمونی یا مجلسی بود بدون دعوت شرکت می کرد و به دیدن فامیل میرفت  ..هیچ عیب و عاری هم از این کار نداره ..با اینکه کسی دلش نمی خواد اونو ببینه هنوزم همه  جا میره و هیچ کس بهش احترام نمی زاره  ولی بازم میره  ..دیگه همین بود ..گفتم :  نه آقای صابر تو باید بگی؛؛  این همش نبود لطفا ادامه بده ..اونی که من می خوام بدونم اینه که چرا با من دعوا داره و چه موضوعی هست که به من ربط پیدا می کنه ..علی با دختر اون چیکار کرده ؟که  اون این همه عصبانی بود ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش نهمگفت : مهوش زن خوبی نیست ..از دست همه عصبانیه ..در حالیکه این ما هستیم  که باید از دست اون ناراحت باشیم  ..حتما عمو علی بهتون گفتن ..معلوم نیست چطوری پدر منو راضی کرده که با تقلب و کلاه برداری کارخونه رو به نامش بزنه  ..آخه وقتی پدر بزرگم فوت کردن عمو علی نبود و پدر من و مهوش  شدن  همه کاره ی کارخونه ..همین نشون میده که آدم درستی نیست شما نباید بهش اهمیت بدین ؛ من پیشنهاد می کنم تا همین جا براتون بسه بقیه اش رو بزارین به عهده ی عمو خودش درست می کنه  ..گفتم :پس  مثل اینکه شما هم دلتون نمی خواد راستشو بهم بگین؛؛  .. گفت : خانم آنه اگر چیز دیگه ای هست من نمی دونم ..یک فکری کردم و  یک چیزایی یادم اومد پرسیدم ..میشه از مادر بپرسین اونشب اول دختر مهموش هم اینجا بود ؟ ..صابر با تردید از مادر پرسید و اونم با اکراه گفت : آره ؛ بود بپرس برای چی می خواد ..من اینو فهمیدم و جواب دادم ...مادر؟ یک دختر قشنگ اینجا من ؛ دیدم ؛ ...به من نگاه های بدی داشت ..دوستش نداشتم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش دهمخانم اکرم با تعجب به من نگاه کرد و با یک خنده ی شوخی مانند  گفت ک عجب تو فارسی یاد گرفتی ..اینو گفت و از جاش بلند شد و ما رو برای ناهار دعوت کرد ..و این یعنی دیگه نمی خواد در این مورد حرف زده بشه ..اما من دلم می خواست بازم بدونم ..معمای من حل نشده بود و ذهنم در گیر بود ..که با اومدن علی که خیلی زیاد از دستش ناراحت بودم ، دیگه جرات پرسیدن نداشتم اون زود عصبانی میشد و اختیار حرفاشو نداشت ..گاهی حرفای بدی بهم می زد که باورم نمیشد و فورا معذرت می خواست ..ولی من فکر می کنم که وقتی حرفِ بدی  زده بشه روی قلب آدم اثر میزاره و با هیچ معذرت خواهی پاک نمیشه ...ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش ششمولی خانم آنه اینو بدونین که چیز خوشایندی نیست ...و اگر به ...

مرسی عزیزم خسته نباشید🥰🥰🥰🥰🥰

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت
داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هشتم- بخش ششمولی خانم آنه اینو بدونین که چیز خوشایندی نیست ...و اگر به ...

ممنون عزیزم من امروز اومدم حال معصومه جون رو بپرسم که دیدم زحمت کشیدن و داستان گذاشتین

واقعاً ممنون ازتون😍😍😍😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام معصومه جان خوبی عزیزم 

چه خبر 

خیلی به داستانات عادت کرده بودیم 

امیدوارم خودت و خانواده ات همیشه شاد و خندون باشید


وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792