2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 189756 بازدید | 2148 پست
سلام معصومه خانم خوبین من از اولی که داستان میزاشتی میومدم میخوندم و دعات میکردم چون تو این دنیا ...

سلام بیاین داستان جدید خانم گلکار بزارم 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



عزیزم داستان جدید نداریم؟؟؟؟؟اگه داشتیم تاپیک جدید بزن عزیزم این دیگه خیلی طولانی شده..معصومه جون بب ...

بیا من گذاشتم گلم 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش اولبه نام خدای مهربونی ها ..

 بازوی علی رو گرفته بودم و سرم روی شونه اش کج شده بود  نه خواب بودم نه بیدار ..هیچ دلهره ای نداشتم تا موقعی که اعلام کردن هواپیما داره به فرودگاه مهرآباد تهران نزدیک میشه ..یک مرتبه یخ کردم ..و یک لرز افتاد به جونم موهای تنم راست شد ...یعنی تموم شد ؟ من دیگه دارم وارد ایران میشم ؟ حال بی سابقه ای بهم دست داد و احساس تنهایی کردم ..برگشتم به علی نگاه کردم ؛؛  اون خواب بود ..تکونش دادم و گفتم : علی ..علی ..داریم میرسیم ..همینطور که چشمش بسته بود ؛ خودشو جمع کرد و در حالیکه رو ازم بر می گردوند  گفت : شنیدم ..هنوز مونده بخواب چون وقتی برسیم  دیگه نمیتونیم بخوابیم .....انگار دلم می خواست با یکی حرف بزنم ..یک حس  بدی داشتم دلم می خواست برگردم  ..تازه اونجا بود که فهمیدم دوری از مادرو پدرم  برام سخت خواهد بود ..من داشتم وارد کشوری میشدم که شناخت کافی ازش نداشتم ..و از آداب و رسوم اون مردم چیزی نمی دونستم  ..فقط عاشق علی شده بودم و به امید یک زندگی جدید باهاش ازدواج کردم و حالا داشتم میومدم ایران ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش دوم

اونجا بود که بشدت مردد شدم و به فکر افتادم که  آیا کار درستی کردم  ؟تنها یک چیز دلمو گرم می کرد و اونم این بود علی با  تعریف هایی که از خانواده اش می کرد   و بار ها  گفته بود :  ایرانی ها مردمی مهمون نواز و خونگرم هستن ..و خیلی عروس خارجی دوست دارن و بهش افتخار می کنن  ..این بود که سعی کردم خودمو آروم کنم ..پدر و مادرم مهاجران  ایرلندی اصل بودن و هر دوشون توی امریکا بدنیا اومدن ..ما توی ایالت نیوجرسی حومه شهر نیو آرک یک خونه ی قشنگ داشتیم ..خونه ای وسط گلهای رونده ی رز قرمز و صورتی    ..پدرم یک مزرعه ی گوجه فرنگی داشت ..تعدادی  مرغ و خروس و چندتا خوک هم داشتیم ..و من توی اون مزرعه بزرگ شده بودم .. ولی من دارو سازی رو دوست داشتم کالج هم همین رشته رو خونده بودم  و قصد داشتم دارو ساز موفقی بشم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش سوم

 کار مزرعه زیاد بود  ..جرجی یکی از کارگرای  ما بود و نزدیک ترین دوست من ..اون یک جوون بیست و پنج ساله بود و بیشتر کارای پدرم رو انجام می داد ..و شام و ناهارشم با ما می خورد و همون جا توی مزرعه زندگی می کرد ..مادرم سوهن معلم بود و هر روز برای درس دادن بیست و پنج کیلومتر رو با ماشین میرفت وبر می گشت ؛؛ و بقیه ی اوقاتش رو به پدرم کمک می کرد ...کلا آدمای ساده ای بودیم ..آخر هفته ها با دوستان خانوادگی دور هم جمع می شدیم و گاهی  تعطیلات کریسمس و ژانویه به مسافرت میرفتیم .. تا من بزرگ شدم و دوستان خودمو پیدا کردم  ..و بیشتر اوقاتم رو با اونا میگذروندم ..تا یک شب کنار ساحل یک مهمونی بود؛  موزیک و رقص و خوردن نوشیدنی ..که علی رو دیدم همراه  جرجی اومده بود ..اینطور که شنیدم تازه با علی آشنا شده بود .. اونو  به همه معرفی کرد ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش چهارم

علی مرد زیبایی بود قد بلند و چهار شونه و خیلی قوی به نظر میرسید ..و خیلی جذاب بود   ..واقعا توی صورتش عیبی نداشت ..وقتی با هاش دست می دادم پرسیدم هندی هستی ؟ گفت نه ایرانی ..سری به علامت نمی دونم تکون دادم وگفتم : این که گفتی کجاس؟  ..کشوره ؟ گفت : بله یک کشور نزدیک هند؛؛  پاکستان می دونی کجاست ..گفتم :بله اونجا رو می دونم ولی ایر..چی ؟گفتی اسم کشورت چی بود ؟ ؛؛گفت : ایران .. گفتم : تو خوشگلی ؛ همه ی مردم شما خوشگلن ؟ گفت : تو هم خوشگلی ..ولی همه ی مردم شما خوشگل نیستن ..درسته ؟ گفتم سئوال احمقانه ای بود ..چند ساله اینجایی ؟ خوب حرف می زنی ؛؛ گفت : هفت سالی میشه ولی دیگه می خوام برگردم ..دلم برای خانواده ام تنگ شده ..یعنی مادرم بی تابی می کنه ..گفتم به خاطر مادرت می خوای برگردی ؟ گفت : بله ما ایرانی ها به مادرمون خیلی وابسته ایم#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش پنجم

 اونشب من و علی خیلی با هم حرف زدیم گفتیم و خندیدم   و رقصیدیم ..هر چند اون خوب  بلد نبود و دوست نداشت ..ولی آخرای شب  حسابی با همه گرم گرفت  یک حالت  خاصی داشت  که برای من جالب بود  ...نمی دونم شاید برای اینکه مثل بقیه ی دوستان من نبود به نظرم جذاب می رسید ..یا شرقی بودنش منو جذب کرده بود این شد که وقتی  آخر شب ازم خواست دوباره منو ببینه فورا قبول کردم و خوشحال شدم ...و این دیدار ها تبدیل شد به علاقه و بعدم عشق ؛؛طوری  که وقتی علی خواست برگرده ایران نتونستیم از هم جدا بشیم ..حدود شش ماه این دوستی ادامه داشتیک روز من و بابا داشتیم توی مزرعه کار می کردیم ..موقع گوجه چینی هر چی کارگر می گرفتیم بازم کم بود ..من جعبه های گوجه رو کنترل می کردم ..که صدای ماشین شنیدم ....علی رو دیدم که از دور میومد ..دستکش هامو در آوردم و رفتم جلو و براش دست تکون دادم ..نزدیک من نگه داشت و پیاده شد ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش ششم

 زیباترین لحظه های زندگی من شده بود وقتی که با علی ملاقات داشتم ..دویدم بطرفش و همدیگر رو بغل کردیم ..پرسید کمک نمی خواین ؟ گفتم : چرا ؛ می خوایم تو می تونی این کارو انجام بدی ؟ گفت : معلومه که می تونم ..بریم شروع کنیم ...علی خیلی خالصانه تمام اون روز رو  به ماکمک کرد ..با هم می خندیدم و شوخی می کردیم و  بی اندازه خوشحال بودیم ...اون پسر مادب و آقایی بود ..رفتارش نشون می داد یک اصیل زاد اس ..حتی پدر و مادرم هم اونو خیلی دوست داشتن ....وقتی هوا تاریک شد و کار تعطیل ؛؛ علی  انگار  قصد رفتن نداشت ..پدر برای شام دعوتش کرد و اونم فورا پذیرفت  و جرجی هم که همیشه با ما شام می خورد اومد و دور هم شب خوبی رو گذروندیم ..موقع رفتن تا دم ماشین بدرقه اش کردم ..وقتی خواست سوار  بشه یک مرتبه برگشت و منو در آغوش گرفت و همینطور که سرمو محکم به سینه گرفته بود گفت با من ازدواج کن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش هفتم 

گفتم : علی خیلی خوشحالم ؛  ولی اینطوری نمیگن ..تو باید می پرسیدی با من ازدواج می کنی ؟ گفت : نه ..نمی پرسم با من ازدواج کن ...بلند گفتم : باشه ...باشه با تو ازدواج می کنم علی من خیلی دوستت دارم ..دوباره منو در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد و یک چرخی داد و گفت : یک بار دیگه بگو ..بگو منو دوست داری ..و من بازم فریاد زدم ..دوستت دارم علی ... من که فقط نوزده سال داشتم یک دختر رویا پرداز بودم  که از واقعیت های زندگی چیزی نمی دونستم ..و حالا می فهمم که وقتی آدم با کسی آشنا میشه خیلی راحت  می تونه از رفتار ها و گفتارش متوجه ی ذات اون انسان بشه و بدونه اون شخص در آینده ممکنه چه رفتاری با اون داشته باشه ..و من نفهمیدم ..چون عاشق شده بودم و جز علی به چیز دیگه ای فکر نمی کردم ..فقط می خواستم با اون باشم همین   ..روز بعد علی با یک انگشتر اومد  به خونه ی ما و منو  از پدر و مادرم  خواستگاری کرد .. ,,همه چیز به نظرم خوب میومد و عالی ...دیگه از این بهتر برای من نمیشد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش هشتم 

از اون به بعد  بیشتر روزا علی با ما بود و  سعی می کرد به من فارسی یاد بده و از ایران برام تعریف می کرد ...و من با اشتیاق کلمات فارسی رو گوش می دادم و بیش خودم تمرین می کردم ..می خواستم زبون کسی رو که دوست دارم رو یاد بگیرم  ...دوران خیلی خوبی رو گذروندیم ..تا یک روز علی بهم گفت که باید برگرده تهران ..هراسون شدم و پرسیدم می خوای منو ول کنی و بری ؟ گفت : نه  مگه میشه ؟ می خوام هر چی زودتر با هم ازدواج کنیم ..اینجا با آیین تو و تهران که رسیدیم ,,خوب  تو باید مسلمون بشی ..گفتم : یعنی چی ؟  علی برای چی من باید این کارو بکنم ؟تو دین خودت رو داشته باش منم دین خودمو ..من حرفی ندارم ..مشکلی هم با مسلمون بودن تو ندارم اصلا کاری بهم نداریم ..گفت : توی دین من ازدواج با غیر مسلمون مجاز نیست ..مادرم همچین چیزی رو قبول نمی کنه ..اصلا من اجازه ی این کارو ندارم ..تو باید اول قبول کنی که مسلمان بشی ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش نهم 

گفتم : چرا تو همش از این کلمه ی باید استفاده می کنی ؟ اصلا نظر من مهم نیست ؟ من حق ندارم دین خودمو داشته باشم و با تو ازدواج کنم ؟ گفت : بهت میگم نمیشه ..تو باید مسلمون بشی ...گفتم : نه من قبول نمی کنم چون  به دینم پابند هستم ..و شناختی از دین تو ندارم ..آخه این چه حرف زوری هست که تو می زنی ؟ اعتقادات من برای تو مهم نیست ؟ گفت : چرا ولی اگر بخوایم ازدواج کنیم باید تو مسلمون باشی وگرنه غیر ممکنه ...در حالیکه بغض کرده بودم صورتم داغ شده بود گفتم » پس تو برو علی من نمی تونم ..تو همش به من باید میگی ..این کار درست نیست ... اینم انگشترت بگیر دیگه بین ما چیزی نیست ..گفت : دستت کن نباید زود ناراحت بشی اصلا ..تو خودت بگو من چیکار کنم ؟من که نمی تونم تو رو ول کنم دوستت دارم می خوام زن من باشی یعنی نمی تونی این فداکاری رو برای من بکنی ؟  خوب دین منم اینطوریه نباید با غیر مسلمون وصلت کنیم ...گفتم : نه علی تو برو من قبول نمی کنم ...اینقدر باید و نباید نکن ..من یک آدمم عروسک که نیستم روح دارم برای خودم عقیده دارم ..نمیشه که یک روزه من دینم رو عوض کنم ..چرا از اول به من نگفتی ؟ اونوقت اینقدر بهت وابسته نمیشدم ......#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_ اول- بخش دهم 

علی یک فکری کرد و گفت : حرف آخرته ؟ نمی تونی به خاطر من یکم از خود گذشتگی کنی ؟ گفتم : این فرق داره ؛  با مسائل جزیی زندگی ..تو ازم می خوای هویتم رو عوض کنم ..گفت : ببین آنه اگر الان برم دیگه بر نمی گردم ..اگر منو دوست داری بیا با هم  یک راه حل پیدا کنیم با بر خورد چرخ هواپیما به خودم اومدم ..و یک دلهره به دلم افتاد ..علی هم چشمهاشو باز کرد  گفتم: علی من یکم می ترسم ..گفت : خودتو لوس نکن از چی می ترسی ؟گفتم از روبرو شدن با خانواده ی تو ..با تندی طوری که اصلا  از لحنش خوشم نیومد گفت : برای چی ؟ مگه می خوان بخورنت ؟ به قبیله ی آدم خور ها که نمیریم ..ما از شما ها متمدن تریم ...تا اون موقع علی با من اینطور حرف نزده بود .. گفتم : خوب من به کشور غریب پا می زارم ..طبیعیه که دلهره داشته باشم گفت : پا می زاری که بزار ؛ خوب که چی ؟  ..از الان لوس بازی رو بزار کنار ..احساس کردم حرف بدی زدم و شاید برای اون توهین آمیز بوده  خواستم از دلش در بیارم ..گفتم : علی جان من اشتباه کردم ببخشید ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش اولقسمت دوم :

 درهای هواپیما که باز شد علی همینطور خواب آلود و بی حوصله ساک رو از باکس بالا بیرون آورد و با سردی  به من گفت : بریم ..نمی دونم من توقع زیادی  داشتم که در اون لحظات  بر خورد بهتری باهام داشته باشه یا اون حق داشت ؛؛  به هر حال  خسته و بی حوصله بود و توجهی به من نمی کرد  ؛ هرچی بود دل من گرفت و غصه دار شدم  ..حالا بیشتر از برخورد خانواده اش می ترسیدم و مدام این سئوال در ذهنم تکرار میشد ..؛؛ چی می خواد بشه؛؛ با چه کسانی روبرو میشم ؟ .. بالاخره در هواپیما باز شد و من  جلوتر از علی رفتم بیرون ..بالای پله ها نگاه کردم و یک نفس عمیق کشیدم وبا خودم فکر کردم بهتره همه چیز رو آسون بگیرم ؛ و هر اونچه که می خواد پیش بیاد با روی خوش ازش استقبال کنم تا توی این کشور غریب اذیت نشم ..علی خودش همه ی کارای تحویل بار رو انجام داد ..نمی فهمیدم چرا با من مثل آدمی که اصلا نمیشناسه رفتار می کرد ..اون میرفت و منم دنبالش و حتی می ترسیدم حرف نامناسبی بزنم و دوباره اوقات اونو تلخ کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش دوم

اما وقتی وارد سالنی شدیم که قرار بود خانواده ی اونو ببینم دست انداخت دور کمر منو و با دست دیگه اش  گوشه سالن رو  نشونم داد و گفت : آنه عزیزم نگاه کن ؛؛ اونجان ..ببین منتظر ما هستن ..عده ی زیادی برامون دست تکون می دادن ..دسته های بزرگ گل و لب های خندونشون نشون می داد که از دیدن ما خیلی خوشحالن ..منم دیگه سردی رفتار علی رو فراموش کردم و رفتیم بطرف اونا ..در یک چشم بر هم زدن ما رو دوره کردن و اولین کسی که علی خودشو بهش رسوند و بغلش کرد  خانمی پیری بود با موهای سفید قدی متوسط و خوش صورت و مهربون    ..به رسم مسلمون ها چادر سرش بود و با نگاهی پر از محبت در حالیکه چشمهاش لبریز از اشک بود دستهاشو برای علی  باز کرد ..علی خودشو انداخت توی بغل اون زن و به گریه افتاد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش سوم 

فورا دست منو گرفت و گفت : آنه ؛ خانم اکرمِ بزرگ ؛؛ مادرمن ؛؛ خانم خانما  ..ما بهشون میگیم ؛ خانم اکرم ..اون زن یک چیزی به فارسی گفت و خندید و در حالیکه بقیه هم می خندیدن دستهاشو برای من باز کرد  .. حس کردم می خواد منوهم در آغوش بگیره  ..رفتم جلو و گفتم : سلام مادر ..خوب بودین ؟ نام ِمن ؛هست ؛ آنه مارگریت شما آواز بخونین منو آنه بگورین علی دخالت کرد و گفت : مادر اسمش آنه مارگریته شما بهش بگین آنه ..همه اینطور صداش می کنن ..خانم اکرم خنده ی قشنگی کرد و گفت : آره فهمیدم ؛ بیا دخترم ..ما هم خوب بودیم ..بیا دختر جون خوش اومدی .....خوش اومدی ..از اینکه فهمیده بودم مادرش چی میگه خوشحال شدم و با یک ذوق خاصی گفتم : بله ما خوش اومدیم مادِر...خوب من خیلی کلمه های زیادی رو یاد گرفته بودم ولی اصلا نمی دونستم کجا باید استفاده کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش چهارم

بعد از خانم اکرم که بزرگ فامیل بود علی منو به یکی یکی  اونا  معرفی کرد در حالیکه درست نمی تونستم به حافظه ام بسپارم ..اما چه استقبال گرمی ..چه خانواده ی خوبی ...اونقدر گل آورده بودن که وقتی بطرف خونه می رفتیم  ماشین پر شده بود از گلهای خوشبو  ..من و علی و خانم اکرم توی ماشین برادرش نشسته بودیم ...حسین خان مرد جا افتاده ای بود که معلوم میشد خیلی از علی بزرگتره در واقع هیچ شباهتی بهم  نداشتن ..قد کوتاه و شکم بزرگ و سری تاس داشت و من زیاد ازش خوشم نیومد ..علی و حسین خان  جلو نشسته بودن و من و خانم اکرم عقب ..و سه تایی با هم حرف می زدن در حالیکه من  متوجه نمی شدم ... اصلا از کلماتی که علی بهم یاد داده بود استفاده نمی کردن ..ولی احساس می کردم خانم اکرم زن مهربونیه همینطور که کنار هم نشسته بودیم به من نگاه می کرد و لبخند می زد .. دیگه خیالم راحت شد  که پیش آدم های خوبی زندگی خواهم کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش پنجم

 از فرودگاه تا خونه ی اونا راه زیادی بود ..ماشین ها وارد خیابون باریکی شدن که دو طرفش خونه های بزرگی ساخته شده بود و نسبت به شهر ما خیلی اشرافی به نظرم رسید ..و بالاخره جلوی یک خونه نگه داشتن ..علی فورا پیاده شد و در عقب رو برای مادرش باز کرد و یک چیزایی به فارسی گفت که من متوجه شدم داره بهش ابراز علاقه می کنه چون همون جا جلوی در یکبار دیگه همدیگر رو بغل کردن ...علی به من گفت : آنه تو زود برو توی خونه می خوان گوسفند بکشن ..گفتم : چرا ؟ برای چی اینجا ؟ گفت بعدا برات توضیح میدم ..تو با خانم اکرم برو تو منم الان میام ...در بزرگ آلبالویی رنگی بالای چهار پله ی سنگی باز بود و یک خانم  دود زیادی دور خودش درست کرده بود ..و من می فهمیدم که اینا آداب و رسوم ایرانی هاست وسعی می کردم  با روی خوش بپذیرم  ..به همه لبخند می زدم و سعی می کردم ارتباط لازم رو باهاشون بر قرار کنم ..و همون طور که علی ازم خواسته بود خودمو لوس نکردم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش ششماز یک راهرو وارد سالن خیلی بزرگی شدیم که سقف بلندی داشت و یک چهلچراغ نورانی  به اندازه یک میز ناهار خوری خونه رو مثل روز روشن کرده بود ..و از سمت چپ سالن پله های هلالی شکلی به طبقه ی بالا میرفت ..مبلمان شیک فرش های گرونقیمت و تابلو های نقاشی و اشیا آنتیک توی اون خونه فراوان دیده میشد ...با اون همه مهمونی که توی اون خونه جمع شده بودن من  تشخیص نمی دادم چه نسبتی با علی دارن ولی همه با من مهربون بودن و ازم پذیرایی می کردن ..خانم اکرم چادر شو از سرش برداشت و رو سری مشکی که سرش بود رو محکم کرد ؛اون  کت و دامن سیاهی هم به تن داشت ..دست منو گرفت و یک چیزی به فارسی گفت و راه افتاد و بالای اتاق  روی یک مبل که من بعدا فهمیدم مخصوص خانم اکرم هست نشست و منم کنارش  ...و تازه اونجا فهمیدم خانم اکرم چقدر برای همه ی اون آدم ها قابل احترامه و ازش حساب می برن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش هفتم اونشب تا بعد از شام از اون همه آدم بزرگ و کوچک  زن و مرد که اونجا بودن و  برای اومدن ما شادی می کردن من  فقط خانم اکرم و برادر بزرگ علی رو خوب شناخته بودم و  ..اما بعضی از قیافه ها به هم توجه منو به خودشون جلب کردن  ..و یکی از اونا زنی بود که خیلی زیاد آرایش کرده بود و موهاشو بطور عجیبی بالا برده بود و مدام به من نگاه می کرد می تونم بگم چشم ازم بر نمی داشت و هر وقت نگاهم بهش میفتاد می خندید؛؛  اما خنده ای که زود محو میشد و این برای من جالب بود ...از علی پرسیدم اون کیه ؟ گفت : ولش کن زنِ حسین خان همون برادرم  که باهاش اومدیم ..گفتم : این ولش کن یعنی چی ؟من که اونو نگرفته بودم ..گفت : منظورم اینه که کاری با اون نداشته باش بهش نزدیک نشو .. زن خطرناکیه ..گفتم : اوه علی باز تو شروع کردی ؟ با تندی گفت : آنه جدی میگم ازش دوری کن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش هشتم و کاش اون زمان حرف علی رو واقعا جدی گرفته بودم ..چون  اخلاقش اینطوری بود که از بیشتر آدما خوشش نمی اومد و با هر کسی ارتباط بر قرار نمی کرد.. من فکر کردم اینم یکی از اون مورد هاست و  فقط زن برادرشو دوست نداره ..علی  سه خواهر داشت و من تا آخر شب  یکی ؛ یکی اونا رو شناختم ..هموشون مهربون بودن و یک طورایی می خواستن با من ارتباط بر قرار کنن و خوب تنها زبان نیست که می تونه این ارتباط رو بر قرار کنه ..ما هر طوری بود منظورمون رو بهم می فهموندیم ..زهرا کوچکترین خواهرش خوش هیکل و خیلی شبیه به علی بود تازه ازدواج کرده بود و بچه نداشت اون سه سال از علی کوچکتر بود ..و می تونست کمی به انگلیسی با من حرف بزنه ... خواهر دوم ؛؛ راضیه قد خیلی بلندی داشت ولی شکمش بزرگ بود و صورت معمولی ولی خیلی سفید رو بود یعنی بیش از اندازه  طوری که توجه رو جلب می کرد ..اون دوسال از علی بزرگتر بود ..و  عاطفه خانم اولین بچه ی خانم اکرم  که از حسین خان هم سنش بیشتر بود  ؛ اونقدر شیبه به خانم اکرم بود که بیشتر به دو خواهر شبیه بودن ... خیلی  جدی به نظر میومد و من حس نزدیکی بهش نمی کردم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش نهم بالاخره مهمون ها رفتن و علی و حسین خان هنوز از بدرقه ی اونا برنگشته بودن .. خانم اکرم یک چیزی به زهرا گفت و به من اشاره کرد ..اما همون خانم که زن حسین خان بود از جاش بلند شد  و رو کرد به من و با انگلیسی خیلی بدی گفت : من مهوش هستم .. شما رو می برم به اتاقتون ...خانم اکرم اخمشو در هم کشید و حرفی زد  که معلوم بود مخالفت کرده چون بالا فاصله مهوش کنار من نشست   ..گفتم : مرسی ..من  صبر می کنم علی بیاد ..مهوش که اوقاتش تلخ بود  یک شیرینی بر داشت و در حالیکه یکم از کنارش رو گاز زد جلوی دهنش نگه داشت و  باز با همون لحجه ی بد؛   آروم گفت : من و تو مثل هم هستیم ..اولش فکر کردم نتونسته منظورشو برسونه ..با خنده گفتم : مثل هم هستیم ؟ این که نمیشه ..در همین موقع علی و حسین خان اومدن ..اون با دستپاچگی گفت : من می خوام بهت کمک کنم  ..فردا باهات حرف می زنم ....و بقیه ی شیرینی رو گذاشت توی ظرف و بلند شد ..اما من از رفتار خانم اکرم و  سه تا خواهرا همون شب فهمیدم که رابطه ی خوبی با اون زن ندارن ...ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش اولبه محض اینکه مهوش و حسین خان  رفتن با خیال راحت  با حالتی که خوب معلوم میشد از یک چیزی ناراحت شدن با هم حرف زدن ..در حالیکه می دونستن   من از حرفای اونا سر در نمیارم ..بالاخره خانم اکرم یک چیزی به علی گفت و اونم رو کرد به منو دستم رو گرفت و گفت :  ما بریم بالا ..بخوابیم که خیلی خسته ایم ..شب به خیر گفتم و همینطور که از پله ها میرفتیم بالا  ..علی رو سرزنش کردم که :  تو باید برای من ارزش قائل باشی من چرا ندونم  شما ها بهم چی میگین وگرنه اذیت میشم ..تو اصلا بهم اهمیت نمیدی که حرف اونا رو برای من ترجمه کنی ؟؛ گفت : حق داری اما ، ما که تازه از راه رسیدیم ..به زودی یاد می گیری ...ولی دلیلی هم نداره  ناراحت بشی  چیزی نیست که مربوط به تو باشه ..و گرنه بهت می گفتم  ..اونا با خودشون جر و بحث داشتن ..گفتم یعنی مادرت با خواهرات اختلاف دارن؟..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش دوم گفت : نه نه ؛؛ اونا همشون با مهوش ؛؛ مثل اینکه خانم اکرم دیده بود یواشکی در گوش تو حرف زده ؛؛ عصبانی شده بود ...همه می دونن که اون از هر فرصتی استفاده می کنه تا به ما ضربه بزنه ...گفتم : اون مگه کیه ؟ چرا بهش اجازه میدین ؟ گفت : اون از کسی اجازه نمی خواد ..شجاعتشو از جای دیگه می گیره  چون پشتش به داداشم گرمه ..گفتم : ولی موهش خیلی از برادر تو جوون تره ..گفت :مهوش ..اما نمی خواد تکرار کنی ..اتفاقا همون موهش بهتره بهش میاد ..گفتم : چرا موهش بهش میاد .؛؛ معنیش چی میشه ؟ گفت : معنی نداره برای همین بهش میاد ...گفتم : اون زنِ خوشگلیه ..گفت :  ای بره گمشه ..کجاش خوشگله ..تو به همه میگی خوشگل ..یادته به منم می گفتی خوشگلم ...توام دیگه حرفشو  نزن حالم ازش بهم می خوره ..باور می کنی دلم نمی خواست بیام ایران به خاطر همین چیزا ..از این حرفای پوچ و بی معنا متنفرم ...دور بودم و خیالم راحت  ..باز اومدم و شروع شد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش سومگفتم : نمی خوای بهم بگی اختلاف شون برای چیه ؟ یکم حالت عصبانیت به خودش  گرفت و گفت : ول کن دیگه ؛؛ عجب آدم وقت نشناسی هستی من دارم میگم از خستگی دارم تلف میشم تو هی پیله کردی به چیزی که من اصلا نمی خوام در موردش حرف بزنم و اعصابم خرد میشه ..ساکت شدم و نگاهی به اتاق انداختم ..خیلی تمیز و مرتب برای ما درست کرده بودن تقریبا همه چیز نو و شیک بود ..بیشتر اون گلها رو گذاشته بودن توی اتاق ما و عطر ش همه جا پیچیده بود ...پنجره ی بزرگی رو حیاط داشت ..از اونجا نگاهی انداختم با اینکه چند تا چراغ روشن بود ولی چیز زیادی ندیدم جز اینکه اون خونه یک حیاط بزرگ پشت ساختمون داشت ...تا من دوش گرفتم و آماده شدم علی خواب بود ..کنارش دراز کشیدم ..خوب فکرم آشفته بود و اون همه تغییر برای من قابل هضم نبود ..داشتم فکر می کردم چی شد که کارم به اینجا کشید ..حالا من باید توی این اتاق زندگی کنم ؟ فکرشم عذاب آور بود چون من توی مزرعه بزرگ شده بودم و این اتاق جای تنگی برای من بود ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش چهارمیادم اومد اون روز که علی ازم خواست مسلمون بشم حلقه رو بهش پس دادم و اونم گرفت و گذاشت توی جیبشو با ناراحتی گفت : آنه من یکم دیگه توی مزرعه پیش جرجی می مونم تو فکراتو بکن اگر نظرت عوض شد من پیش اونم ..اگر نیومدی برای همیشه میرم ..چشمهام پر از اشک شد و گفتم : تو خیلی بیرحمی علی ..چرا اصلا منو در نظر نمی گیری ..من برای خودم شخصیت دارم هزار تا آرزو توی دلم هست که می خواستم با تو بهش برسم ..گفت : منم همینطور مثل توام ؛؛  دلم نمی خواد از دستت بدم ولی برای من محاله با زن غیر مسلمون ازدواج کنم ..گفتم : خوب چرا از اول به این فکر نکرده بودی و به من نگفتی ؟ تا اینقدر وابسته ی تو نشم ..من نمی تونم قبول کنم دینم رو عوض کنم ..همین ...سرشو انداخت پایین و گفت : برای اینکه فکر نمی کردم تو قبول نکنی ..من تا ماه دیگه نیوجرسی می مونم اگر خواستی و تصمیمت عوض شد جرجی جای منو بلده ..خدا نگهدار ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش پنجم و با سردی و بی رحمی هر چه تمام تر بدون اینکه به من نگاه کنه یا خداحافظی ,, رفت طرف ماشینش ...حتی دیگه پیش جرجی هم نرفت و سوار  شد و حرکت کرد ..منتظر بودم یکبار دیگه برگرده و به من نگاه کنه ولی این کارو نکرد .....همینطور که ماشین دور میشد  من اشک میریختم و به خاکی اون با رفتنش توی جاده و آشوبی که در دل من به پا کرده بود نگاه می کردم ...نمی دونم چقدر اونجا موندم تا جرجی به دادم رسید ..اون سعی می کرد منو دلداری بده ولی دل من چنان آزرده بود که گوش نمی کردم ..و همینطور اشک میریختم ..اونشب جرجی و دوست دخترش تا نیمه های شب منو تنها نذاشتن ..در حالیکه پدر و مادرم فکر می کردن ما چهار تایی توی خونه ی جرجی هستیم نگرانم نشدن   ...نمی دونم چرا روز بعد هم بهشون نگفتم ..آخه خیلی علی رو دوست داشتن و فکر می کردن من حتما با اون خوشبخت میشم ..حالا برای این بود که هنوز امید داشتم یا اینکه دلم راضی نشد ناراحتشون کنم ...در هر حال حرفی نزدم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش ششم و روز های بعد هم چیزی نگفتم چون نور امیدی توی  دلم روشن بود که علی بدون من نمی تونه زندگی کنه و دوستم داره و بر می گرده .. اما در پایان یکماه عذاب آور اون نور خاموش شد و علی نیومد ...در حالیکه من نتوسته بودم عشقشو از دلم بیرون کنم ...توی این مدت جرجی هم اونو ندیده بود می گفت از نیوآرک رفته ..تازه اون موقع بود که از شدت غصه مریض شدم و دیگه پدرو مادرم هم متوجه شدن که ماجرا چی بوده ..مامان نصیحتم می کرد و بهم می گفت : این خواست خدا بوده که تو از ما جدا نشی ..چرا باید با یک غریبه ازدواج کنی که مجبور بشیم دوری تو رو تحمل کنیم ..چند ماهی که گذشت حالم بهتر شده بود و داشتم کم کم با دوری اون کنار میومدم در حالیکه جرجی و دوست دخترش که اونم توی مزرعه ما کار می کرد ؛ عاشقانه با هم زندگی می کردن و برای من یاد آورد عشق خودم و علی میشدن .. نمی تونستم کسی رو جایگزین اون کنم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش هفتم تا یک روز روی کاناپه لم داده بودم و  داشتم کتاب می خوندم که بابا از جلوی در بلند گفت : سوهن غذای خوک ها آماده اس گذاشتم اینجا یاد نره بهشون بدی ..مامان به من گفت : آنه تو ببر من کار دارم ..کتابم رو جمع کردم و بلند شدم ..چکمه هامو پوشیدم و رفتم سطل های غذای خوک ها رو بر داشتم و بردم بهشون دادم ..یکی از اونا تعداد زیادی بچه زائیده بود که خیلی کوچیک بودن داشتن به زحمت شیر می خوردن ..وقتی سطل ها رو خالی کردم نشستم به تماشای اونا ..و سعی می کردم بهشون کمک کنم تا سینه ی مادرشون رو گم نکنن ..آخه دوتا  از اونا صبح همون روز  مرده بودن و می ترسیدم که بازم تلف بشن ...همینطور که با بچه خوک ها ور میرفتم ..صدای علی رو شنیدم ..که ؛؛ آنه ؛؛ آنه عزیزم ؛؛ واقعا فکر کردم اشتباه می کنم.. حتی سرمو برنگردوندم ..دوباره گفت : یعنی اینقدر از دستم ناراحتی ؟ ولی نبودم اون برگشته بود ..نفهمیدم چطور خودمو بهش رسوندم و پرت کردم توی بغلش که تعادلشو از دست داد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش هشتم باورم نمیشد اون برگشته باشه در حالیکه هیچ امیدی نداشتم ..داد زدم علی ...علی ..تو اومدی ؟ و در حالیکه دستهامو دور گردنش حلقه کرده بودم به صورتش نگاه کردم وگفتم  ...دوستت دارم ..علی دوستت دارم ...گفت :  دوستم داری که دیگه سراغم نیومدی ؟ گفتم :واقعا  تو نرفتی ؟ گفته بودی بعد از یکماه میری ؟ در حالیکه منو محکم گرفته بود با حالت خاصی گفت : می تونستم بدون تو برم ؟ فقط یک سفر رفتم نیوریوک و برگشتم و منتظر تو شدم ..گفتم : خوب چرا نیومدی پیش من ؟ گفت : آخه قرار بود تو بیای ؟ گفتم : علی تو با زندگی بازی می کنی ؟ آدم کاری رو که دلش می خواد انجام میده ..تو مغروری و هیچ عشقی با غرور جور در نمیاد ..وقتی کسی رو دوست داری باید در مقابلش تواضع داشته باشی ..از خودت بگذری ..گفت : چرا به من میگی ؟به خودت بگو این تو بودی که  قبول نکردی ؛؛ من فقط از تو یک چیز می خواستم  که مسلمون بشی همین ..در قبالش هر کاری بگی می کنم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش نهم گفتم : تو مسیحی بشو ..گفت :دین من اجازه نمیده مجازات داره ...گفتم : آخه من چیکار کنم دلم نمی خواد به دین تو بیام ...گفت : اصلا  ولش کن دوباره شروع نکن ..دارم میرم بلیط بگیرم با من بیا بریم ایران ,,  این بار دیگه واقعا باید برم .. گفتم : میام ؛؛ من باهات میام ؛؛ دیگه ولت نمی کنم ..ولی مذهب یک چیزی نیست که  روی هوا قبول کنم ..من باید شناخت داشته باشم این بستگی به اعتقادات آدم داره ..بهم فرصت بده ..و اختیار برای تصمیم گیری خواهش می کنم علی ..نزار از هم به خاطر این موضوع جدا بشیم ..چند روز بعد ما توی کلیسا عقد شدیم ؛ اما علی رو می دیدم که واقعا از پا گذاشتن توی کلیسا وحشت داشت احساس گناه می کرد و من اینو نمی فهمیدم ..جایی که محل عبادت خداست چه فرقی می کنه که کجا باشه ..ولی علی انگار داشت به خاطر من فداکاری بزرگی می کرد و خیلی واضح نشون می داد که معذب و پشیمونه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش دهمو آدمی هم نبود که بدون منت گذاشتن  از این موضوع بگذره ؛؛ و تا حرفش در میون میومد می گفت تو منو وادار کردی که کاری بکنم که تا آخر عمرمم خودمو نبخشم ..و با اینکه من این استدلال اونو نمی فهمیدم ..عذاب وجدان داشتم که چرا ازش کاری رو خواستم که دلش نمی خواست انجام بده ...اما به این هم فکر می کردم ؛؛ که اگر این موضوع اینقدر بده چرا اون باید از من بخواد که از دین خودم برگردم ..متاسفانه عشق من به علی خیلی بیشتر از اونی بود که دیگه بتونم ازش جدا بشم .. ..اون برگشته بود و همین برام من کافی بود .سپتامبر سال 1972ما به طرف تهران پرواز کردیم ..فکر می کنم ایران سال 1351 بود در حالیکه پدر و مادرم بی نهایت ناراحت بودن ..و من فقط به عشق علی فکر می کردم و  دلم نمی خواست لحظه ای دستشو رها کنم .....بالاخره خوابم برد ..موقعی بیدار شدم که آفتاب تابیده بود توی اتاق و هیچ صدایی نمی اومد ..نمی دونستم چه وقت از روزه ..دستهامو باز کردم و چند تا خمیازه کشیدم ..زندگی جدید من شروع شده بود ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سوم- بخش یازدهم نمی دونم چرا یک مرتبه صورت دختری رو که شب قبل توی مهمونی دیده بودم و یکی از اونایی بود که توجه منو به خودش جلب کرده بود به یاد آوردم ..یک دختر همسن و سال من خیلی زیبا با چشمانی سیاه و  درشت و گیرا ..که مدام با غضب به من نگاه می کرد ..و هر وقت سنگینی نگاهش باعث میشد به طرفش برگردم ؛ بطور آشکاری نگاهشو ازم می دزدید ... و اون تنها کسی بود که این رفتارِ بد رو با من داشت ..که درِ اتاق باز شد و علی با صورتی خندون اومد و گفت : عزیزم بیدار شدی ..پاشو همه منتظر تو هستن ..گفتم : صبح بخیرعزیزم  ..توی ایران صبح به خیر نمیگن ؟ یک مرتبه طرف من براق شد و گفت : نه اینجا آدم های وحشی زندگی می کنن ..صبح بخیر سرشون نمیشه ..مثل شما نیستن که با بچه خوک سر و کار داشته باشن.. گفتم : من حرف بدی زدم ؟  علی من شوخی کردم ..ببخشید گفت : دیگه شوخی نکن ..خوشم نمیاد ...ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش اولبا حالتی التماس آمیز گفتم : علی چرا اینطوری با من رفتار می کنی ؟ من که منظور بدی نداشتم ؛؛اما فکر می کنم تو  می خواستی  به من حرف بدی بزنی ..لحنت بد بود ..چرا در مورد خوک منو مسخره کردی مگر اون از نظر تو عیبی داشت  ؟ ..با بی حوصلگی گفت : آنه  بس کن دیگه ..زود باش منتظرن ...در حالیکه نیم خیز می شدم که برم بطرفش گفتم : علی تو دیگه منو دوست نداری  ؟ یک مرتبه داد زد آنه خفه شو  ..از سر صبح شروع کردی به ایراد گرفتن ..بهت میگم دیر بیدار شدی ؛ حالا هم  وقت گیر آوردی و معطل می کنی ؟  ..نمی فهمی  همه منتظر تو هستن , خیلی بهم خورده بود و به یکباره بغض کردم  و صورتم داغ شد ..از تخت اومدم پایین علی به فارسی با خودش غر می زد؛؛  به نظرم حرفای خوبی نمیومد تا حدی  که ترسیدم و آروم نگاه می کردم ؛اما  دلهره ای که به دلم افتاده بود ؛  نکنه علی این رفتارشو جلوی بقیه هم داشته باشه ؛؛  ..این بود که ترجیح دادم ساکت بمونم  ؛حال بدی داشتم  طوری که  دلم می خواست توی اتاقم بمونم و گریه کنم  .. اما تند و تند آماده شدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش دومعلی روی لبه ی تخت نشسته بود و بشدت تو فکر بود و من حدس می زدم که باید از یک موضوعی غیر از مشاجره ای که بین ما شده بود ناراحت باشه ..بلوز و شلوار صورتی داشتم از توی چمدون در آوردم و پوشیدم موهامو بردم بالا و بستم ؛؛ دوتا از چمدون ها ؛ پر از  سوغاتی بود که با هم برای خانواده اش خریده بودیم ...اونا رو کشیدم تا دم در راهرو  تا با خودمون ببریم پایین اما اوقاتم بشدت تلخ بود و دوست نداشتم با علی حرف بزنم  ... از جاش بلند شد و اومد جلو و دستم رو گرفت ؛؛ به صورتم نگاه کرد و گفت : آخ آنه ی عزیزم ؛؛ ببخشید  ..معذرت می خوام اخمت رو باز کن ..دلم نمی خواد تو رو غمگین ببینم ؛ نباید با تو بد حرف می زدم ..بیا اینجا ؛؛ بیا بغلم ؛؛ وای که چقدر دوستت دارم  ..من که همیشه زود راضی می شدم و هیچوقت کینه ای از کسی به دلم نمی گرفتم ..گفتم : علی آخه من می ترسم حرف بزنم ؛ بهم بگو چرا با من اینطوری رفتار می کنی؟ ..تو واقعا فکر می کنی من دارم اشتباه می کنم ؟  ..نمی فهمم چی بین ما عوض شده که نسبت به من سرد شدی ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش سوم گفت :این چه حرفیه ؟ دیوونه .. اشتباه می کنی اصلا موضوع تو نیستی ..گفتم : اگر من نیستم چرا با من دعوا می کنی ؟ پس بهم بگو از چی ناراحتی  ؟ خواهش می کنم مشکلت رو با من در میون بزار ؛ علی  من زن تو هستم ..با کف دست سرمو چسبوند به سینه اش و در حالیکه موهامو نوازش می کرد و پشت سر هم منو می بوسید ؛ آهی کشید و گفت :چی بگم آنه؟ ..نمی خوام تو رو در گیر مشکلات خودمون بکنم ..بهش فکر نکن فقط اینو بدون که من هیچوقت نمی خوام تو رو اذیت کنم ..  ..به زودی همه چیز حل میشه ..فقط تو یکم  صبور باش ..می دونی چیه آنه ؟ کاش اصلا نمی اومدم ..نبودم و نمی دیدم ؛  بعد از چند سال برگشتم , از راه نرسیده شروع کردن  , همه به جون هم افتادن و من این وسط گیر کردم   ...حالا بریم خانم اکرم منتظره  ماست  ..و بازو های منو گرفت و با عشقی زیاد بهم  نگاه کرد ؛؛ چنان که قلبم رو لرزوند و  دلم براش ضعف رفت ؛ودیگه کاملا  اونو بخشیدم ؛؛ چون  من علی رو خیلی دوست داشتم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش چهارملبخندی زدم و گفتم : باشه ؛ هر وقت دلت خواست بهم بگو ؛  می خوام بدونم مشکل تو چیه؟ وقتی از دل تو خبر ندارم چطوری می تونم درکت کنم ؟؛؛علی من فهمیدم؛؛   از توی هواپیما تو اینطوری آشفته شدی ..درسته ؟ گفت : خوب برای اینکه می دونستم چی در انتظارمه ...حالا میشه دیگه در موردش حرف نزنی ؟ از صبح مادرم مغزم رو به کار گرفته ....برای امروز صبح من دیگه بسه ...بعد دست منو محکم گرفت و گفت : حاضری ؟ گفتم : حاضرم  ..ولی این چمدون ها رو هم باید ببریم تا هدیه هاشون رو بدیم ..گفت : باشه میگم  پسرا اونا رو بیارن پایین  ... به محض اینکه سر پله ها رسیدیم زهرا ما رو دید و شروع کرد به دست زدن و هورا کشیدن ..و بقیه هم که دور میز برای خوردن صبحانه نشسته بودن بلند شدن و دست زدن تا ما رسیدیم پایین .. زهرا با مهربونی منو بغل کرد و چند بار همدیگر رو بوسیدیم و گفت : آنه چقدر با این بلوز شلوار خوشگل شدی ..خیلی بهت میاد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش پنجمعلی گفت : آنه  بیین من چه خانواده ی بزرگی دارم ...در حالیکه مدام سرمو بالا و پایین می کردم و می گفتم ..سلام ..سلام ..سلام ؛؛  آهسته به علی گفتم : من حالا باید چیکار کنم ؟ رسم شما چیه ؟ گفت : برو با خانم اکرم روبوسی کن و کنارش بشین ..میز بزرگِ کنار سالن دور تا دورش پر بود ..برای من که تنها فرزند پدرو مادرم بودم و هیچ فامیلی نداشتم ؛؛  غیر قابل باور بود ..علی دوباره اونا رو به من معرفی کرد و اینطوری من فهمیدم که راضیه و عاطفه هر کدوم چهار تا بچه دارن  و با نوه ها و داماد و عروس هاشون اونجا بودن ..ولی مهوش و حسین خان نیومده بودن ...بر قرار کردن رابطه با کسانی که زبونشون رو نمی دونستم کار سختی بود اما اون روز به من خیلی خوش گذشت , دخترا و پسرای  جوون منو دوره کرده بودن و هر کدومشون یکم زبون منو بلد بودن و می تونستیم حرف بزنیم ....و من که دختر شاد و سر زنده ای بودم خیلی زود باهاشون ارتباط بر قرار کردم  ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش ششم و هر چند دقیقه یکبار به انتهای سالن نگاه می کردم که علی و عاطفه و راضیه و شوهراشون با خانم اکرم بحث و گفتگو داشتن ..از حالتی که در حرف زدن به خودشو می گرفتن می فهمیدم که ناراحت و پریشون هستن ..و خیلی برای علی نگران  شدم ...بعد از ظهر علی با کمک پسر عاطفه چمدون ها رو آورد پایین و گذاشت وسط اتاق و به من گفت بیا اینجا با هم هدیه هاشون رو بدیم ...دوتایی نشستیم روی زمین و در چمدون رو باز کرد ..و دخترا و پسرا دورمون با اشتیاق حلقه زدن ....اول هدیه ی خانم اکرم رو داد به من وگفت : آنه بیا خودتو عزیز کن ؛؛ تو ببر بده .. و بعد  مال هر کسی رو با مراسم خاصی در حالیکه  می خندید و با هاشون شوخی می کرد و از دستشون می کشید و می داد به یکی دیگه ..و صدای دائی ..دائی گفتن اونا رو در میاورد همه با هم می خندیدن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش هفتم بهشون نگاه می کردم ..و از خوشحالی علی لذت می بردم  ..و بعد از این مراسم .. خواهر های علی هر کدوم در حالیکه منو می بوسیدن یک هدیه ای من دادن که همش طلا بود ....و آخر از همه خانم اکرم یک گردنبد سنگین به گردنم انداخت ...چیزِ عجیبی بود مثل قلاده به نظرم اومد ..خوب دوست نداشتم اما کار بدی هم نکردم فقط گفتم ممنون  ...علی  با یک لبخند معنی دار گفت : آنه درست تشکر کن مادرم رو ببوس .. نشون بده خوشت اومده ..بلند شدم و صورت خانم اکرم رو بوسیدم ..باز علی ندا داد که چرا اینطوری می کنی ؟ یک چیزی بگو بهت که یاد دادم ..گفتم : مادر  شما مرسی که من سرور شما شدم ...خوب ؛ این جمله  خندیدن خانم اکرم و  بقیه رو به همراه داشت که خودمم بدون اینکه بدونم چی گفتم خندیدم ...همه می دونستن من معنی اون کلمات رو نمی دونم  ...اما این حس که علی بهم احترام نمی زاره روحم رو آزرد .. وقتی همه رفتن به جز زهرا و شوهرش کیوان ؛؛ خونه ی به اون بزرگی  خلوت شد ؛  علی بدون توجه به من یکراست رفت کنار خانم اکرم نشست ..زهرا هم مشغول جمع و جور کردن بود ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش هشتمخانم اکرم که عادت داشت موقع حرف زدن سرو گردن و دستهاشو تکون بده ..این بار با شدت بیشتر و عصبانیت  این کارو می کرد و به علی چیزی می گفت که اونم خیلی ناراحت شده بود    .. زهرا یک ظرف میوه آماده کرد و آورد و گذاشت جلوی من و گفت : چقدر فارسی بلدی ؟ گفتم : یکم ..علی خیلی سعی کرد یادم بده ..ولی هنوز نمی دونم چطوری جملات رو بگم ..گفت من چهار سال کلاس زبان رفتم ..ولی هنوز نمی تونم درست حرف بزنم ..وقتی شنیدم زن علی خارجیه از اون موقع دارم تمرین می کنم ....حالا من باید انگلیسی و تو فارسی یاد بگیریم تا با هم دوست بشیم ..گفتم:  موافقم ...و همینطور که چشمم به علی و خانم اکرم بود ادامه دادم  بله حتما ..زهرا چقدر ایرانی ها از این کلمه ی باید استفاده می کنن  ..مثل علی که به من امر می کنه و میگه باید انجام بدی واقعا دوست ندارم ...گفت : مرد ایرانی اولین کلمه ای که یاد می گیره همین باید هست ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش نهم گفتم : پس وای به من ؛ زهرا ؟ما با هم دوست هستیم ؟ گفت : آره حتما ..گفتم : بهم میگی علی و مادر در مورد چی حرف می زنن ؟ یکم تغییر حالت داد و گفت : پس متوجه شدی ؟ ببخشید نباید همین امروز این بحث ها پیش میومد ..ولی با اومدن علی یک اتفاقاتی افتاده که نمیشه در موردش حرف نزنن ..گفتم : تو اونا رو به من میگی ؟ گفت : آنه اجازه بده به موقعش خودت می فهمی ..آخه من نمی تونم درست حرف بزنم و منظورم رو بفهمونم ..چیزی نیست نگران نباش بر طرف میشه ...آخر شب وقتی می خواستیم بریم بخوابیم ..خانم اکرم علی رو صدا زد و گفت : بیاین باهاتون کار دارم ..وقتی کنارش نشستیم ..یکم خودشو جابجا کرد و با مهربونی خطاب به من یک چیزایی گفت که   علی ترجمه کرد : مادرم میگه فردا آقا میاد اینجا تا تو رو مسلمون کنه ..گفتم : علی ؟ ما با هم قرار نذاشتیم که بهم فرصت بدی تا شناخت پیدا کنم و بعد تصمیم بگیرم ؟ با تندی گفت :چیز مهمی نیست تو الان  به مادرم بگو ( و فارسی ادامه داد ) هر چی ..شما ..بگین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش دهم گفتم : این هر چی ..شما بگین  یعنی چی ؟ ولی چون خودم حدس می زدم .. تند و تند برای خانم اکرم توضیح دادم ..مادر من با علی قرار گذاشتم ..تا ندونم این دینی که قبول می کنم چی هست نمیشه ..درست نیست ..خانم اکرم نمی فهمید من چی میگم  ..رو کردم به زهرا و گفتم: زهرا تو براشون ترجمه کن ..زهرا گفت : آنه منم متوجه نشدم تو منظورت چیه ؟ نمی خوای مسلمون بشی ؟..لطفا اینو به خانم اکرم نگو ..علی در حالیکه وانمود می کرد داره با من عادی حرف می زنه  گفت : آنه,, منو عصبانی نکن ..بسه دیگه  تمومش کن خانم اکرم داره شک می کنه ..گفتم : علی در این مورد من زیر بار نمیرم تو به من قول دادی ..چرا نباید مادر بدونه؟ ..گفت : برای اینکه نمی زاره با هم ازدواج کنیم ..گفتم : علی ما قبلا ازدواج کردیم ..یادت نیست ؟ من الان زن تو هستم ..وگرنه اینجا چیکار می کنم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش یازدهم گفت: آنه چند بار برات توضیح بدم ؟  از نظر مادر ما ازداوج  نکردیم ؛؛ قبول نداره ؛ می فهمی ؟..برای خاطر خدا یکم با من راه بیا..چی میشه اینقدر اذیتم نکنی ؟ من خودم هزار تا مشکل دارم تو یکی کوتاه بیا ..خانم اکرم دخالت کرد و گفت : علی این دختر راضی نیست ؟ اگر نباشه نباید بهش اصرار کنی ...مسلمون شدن که به زور نمیشه ..برگرده کشور خودش ...اینا رو علی برای من ترجمه کرد و گفت : همینو می خواستی ؟ می خوای برت گردونم ؟ گفتم : بله علی منو برگردون اشکالی نداره  ..از جام بلند شدم و گفتم مادر شب بخیر ..و رفتم بالا ...و خودمو رسونم به اتاقمون ..صدای علی و مادر رو می شنیدم که با هم مشاجره می کنن ..حال خیلی بدی داشتم و احساس نا امنی می کردم ...زود آماده شدم و رفتم  توی رختخواب تا علی بیاد ..و باهاش حرف بزنم   ..ولی نیومد  ...خسته بودم و اهمیتی ندادم و زود تر از اونی که فکر می کردم خوابم برد ..و صبح که بیدار شدم علی رو کنارم ندیدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش دوازدهم اون روز متوجه شدم که دیگه خانم اکرم اجازه نمیده با علی توی یک اتاق تنها باشم ...اون زمان من درست از مکالمات اونا سر در نمیاوردم ..و گیج شده بودم ..علی از دستم عصبانی بود و می گفت این نتیجه ی کار احمقانه ی منه و نباید میذاشتم خانم اکرم بفهمه که راضی نیستم مسلمون بشم ..گفتم : علی تو داری با من چیکار می کنی ؟ چرا به مادرت راستشو نمیگی ؟ ما آدم های بزرگی هستیم و حق داریم برای خودمون تصمیم بگیریم ..گفت : من که بهت گفتم دین ما این اجازه رو نمیده با زن غیر مسلمان ازدواج کنیم ..تو حالا ظاهرا قبول کن ..گفتم : یعنی به خدا دروغ بگم ؟ دینم رو عوض کنم ولی ظاهری ؟ تو چی می خوای ازمن ؟ کسی که با خدا پیمان می بنده باید بهش عمل کنه ..این در توان من نیست دروغ بگم ؛؛ اونم به خدا ...تو چطور مسلمونی هستی که می تونی دروغ بگی ؟ داد زد خوب برو راستشو بگو ببینم خانم اکرم باهات چیکار می کنه ؟ احمق برت می گردونه امریکا ...گفتم: باشه مهم نیست علی ؛؛ من برمی گردم اما فراموش نکن تو به من فرصت ندادی که دین تو رو بشناسم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهارم- بخش سیزدهم علی یک مرتبه عصبانی شد و داد زد به درک برو ..هر چی زود تر بهتر ..خودم برات بلیط می گیرم ..و در اتاق رو زد هم و رفت ..و من اون روز ساعت ها همون جا توی اتاق موندم و گریه کردم ....راه میرفتم و فکر می کردم و هیچ طوری حاضر نبودم به دینی که نمیشناختم ایمان بیارم ..اصلا با عقل جور در نمی اومد ...حتی رغبت نکردم چمدونم رو باز کنم ..و فکر اینکه  برگردم به امریکا  پریشونم کرده بود ..حالا مثل غریقی بودم که دست و پا می زد و منتظر بود یکی اونو نجات بده ..افکارم به این طرف و اونطرف کشیده میشد و نمی تونستم حواسم رو جمع کنم ..کاش زبون خانم اکرم رو بلد بودم و خودم براش توضیح  می دادم ..تا ظهر صبر کردم کسی سراغم نیومد ..و موقع ناهار  مستخدم خونه اومد و با یک لبخند با دست اشاره کرد که برم غذا  بخورم ...وقتی رفتم پایین فقط خانم اکرم بود و فهمیدم زهرا همون  شب قبل رفته خونه ی خودش و علی هم خونه نیست ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792