داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش اولقسمت دوم :
درهای هواپیما که باز شد علی همینطور خواب آلود و بی حوصله ساک رو از باکس بالا بیرون آورد و با سردی به من گفت : بریم ..نمی دونم من توقع زیادی داشتم که در اون لحظات بر خورد بهتری باهام داشته باشه یا اون حق داشت ؛؛ به هر حال خسته و بی حوصله بود و توجهی به من نمی کرد ؛ هرچی بود دل من گرفت و غصه دار شدم ..حالا بیشتر از برخورد خانواده اش می ترسیدم و مدام این سئوال در ذهنم تکرار میشد ..؛؛ چی می خواد بشه؛؛ با چه کسانی روبرو میشم ؟ .. بالاخره در هواپیما باز شد و من جلوتر از علی رفتم بیرون ..بالای پله ها نگاه کردم و یک نفس عمیق کشیدم وبا خودم فکر کردم بهتره همه چیز رو آسون بگیرم ؛ و هر اونچه که می خواد پیش بیاد با روی خوش ازش استقبال کنم تا توی این کشور غریب اذیت نشم ..علی خودش همه ی کارای تحویل بار رو انجام داد ..نمی فهمیدم چرا با من مثل آدمی که اصلا نمیشناسه رفتار می کرد ..اون میرفت و منم دنبالش و حتی می ترسیدم حرف نامناسبی بزنم و دوباره اوقات اونو تلخ کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش دوم
اما وقتی وارد سالنی شدیم که قرار بود خانواده ی اونو ببینم دست انداخت دور کمر منو و با دست دیگه اش گوشه سالن رو نشونم داد و گفت : آنه عزیزم نگاه کن ؛؛ اونجان ..ببین منتظر ما هستن ..عده ی زیادی برامون دست تکون می دادن ..دسته های بزرگ گل و لب های خندونشون نشون می داد که از دیدن ما خیلی خوشحالن ..منم دیگه سردی رفتار علی رو فراموش کردم و رفتیم بطرف اونا ..در یک چشم بر هم زدن ما رو دوره کردن و اولین کسی که علی خودشو بهش رسوند و بغلش کرد خانمی پیری بود با موهای سفید قدی متوسط و خوش صورت و مهربون ..به رسم مسلمون ها چادر سرش بود و با نگاهی پر از محبت در حالیکه چشمهاش لبریز از اشک بود دستهاشو برای علی باز کرد ..علی خودشو انداخت توی بغل اون زن و به گریه افتاد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش سوم
فورا دست منو گرفت و گفت : آنه ؛ خانم اکرمِ بزرگ ؛؛ مادرمن ؛؛ خانم خانما ..ما بهشون میگیم ؛ خانم اکرم ..اون زن یک چیزی به فارسی گفت و خندید و در حالیکه بقیه هم می خندیدن دستهاشو برای من باز کرد .. حس کردم می خواد منوهم در آغوش بگیره ..رفتم جلو و گفتم : سلام مادر ..خوب بودین ؟ نام ِمن ؛هست ؛ آنه مارگریت شما آواز بخونین منو آنه بگورین علی دخالت کرد و گفت : مادر اسمش آنه مارگریته شما بهش بگین آنه ..همه اینطور صداش می کنن ..خانم اکرم خنده ی قشنگی کرد و گفت : آره فهمیدم ؛ بیا دخترم ..ما هم خوب بودیم ..بیا دختر جون خوش اومدی .....خوش اومدی ..از اینکه فهمیده بودم مادرش چی میگه خوشحال شدم و با یک ذوق خاصی گفتم : بله ما خوش اومدیم مادِر...خوب من خیلی کلمه های زیادی رو یاد گرفته بودم ولی اصلا نمی دونستم کجا باید استفاده کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش چهارم
بعد از خانم اکرم که بزرگ فامیل بود علی منو به یکی یکی اونا معرفی کرد در حالیکه درست نمی تونستم به حافظه ام بسپارم ..اما چه استقبال گرمی ..چه خانواده ی خوبی ...اونقدر گل آورده بودن که وقتی بطرف خونه می رفتیم ماشین پر شده بود از گلهای خوشبو ..من و علی و خانم اکرم توی ماشین برادرش نشسته بودیم ...حسین خان مرد جا افتاده ای بود که معلوم میشد خیلی از علی بزرگتره در واقع هیچ شباهتی بهم نداشتن ..قد کوتاه و شکم بزرگ و سری تاس داشت و من زیاد ازش خوشم نیومد ..علی و حسین خان جلو نشسته بودن و من و خانم اکرم عقب ..و سه تایی با هم حرف می زدن در حالیکه من متوجه نمی شدم ... اصلا از کلماتی که علی بهم یاد داده بود استفاده نمی کردن ..ولی احساس می کردم خانم اکرم زن مهربونیه همینطور که کنار هم نشسته بودیم به من نگاه می کرد و لبخند می زد .. دیگه خیالم راحت شد که پیش آدم های خوبی زندگی خواهم کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوم- بخش پنجم
از فرودگاه تا خونه ی اونا راه زیادی بود ..ماشین ها وارد خیابون باریکی شدن که دو طرفش خونه های بزرگی ساخته شده بود و نسبت به شهر ما خیلی اشرافی به نظرم رسید ..و بالاخره جلوی یک خونه نگه داشتن ..علی فورا پیاده شد و در عقب رو برای مادرش باز کرد و یک چیزایی به فارسی گفت که من متوجه شدم داره بهش ابراز علاقه می کنه چون همون جا جلوی در یکبار دیگه همدیگر رو بغل کردن ...علی به من گفت : آنه تو زود برو توی خونه می خوان گوسفند بکشن ..گفتم : چرا ؟ برای چی اینجا ؟ گفت بعدا برات توضیح میدم ..تو با خانم اکرم برو تو منم الان میام ...در بزرگ آلبالویی رنگی بالای چهار پله ی سنگی باز بود و یک خانم دود زیادی دور خودش درست کرده بود ..و من می فهمیدم که اینا آداب و رسوم ایرانی هاست وسعی می کردم با روی خوش بپذیرم ..به همه لبخند می زدم و سعی می کردم ارتباط لازم رو باهاشون بر قرار کنم ..و همون طور که علی ازم خواسته بود خودمو لوس نکردم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar