2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

سلام بعد از تقریبا دو ماه اومدم اینجا

زندگی چه بازیها که نداره برای ما ادما

معصومه جون ممنون از شما که وقت میزاری هر روز داستان میزاری برامون

خسته نباشی.

بزرگترین ازمون ایمان زمانیست که انچه میخواهید رابدست نمی اورید .با این حال قادرید بگویید     خدایا شکرت  

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام بعد از تقریبا دو ماه اومدم اینجا زندگی چه بازیها که نداره برای ما ادما معصومه جون ممنون از شم ...

❤️😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش اول







تعارف های زیاد و عزت و احترامی که بهم میذاشتن  منو خیلی معذب تر کرده بود برای همین از حرفایی که خانم زاهدی برای اینکه سکوت نباشه می زد چیزی نمی فهمیدم اولش داشت از من تعریف می کرد ولی بعد نمی دونم در مورد چی حرف می زد که گاهی بر می گشت و نظر منو می پرسید و مجبور میشدم با سر جواب بدم تا یک وقت متوجه نشه که چقدر مضطربم  ..

کمی بعد جلوی   یکی از رستوران های شیکی که تازه توی خیابون پهلوی باز شده بود نگه داشت جاییکه  آدم های پولدار و سر شناس  میرفتن؛؛

باز با همون عزت و احترام با هم وارد رستوران شدیم ؛؛  نور  کمرنگی سالن رو روشن کرده بود و  صدای  موسیقی ملایمی هم به گوش می رسید به اصطلاح خیلی شاعرانه و رویایی ..


داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش دوم







میزهای گردی که دورش  مبل های قرمز رنگی بود و به سختی میشد نشست  برامون آماده کرده بودن و انواع خوراکی ها رو روش چیده بودن که بی نظیر بود ؛؛ 

زیر لب گفتم : گلنار تو اینجا چه غلطی می کنی ؟ چرا قبول کردی بیای ؟ ...

ولی من هر دو خانم های زاهدی رو میشناختم و می دونستم که زندگی معمولی دارن  و فکر نمی کردم خودشون هم اهل این طور جاها باشن...

اما  اونا نمی دونستن که چیزی از نظر من پنهون نمی مونه و چقدر دقیق و هوشیارم ..

از نوع برخورد و رفتارشون معلوم بود که مثل من بار اولیه که پا به اونجا گذاشتن  .. و چیزی که بیشتر از همه توجه منو به خودش جلب کرد رفتاری بود که با من داشتن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

https://t.me/nahid_golkar/13341




https://t.me/nahid_golkar/13341


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش سوم 






اونا سعی می کردن  مطابق شان من که دختر ؛یا دختر خونده ی عزت الله خان هستم رفتار کنن ...

و با این فکر لبخندی روی لبم نقش بست ,و اون حالت اضطراب از وجودم رفت  و همه چیز به نظرم مصنوعی و بی محتوا اومد .. 

و زیرکانه نقش دختر عزت الله خان رو بازی کردم   ..

کمی از این در و اون در؛ حرف زدن و من گوش می کردم تا خانم زاهدی گفت : من یکم شما رو تا موقع شام تنها می زارم ..

یاد حرف آقا افتادم که گفت : اگر شام خوردیم و مدیون شامشون شدیم ,, 

گفتم : خانم زاهدی من فقط یکساعت وقت دارم باید برم خونه پدرم ناراحت میشه متوجه هستین که ؛ واقعا نمی تونم برای شام بمونم ؟ 

گفت :ای وای ؛ راستی ؟  باشه عزیزم پس شما حرف بزنین من زود بر می گردم ...

نادر جان از گلنار جون پذیرایی کن ..

و ما رو تنها گذاشت ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش چهارم






نادر روبروی من  نشسته بود ..ودر حالیکه با  نگاهی خریدارانه به من خیره شده بود

گلویی صاف کرد و گفت : به نظرم میاد شما معذب هستین ..راحت باشین ..

گفتم : کی من ؟ اصلا؛؛ شما اشتباه می کنین ,برای چی معذب باشم ؟  

گفت : چه عالی کاملا معلومه اصیل زاده هستین ..چی براتون بزارم ..

گفتم : چیزی نمی خوام الان میل ندارم ..بعد مدتی ساکت شد منم به در دیوار نگاه می کردم و به آدم های پولداری که میومدن و میرفتن و دور اون میز ها نشسته بودن  ..

بالاخره نادر دستشو مشت کرد جلوی دهنش و با چند سرفه ی زورکی  سینه اش رو صاف کرد و گفت : راستش من خیلی وقته قصد ازدواج دارم ولی کسی رو پیدا نمی کردم که مطابق میلم باشه ..

یعنی بطور خلاصه نمی پسندیدم ..ولی شما برام یک جاذبه ی خاصی دارین ..

از لحظه ای که شما رو دیدم نتونستم فراموشتون کنم ...

همش به یادتون میفتم ..باور می کنین ؟اگر بگم چند بار خواب شما رو دیدم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش پنجم






گفتم : واقعا ؟... 

یکم اومد جلو تر و گفت : بله ..خودمم تعجب می کردم ..به خواهرم گفتم اونم عقیده ی منو داشت انگار قسمت اینطوریه..

می خواد ..یعنی ..

منظورم اینه که مثل اینکه قسمت هم هستیم ...

گفتم : اونوقت من که خواب شما رو ندیدم چی میشه ؟ خندید و گفت : انشاالله شما هم زیاد خواب منو می ببینین یعنی باعث افتخار منه ...

من بیست و هفت سال دارم شما چی ؟ 

گفتم : دقیق بخوام بگم هفده سالم داره تموم میشه میرم توی هجده سال ...

گفت : پس من شانس آوردم دختر عزت الله خان تا این سن شوهر نکرده ..

گفتم : تا این سن ؟ منظورتون اینه که ترشیدم ؟ 

خندید و گفت :چه با نمک ؛؛  نه بنده غلط بکنم ..آخه دخترای خانواده های سر شناس معمولا زود شوهر می کنن ..

البته دور زمونه عوض شده و دیگه دخترا همه می خوان درس بخونن ..مثل شما ...من عقیده دارم ....؛؛؛؛






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش ششم







اون حرف می زد و از خودش و عقایدش می گفت  ..و من چندشم می شد ؛ از خودم و از کاری که کرده بودم بدم میومد ..

دستش برام رو شده بود و هیچ  احساس و صداقتی توی حرفاش نمی دیدم ...

حس عجیبی داشتم فکر می کردم دارم به امیر خیانت می کنم ..و همینطور که نادر حرف می زد رفتم توی عالم خودم ودوباره یاد امیر افتادم ..

و همون جدالی که برای فراموش کردنش مدام ذهنم رو در گیر کرده بود اومد سراغم ....؛؛ 

 اگر امیر  بدونه من الان کجام چه حالی میشه؟ ..اصلا  به درک بره گمشه الان خودش با اون زن و بچه نشسته و خوش میگذرونه؛؛  ..نه؛؛  فکر نمی کنم امیر اینطور آدمی نیست,, خیلی ناراحت بود ..

شاید اون بچه مال اون نباشه ؛؛ اگر بود چی ؟  ..

حتما از روی اجبار اون زن رو نگه داشته؛؛  خوب کی می خواست از بچه مراقبت کنه و بهش شیر بده ..

مطمئنم مجبور شده ...اصلا به من چه ؛؛ هر کاری دلش می خواد بکنه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش هفتم







نادر پرسید : متوجه شدین که منظورم چیه ؟

 گفتم : بله؛ بله ..می فهمم ..

گفت : واقعا ؟ خیلی خوشحالم که درک شما بالاست ..پس موافقین ؟

 گفتم : با چی ؟ 

گفت :عرض کردم که ؛؛ 

گفتم : می دونم عرض کردین ولی با کدوم قسمتش ؟ گفت :  خوب همین که من بیام رسما خواستگاری شما و با هم بیشتر آشنا بشیم ...

یعنی خانواده هامون و اگر خدا بخواد ازدواج کنیم ...

گفتم : خانواده هامون ؟ همون موقع خانم زاهدی برگشت و با خنده گفت , مثل اینکه حرفتون گل انداخته من زود اومدم  ؟ انشالله به نتیجه رسیده باشین ..

نادر گفت : تقریبا ..از جانب من که کار تمومه ..

گلنار خانم هم یک طورایی موافقت خودشون رو اعلام  کردن ...

خانم زاهدی نشست کنار منو با خوشحالی گفت : خیلی خوب شد  گلنار جون, عزیزم ؛  فردا شب که نه , پس فردا  خوبه ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش هشتم







با مادرم و خواهرای دیگه ام بیایم خونه ی شما و صحبت کنیم؟  ..

نگفتم اگر با نادر آشنا بشی حتما نظرت فرق می کنه ...و بلند خندید و ادامه داد و انشالله همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه ...

گفتم : فقط ببخشیدخانم زاهدی  ما داشتیم حرف می زدیم شما اومدین ؛حرف ما نیمه کاره موند؛؛

من  یک چیزی باید بگم  ..

گفت : بگو عزیزم ما سراپا گوشیم ..

گفتم : شما باید اینو بدونین که عزت الله خان پدر من نیست ..اینو قبلا به خواهراتون هم گفته بودم ..

من خودم پدر و مادر دارم ..

دوازده سالم که بود برای کار اومدم خونه ی عزت الله خان ؛ ولی موندگار شدم چون  همدیگر رو خیلی دوست داریم و منو فرزند خونده ی خودشون کردن ..

ولی اگر بخوام ازدواج کنم باید پدر و مادرم رضایت بدن و حضور داشته باشن ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش نهم






در حالیکه معلوم بود خیلی توی ذوقش خورده گفت : آهان ..باشه عزیزم ..مهم نیست ..البته که پدر و مادر خودت مهم ترن ..

و با اینکه خیلی زیاد سعی کردن من از تغییر حالت اونا چیزی متوجه نشن ..دیدم که مثل یخ وارفتن ...

و بطور آشکارا رفتارشون با من عوض شد تا در خونه هم منو رسوندن و رفتن حتی یادشون رفت دسته گلی که برام خریده بودن بهم بدن ..

وارد حیاط که شدم ماشین آقا رو دیدم و فهمیدم که خونه اس خودمو آماده کرده بودم که اگر ازم  پرسید کجا بودی ,راستشو بگم و  عواقبشو به جون بخرم ..

ولی اون آقا تر از این حرفا بود که بخواد منو باز خواست کنه ...نوید هم بهم کمک کرد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش دهم








درو که باز کردم چنان چهار دست و پا و ذوق زده بطرف من اومد و پشت سر هم می گفت گو ..گو که همه به خنده افتادن ..

نوید فقط یک کلمه بلد بود و به زبون میاورد و اونم اسم من بود که گو صدام می کرد و این باعث خنده ی همه می شد ..

فورا بغلش کردم و در حالیکه می بوسیدمش قربون صدقه اش می رفتم اونم با دستهای کوچیک و نازنینش دو طرف صورت منو گرفته بود و از خوشحالی   ذوق می کرد ...

وقتی لباس عوض کردم و برگشتم   آقا بهم گفت : گلنار فردا اگر می تونی کلاس نرو بریم خرید عید ..

رفتم دستم رو حلقه کردم دور شونه های شیوا و گرفتمش توی بغلم و سرشو بوسیدم و گفتم :به شرط اینکه شیوا جونم هم بیاد ..

شیوا گفت : نه ..نه خودت که می دونی ..هم کمرم درد می کنه هم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش یازدهم 






گفتم :بهانه نداریم ..می دونین چند ساله خرید نرفتین ؟ به نظرم یکی از لذت بخش ترین کارای دنیا رو از دست دادین ؛  ..تو رو خدا این بار دیگه نه نیارین ... 

اصلا شما و آقا با هم برین ..آقا با حسرت و عاشقانه به شیوا نگاه کرد و گفت : آرزوی منم هست تو رو سر حال ببینم و با هم از این مغازه به اون مغازه بریم و تو بپسندی و من برات بخرم ...

شیوا صورتش سرخ شد ..و گفت :عزت الله خان ؟ خوب تو که می دونی برای چی خرید نمیام ؛؛ 

آقا با مهربونی ویک حالت خواهش گفت : این بار به خاطر من بیا  ...

خودت برای بچه ها خرید کن..برای عیدم هر چی می خوایم می خریم  ..هان چی میگی میای ؟  ...

شیوا خندید و گفت :نمی دونم اگر کمرم درد گرفت ؟چیکار کنم ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش دوازدهم






به شوخی و خنده  گفتم : من و آقا کولتون می کنیم ...

گفت : نمی دونم چی بگم ؟ خیلی خوب  باشه اصلا دسته جمعی میریم شوکت خانم هم بیاد ...

 شوکت خانم خندید و اونم به  شوخی گفت : اگر محمود نیاد منم نمیام ..

و همه بلند خندیدیم ..و اونشب بعد از مدت ها صدای خنده از خونه ی ما بلند شده بود...

آقا با بچه ها بازی می کرد و سر بسر نوید میذاشتن که منو صدا کنه ..و همه با هم از ته دل می خندیدم ...

اونشب در مورد اومدن خواستگاری خانم زاهدی هیچ حرفی نزدم ...

چون حتم داشتم که یا نمیان واگر به احتمال کم میومدن ..میرفتن و پشت سرشون رو نگاه نمی کردن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

https://t.me/nahid_golkar/13352

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش سیزدهم








روز بعد من خانم زاهدی رو ندیدم و گفتن رفته اداره ...و بعد ظهر هم کلاس نرفتم ... 

آقا با ذوق و شوق از اینکه می خواست با شیوا بره خرید زود تر اومد خونه و واقعا دست جمعی رفتیم  حتی شوکت خانم رو هم با خودمون بردیم ..

اخلاق شیوا اینطوری بود دلش نمی اومد اونو تنها بزاره ..و باز من بی خیال و خوشحال خرید کردم و گفتیم و خندیدم و شام هم بیرون خوردیم و برگشتیم ..

صبح روز بعد وقتی می خواستم برم مدرسه دلم شور افتاد نکنه شب واقعا خانم زاهدی و مادرش بیان و هیچی آماده نباشه ..

حتی رفتم که بهش بگم ..ولی نمی دونم سر چی داشتن با آقا جر و بحث می کردن ..دیگه منصرف شدم ..

اما دل توی دلم نبود و دل شوره داشتم .....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش چهاردهم






تا ساعت دوم که از کلاس رفتم بیرون دیدم خانم زاهدی داره یکی از شاگرد ها رو توی راهرو تنبیه می کنه ..

یکی زد توی گوشش و حرفای بدی مثل تنبل ..بی عرضه ..بی لیاقت ..بهش می زد و اون دختر بچه بشدت گریه می کرد و می گفت خانم اجازه غلط کردم ...

رفتم جلو و گفتم : خانم زاهدی این دختر رو به من می بخشین ؟..اگر درس نخونده من قول میدم که بعد از این تکرار نکنه ..

با عصبانیت گفت : همه ی نمره های ثلث دومش تک شده ..دیکته گرفته صفر بیست و هفت تا غلط داشته ...

میگم مادرت رو بیار گوش نمی کنه ..

گفتم : اجازه میدین من باهاش حرف بزنم ؟ به نظر دختر عاقلی میاد ..حتما جبران می کنه ...

خانم زاهدی با همون حرصی که داشت گفت : برو سر کلاست ..شما هم بیا باهاتون کار دارم  ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش پانزدهم







این بار  مثل یک مدیر صدام کرد همون گوشه ی راهرو گفت : ببین گلنار جون متاسفانه مادرم یکم حال ندارن ما امشب مزاحم نمیشیم ..از قول من عذر خواهی کن ..

بعدا خودم بهت خبر میدم ..اصلا  می خوای خودم به شیوا خانم زنگ می زنم ..

یکم رفتم جلو و این بار من بازوی اونو گرفتم و آهسته گفتم :خدا بد نده  انشاالله بهتر بشن ..ولی من فکر می کردم آقا نادر برن مسافرت ..

اصلا فکر نمی کردم مادرتون مریض بشن ..شما خودتون رو ناراحت نکنین من  به شیوا جون نگفته بودم که شما میاین ..منتظرتون نبودن خیالتون راحت باشه زنگ نزنین ..

با اجازه ی شما من برم ببینم چطور می تونم به اون بچه کمک کنم ....

خانم زاهدی  همینطور منو نگاه می کرد و اولش متوجه نشد که منظور من چیه ..

اما من خوشحال بودم نمی دونم چرا ..ولی یک آرامش خاص و یک احساس بزرگی بهم دست داده بود و نمی فهمیدم چه چیزی در وجود من تغییر کرده ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش شانزدهم







اونشب که برای خواب رفتم به اتاقم ؛؛به عادت همیشگی یکراست خودمو  رسوندم  پشت پنجره ...

اونجا جایی بود که من و دنیا رو بهم وصل می کرد ..منو بارون ..

منو برف و منو مهتاب و آسمون و ستاره هاش..جایی که منو می برد به رویاهام  ..

یک مرتبه یادم افتاد ؛؛امیر؟ ؛؛ ...عجب؟ ..راستی چرا ؟ چرا دیگه اون  غم روی  قلبم سنگینی نمی کنه ؟ 

چه اتفاقی برای من افتاده بود ؟ همینطور که سرم رو به آسمون بود با خودم گفتم : شاید این ملاقات به من فهموند که دنیا در امیر خلاصه نمیشه ..

یک اتفاق ساده و ظاهرا اشتباه  ، منو عوض کرده ..چرا و چطور اینقدر روی من اثر گذاشته بود نمی فهمیدم ..

ولی  خدا رو دیدم همون نزدیک ِ نزدیک ..دیدمش ..حسش کردم ..اون منو دوست داشت مراقبم بود ..اشک شوق توی چشمم حلقه زد و دستهامو دور سینه ام گره کردم و چشمم رو بستم ..و دلم لرزید ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش هفدهم







این بار برای اون ...آروم گفتم : خدا یا ممنونم که پیش منی و هوامو داری ..خدایا مرسی که دوستم داری و تنهام نمی زاری ..ازت ممنونم که منو فرستادی پیش شیوا ..و تا حالا هم نگهم داشتی ..

خیلی دوستت دارم عاشقتم ..تنها تویی که می دونم هیچوقت ولم نمی کنی ...

 من خیلی به راحتی امیر رو بخشیدم ..

در حالیکه نتونستم عشقش رو از دلم بیرون کنم ولی  تحملش برام آسون شده بود و همین اینکه غصه میومد سراغم فورا خودمو بغل می کردم و می گفتم :خدایا اینجایی ؟ ..می دونم که هستی  ..

اما هرگز نفهمیدم  ملاقات من با نادر و خانم زاهدی باعث شد و یا چیز دیگه ای بود؛؛  دست خدا رو روی سرم احساس می کردم هیچی دیگه توی این دنیا برام مهم نبود ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش هفدهم







این بار برای اون ...آروم گفتم : خدا یا ممنونم که پیش منی و هوامو داری ..خدایا مرسی که دوستم داری و تنهام نمی زاری ..ازت ممنونم که منو فرستادی پیش شیوا ..و تا حالا هم نگهم داشتی ..

خیلی دوستت دارم عاشقتم ..تنها تویی که می دونم هیچوقت ولم نمی کنی ...

 من خیلی به راحتی امیر رو بخشیدم ..

در حالیکه نتونستم عشقش رو از دلم بیرون کنم ولی  تحملش برام آسون شده بود و همین اینکه غصه میومد سراغم فورا خودمو بغل می کردم و می گفتم :خدایا اینجایی ؟ ..می دونم که هستی  ..

اما هرگز نفهمیدم  ملاقات من با نادر و خانم زاهدی باعث شد و یا چیز دیگه ای بود؛؛  دست خدا رو روی سرم احساس می کردم هیچی دیگه توی این دنیا برام مهم نبود ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش هجدهم







این تغییر حالت من آقا رو بیشتر از همه متعحب کرده بود و گاهی ازم می پرسید گلنار تو واقعا خوبی ؟ 

آقا چند روز به سال نو دوباره رفت دزفول تا به امیر سر بزنه ..و درست شب سال تحویل برگشت ..

با تاسف از حال و روز امیر می گفت : نمی دونم امیر می خواد چیکار کنه ..

خودشو بدبخت کرد و منم نگران ,, اون زن مثل مستخدم  توی خونه اش هست ..

خیلی هم باهاش بد رفتاری می کنه ..هر چی میگم امیر جان آخه این زنه بیچاره چه گناهی داره تقصیر خودت بود ..میگه دست خودم نیست نمی تونم باهاش بهتر رفتار کنم ..شهناز هم مثل سگ ازش می ترسه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و هفتم- بخش نوزدهم






یکبار باهاش حرف زدم و قسمش دادم که راستش بگو ..بچه مال کیه ؟ 

گریه می کرد و می گفت دروغ نمیگم همون شب منو صیغه کرد و صبح زد زیرش ..

بعد فهمیدم حامله شدم ..شوهر خواهرم وقتی فهمید منو زد و آورد اینجا وگفت حق ندارم برگردم ..

آقا به اینجا که رسید آه بلندی کشید و با غمی که توی صورتش بود با افسوس ادامه داد ..

نمی دونم چی بگم ..راست و دروغشو نتونستم بفهمم ..یعنی اگر میشد امیر فهمیده بود ..

باید تبعیدش تموم بشه بیاد تهران میگن راهی داره که بفهمیم بچه از کیه ولی توی دزفول نمیشه ...

امیرم پاشو کرده توی یک کفش که این بچه مال من نیست که نیست ..





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز