داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و هفتم- بخش سوم
اونا سعی می کردن مطابق شان من که دختر ؛یا دختر خونده ی عزت الله خان هستم رفتار کنن ...
و با این فکر لبخندی روی لبم نقش بست ,و اون حالت اضطراب از وجودم رفت و همه چیز به نظرم مصنوعی و بی محتوا اومد ..
و زیرکانه نقش دختر عزت الله خان رو بازی کردم ..
کمی از این در و اون در؛ حرف زدن و من گوش می کردم تا خانم زاهدی گفت : من یکم شما رو تا موقع شام تنها می زارم ..
یاد حرف آقا افتادم که گفت : اگر شام خوردیم و مدیون شامشون شدیم ,,
گفتم : خانم زاهدی من فقط یکساعت وقت دارم باید برم خونه پدرم ناراحت میشه متوجه هستین که ؛ واقعا نمی تونم برای شام بمونم ؟
گفت :ای وای ؛ راستی ؟ باشه عزیزم پس شما حرف بزنین من زود بر می گردم ...
نادر جان از گلنار جون پذیرایی کن ..
و ما رو تنها گذاشت ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و هفتم- بخش چهارم
نادر روبروی من نشسته بود ..ودر حالیکه با نگاهی خریدارانه به من خیره شده بود
گلویی صاف کرد و گفت : به نظرم میاد شما معذب هستین ..راحت باشین ..
گفتم : کی من ؟ اصلا؛؛ شما اشتباه می کنین ,برای چی معذب باشم ؟
گفت : چه عالی کاملا معلومه اصیل زاده هستین ..چی براتون بزارم ..
گفتم : چیزی نمی خوام الان میل ندارم ..بعد مدتی ساکت شد منم به در دیوار نگاه می کردم و به آدم های پولداری که میومدن و میرفتن و دور اون میز ها نشسته بودن ..
بالاخره نادر دستشو مشت کرد جلوی دهنش و با چند سرفه ی زورکی سینه اش رو صاف کرد و گفت : راستش من خیلی وقته قصد ازدواج دارم ولی کسی رو پیدا نمی کردم که مطابق میلم باشه ..
یعنی بطور خلاصه نمی پسندیدم ..ولی شما برام یک جاذبه ی خاصی دارین ..
از لحظه ای که شما رو دیدم نتونستم فراموشتون کنم ...
همش به یادتون میفتم ..باور می کنین ؟اگر بگم چند بار خواب شما رو دیدم ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar