داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و هشتم- بخش هفدهم
می دونی کی عاشقت شدم ؟ حق داری چون منم نمی دونم ..
اونقدر آهسته و آروم بهت علاقه پیدا کردم که یک مرتبه دیدم جزوی از وجودم شدی ..
اولش که خنده دار بود یک متر برف روی زمین نشسته بود و من بی اختیار می دیدم دارم میام طرف تو ..
سرما و گرما سرم نمی شد ..گاهی حتی خودمو سرزنش می کردم که چیکار داری می کنی پسر, برای چی این همه راه رو هر روز میری و میای ؟
جوابی نداشتم ..شب ها که توی اتاقم بودم , به این فکر می کردم چیکار کنم گلنار خوشحال بشه ؟
بیشتر اوقات حرفای تو رو توی ذهنم مرور می کردم ..و گاهی خندم می گرفت و گاهی بهت آفرین می گفتم ..
از درایت تو توی کارا ..از عکس العمل های بجایی که از خودت نشون می دادی خوشم میومد و خودمو قانع می کردم همینه ..چیز دیگه ای نمی تونه باشه ..
ولی انگار بود ..یک وقت به خودم اومدم و دیدم چنان وابسته ی تو شدم که دیگه نمی تونم ازت جدا بشم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و هشتم- بخش هجدهم
راستشو بگم مغرور بودم که با یک اشاره؛؛ تو رو بدست میارم ..
بهت بر نخوره ولی اصلا تصورشم نمی کردم که روزی اینطور برام دست نیافتی بشی و فقط آرزو کنم نامه ی منو بخونی ..دنیا اینطوریه دیگه ..
مراقب باش هیچوقت به خودت مغرور نشی که روزگار گردن آدم رو می شکنه ...
نمی دونم قبول می کنی نامه رو بخونی یا نه اگر به اینجا رسیده باشی حتما خوندی .
.حتی دو خط نامه از طرف تو می تونه جون تازه ای بهم بده ..
امیر حسام ..بیست و هشتم اسفند چهل و چهار
همینطور که نامه رو می خوندم احساس می کردم امیر
مدام آه کشیده انگار حسش به من منتقل شده بود ..به فکرم رسید می تونم اونو خوشحال کنم, اما نه امیدوار ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar