داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و نهم- بخش هفتم
گفتم : تا ببینم چی میشه ..
گفت : ببینمت خواستگار ؛ماستگار قبول نکردی که ؟
گفتم : نه عمه جون ..
گفت : خوب کاری کردی خدا رو شکر زیادم خوشگل نیستی که هر کس تو رو دید دین و دلش بره و دنبالت راه بیفته ..
ولی وای از اون وقتی که با هات نشست و بر خواست کنه ..بیچاره اش می کنی ..
گفتم :وا؟ عمه ؟ به نظرتون من زشتم ؟
گفت : نه بابا ..میگم خیلی خوشگل نیستی ..این فرق داره خودت قبول نداری ؟ بزار ببینم ؛؛ چرا؛؛ بدک نیستی ؛ قد و بالای خوبی داری نگاه دانایی داری ..
پوستت هم خوبه ..موهای صاف و لخت و قشنگی هم داری ..اما بقیه ی چیزات معمولیه ..
مثل من همه چیزت کامل نیست ؛ کجا تا تو به پای من برسی ..
و خودش قاه قاه خندید و منم به خنده انداخت
گفتم :شما اونقدر خوبی که به نظر من خیلی زیبا هستین ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و نهم- بخش هشتم
گفت : شیوا وقتی دختر بود از خوشگلی زبون زد خاص و عام بود ..
بچه ام رو چشم کردن ..نمی دونی روزی نبود که براش خواستگار نیاد ..
این عزت الله با یک نگاه عاشقش شد و دل و دینشو از دست داد ..
گفتم : خدا رو شکر که هیچ کس در یک نگاه عاشق من نشده ..
خندید و گفت : من که هیچی با صد تا نگاه هم کسی عاشقم نشد ..
این حسین خان منو بعد از عقد دید ..وقتی به ریشش بسته شدم ..هنوزم نفهمیدم اون گردن کلفت عاشقم شده یا نه ..بدبختی قدمم خیلی کوتاهه ..
برای همین زبونم دراز شده ..
من و عمه هنوز توی حیاط بودیم که فرح خیلی زود راه افتاد که بره ؛؛
شیوا و آقا برای بدرقه اش اومدن بیرون ..شیوا همیشه منو متعجب می کرد وقتی فرح رو دید انگار نه انگار که چند شب پیش خونه ی ما غوغا راه انداخته بود ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar