2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و نهم- بخش پانزدهم 







نوشته بود :  این تابستون لعنتی توی این شهر غوغا می کنه ..اونقدر گرمه که نفس نمیشه کشید ..چند روز پیش  باد سام اومد ..

این باد گاهی توی تابستون ها میاد و گرما ی زیادی داره و خیلی ها که پناه گاهی ندارن خفه میشن ..

من امتحان نکردم ولی میگن تخم مرغ رو توی خیابون بشکنی؛ نیم رو میشه ...از در خونه بیرون نمیرم ..ولی دیروز هوس کردم تا کنار رود خونه برم تا حال و هوام عوض بشه ؛اما  یک مرتبه دیدم از دور یک ابر سیاه داره میاد بطرف شهر ..و مردم دارن فرار می کنن ..

گلنار باورت نمیشه دریایی از ملخ های بزرگ که فکر می کنم  پونزده سانتی میشدن  ..در یک چشم بر هم زدن  آسمون سیاه شد .

همه ی شهر رو ملخ گرفت هر جا نگاه می کردی ملخ بود من فقط می دویدم بطرف خونه در حالیکه ملخ ها به سر و صورتم می خوردن  سعی می کردم با دست از خودم دورشون کنم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و نهم- بخش شانزدهم 







نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم ...به خاطر بچه ترسیده بودم  ..تمام بعد از ظهر و شب رو با ملخ ها مبارزه می کردیم ..که وارد خونه نشن بچه رو گذاشته بودیم توی نه نوش و روش ملافه کشیدیم ...

گلنار خیلی ترسناک بود ..بیشتر به خاطر بچه ترسیدم ...

وقتی توی اتاق بودیم و درو پنجره ها رو محکم بستیم بازم از سر و کول خونه بالا میرفتن ...

مجبور شدم تا صبح بالای سر بچه بشینم ..و همونطور نشسته خوابم برد ..

امروز صبح دوتا سطل ملخ مرده جمع کردیم ..

نمی دونم چرا دلم می خواست اینا رو برات تعریف کنم ..امید وارم ناراحت نشده باشی ..

ولی خوب درد دل بود دیگه جز تو کسی رو ندارم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و نهم- بخش هفدهم 







خدا کنه این مدت هم زود بگذره و من زود تر برگردم ..راستی اینجا یک درختی هست به اسم کُنار میوه اش  شبیه زالزالکه ..

ولی ترش و خیلی خوشمزه ؛ و چون تو ترشی دوست داری دلم می خواد یک مقدار برات بفرستم تهران ..

حالا نمی دونم چطوری میشه این کارو کرد ..ولی حتما این کارو می کنم ...


دلتنگ و عاشق تو امیر ..


این نامه به من حس بدی داد ..

امیر برای اولین بار از بچه اش و اینکه نگران و دلواپس اون شده بود و تا صبح کنارش مونده بود به من هشدار داد که دیگه امیدی برای زندگی با امیر ندارم ..

با اینکه مدت ها بود با خودم مبارزه می کردم ولی چرا دروغ بگم هنوز ته دلم چیزی رو می خواست که انکارش می کردم ..

ولی با این نامه اون نور امید خاموش شد ...





ادامه دارد







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش اول







آدم همیشه یک دلیلی برای غصه خوردن داره ,  اگر از صد تا نود و نه تا داشته باشه برای همون یکی می تونه زانوی غم بغل بگیره و همه ی اون نود و نه تا رو فراموش کنه ..

اونشب من همچین حالی داشتم دنیا در نظرم تیره و تار بود .. دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم ..ژولیده و بی حوصله توی تختم نشسته بودم شیوا اومد سراغم ..و کنارم نشست و پرسید : می خوای منو و بچه ها رو دق بدی ؟..

همه پژمرده شدیم به خاطر تو تمومش کن دیگه خوشحال باش همون گلناری بشو که همیشه بودی  ..

نوید تو رو می خواد نمی تونم بیشتر سرشو گرم کنم دلت براش نمی سوزه ؟ تو که مهربون بودی  ..

آهی کشیدم و گفتم :شیوا جونم ؛ چیکار کنم حالم خیلی بده .. یکم بهم فرصت بدین نمی دونم چرا اینطوری شدم  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش دوم 








گفت : نمی دونی یا نمی خوای به من بگی ؟ 

گفتم : آخه این موضوع مال حالا نیست ..گندش در اومده ..حالم از خودم بهم می خوره ... 

از اینکه این حالو دارم از خودم بدم میاد .. ؟

 گفت : بازم امیر ؟برای اون ناراحتی ؟ 

 گفتم : در واقع نه ,, می دونین چیه ؟ سرگردونم ....نمی دونم چرا گیج شدم ..یعنی خودمو  توی تنگنا  می ببینم اینکه دلم می خواد با عمه برم شاید برای همینه که از این تنگنا خودمو خلاص کنم  ..

اما عمه گفته اول باید شهریور قبول بشم ..اینم به چشمم نمی ببینم ,  فکر نمی کنم برسم تا اون موقع همه ی درس ها رو بخونم ..

بعضی هاش برام خیلی سخته  ..اصلا کار آسونی نیست ..

گفت : اینا رو ول کن ؛ به من بگو  چه عجله ای داری که زود تموم کنی ؟ لازم نیست شهریور امتحان بدی ..

همینقدر که تا اینجا خودتو رسوندی هنر کردی  ..این دوسال آخر رو هم آروم طبق روالش می خونی و دیپلم می گیری ولی من تو رو می شناسم دردت این نیست  ...

بگو امیر برات چی نوشته بود که اینطور بهم ریختی ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش سوم 






سکوت کردم و به گریه افتادم  ..

گفت : بیا اینجا قربونت برم ..بیا بغلم ... 

گفتم : ای لعنت به من ؛؛ نفرین به این دل که هنوز خودمو نشناخته بودم عاشق شد ..شیوا جون ؟ 

چرا نمی تونم ازش دل بکنم؟ چرا بازم هر جا میرم به فکر اون میفتم ؟ دیگه از خودم بدم میاد ؛؛ از یک طرف دیگه نمی خوام با امیر باشم و از طرفی دلم براش می سوزه و با این کارم امیدوارش کردم ..

مثل اینکه کارم اشتباه بود کاش همون موقع دیگه جوابشو نداده بودم فکر می کنم الان تموم شده بود حالا هم من سرگردونم هم اون امیدوار شده ...

از اینکه اینقدر ضعیفم که بازم با نامه ی اون خوشحال میشم و برای نیومدن نامه اش بی قرار از دست خودم عصبانیم  ..نمی خوام اینطور آدمی باشم ..

اصلا دوست ندارم درگیر اون باشم ..می خوام فراموشش کنم ..برای همین دلم می خواد با عمه برم ..

شایدم برای همین قبول کردم با نادر برم بیرون ..می خواستم به خودم ثابت کنم که می تونم  ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش چهارم







گفت : آره ..اگر یادت باشه یکبار بهت گفته بودم ما زن ها خواسته یا نا خواسته وقتی عاشق میشیم بسختی دل میکَنیم  ..

ولی بهت قول میدم فراموش می کنی ..یک روز یادت میاد و به الانت می خندی ...حالا کی گفته تو نباید  اشتباه کنی ؟ توام آدمی ..

نه این اولین اشتباه توست و نه آخری ...اینقدر خودتو سرزنش نکن ..

حالا که شده ببین از این به بعد باید چیکار کنی ...اگرم می خوای غصه بخوری بخور ولی نزار غصه تو رو بخوره ...

تو دختر عاقل هستی همه رو نصحیت می کنی ..پس لطفا خودتم یکم نصیحت کن ..

نوید با زور و گریه در اتاق رو باز کرد و خودشو رسوند به من و دخترا هم اومدن ..

فورا اشکم رو پاک کردم و مجبور شدم تظاهر کنم خوشحالم .. تا بچه ها اذیت نشن







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش پنجم 








اما اونشب دلم تنگ بود و همینطور غصه دار بی خواب شده بودم   ..و از این دلتنگی قلم بر داشتم تا برای امیر راز دلمو بنویسم با خودم گفتم بزار اون بدونه که من چی کشیدم و چقدر به خاطر کار اون اذیت شدم ....

ولی یک حس بیزاری بهم دست داد ..  

نوشتم اما نه برای امیر برای خودم قصه گفتم ..و بی امان نوشتم ..و نوشتم ..

یک وقت به خودم اومدم و دیدم نزدیک صبح شده و من هنوز دارم می نویسم  ..یک قصه که منو با خودش برد و از این دنیا جدا کرد ؛قلمم رو زمین گذاشتم و به آسمون نگاه کردم داشت هوا روشن میشد ...

 ورق های پراکنده رو مرتب کردم و شماره زدم ..و یکبار دیگه اونو خوندم ؛؛ به نظرم خیلی قشنگ بود  ..

حال خودمم بهتر شده بود ..من دنیای قصه ها رو خیلی دوست داشتم ...و اونشب تونستم با ساختن یکی از اونا حال خودمو خوب کنم ...

بعد نماز خوندم و دعا کردم و خوابیدم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش ششم 








دیگه چیزی نفهمیدم تا صدای شیوا رو شنیدم که آروم صدام می کرد گلنار ؟ گلنار نمی خوای بیدار بشی ؟ چشمم رو باز کردم پرسیدم ساعت چنده ؟

 گفت : یازده ..پاشو ببینم..

گفتم : آخ ببخشید ..حتما شوکت خانم دست تنهاس ..

گفت : اون صبح با عزت الله رفت به فرح کمک کنه ..امروز اسباب کشی داره ..

قراره ما هم ناهار مون رو بر داریم و بریم اونجا..

گفتم : یازده ؟ ای خدا دیر شد ..ناهار چی ؟

گفت : آبگوشت بار کردم فکر کنم حاضر شده باشه ...توام  زود باش تنبل  ..

پاشو یک چیزی بخور و آماده شو الان محمود آقا میاد دنبالمون ...

گلنار؟ ناراحت نمیشی من این چیزا رو که نوشته بودی خوندم ...  ؟ 

گفتم : کدوم چیزا ؟

 گفت :  با اجازه ات قصه ای که نوشته بودی  ..بخشید چشمم افتاد و دیدم این همه نوشته بالای سرته توجه ام جلب شد ..اولشو نگاه کردم فهمیدم قصه اس ..

خلاصه خوندمش ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش هفتم







گفتم : الهی من فدای شما بشم ..خوب کاری کردین من که از شما چیزی پنهون ندارم ...

گفت : وای گلنار خیلی قشنگ بود ..باور کن ؛خیلی لذت بردم ..

گفتم : واقعا ؟دوست داشتین ؟یا الکی میگین ؟ 

گفت : تو زیاد برای من قصه گفتی ولی این یک چیز دیگه بود ..

گفتم :  آره خودمم وقتی خوندم خیلی  خوشم اومد ..

گفت : بازم بنویس خیلی عالیه ..وقتی می خوندم حس می کردم خودت داری برام تعریف می کنی ...

یادت باشه چند وقته برامون قصه نگفتی ...حالا زود باش حاضر شو دیر میشه ..

اون روز محمود آقا اومد دنبالمون و رفتیم به کمک فرح که آقا یکی از آپارتمان های پاساژ رو به نامش کرده بود و داشت جابجا می شد ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش هشتم 






فرح خیلی خوشحال بود و اون روز سعی می کرد از دل من در بیاره و چند بار برام توضیح داد که چقدر اون روز تحت فشار بوده و اصلا قصدش ناراحت کردن من نبوده ..

با اینکه فرح حرفایی به من زده بود که نمی تونستم فراموش کنم بخشیدمش ...

ششم مرداد بود و نزدیک  غروب عمه با یونس که حالا  سربازیش تموم شده بود ؛از گرگان اومدن  ..

 از اونجایی که یونس دیگه خونه زاد شده بود ..شب رو خونه ی ما موند تا فردا عمه رو ببره بنیاد که می گفت جلسه دارم و باید گزارش کار بدم ...

یونس و آقا توی پذیرایی و ما توی هال نشسته بودیم ..

عمه گفت : گلنار آماده باش فردا می خوام با خودم ببرمت ..صحبت کردم الان دارن نیرو می گیرن  ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش نهم








شیوا گفت :عمه جون بزارین گلنار درس بخونه و امتحانشو بده شاید بتونه امسال قبول بشه کار براش دیر نمیشه ...

عمه گفت : اتفاقا من فکر می کنم گلنار از عهده اش بر بیاد  چون خودش دوست داره می تونه  ..

شیوا گفت : اگر می خواین براش کاری بکنین یک قصه نوشته اونو بخونین, این قصه رو یکشب تا صبح تموم کرده به نظرم خیلی قشنگه شما  ببینین به درد چاپ می خوره ؟  الان که شما دارین با کانون همکاری می کنین براتون کاری نداره   ..

عمه خندید و رو کرد به من و گفت :  تو اینقدر قصه گفتی تا نویسنده شدی ؟ 

گفتم : نویسنده ی چی عمه جون ؟  ..همینطوری هر چی به فکرم رسید نوشتم ..نمی دونم شیوا جون از چی اون قصه خوشش اومده ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش دهم 








عمه گفت :  ..قصه های تو یک طورین که بزرگ ها هم دوست دارن گوش کنن ..حالا بده به من امشب موقع خواب بخونم ..اگر خوابم نبره بهت میگم چطوریه ...خوب بود چاپش می کنیم چرا که نه ؟ 

آخه من تا دوخط چیز می خونم چشمم گرم میشه و خوابم می بره  ..

گفتم : شیوا جون من می خوام کار کنم ..اجازه بدین ..

گفت: من اجازه بدم عزت الله نمیده ..اونم میگه اول دانشگاه قبول بشه بعدا ..

عمه گفت : حالا من فردا که رفتم صحبت می کنم ..ببینم شاید توی پاییز دستت رو بند کردم  ...

چیزی که فکرشم نمی کردم این بود که یک روز قصه بنویسم و چاپ کنم ..

همینطوری نوشته هامو پاک نویس کردم و بردم و دادم به عمه .. ازم گرفت و رفت خوابید ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش یازدهم







روز بعد هم با یونس رفتن ؛ و نزدیک ساعت دو برگشتن ..

در حالیکه اون خونسرد بود  من همینطور مشتاقانه به صورتش نگاه می کردم... ببینم برای من کار پیدا کرده یا نه ..

بالاخره گفت : با اون چشمهات اینطوری منو نگاه نکن اول برو شیوا و عزت الله رو راضی کن ؛ 

برای من کاری نداره تو رو ببرم سر کار ؛اگر می گفتم و عزت الله نمی ذاشت برای من بد میشد  ...

شیوا گفت : عمه خواهش می کنم ..من که بهتون گفتم حالا زوده گلنار باید درس بخونه  ..

عمه گفت : تو اشتباه می کنی ..بزار بره, اگر بنیاد رو دوست ندارین ؛ می تونم توی  کانون پرورش فکری تازه توی پارک فرح درست کردن مشغول به کارش کنم و اونجا وقت می کنه درسشم  بخونه ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش دوازدهم







یکی مثل گلنار می تونه خودشو نشون بده و رشد کنه  ..اگر دوستش داری مانع موفقیتش نشو ...

آهان راستی گلنار من که نرسیدم داستان تو رو بخونم ولی دادم بررسی کنن اگر خوب بود چاپ بشه ...

گفتم اونو ولش کنین امشب همه باید آقا رو راضی کنیم ..شیوا جونم شما می تونی ..تو رو قران ..

خیلی دوست دارم برم سرکار ..

شیوا گفت : دوست داری بری سرکار یا دلت می خواد بری آلمان ؟ 

عمه گفت رفتن منم افتاد به زمستون به هر حال می خوام گلنار رو با خودم ببرم ..چه بره سرکار چه نره ..

یک مرتبه چشمم افتاد به یونس که با اوقاتی تلخ اونجا نشسته بود ..انگار حسشو از صورت غمگینش  خوندم ..

خواستم با هاش حرفی زده باشم که از اون حال در بیاد ..

گفتم یونس تو چقدر درس خوندی ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش سیزدهم








گفت : فقط تا چهار کلاس ؛ نتونستم ادامه بدم ..مثل تو زرنگ نبودم ..

عمه گفت : تقصیر خودته من که بهت می گفتم اول درست رو بخون گوش نکردی   افتادی دنبال  آصف خان هر کاری داشت به عهده گرفتی وقت سر خاروندن برات نذاشت  ...عیب یونسم اینه که نمی تونه به کسی نه بگه ..

اگر الان یکی بهش بگه برو قله ی قاف شیر مرغ بیار میگه باشه و راه میفته ...به خدا یونس فقط قدت دراز شده ..هنوز صلاح خودتو  نمی دونی .....

شیوا می دونی بار دوم که اومد رفت دزفول فرار کرده بود؟ ..

بدون مرخصی سرشو انداخته بود پایین و دِ برو که رفتی ..چون عزت الله خان گفته بیا .. ..

سه ماه اضافه خدمت بهش خورد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش چهاردهم








یونس ناراحت شد و گفت : خانم مینویی  این حرفا چیه می زنین به گوش آقا نرسه تو رو خدا ؛

 لطفا کسی بهشون نگه ..من رفتم مرخصی بگیرم ندادن ..سه ماه چیزی نبود تموم شد و رفت ..

یونس شخصیت عجیبی داشت , در عین حال که ساده و مهربون بود زیاد از خودش حرف نمی زد و دوست داشت برای همه فداکاری کنه ..

برای همین دوستش داشتم و همیشه از دیدنش خوشحال میشدم ..

اون روز عمه و یونس به محض اینکه ناهار خوردن راه افتادن طرف گرگان ...

شب که موضوع کار کردنم رو به آقا گفتم ناراحت شد و گفت : نه ؛ حرفشم نزن تا دانشگاه نرفتی نمی خوام بری سرکار حرف آخرمه ...

همین مدرسه که میری کافیه ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش پانزدهم 







و دو روز بعد عمه زنگ زد و گفت : آفرین گلنار مثل اینکه قصه تو رو پسندیدن , رفته برای مجوز و چاپ .

من پیگیری می کنم بهت خبر میدم باید  خودت بری برای قرار داد و بقیه ی کاراش ..

وقتی گوشی رو قطع کردم حس خیلی خوبی داشتم باورم نمیشد ..من اصلا هیچوقت به اینکه قصه ای بنویسم و چاپ کنم فکر نکرده بودم ...

و با شنیدن این خبر تشویق شدم که بازم یک قصه ی دیگه  بنویسم ..

در حالیکه  دیگه نامه ای برای امیر ننوشتم و نامه های اونم  نخوندم ..

البته برام  سخت بود ولی تصمیم داشتم کاری رو بکنم که به نظرم درسته ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش شانزدهم








اینکه با تمام قوا تلاش کنم تا به اونچه که می خوام برسم شبانه روز درس می خوندم به خصوص زبان که خیلی ضعف داشتم و چون دوبار از تک ماده استفاده کرده بودم اگر همون یک درس رو نمره نمیاوردم نمی تونستم قبول بشم ..

این بود خیلی تحت فشار بودم و بهم سخت میگذشت و بیشتر اوقات توی اتاقم بودم  ؛ تا بالاخره خیلی لب مرز تونستم قبول بشم و یک نفس راحت بکشم  ...

و چون آقا با کار کردن من توی بنیاد مخالف بود از اول مهر دوباره رفتم مدرسه ی خانم زاهدی درس دادم ..

ولی به خاطر کارای کتاب مرتب میرفتم دفتر مرکزی کانون .. و تا طراحی روی جلد و نقاشی های داخل اون کامل شد حدود چهار ماه طول کشید ..

 بالاخره کتاب به چاپ رسید و قرار بود توی کتابخونه های کانون پخش بشه ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صدم- بخش هفدهم 







وقتی اولین نسخه ی کتاب رو دیدم و اسم خودمو به عنوان نویسنده کتاب از خوشحالی نمی دونستم چطوری خودمو برسونم به خونه ...

کلید انداختم ووارد شدم ..تا این خبر خوش رو به شیوا بدم ..

اما به محض اینکه درو هال رو باز کردم بچه ها رو پریشون و گریون دیدم و شوکت که هراسون تا چشمش به من افتاد بغضش ترکید و گفت : اومدی ؟ بدو شیوا خانم حالش خیلی بده ..

بدو گلنار حاضرش کنیم آقا داره میاد ..

نفهمیدم چطوری خودمو برسونم به اتاق شیوا ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم ببخشید که دیر شدولی دو قسمت وبه جا گذاشتم هر کار میگردم وصل نمیشد با یه وی. پی. ان دیگه وصل شدم بالاخره 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مرسی عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز