داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صدم- بخش دوم
گفت : نمی دونی یا نمی خوای به من بگی ؟
گفتم : آخه این موضوع مال حالا نیست ..گندش در اومده ..حالم از خودم بهم می خوره ...
از اینکه این حالو دارم از خودم بدم میاد .. ؟
گفت : بازم امیر ؟برای اون ناراحتی ؟
گفتم : در واقع نه ,, می دونین چیه ؟ سرگردونم ....نمی دونم چرا گیج شدم ..یعنی خودمو توی تنگنا می ببینم اینکه دلم می خواد با عمه برم شاید برای همینه که از این تنگنا خودمو خلاص کنم ..
اما عمه گفته اول باید شهریور قبول بشم ..اینم به چشمم نمی ببینم , فکر نمی کنم برسم تا اون موقع همه ی درس ها رو بخونم ..
بعضی هاش برام خیلی سخته ..اصلا کار آسونی نیست ..
گفت : اینا رو ول کن ؛ به من بگو چه عجله ای داری که زود تموم کنی ؟ لازم نیست شهریور امتحان بدی ..
همینقدر که تا اینجا خودتو رسوندی هنر کردی ..این دوسال آخر رو هم آروم طبق روالش می خونی و دیپلم می گیری ولی من تو رو می شناسم دردت این نیست ...
بگو امیر برات چی نوشته بود که اینطور بهم ریختی ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صدم- بخش سوم
سکوت کردم و به گریه افتادم ..
گفت : بیا اینجا قربونت برم ..بیا بغلم ...
گفتم : ای لعنت به من ؛؛ نفرین به این دل که هنوز خودمو نشناخته بودم عاشق شد ..شیوا جون ؟
چرا نمی تونم ازش دل بکنم؟ چرا بازم هر جا میرم به فکر اون میفتم ؟ دیگه از خودم بدم میاد ؛؛ از یک طرف دیگه نمی خوام با امیر باشم و از طرفی دلم براش می سوزه و با این کارم امیدوارش کردم ..
مثل اینکه کارم اشتباه بود کاش همون موقع دیگه جوابشو نداده بودم فکر می کنم الان تموم شده بود حالا هم من سرگردونم هم اون امیدوار شده ...
از اینکه اینقدر ضعیفم که بازم با نامه ی اون خوشحال میشم و برای نیومدن نامه اش بی قرار از دست خودم عصبانیم ..نمی خوام اینطور آدمی باشم ..
اصلا دوست ندارم درگیر اون باشم ..می خوام فراموشش کنم ..برای همین دلم می خواد با عمه برم ..
شایدم برای همین قبول کردم با نادر برم بیرون ..می خواستم به خودم ثابت کنم که می تونم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar