2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست
داستان نداريم عزيزم؟

چرا عزیزم الان میذارم خونه نبودم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش اول







و چنان وحشت کرده بودم که فریاد زدم نه ..

شیوا جونم ..آخه من از مریضی اون خاطره های بدی داشتم و بارها دلم برای از دست دادنش لرزیده بود ..

نفس زنون چهار چوب درو گرفتم و نگاه کردم شیوا روی تخت بی حال افتاده بود  یک آن فکر کردم مرده ..

داد زدم چی شده ؟ شما که حالتون خوب بود ..و با سرعت رفتم بالای تخت و نشستم و سرشو بلند کردم و گرفتم توی بغلم ..

داغ بود و مثل کوره می سوخت و انگار درست نمی تونست نفس بکشه ..از  تب بالا  اون ترسیدم  ؛ صداش کردم ..شیوا جونم ؟ شیوا جونم ..منو نترسون ..تو رو خدا حرف بزن ببینم چی شدین ..

سرما خوردین ؟ شیوا جونم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش دوم 







شوکت شروع کرد به گریه کردن و گفت: خون بالا آورد ..گلنار می خواست من نبینم ولی دیدم دستمال خونی بود..وقتی سرفه کرد فکر کنم خون قی کرد  ..

نمی دونستم چیکار کنم توام نبودی ..زنگ زدم به محمود؛  آقا رو پیدا کرد ..الان داره میاد ..

گفتم : حتما یک چیزی خورده معده اش ناراحت شده ..از کی اینطوری تب کرده ؟ 

شیوا جونم حرف بزن ببینم حالتون خوبه ؟ 

آروم دستم رو گرفت و گفت : نترس چیزیم نیست خوب میشم ..

گفتم دلتون درد می کنه ..تو رو خدا بگو ..به جای جواب دستم رو فشار داد ..

شوکت گفت : گلنار فکر می کنم مال ریه اش باشه؛  اینقدر بهش گفتم خانم چرا سرفه می کنی ؛ تب داری یک دوا و درمونی بکن ..می گفت نه ..چیزیم نیست بی خودی بزرگش نکن ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش سوم








گفتم : چی داری میگی شوکت ؟ کی سرفه می کرد ؟ چرا من ندیدم ...آخه تو چرا به من نگفتی تب داره ؟

 گفت : چه می دونستم ..سرفه ی بد جور که نمی کرد می گفت گلوم حساس شده .. 

می گفت بدن من همینطوریه ..تب ندارم ..ولی من می دیدم که مدتیه حالش خوب نیست ..

آه از نهادم بلند شد من اونقدر سر گرم کار خودم بودم که از شیوا غافل شدم ..

فکر می کردم حالش خوبه؛؛ در حالیکه می دونستم اون چقدر از اینکه مریض بشه می ترسه  ...

بشدت به گریه افتادم و سرشو گرفتم روی سینه ام و بوسیدمش ودر حالیکه هق و هق می زدم  گفتم:  آخه ..چرا این کارو با ما می کنی ؟ نکن دیگه ..

اگر می گفتی به این حال نمی افتادی ..میرفتی دکتر که تا این حد حالت بد نشه ..بچه ها هر سه تا گریه می کردن ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش چهارم








صدای گریه من و بچه ها در هم شده بود نمی تونستم خودمو کنترل کنم ...

پرینازبا چشم های اشک آلودش  گفت : گلنار مامانم چی شده ؟

 گفتم: نمی دونم تو بچه ها رو بر دار و برو توی اتاقتون ..نزار نوید گریه کنه ..

بهت میگم برو ..توام برو پرستو ..شوکت خانم یک لگن آب و دستمال بیار خیلی تبش بالاس داره بیهوش میشه ..

همینطور که دستمال رو خیس می کردم و روی پیشونی و پاهای شیوا میذاشتم از شوکت پرسیدم ..

بهم بگو از کی فهمیدی تب می کنه ...

گفت : از کی رو نمی دونم ولی یادمه عیدی که آصف خان اومده بود شیوا خانم اومد کمک من دستش خورد به دستم دیدم خیلی  داغه ..

پرسیدم چرا اینقدر داغین ..گفت : از خوشحالی اومدن بابام و عمه ..ولی من همون جا فکر کردم تب داره ...

چند بار دیگه هم اتفاقی شد که داغ بود  ..یکبارم دیدم حالش خوب نیست گفت کمرم درد می کنه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش پنجم







گفتم : ای گلنار خنگ ..احمق ؛ حواست کجا بود بیشعور ..چرا نفهمیدی ..حتی یکبارم شک نکردم وگرنه ولش نمی کردم ..

آقا سراسیمه رسید رنگ به صورت نداشت ..پرسید : چی شده گلنار ؟ گفتم : منه احمق از کجا بدونم من که حواسم به اون نبود ...ازش غافل شدم شوکت خانم میگه خون بالا آورده ..گفت : یا حضرت عباس ...یا امام رضا به دادم برس ..گفتم زود باشین ببریمش بیمارستان تبش خیلی بالاست ..شیوا هنوزم سعی داشت آقا رو آروم کنه و بهش بگه که حالش خوبه و چیزی نشده .. 

ساعتی بعد شیوا توی بخش عفونی بستری شد و دکتر کشیک حرفی به ما نزد ولی دیگه اجازه ملاقات به ما نداد و گفت باید تا فردا صبر کنیم ...و من و آقا  مات و متحیر توی راهرو انتظار می کشیدیم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش ششم







تا دکتر بیاد و برامون توضیح بده که چیکار باید بکنیم .. ..و من تازه می فهمیدم که خوشبختی برای من سلامتی شیوا بود و بس  ..

اونشب دیگه ما شیوا رو ندیدیم اما پرستار ها می گفتن از شدت عفونت بالا و تبِ زیاد  به حال اغماء افتاده ..و دارن آزمایش های لازم رو انجام میدن   ..تازه دکتر خودِ شیوا هم  نبود و نتونستن پیداش کنن و چاره ای نداشتیم جز اینکه تا صبح صبر کنیم ..

رفتم نشستم روی یکی از صندلی ها و گفتم : آقا شما برو خونه من هستم اگر کاری داشتن شما رو خبر می کنم ولی بچه ها الان بدون شیوا جون و شما خیلی اذیت میشن ..همینطور که سرش پایین بود آروم اومد کنار من نشست و گفت : تو واقعا متوجه نشدی شیوا حالش خوب نیست ؟ گفتم : متاسفانه نه ؛؛ اصلا نفهمیدم ..حتی یکبارم شک نکردم ..اصلا خوب بود حتی روزا آشپزی می کرد و به کارای خونه می رسید ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش هفتم








آقا که از شدت ناراحتی مدام صورتشو می مالید و جلوی دهنشو می گرفت و فشار می داد سرشو کرد رو به سقف و با بی تابی گفت :گلنار  ولی من فهمیده بودم ..و از اونجایی که دلم نمی خواست اون دوباره مریض بشه می خواستم باور نکنم ..و همش فکر می کردم چیز مهمی نیست ..تازه از درد هم شکایتی نداشت  برای همین  جدی نگرفتم ...هیچوقت خودمو نمی بخشم ..آخه یکی نیست به من بگه آخه مرد حسابی  تو که اخلاق شیوا رو می دونستی چرا اهمیت ندادی ؟ ای لعنت به من ....آخه تقصیر خودشم بود  گاهی ازش می پرسیدم می گفت چیزی نیست ..چند بار دیدم تب داره و سرفه می کنه  ..می گفت سرما خوردم ..یا بهانه های دیگه ای میاورد ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش هشتم 








گفتم :آقا خودتونو ناراحت نکنین ..شیوا جون خیلی از مریض شدن واهمه داره ..اون می ترسید که شما رو از دست بده ...گفت : آخه من مهمتر بودم یا سلامتی خودش ..نباید به فکر بچه هاش می بود ؟ گفتم: حالا هم غصه نخورین اون  دوتا بیماری سخت رو از سرش گذرونده این بارم خوب میشه من مطمئنم ...گفت : باید تا فردا صبر کنیم تا نتیجه همه ی آزمایش هاش بیاد ...

تو برو خونه پیش بچه ها من خودم هستم ..فردام خودت اونا رو ببر مدرسه زنگ بزن محمود صبح بیاد دنبالتون ..اصلا بگو شبی بیاد خونه ی ما شما ها رو ببره مدرسه خودشم برتون گردونه ..گفتم : فردا اجازه می گیرم میام اینجا ..طاقت ندارم می خوام ببینم چرا اینطور تب کرده ..گفت : گلنار تو مراقب بچه هاباش من  اینطوری خیالم راحت تره ..گفتم: پس ظهر میام آقا ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش نهم







روز بعد که رفتم بیمارستان ماشینِ آقا رو همون جای شب قبل دیدم ..رفتم توی بیمارستان ولی  پیداش نکردم  ... از پرستار سراغ شیوا رو گرفتم  .. گفت : یکم تبش کم شده ولی ملاقات ممنوعه ..پرسیدم : چرا ؟ اون که فقط تب داشت ..گفت : نه خانم مریض شما متاسفانه سل به ریه اش زده  و واگیر داره ..هر کس باهاش زندگی می کرده باید بیاد و آزمایش بده و تحت درمان قرار بگیره ...زانوهام سست شد انگار یکی زده بود به قلم پام ..دیگه قدرت ایستادن نداشتم ...دستم رو گرفتم به دیوار تا نخورم زمین ...باورم نمیشد ..مگه میشه ؟ آخه چرا ؟ خدایا کمک کن ..خواهش می کنم این کارو با ما نکن ...یک مرتبه یاد آقا افتادم ..می دونستم اون چه حالی داره ....با هراس پرسیدم شما عزت الله خان رو ندیدین ؟ اینجا نبودن ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش دهم








گفت :  با دکتر که حرف زدن من دیگه ایشون رو ندیدم ..شروع کردم به دویدن توی راهرو ها  ..مثل دیوونه ها شده بودم اشک میریختم و به اطراف نگاه می کردم ..آقا نبود رفتم توی حیاط بیمارستان ..بعد از مدتی این طرف و اون طرف دویدن ..از دور دیدمش روی یک نیمکت نشسته بود ..دو آرنج شو گذاشته بود  روی زانوهاش و سرشو گرفته بود ..آروم رفتم و جلوش ایستادم ..بدون اینکه حرکتی بکنه ..با صدای بغض آلود گفت : شنیدی ؟ دیدی چه بلایی سرمون اومد ؟ سکوت کردم ..قدرت دلداری دادن که هیچ توان حرف زدن هم نداشتم ...سرشو که بلند کرد صورتش از اشک خیس بود عاجزانه به من نگاه کرد و در حالیکه لب هاش می لرزید گفت : نتونستم ...گلنار نتونستم خوب ازش مراقبت کنم ... این شیوا نبود که می ترسید منو از دست بده ..من بودم که همیشه وحشت داشتم اونو از دست بدم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش یازدهم 








گفتم : آقا چی داری میگین ..شیوا حالش خوب میشه ...به قران خوب میشه من می دونم ..گفت : بهت گفتن سل ریه گرفته ؟ و در حالیکه لبشو بین دندون هاش فشار می داد چند بار سرشو با بی تابی حرکت داد و گفت : گلنار ؛؛ گلنار دکتر میگه زیاد طول نمیشه ..و چنان به هق و هق افتاد که شونه هاش می لرزید ..اونقدر ناراحت بودم که نمی تونستم گریه کنم ...آقا ادامه داد ...باید از همه جداش کنیم یا توی بیمارستان بمونه ...آخه چرا ؟ خدا به اون این همه درد داده ؟ نمی فهمم ..

ده روز گذشت ..روز های سخت و درد آوردی برای من و آقا ..شیوا هنوز  توی بیمارستان بود  و ظاهرا حالش بهتر شد یا تب نداشت و یا خیلی کم تب می کرد ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش دوازدهم








اون بی تاب بچه ها بود مدام گریه می کرد و می گفت »بچه هامو ازم نگیرین ..نزارین من توی بیمارستان بمونم و برای اونا دلتنگ بشم ...و من و آقا به فکر راه چاره ای بودیم که  شیوا عذاب نکشه ...

توی این مدت ما همه آزمایش داده بودیم و دکتر می گفت فعلا شما ها خوبین ..باکتری سل توی بدن همه ی ما هست ولی بیشتر بدن ها مقاومت می کنه و مریض نمیشیم ..

حالا من یک لحظه آرامش نداشتم ..همه ی مسئولیت بچه ها به عهده ی من بود پریناز کلاس چهارم بود و پرستو دوم ..باید به درس اونا می رسیدم ..نوید بهانه می گرفت و تا ظهر که من بر می گشتم مدام گریه می کرد ..بچه دلشو به من خوش کرده بود ..اونم نزدیک دوسالش بود یک پسر چشم آبی و بور و سر حال ..شب توی بغل من می خوابید و مدام از خواب می پرید و گریه می کرد و مامانشو می خواست ..و اینطوری دل منم خون می کرد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش سیزدهم








یک روز وقتی رفتم خونه که بچه ها رو ناهار بدم و برم بیمارستان ..دیدم آقا خونه اس دوش گرفته بود و آماده میشد بره پیش شیوا   ..به من گفت : عجله نکن فرح بیمارستانه ...تو خونه باش آصف خان با خانمش داره میاد ..من از صبح بیمارستان نبودم شیوا رو میشناسی الان روحیه اش رو از دست میده ..گفتم : باشه آقا ..عمه نمیاد ؟ گفت : چرا شاید فردا یا پس فردا اینجا باشه ..کار تو و شوکت خانم هم  سخت تر میشه ...راستی گلنار بیا تو مهمون خونه باهات کار دارم ...

همینطور که نوید توی بغلم بود دنبالش رفتم ..اون بالا روی مبل نشست و گفت : می خوام باهات مشورت کنم ..ببینم نظر تو چیه ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش چهاردهم







نشستم و نوید رو گذاشتم روی زمین تا بازی کنه ..و ساکت موندم تا آقا حرفشو بزنه ..یکم فکر کرد و گفت : شیوا نمی تونه مدت زیادی توی بیمارستان بمونه ..الانم بهتر شده ..اینجا که نمیشه اونو از بچه ها جدا کنیم تا خوب بشه ..من فکر کردم اتاق بزرگه رو ..منظورم خونه ی عزیزه ..اون بالا براش درست کنیم ..همه چیز براش تهیه می کنم تا از دور بچه ها رو ببینه ..و تا وقتی خوب بشه همون جا بمونیم ..گفتم : نمی دونم آقا باید از شیوا جون هم بپرسیم اون باید دوست داشته باشه ..ولی اگر نظر منو می خواین فکر بدی نیست ..اگر یاد اون موقع که مریض بود و اون بالا گرفتار شده بود نیفته..این کار از همه بهتره ..هر چند مدرسه ی ما دور میشه ..اما باید شاد نگهش داریم ..اتاق رو خیلی قشنگ درست کنیم ..حتی پرده هاشو عوض کنیم ..مثلا صورتی گلدار بزنیم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش پانزدهم







گفت : آره اگر روحیه اش خوب باشه حتما خوب میشه ...

اون روز آصف خان و ماه منیر از گرگان اومدن.  برای اولین بار دیدم که آصف خان ریش گذاشته ؛؛مرد بیچاره داغون بود و منتظر یک تلنگر که گریه کنه ..وقتی از نیت ما با خبر شد گفت : خودم می مونم و کمک می کنم تا جای خوبی براش درست کنیم ..و روز بعد عمه هم با یونس اومدن ..و همه با هم دست بکار شدیم ..

روز پنجشنبه  بود من و شوکت خانم و عمه و ماه منیر و بچه ها  با یونس رفتیم تا خونه رو تمیز و آماده کنیم ...

در واقع رفتیم به خونه ی عزیز ..در حالیکه اون دیگه نبود .....یادم میومد که چقدر اون خونه و اثاث اونجا براش مهم بود و اجازه نمی داد کسی دست به وسایلش بزنه ...فرح هم اومد و به جز عمه که هیچوقت کار نمی کرد همه با هم از سر تا پای خونه رو برق انداختیم





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش شانزدهم







از اون طرف آقا و آصف خان رفتن خرید برای اتاق شیوا و به کمک یکی از بهیار های بیمارستان همه ی چیزایی رو که دکتر دستور داده بود خریدن و همون شب همه چیز آماده شد ...یونس و محمود آقا برای خونه خرید کردن و حیاط رو تمیز شستن  و من و عمه اتاق شیوا رو چیدیم .. تختشو نزدیک پنجره گذاشتیم ..دستگاه های اکسیژن و وسایل پزشکی رو با کمک  بهیار نصب کردن ؛؛وبالاخره روز بعد همه چیز آماده بود و منتظر بودیم آقا شیوا رو بیاره خونه ..در واقع خونه ی عزیز ..

وقتی ماشین آقا جلوی پله ها نگه داشت ..فورا صفحه ای رو که تازه یکی از خواننده های معروف خونده بود و آهنگ شادی داشت گذاشتم و همه با هم رفتیم به استقبالش ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و یکم - بخش هفدهم








با اینکه نباید  بهش نزدیک میشدیم ..شیوا  سر حال بود و خوشحال از پله ها میومد بالا و از اینکه همه به خاطر اون جمع شده بودن اشک شوق میریخت .. ..نگاهش می کردم ..به صورت مهتابی و زیباش به رنجی که توی زندگی کشید ..و همینطور که با اون آهنگ شاد همه با هم دست می زدیم و خوشحالی می کردیم ..بغض گلومو فشار می داد ...زیر لب گفتم : شیوا جون توام مثل من معلوم نیست خوشبختی یا نه ..ولی هر چی هست زندگی لذت بخشه ..زنده بودن ،، سلامتی داشتن ؛ و غم و شادی رو حس کردن یعنی خوشبختی ...

ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز