داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و یکم - بخش سوم
گفتم : چی داری میگی شوکت ؟ کی سرفه می کرد ؟ چرا من ندیدم ...آخه تو چرا به من نگفتی تب داره ؟
گفت : چه می دونستم ..سرفه ی بد جور که نمی کرد می گفت گلوم حساس شده ..
می گفت بدن من همینطوریه ..تب ندارم ..ولی من می دیدم که مدتیه حالش خوب نیست ..
آه از نهادم بلند شد من اونقدر سر گرم کار خودم بودم که از شیوا غافل شدم ..
فکر می کردم حالش خوبه؛؛ در حالیکه می دونستم اون چقدر از اینکه مریض بشه می ترسه ...
بشدت به گریه افتادم و سرشو گرفتم روی سینه ام و بوسیدمش ودر حالیکه هق و هق می زدم گفتم: آخه ..چرا این کارو با ما می کنی ؟ نکن دیگه ..
اگر می گفتی به این حال نمی افتادی ..میرفتی دکتر که تا این حد حالت بد نشه ..بچه ها هر سه تا گریه می کردن ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و یکم - بخش چهارم
صدای گریه من و بچه ها در هم شده بود نمی تونستم خودمو کنترل کنم ...
پرینازبا چشم های اشک آلودش گفت : گلنار مامانم چی شده ؟
گفتم: نمی دونم تو بچه ها رو بر دار و برو توی اتاقتون ..نزار نوید گریه کنه ..
بهت میگم برو ..توام برو پرستو ..شوکت خانم یک لگن آب و دستمال بیار خیلی تبش بالاس داره بیهوش میشه ..
همینطور که دستمال رو خیس می کردم و روی پیشونی و پاهای شیوا میذاشتم از شوکت پرسیدم ..
بهم بگو از کی فهمیدی تب می کنه ...
گفت : از کی رو نمی دونم ولی یادمه عیدی که آصف خان اومده بود شیوا خانم اومد کمک من دستش خورد به دستم دیدم خیلی داغه ..
پرسیدم چرا اینقدر داغین ..گفت : از خوشحالی اومدن بابام و عمه ..ولی من همون جا فکر کردم تب داره ...
چند بار دیگه هم اتفاقی شد که داغ بود ..یکبارم دیدم حالش خوب نیست گفت کمرم درد می کنه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar