داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و دوم - بخش سیزدهم
وقتی مثل یک روح سر قبر شیوا ایستاده بودم ..صدای یونس رو شنیدم که آروم در گوشم گفت : تسلیت میگم ..
بدون اینکه برگردم نگاهش کنم گفتم : ممنون ..منو می بردی کلبه ؟
گفت :چی گفتی گلنار ؟ درست شنیدم ؟ کلبه ؟ تو این شرایط ؟ واقعا می خوای بری ؟
گفتم آره یونس این کارو برام می کنی ..نمی تونم اینجا تاب بیارم ...
یکی از آرزو های شیوا بود که یکبار دیگه بره اونجا ولی نشد ..
گفت : باشه من حرفی ندارم می برمت ...کی می خوای بری ؟
گفتم : امشب با آقا حرف می زنم و ماشین رو ازش می گیرم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و دوم - بخش چهاردهم
موقع برگشت پریناز و پرستو رفتن توی ماشین عمه و من فرصت رو غنیمت شمردم و همینطور که کنار آقا نشسته بودم گفتم : یک خواهش ازتون دارم ..
من باید کاری کنم که حالم بهتر بشه تا بتونم مراقب بچه ها و شما باشم ..
گفت : باشه دخترم ..چیکار می خوای بکنی .؟ تو خوب شو و غصه نخور هر کاری بگی من برات می کنم ...
گفتم : میخوام برم کلبه ..بهم اجازه بدین چند روزه میرم و میام ..
گفت : تو این هوا ؟ با کی ؟ با آصف خان ؟
گفتم : نه با یونس ..اون مورد اعتماد شماست ..منو می بره و میاره ..لطفا ..
من باید حالم خوب بشه تا بتونم این درد رو تحمل کنم ..آقا از قدرت من خارجه ..دیگه دارم داغون میشم ...
گفت : تو مطمئنی ؟ می خوای یکم صبر کن خودم می برمت ..
گفتم : نه آقا به هیچ کس نگین من کجا میرم ..اگر ماشین رو بدین صبح حرکت می کنم ..
و من تونستم آقا رو راضی کنم و صبح در حالیکه فقط عمه و آقا می دونستن کجا میرم با یونس راهی کوهستان مینو دشت شدیم ....
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar