2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

صفحات آخر کتاب رو ورق می زنیم






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش اول






و من واقعا شیوا رو از دل و جونم دوست داشتم ..توی مدتی که با اون زندگی کردم همه ی خوبی های دنیا رو ازش یاد گرفتم ..

صداقت و مهربونی ؛؛ 

اما اینم یاد گرفتم که هیچ کس به اندازه ی خودم مهم نیست و تا من نتونم از خودم مراقبت کنم فایده ای برای کسی ندارم ..

یک مرتبه یادم اومد ..

دویدم یکی از کتاب هام  رو که دیگه توی همه ی مراکز کانون پخش شده بود و با ذوق آوردم و دویدم طرفش ..

خندید و گفت : نیا جلو ..نیا ..

گفتم : من بادمجون بمم آفت ندارم ..شیوا جون کتابم ؛؛ ببین ..اسم من روشه ..

با خوشحالی ازم گرفت و گفت : دورت بگردم دخترِ خوشگلم .. واقعا بهت افتخار می کنم ..

آقا شیوا رو دم پله ها جلوی همه بغل زد  و در حالیکه همه می خندیدن و اون اعتراض می کرد: که  منو بزار زمین خودم میرم لوسم نکن ..

بردش بالا و شیوا کتاب منو توی دستش تکون می داد و بلند می گفت اینو دختر من نوشته ...

دخترم یک نویسنده شده ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش دوم








بوی اسپند و کندر همه جا پیچیده بود دونفر توی حیاط گوسفندی رو که قربونی کرده بودن پوست می کندن ..و صدای آهنگ های شاد همینطور بلند بود ..

بروبیایی راه افتاد نگفتی و آقا مثل پروانه دور شیوا می گشت ..

اون تمام تلاش خودشو کرده بود که شیوا زمستونِ راحتی رو بگذرونه ..

بخاری های زیادی توی خونه روشن کرده بود و همه جا گرم بود ..

راهروی بالا رو که عرض سه متر داشت فرش کرده بودیم و سفره رو اونجا انداختیم تا همه بریم و برای روحیه ی شیوا جلوی چشمش باشیم ..

حالا این عمه بود که توی اون خونه دستور می داد و امر و نهی می کرد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش سوم







من زود تر غذای شیوا رو کشیدم و بردم بالا ..

در اتاق باز بود ..آقا روی زمین نشسته بود و سرشو گذاشته بود روی تخت و خوابش برده بود ..و دست شیوا لای موهاش بود و نوازشش می کرد ...

سینی رو آروم گذاشتم جلوی شیوا و نگاهی به صورت آقا انداختم ..

شیوا آروم گفت : هیس بزار بخوابه ...

منم خیلی آهسته گفتم : شما نمی دونی چقدر خسته اس ..فکر نمی کنم توی دنیا مردی پیدا بشه که اینقدر زنشو دوست داشته باشه ..

شیوا جون آقای عزیز من ؛واقعا عاشقتونه  .. 

آقا لای چشمشو باز کرد و گفت : مثلا شماها دارین یواش حرف می زنین ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش چهارم






و دستی به صورتش کشید و در حالیکه من و شیوا می خندیدم بلند شد و گفت : گرسنه شدم گلنار غذای منم بیار اینجا پیش شیوا بخورم تا بدونه تو راست میگی و من خیلی دوستش دارم ..

ده روز گذشت همه رفته بودن حتی آقا هم مثل روال قبل میرفت سر کارش و همه ی مسئولیت اون زندگی روی شونه های من افتاده بود ..

 شیوا فقط همون  روز رو خوب بود و از روز بعد فقط با اکسیژن و دستگاه نفس می کشید ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش پنجم








بی تابی نوید برای اینکه بره پیش مادرش و اوقات تلخی پریناز از وضعی که نمی تونست درک کنه و درس نخوندن پرستو ..و رسیدن به کارای شیوا که در روز یک پرستار که فقط روزا می تونست بمونه و تمام شب رو من ازش پرستاری می کردم در حالیکه ماه رمضون شده بود و روزه می گرفتم ؛؛

 درس می دادم و  درس می خوندم نمی تونست منو از پا در بیاره و  همه ی اون کارا رو  به عشق شیوا و اینکه یک روز خوب بشه تحمل می کردم و سعی داشتم خونه رو شاد نگه دارم و تنها یار و یاورم شوکت خانم بود که مدام برام دلسوزی می کرد  ..

اما چیزی که منو عذاب می داد کار زیاد نبود ..من بعد از نماز صبح تا پاسی از شب رفته  با تمام نیرو تلاش می کردم تا شیوا خوب بشه و امید زیادی داشتم ولی چیزی که بشدت ناراحتم می کرد دیدن عذابی بود که اون می کشید ..پس از همه ی دنیا غافل بودم ؛؛




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش ششم








برای همین کلا امیر رو فراموش کردم به جز مواقعی که چشمم به اتاقش میفتاد ولی هیچوقت پامو  اونجا  نذاشتم ..

حتی تلفن خونه رو هم بر نمی داشتم مبادا امیر پشت خط باشه ...

توی اون روزای سخت بیشتر  هوای مادرم رو می کردم و هر فرصتی پیدا می کردم بهشون سر می زدم و مدتی توی بغلش گریه می کردم و از خوبی های شیوا می گفتم ..

پسرا بزرگ شده بودن و به پول بیشتری نیاز داشتن این بود که هر بار هر چی می تونستم و از دستم بر میومد براشون می بردم تا سختی نکشن ..

در واقع بیشتر حقوقی که می گرفتم رو به مادرم می دادم ..

سوم اسفند بود شیوا دو روزی بود که حالش اصلا خوب نبود و دکتر و پرستار مدام بالای سرش بودن ..و من با چشم های گریون و قلبی که برای اون می تپید به خدا التماس کردم ..

زار زدم ..نذر ها کردم و عهد ها بستم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش هفتم







سر شب شیوا از آقا خواست بچه ها رو بیاره و تا اون ببینه ..و در حالیکه دو قطره اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد از دور نگاهشون کرد ..

حس بدی داشتم مثل خداحافظی بود ..

آقا دکتر رو خبر کرده بود  تا دم در بدرقه اش کرد ..

شیوا در حالیکه یک دستش توی دست من بود  ..ماسک اکسیژن رو از روی صورتش برداشت و به چشمهای من خیره شد و خیلی با زحمت و بریده بریده  گفت : گلنار تو بزرگترین نعمتی بودی که خدا بعد از عزت الله به من داد ..خیلی دوستت داشتم ..

واقعا تو رو بچه ی خودم می دونستم ..و حالا بچه هامو دست تو می سپرم ..اگر زن دیگه ای توی زندگی عزت الله اومد تو اونا رو ول نکن ..

میشه براشون مادری کنی ؟




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش هشتم 







گفتم تو رو قران این حرفا رو نزن من می دونم خوب میشی ..

گفت: به عزت الله هم گفتم ..می خوام بچه ها پیش تو باشن ...خیلی دلم می خواست عروست کنم ..می خواستم خوشبختی تو رو ببینم ..ولی نشد ..

همش بار شدم روی شونه های تو حلالم کن جز تو به کس دیگه ای اعتماد ندارم ..اما راضی باش دیگه دعا نکن زنده بمونم ...دارم راحت میشم ..

دیگه این همه درد رو نمی تونم تحمل کنم ..گلنار جانم ..من اونجا شاهدم ..تو باید موفق بشی حتما بنویس ..

قصه هاتو به گوش همه برسون ..حالا برام یک قصه بگو ..و ماسک رو گذاشت روی صورتش ..

در حالیکه آقا برگشته بود و دست دیگه ی اونو گرفته بود و صدای گریه ی نوید از پایین میومد ...

همین طور که اشک میریختم گفتم :








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش نهم 







یکی بود یکی نبود ..توی سرزمین پری ها یک پری بود که از همه زیباتر و مهربونتر بود ..

قلبش مثل آیینه صاف و از صورتش زیبا تر بود ..

اون پری مادر دختر شاه پریون بود که با رفتارش رمز و راز زندگی رو بهش یاد داد ..

بهش یاد داد مهم نیست چقدر زندگی می کنی مهم اینه که چطور زندگی کردی و چقدر عزیز این دنیا رو ترک کردی ..احساس کردم دستم رو رها کرد ..

محکم تر گرفتم ولی نعره ای که آقا از ته دلش کشید و خودشو انداحت روی شیوا بهم فهموند که چه بلایی سرم اومده ..

و همه چیز توی اون شب سرد و یخ بسته تموم شد ..

عقب ؛ عقب رفتم تا خوردم به دیوار و ولو شدم روی زمین ... 

چشمم سیاه شد ..صدای  فریاد های آقا و شوکت خانم و گریه بچه ها رو می شنیدم ولی قدرت حرکت نداشتم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش دهم







خیلی زود همون شبونه خونه ی ما پر شد از فامیل های آقا و روز بعد نزدیک ظهر   عمه و آصف خان با چه حالی خودشون رو رسوندن خدا می دونه ...

اما  سراغ اولین کسی که رفتن من بودم ..

اونا بهتر از هر کس رابطه ی من و شیوا رو می دونستن ..

عمه مثل ابر بهار اشک میریخت در واقع اون تنها دخترشو از دست داده بود ...

آصف خان می لرزید و صورتش یک آن از اشک پاک نمیشد ...

روز بعد خونه قلقله بود و با  عده ی زیادی که از گرگان اومده بودن  جای سوزن انداختن نداشت  ..

و من همینطور که زار می زدم مدام  یک گوشه افتاده بودم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش یازدهم 







با از دست دادن شیوا انگار دیگه کاری توی این دنیا نداشتم ..و اون روزا مادرم بود که به دادم رسید ..

 اومد پیشم  تا برای زنی که همه ی وجود من بود عزا داری کنه و بهمون کمک بده ...

اصلا نمیدونستم آقا کجاست و چطوری داره اون روزا رو میگذرونه ..

مردونه و زنونه جدا شده بود ..و من اغلب با قرص هایی که می خوردم تا بتونم این درد رو تحمل کنم خواب بودم ..

ولی شنیدم که آقا هم همش سراغ منو می گیره و نگران منه ..

تا روز هفتم وقتی آماده میشدیم بریم سر خاک آقا صدام کرد و گفت : گلنار خوبی ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش دوازدهم 







گفتم : شما چطور ؟ تکیه داد به دیوار و برای اولین بار دیدم سیگار دستش گرفته و پوک های محکمی بهش می زنه ..کمرش خم شده بود انگار بیست سال پیر تر شده بود  .. با آهی بلند گفت : از من نپرس بابا جان من دیگه خوب نمیشم ..

نگران تو و بچه ها هستم حواست به پریناز باشه حالش خیلی بده ..

گفتم : پرستو هم خوب نیست ولی اون به روی خودش نمیاره و سعی می کنه نشون نده ..

من باهاشون حرف می زنم ..نمی زارم غصه بخورن ..هر چند من الان خود غصه و دردم ...

گفت : بیا توی ماشین من دخترا رو هم بیار نوید رو بزار پیش مامانت نیاد سر خاک اذیت بشه ..

اونجا حرف بزنیم ...

گفتم : چشم آقا ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش سیزدهم








وقتی مثل یک روح سر قبر شیوا ایستاده بودم ..صدای یونس رو شنیدم که آروم در گوشم گفت : تسلیت میگم ..

بدون اینکه برگردم نگاهش کنم گفتم : ممنون ..منو می بردی کلبه ؟ 

گفت :چی گفتی گلنار ؟ درست شنیدم ؟ کلبه ؟  تو این شرایط ؟ واقعا می خوای بری ؟ 

گفتم آره یونس این کارو برام می کنی  ..نمی تونم اینجا تاب بیارم ...

یکی از آرزو های شیوا بود که یکبار دیگه بره اونجا ولی نشد ..

گفت : باشه من حرفی ندارم می برمت ...کی می خوای بری ؟ 

گفتم : امشب با آقا حرف می زنم و ماشین رو ازش می گیرم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و دوم - بخش چهاردهم







موقع برگشت پریناز و پرستو رفتن توی ماشین عمه و من فرصت رو غنیمت شمردم و همینطور که کنار آقا نشسته بودم گفتم : یک خواهش ازتون دارم ..

من باید کاری کنم که حالم بهتر بشه تا بتونم مراقب بچه ها و شما باشم ..

گفت : باشه دخترم ..چیکار می خوای بکنی .؟ تو خوب شو و غصه نخور هر کاری بگی من برات می کنم ...

گفتم : میخوام برم کلبه ..بهم اجازه بدین چند روزه میرم و میام ..

گفت : تو این هوا ؟ با کی ؟ با آصف خان ؟

گفتم : نه با یونس ..اون مورد اعتماد شماست ..منو می بره و میاره ..لطفا ..

من باید حالم خوب بشه تا بتونم این درد رو تحمل کنم ..آقا از قدرت من خارجه ..دیگه دارم داغون میشم ...

گفت : تو مطمئنی ؟ می خوای یکم صبر کن خودم می برمت ..

گفتم : نه آقا به هیچ کس نگین من کجا میرم ..اگر ماشین رو بدین صبح حرکت می کنم ..

و من تونستم آقا رو راضی کنم و صبح در حالیکه فقط عمه و آقا می دونستن کجا میرم با یونس راهی کوهستان مینو دشت شدیم ....





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان ببخشید داستان دیر میشه این روزها چون تل گرام به سختی باز میشه میرم داستان و بزارم میبینم باز نمیشه بعدم فکر میکنم گذاشتم کلا یادم میره به هر حال من و ببخشید 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دوستان ببخشید داستان دیر میشه این روزها چون تل گرام به سختی باز میشه میرم داستان و بزارم میبینم باز ...

فدای سرت  

جز عشق که اسباب سرافرازی بود هر چه دیدم و‌شنیدم همه اش بازی بود

سلام به همگی

من خیلی وقته داستان های خانم گلکار رو میخونم و خیلی خوشم میاد.نام کاربریم مشکلی براش پیش اومد و مجبور شدم مجدد ثبت نام کنم.

چند روزیه که احساس میکنم گلنار همون خانم گلکار هستش

یعنی اینبار داستان زندگی خودشون رو نوشتن

دوستان ببخشید داستان دیر میشه این روزها چون تل گرام به سختی باز میشه میرم داستان و بزارم میبینم باز ...

قربونت برم خانوم که بدون منت داستان ومیزاری🌹🌹🌹🌹همیشه زحمت میکشی عزیزم

زار زار باداستان گریه کردم مرگ شیوا برام قابل هضم‌نیست ووقتی میدونم این داستان واقعیه ی نفره بیشتر بغض میاد تو گلویم..آخه چرا یک انسان ایتقدر باید توزندگی زجر بکشه اول فوت مادرش بعد عزادارشدنش تو عروسی ونفرین ولعنت مادرشوهر ب عنوان بدقدم؛مرگ فرزند پاره جگرت وهزاران هزار اتفاق دیگر که قابل بیان نیست

ماههاست بااین داستان‌خوکردیم وداریم با شخصیت هاش زندگی میکنیم 

نمیدونم چرا هردفعه شیوا مریض میشد میگفتم ایندفعه دیگه تمومه وفوت میکنه اما تونست زندگی کنه ولی لحظه های آخردیگه نتونست تحمل کنه وشونه های نحیفش خم شد ورفت


کاش ما آدمابدونیم‌تا وقتی زنده ایم قدرهموبدونیم وگرنه بعد مرگ چه فایده😢😢😢افسوس وصد افسوس😥😥😥

کاش مرگ خبر میکرد ولی هیچکس از ثانیه ای بعد از زندگی خودش خبرنداره




زنده را تازنده است یادش کنیم

برمزار مرده نالیدن چه سود



از خانم گلکار کمال تشکررودارم که دراین مدت بی منت علاوه بر سرگرمی که ایجادکرد درس های نهفته دراین زندگی رابما نشان‌داد که درس عبرت بگیریم....همچنین ازشما معصومه عزیزم تشکر میکنم خیلی لطف میکنید ..سپاسگزار شما هستم..

از خانم گلکار در موردگلنار بپرسین آیا هنوزم زنده هست چیکار میکنه..بهش بگین تک تک ما با شخصیت های داستانش زندگی کردیم ودرس ها گرفتیم مخصوصا خودم..ممنون 

در پناه حق

دوستان ببخشید داستان دیر میشه این روزها چون تل گرام به سختی باز میشه میرم داستان و بزارم میبینم باز ...

مرسی عزیزم 😍

نگرانت شدیم عزیزم چون همیشه خوش قولی دیر که میای نگرانت میشیم

انشاالله همیشه سالم و سلامت سایه ت رو سر گل پسرات باشه

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز