داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و سوم - بخش ششم
رفتم به طرف کلبه ..یونس کلید انداخت و درو باز کرد و گفت : صبر کن تا بخاری رو روشن کنم ..ولی نتونستم پا توی کلبه بزارم ...
دویدم طرف کوه ..تا اونجا که می تونستم بالا رفتم ..بعد برگشتم و به پایین نگاهی انداختم ..
شیوا رو دیدم که برام دست تکون می داد داد زدم ..نهههههه ..نهههههه ..خدا ...منو ببین ..این منم بدون شیوا ..تو قرار نبود اونو به من برگردونی؟ چرا زیر قولت زدی؟ ..
حالا من بدون اون چطوری زندگی کنم ؟ چطور بچه هاشو بزرگ کنم ؟
مگه من توان این کارو دارم ؟ مگه من چند سالمه ؟ خدا ؛؛ خدا جونم؛ تو که همیشه به دادم می رسیدی..حالام کمک کن کمک؛؛ درد دوری اونو برام آسون کن .. ..
و همون جا روی برف ها نشستم و نمی دونم چند ساعت شد که بلند گریه کردم ..
وقتی به خودم اومدم تمام لباس هام خیس شده بود ..به پایین نگاه کردم ..
دود غلیظی که از دودکش کلبه بلند میشد بهم حس خوبی داد که بتونم از جام بلند بشم ..
دوباره داد زدم شیوا ...
شیوا من اینجام اومدم تا یکبار دیگه با هم باشیم ودوتایی تک و تنها با هم یک شب رو بگذرونیم ...بیا ..لطفا بیا پیشم ..
یک امشب رو نرو ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar