2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و سوم - بخش یازدهم










نزدیک صبح که سردم شد رفتم توی ماشین ...مثل اینکه حالت بهتره ..

گفتم : دستت درد نکنه تو چقدر فداکاری ؟ چقدر خوبی ؟  اینجا خیلی قشنگ شده  ..ببخشید دیروز زدم توی ذوقت ؛ دست خودم نبود ...

ببینم گفتی زیاد اینجا میای  ؟

گفت : نه هر وقت بیکار میشم و میام به مادرم سر بزنم خونه نمی مونم ترجیح میدم اینجا باشم آخه  با آقام نمی سازم  ..می خواد همش زور  بگه و دعوا راه بندازه ...تو امشب هم میمونی ؟ گفتم : نه دیگه جمع کنیم بریم ..خیلی دلواپس بچه ها هستم ..

به چیزی که می خواستم رسیدم ..فهمیدم گریه هم درد منو دوا نمی کنه باید با این غم بسازم  ..

آروم راه افتادم طرف سرازیری  کوه از اونجایی که با شیوا می ایستادیم و در انتظار آقا دست در کمر هم می کردیم و با هم حرف می زدیم ولی این بار با یونس ..

ابرها تمام کوهستا ن رو پوشنده بود و ما بالای اونا ایستاده بودیم .









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و سوم - بخش دوازدهم








یونس با حالتی که منظورشو فورا فهمیدم گفت : می تونم یک چیزی ازت بپرسم ؟

گفتم: بپرس ..ولی اول نگاه کن چقدر اینجا قشنگه ؟ ..

توی یکسالی که اینجا بودم همچین منظره ای ندیدم ..

گفت : گلنار تو هنوز دلت پیش امیره ؟

گفتم : آخه وقت این حرفاست؟ نه دلم پیش کسی نیست اصلا دلی برام نمونده ...الان فقط به فکر شیوا هستم و بس ؛ می دونی چیه ؟  ..

من دیگه اجازه ندارم به کسی دل بدم ..نمی تونم ..ولی می فهمم تو چی می خوای بگی ..یونس نظرم در مورد تو عوض نشده ..

تو برام خیلی عزیز و محترمی ..می دونی که مثل یک برادر دوستت دارم ..ولی باور کن احساسی ندارم که بخوام امیدوارت کنم ..اگر می خواست بشه تا حالا شده بود ..

تو رو خدا برو ازدواج کن سر و سامون بگیر ..من از این به بعد باید به فکر اون سه تا بچه باشم ..

حالا ؛حالاها نمی تونم به خودم فکر کنم .. مخصوصا که داغ دلم تازه است ..ببینم از دستم ناراحت که نشدی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و سوم - بخش سیزدهم








گفت: از دستت که نه ..ولی فکر می کردم ..بعد از اینکه ..اصلا ولش کن تو راست میگی وقت این حرفا نیست ...

و راه افتاد که بره وسایلو جمع کنه ..ولی یک مرتبه برگشت و گفت :  یک چیزی بگم توی دلم نمونه ..

هچیوقت یادت نره من خیلی دوست دارم ولی تو رو به خاطر خودت می خواستم و دلم می خواد خوشحال باشی اما ..

در واقع بعد از تو کسی به چشمم نمیاد ..تا حالا نتونستم  ولی برای فراموش کردنت هر کاری باشه می کنم ...

گفتم : تو رو خدا منو ببخش ..و یک درد روی درد های من نزار ..چون برات خیلی ارزش قائلم و نمی خوام ناراحت باشی ..

بیا برای همیشه با هم دوست بمونیم ...سری تکون داد و رفت ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و سوم - بخش چهاردهم









و اون شب ساعت دوازده شب رسیدیم تهران وقتی یونس جلوی پله ها نگه داشت   ..

چراغ ها ی خونه همه روشن بودن ..مثل اینکه کسی خواب نبود ...

از همون جلوی در صدای گریه ی نوید رو شنیدم ..

سراسیمه وارد شدم و ترسیدم اتفاقی افتاده باشه ..

نوید بغل آقا بود و آصف خان هم کنارش  ولی بچه داشت با صدای بلند فریاد می زد ..مامانم رو می خوام .

.آقا تا چشمش به من افتاد خوشحال شد و با تعجب پرسید تو برگشتی ؟

با سرعت رفتم جلو و نوید رو گرفتم و گفتم : الهی من بمیرم برات کاش نرفته بودم ..شوکت خانم گفت : هلاک شد بچه همینطور گریه می کنه ..

نوید در حالیکه از شدت گریه دل ؛ دل می زد گفت : گلنار مامانمو می خوام ..سرشو گرفتم توی بغلم و بوسیدمش و گفتم : قربونت برم من اینجام تو بغل من بخواب عزیزم ..دلم برات تنگ شده بود میشه تو بغل من بخوابی  ؟  ...

سرشو چسبوند به سینه ی من و چشمش رو هم گذاشت وبا دستهای کوچولوش منو محکم گرفت ..و من از صورتش نا امیدی رو برای در آغوش کشیدن مادرش دیدم ..زیر لب تکرار می کرد ؛ بیا ..بیا ...و همینطور که  دل ؛دل می زد خوابش برد ...

حالا  فهمیدم شیوا چرا نگران بودکه من زود تر برگردم خونه ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و سوم - بخش پانزدهم








و روز بعد با عمه و آصف خان و ماه منیر و عده ای که برای هفت مونده بودن رفتن گرگان و یونس هم بدون اینکه از من خداحافظی کنه رفت ..

چند روز گذشت و به بهار نزدیک میشدیم ..و در حالیکه من منتظر بودم برگردیم خونه ی خودمون آقا حرفی در این مورد  نمی زد ..

رفتن  من و بچه ها به مدرسه سخت بود به خصوص زمان زیادی طول می کشید و نوید بی تابی می کرد و فقط پیش من آروم بود و بقیه ی موارد بهانه گیری می کرد ...و از طرفی پرستو کلا درس رو گذاشته بود کنار و با خونسردی به حرف کسی گوش نمی داد ..

و تمام نمراتش خراب شده بود ..و پریناز با بد خلقی کردن و غذا نخوردن عکس العمل نشون می داد و آقا یا خونه نبود و یا جلوی تلویزیون غمبرک می زد و سیگار می کشید ...

تا یکشب تلفن زنگ زد ...و آقا گوشی رو بر داشت ...






ادامه دارد ..




صفحات آخر کتاب رو ورق می زنیم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

امروز چهار پنج بار اومدم سرزدم‌دیدم‌داستان‌نیست الانم‌همینطوری اومدم‌دیدم‌سحر جون‌گذوشته..دستت درد ن ...

نه عزیزم تل گرام فقط با وی  پی ان باز میکنم اهر شب میام به هرحال دست ایشون درد نکنه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_ صد و سوم - بخش پانزدهم و روز بعد با عمه و آصف ...

مرسی عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
فانگرام اگه نصب کنین وی  پی ان نمیخواد

عزیزم نمیتونم چون تل گرام من اصلیه گوشیمم ایفونه نمیشه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش اول







با هیجان گفت :الو ؛  امیر تو کجایی چرا تماس نمی گیری ؟ ..من خوبم تو بگو چیکار کردی ؟

گوشم تیز شد مدتی بود که از امیر خبری نداشتیم .. 

فقط شنیده بودم که وقتی خبر فوت شیوا رو شنیده بود  ..فریاد کشیده و بلندگریه کرده  ؛؛ 

اما اون زمان اصلا تو حال خودم نبودم و زیاد بهش فکر نمی کردم آقا در حالیکه معلوم بود شوکه شده پرسید : کی ؟ حالا تومی خوای چیکار کنی ؟ 

نمیشه پسر مگه یک  دختر بچه رو دست همسایه میشه سپرد؟ ..خوب ؛ خوب ,خودت  تا کی میمونی ؟ ..

یعنی واقعا رفت ؟ چطوری بی خیال بچه شد ؟ ...

زن بیچاره ؛ ..حرفا می زنی ها ؛؛ چرا چرند میگی ؟ ؛؛

آخه برای چی  دلم براش نسوزه ؟گناه داشت  ...خیلی خوب پس حتما به من خبر بده ..

باشه  اومدی تهران معلومش می کنیم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش دوم 







با شنیدن مکامله ی آقا با امیر یادم اومد که داره دوران تبعیدش تموم میشه و به زودی بر می گرده این بود که  راه چاره ای جز  برگشتن به خونه ی خودمون نمی دونستم ..

وقتی آقا گوشی رو قطع کرد طاقت نیاوردم وسر حرف رو با آقا باز کردم و گفتم : دیگه نزدیک عید شده ؛ بچه ها هم اینجا ناراحت هستن میشه برگردیم خونه ی خودمون ؟ سیگارشو در آورد و روشن کرد و پوکی زد و با ناراحتی گفت :چون شنیدی امیر می خواد بیاد ؟ 

اولا دوره تبعیدی تا مرداد هست بعدم اینطور که می گفت می خواد دزفول بمونه ..

خودشم نمی دونه داره چیکار می کنه خیلی نگرانشم ..اون زنه هم ول کرده رفته مثل اینکه بچه هاش با زن بابا نساختن ..

یا اون زن بچه ها رو نخواسته شوهرش فرستاده دنبالش که بره براش خونه بگیره تا بچه ها رو بزرگ کنه ..

اونم ول کرده رفته ..  امیر مونده چیکار کنه ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش سوم 








گفتم : نه آقا من به خاطر بچه ها و مدرسه شون میگم راه دوره ..اینجا هم که موقتی اومده بودیم ..

اما این شما هستین که باید تصمیم بگیرین ...

گفت : نظر تو چیه ؟ 

گفتم:  من دلم می خواد بریم 

 گفت : گلنار  تو می تونی پا تو بزاری توی اون خونه ؟ دلت میاد ؟  می تونی بدون شیوا اونجا زندگی کنی ؟

راستش  من که در توانم نیست .. 

گفتم : آقا چاره ی دیگه ای نداریم  ..یک مدت بگذره عادت می کنیم ..

گفت : آخه خودمم  نمی خوام بدون شیوا بودن رو عادت کنم ..اصلا  جای خالیش رو هم نمی تونم تحمل کنم .. 

من اون خونه رو برای شیوا خریده بودم ..و حالا دیگه نمی تونم پامو اونجا بزارم .. باید اون خونه رو بفروشم ..

همین جا یک تغییراتی میدم و میمونیم ..این یکی دوماهه رو میگم محمود شما ها رو ببره و بیاره  ..نمی زارم بهتون سخت بگذره ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش چهارم 








و اینطوری شد که تا نزدیک عید اثاث اون خونه رو  به خونه ی عزیز منتقل کردیم ..

کار سختی و طاقت فرسای جمع و جور کردن اثاث شیوا دوباره حال همه ی ما رو بد کرده بود ...و یک تغییر اساسی توی جابجایی اون خونه دادیم و زندگی جدید ما  شروع شد ..

در حالیکه آقا اجازه نمی داد دست به سالن بالا بزنیم و می خواست اتاقی رو که برای روز های آخر شیوا درست کرده بودهمون طور بمونه ....

با اینکه من همه ی تلاشم رو می کردم که حال و هوای خونه رو عوض کنم آقا از اون حالت غمزدگی بیرون نمی اومد ..

اما در مورد بچه ها کمی موفق بودم چون هر سه ی اونا از وقتی خودشون رو شناخته بودن من در کنارشون بودم و از دل و جون دوستشون داشتم ..و اونا هم  حس نزدیکی خاصی به من داشتن ...

با هم میرفتیم مدرسه و با هم بر می گشتیم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش پنجم 








گاهی به این فکر میفتادم ؛؛  میشه خدا یک نفر رو به خاطر یک نفر دیگه آفریده باشه ؟ 

شاید من به دنیا اومده بودم و رسالتم همین بود که با شیوا آشنا بشم و حالا اون سه تا بچه بی مادری نکشن ..

انگار هر سه تاشون توی اتاق من زندگی می کردن ؛  

همون جا مشق می نوشتن و درس می خوندن و همون جا پیش من می خوابیدن .. و هر کاری می کردم ازم جدا نمیشدن ..

بدون من نه تکلیف انجام می داد و نه غذا می خوردن ....و منم کمبود عشق شیوا رو با محبت کردن به اون بچه ها در وجودم از بین می بردم ..

هر چی بیشتر یه اونا می رسیدم بیشتر احساس رضایت می کردم ..تا جاییکه مدام شیوا رو کنارم حس می کردم گاهی باهاش حرف می زدم ..

شاید اونچه که می خواستم از اون بشنوم به ذهنم می رسید و یا واقعا اون باهام حرف میزد و اینطوری قلب و روحم آروم می گرفت ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش ششم 







مثلا مدام بهم سفارش می کرد بنویس ..چرا قصه نگفتی ؟ ..

حالا ممکن بود که اینا تخیلات خودم بوده باشه ؛ اما قسم می خوردم هر موقع زیاد غمگین میشدم دست گرم و مهربونشو روی سرم احساس می کردم و اینکه از اون بالا هوای منو داره بهم قوت قلب می داد ..

عید اون سال ما بدون شیوا توی اون خونه ی بزرگ سفره ی هفت سین پهن کردیم و دور سفره نشستیم و گریه کردیم و چون توی همون ایام چهلم بر گزار میشد خیلی زیاد کار داشتیم ..

به خصوص که باز از گرگان برامون مهمون میومد ...من دیگه داشتم از پا میفتادم ..

خسته بودم از فشار روحی و کار زیاد مدام دلم می خواست بخوابم ..

واقعا که بار سنگینی رو روی شونه هام تحمل می کردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792