داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و چهارم- بخش اول
با هیجان گفت :الو ؛ امیر تو کجایی چرا تماس نمی گیری ؟ ..من خوبم تو بگو چیکار کردی ؟
گوشم تیز شد مدتی بود که از امیر خبری نداشتیم ..
فقط شنیده بودم که وقتی خبر فوت شیوا رو شنیده بود ..فریاد کشیده و بلندگریه کرده ؛؛
اما اون زمان اصلا تو حال خودم نبودم و زیاد بهش فکر نمی کردم آقا در حالیکه معلوم بود شوکه شده پرسید : کی ؟ حالا تومی خوای چیکار کنی ؟
نمیشه پسر مگه یک دختر بچه رو دست همسایه میشه سپرد؟ ..خوب ؛ خوب ,خودت تا کی میمونی ؟ ..
یعنی واقعا رفت ؟ چطوری بی خیال بچه شد ؟ ...
زن بیچاره ؛ ..حرفا می زنی ها ؛؛ چرا چرند میگی ؟ ؛؛
آخه برای چی دلم براش نسوزه ؟گناه داشت ...خیلی خوب پس حتما به من خبر بده ..
باشه اومدی تهران معلومش می کنیم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و چهارم- بخش دوم
با شنیدن مکامله ی آقا با امیر یادم اومد که داره دوران تبعیدش تموم میشه و به زودی بر می گرده این بود که راه چاره ای جز برگشتن به خونه ی خودمون نمی دونستم ..
وقتی آقا گوشی رو قطع کرد طاقت نیاوردم وسر حرف رو با آقا باز کردم و گفتم : دیگه نزدیک عید شده ؛ بچه ها هم اینجا ناراحت هستن میشه برگردیم خونه ی خودمون ؟ سیگارشو در آورد و روشن کرد و پوکی زد و با ناراحتی گفت :چون شنیدی امیر می خواد بیاد ؟
اولا دوره تبعیدی تا مرداد هست بعدم اینطور که می گفت می خواد دزفول بمونه ..
خودشم نمی دونه داره چیکار می کنه خیلی نگرانشم ..اون زنه هم ول کرده رفته مثل اینکه بچه هاش با زن بابا نساختن ..
یا اون زن بچه ها رو نخواسته شوهرش فرستاده دنبالش که بره براش خونه بگیره تا بچه ها رو بزرگ کنه ..
اونم ول کرده رفته .. امیر مونده چیکار کنه ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar