2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش هفتم







توی این مدت آقا تنها کسی بود که هنوز غم زده و بی رمق مونده بود آصف خان و عمه یکم حالشون بهتر شده بودو تا دهم عید پیش ما موندن چون  عمه می خواست بره آلمان ..

اون به من گفت : حالا زوده که تو بچه ها رو دست کس دیگه ای بسپری ولی انشالله دفعه ی بعد تو رو با خودم می برم ....

فردای اون روز آصف خان و ماه منیر هم رفتن ...

راستش با اینکه دخترا با برادرای شیوا خیلی خوب بودن و بازی می کردن و کلا حواسشون پرت شده بود و من از این بابت خوشحال بودم ..اما نمی دونم چرا زیاد دلم نمی خواست به ماه منیر اصرار کنم بمونن ..

به جای شیوا من از اون دلگیر بودم ..و توی مدتی هم که خونه ی ما مونده بودن زیاد باهاش حرف نزدم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش هشتم 







وقتی همه رفتن و  خونه خلوت شد ..هر چی دنبال آقا گشتم پیداش نکردم ..

از پریناز پرسیدم : بابات رو ندیدی ؟ 

گفت : چرا بابا رو دیدم  رفت بالا ..نگران شدم چون معمولا این کارو نمی کرد ..و بعد از این مدت برای اولین بار رفته بود بالا ..

 با سرعت خودمو رسوندم ..روی تخت شیوا رو به پنجره نشسته بود ..

در حالیکه یک دستش روی بالش شیوا بود و از حرکتی که به بدنش می داد معلوم بود داره  گریه می کنه ..

 بغض کردم ..و فورا برگشتم یکم توی پله ها مردد شدم و زیر لب گفتم آقای عزیز من بچه ها رو که آروم کردم؛؛ حالا  با تو چیکار کنم ؟ 

که اینطور داری دل منو می سوزونی ...

اونشب صبر کردم تا آقا خودش اومد پایین ..یکم خیالم راحت شد ولی اصلا به روی خودم نیاوردم...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش نهم 







روز بعد آقا مثل همیشه ؛؛ بعد از من از خواب بیدار شد و اومد توی آشپزخونه ..

نگاهی به سماور کرد و پرسید دم کشیده ؟ 

گفتم : بله آقا بفرمایید الان براتون می ریزم ...

 یک چایی خورد و فورا سیگارشو روشن کرد  ..

گفتم : آقا اول صبحانه بخورین ..حاضره که ؛؛

 گفت : میل ندارم ..و پوک دیگه ای زد و پرسید : درس پرستو چطوره نمره هاش بهتر شده ؟ ..

جلوش دست به سینه ایستادم و گفتم : آقا  من به همه ی حرفای شما تا حالا گوش دادم  ..در واقع سالهاست که چشمم به کاریه که شما می کنی ..

حالا حق دارم یک سئوال ازتون بپرسم ..

نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت بشین مثل طلبکارا حرف نزن ..چی شده حتما تو باز نقشه ای کشیدی که می خواهی عملیش کنی ..

گفتم : راستش بله ..همون طور که شما منو شناختین منم شما رو میشناسم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش دهم 







گفت: بشین  ببینم  چی می خوای بگی ؟ 

یک صندلی کشیدم و  نشستم و در حالیکه سعی می کردم لحنم آروم باشه تا بهش آرامش بدم گفتم : سه تا بچه دارین ؛؛ یادتون میاد ؟ ...

لبخند تلخی زد و گفت : یک چیزایی یادمه ..فکر کنم چهار تا داشتم ...

چیه گلنار خانم فکر می کنی دیوونه شدم ؟ ..

گفتم : اگر دختر شما هستم پس به حرفم گوش کنین ..من تمام تلاشم رو کردم تا بچه ها رو از غصه در بیارم ..ولی ما چهار تا با دیدن این غمی که توی صورت شما می ببینم چطوری می تونیم غم خودمون رو فراموش کنیم ؟ 

من به فکر بچه ها هستم به خدا گناه دارن ..پریناز بزرگ شده ..

پرستو هم همینطور اونا وقتی شما رو اینطوری می ببین نمی تونن تاب بیارن و مادرشون رو می خوان ..  ..

اقلا دلتون برای ما بسوزه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش یازدهم 







گفت : دخترم به زبون آسونه ..دیگه منم خسته شدم ..

تو ماجراهای زندگی ما رو می دونی ولی از زبون شیوا شنیدی .. نمیدونی من چی کشیدم ..اگر بگم مثنوی هفتاد من میشه ...

تو فکر می کنی شیوا چرا ناله نمی کرد ؟ چرا اون همه دردشو از من پنهون می کرد ؟ 

چون می دونست چقدر عذاب می کشم ...به هر حال من در کنار مریضی های اون خیلی صدمه دیدم ..

بعدم که اول  اون اتفاق برای امیر افتاد , پشت سرشم عزیز رو از دست دادم ..

مادرم بود و هر وقت چشمم به این خونه میفتاد دلم آتیش می گرفت ..حالا با از دست دادن عزیزترین کسم مجبور شدم برگردم توی همین خونه ...

به نظرت چطوری می تونم خودمو جمع و جور کنم ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش دوازدهم 








زمان لازم داره ..منم یک روز سر پا میشم مجبورم به خاطر بچه هام ..ولی توام سخت نگیر ..

من تو و مهربونی هات رو می ببینم ..می فهمم که چطوری داری فداکاری می کنی ..

اما نمی زارم تو به پای ما بسوزی ..همونطور که دلم نمی خواست به پای خانوادت بسوزی ..

می فهمی چی میگم ؟

 گفتم : بله آقا من می دونم که شما همیشه بهترین کارو می کنین ..بهتون ایمان دارم ..ولی دلم نمی خواد شما رو اینطور غمزده ببینم ..

آهی کشید و گفت : چشم اونم به موقعش ....

خرداد ماه شد و بچه ها امتحان دادن و شاگردای منم امتحان نهایی ..و لی خودم خیلی از درسها عقب بودم و باید امتحان نهایی و کنکور می دادم ..

برای گرفتن دیپلم؛؛ اصلا آمادگی نداشتم ، دیگه دانشگاه که جای خودشو داشت   ..











#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش سیزدهم 







شب ها وقتی نوید می خوابید تازه شروع می کردم به درس خوندن ولی چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید که خوابم می برد ...

نمی دونم چرا تازگی ها هلاک یک ذره خواب بودم ..

که یک روز داشتم توی آشپزخونه برای شوکت می گفتم که : هیچی بلد نیستم .. 

همه ی کتاب ها رو  نصفه و نیمه خوندم و اصلا امید ندارم که قبول بشم ..

یک مرتبه آقا اومد توی آشپزخونه و با تندی گفت : یعنی چی ؟ آمادگی ندارم ؟چرا به من نگفتی ؟ 

از امروز تو باید فقط درس بخونی ..من و شوکت خودمون مراقب بچه ها هستیم  ..

تو باید قبول بشی تا دیر نشده شروع کن ..

گفتم : آقا سخت نگیرین ..حالا اونطوریم نیست که میگم ..

گفت نمیشه تو باید قبول بشی همین که گفتم ...

چند روز مونده به امتحانت ؟ 

گفتم : ده روز ..

گفت:  خوبه تو می رسی  ..زود باش وقت رو از دست نده ..من زنگ می زنم فرح بیاد اینجا سر بچه ها گرم باشه ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش چهاردهم 








و اینطوری منو توی اتاق حبس کرد و خودشو و شوکت خانم و حتی پریناز و پرستو ازم پذیرایی می کردن تا من درس بخونم ...

بیشتر از هر چیزی از زبان می ترسیدم و بیشتر از همه اونو می خوندم ..و اینطوری شد که من هم در امتحان نهایی قبول شدم هم دانشگاه ادیبات انگلیسی ..

چیزی که اصلا مورد نظرم نبود و فکر می کردم دوست ندارم ..

ولی مثل این بود که زبان رو از همه بهتر زده بودم .. و خوب باید از اول مهر همین رشته رو می خوندم ..

اما اتفاقی که این وسط افتاد از همه برای من مهمتر بود ..آقا ی عزیز من از اون لاک غمزده ی خودش بیرون اومد ..

و تازگی ها حتی با بچه ها مثل سابق بازی می کرد و گاهی می خندید ..وگاهی هم ما رو می برد شهر بازی و بیرون شام می خوردیم و بر می گشتیم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش پانزدهم 







اون تابستون من گواهینامه رانندگی رو هم گرفتم ..

روزی که قبول شدم خوب یادمه که تا خونه با عجله رفتم که این خبر رو به شیوا بدم ..

واقعا فراموش کرده بودم که دیگه بین ما نیست ..وقتی وارد خونه شدم مثل یخ وارفتم ..

دویدم بالا و خودمو رسونم به تخش و دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی بالش اونو و آروم دوقطره اشک از چشمم اومد و گفتم : شیوا جون قبول شدم گواهینامه هم گرفتم ..

به زودی دومین کتابمم چاپ میشه ..حتما میارم نشونتون میدم ..

من همه چیز زندگیم رو مدیون شما هستم ..می دونین حالا منو به عنوان نویسنده ی کتاب کودک و نوجوان می شناسن ؟

 کاش بودین و بهم افتخار می کردین ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش پانزدهم 







اون تابستون من گواهینامه رانندگی رو هم گرفتم ..

روزی که قبول شدم خوب یادمه که تا خونه با عجله رفتم که این خبر رو به شیوا بدم ..

واقعا فراموش کرده بودم که دیگه بین ما نیست ..وقتی وارد خونه شدم مثل یخ وارفتم ..

دویدم بالا و خودمو رسونم به تخش و دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی بالش اونو و آروم دوقطره اشک از چشمم اومد و گفتم : شیوا جون قبول شدم گواهینامه هم گرفتم ..

به زودی دومین کتابمم چاپ میشه ..حتما میارم نشونتون میدم ..

من همه چیز زندگیم رو مدیون شما هستم ..می دونین حالا منو به عنوان نویسنده ی کتاب کودک و نوجوان می شناسن ؟

 کاش بودین و بهم افتخار می کردین ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و چهارم- بخش شانزدهم 








و اون تخت غیر از شب های جمعه که سر خاکش میرفتیم شده بود محل درد دل من و آقا با شیوا ..و گاهی هم میشد که اتفاقی با هم سراغش میرفتیم و دوتا یی می نشستیم و از خوبی های شیوا و خاطراتی که با اون داشتیم حرف می زدیم ... 

یک روز گرم نیمه های شهریور ..

نزدیک غروب بود که صدای زنگ در بلند شد ..معمولا محمود آقا میرفت و درو باز می کرد ...

من و پریناز و پرستو توی هال  نشسته بودیم و داشتیم ورق بازی می کردیم ...

 و آقا نوید رو بغل کرده بود و ما رو تماشا می کرد ..






ادامه دارد










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنونم‌عزیزم...مثل همیشه زحمتت زیاد شد🌹🌹🌹

خواهش میکنم عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش اول








از صدای زنگ مدتی گذشت ...شاید حدود یک ربع و ما اونقدر سرگرم بازی شده بودیم که اصلا یادمون رفت کسی در زده ..

 صدای در راهرو توجه ما رو جلب کرد و تازه  یادمون افتاد که یکی اومده ..و تقریبا همه  با هم به در نگاه کردیم ..

شاید حدس ما بیشتر به فرح بود که اون روزا پا به ماه شده بود و اغلب به ما سر می زد ..

یک مرتبه امیر رو که دست دختر بچه ای رو توی دستش گرفته بود و محمود آقا با دو تا چمدون پشت سرش بود دیدم ..

هیچ وقت به چنین روزی فکر نکرده بودم ..همه از جامون بلند شدیم  ..

آقا  با صدای بلند گفت : داداشم ؛ امیر اومدی ؟ چرا بی خبر ؟ 

و با خوشحالی رفت بطرفش ..

بچه ها هم ذوق زده دویدن تا عموشون رو بغل کنن .. و من وارفته و بی رمق در حالیکه نفسم به شمارش افتاده بود  ایستادم تماشا کردم و دیگه از جام تکون نخوردم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش دوم







امیر نگاهی از دور به من انداخت و بچه ها رو بغل کرد و بوسید بعد دو برادر همدیگر رو در آغوش گرفتن ..

محکم و از روی دلتنگی  با هم گریه کردن ..

اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که منم به گریه افتادم  ..این برای من بهانه ی خوبی بود که فریادی رو که توی گلوم خفه می کردم با ریختن اشک بیرون بریزم..

از دیدن دوباره ی امیر حال عجیبی داشتم ..

هم دلم نمی خواست ببینمش و هم دلتنگش بودم ..هنوز دلم براش می سوخت ... 

و اینکه حالا باید توی یک خونه با هم زندگی می کردیم برام غیر قابل تصور بود .

شوکت خانم با خوشحالی رفت و از امیر استقبال کرد و من همینطور نگاه می کردم ..

به اون و بچه ای که همراهش آورده بود ..

دخترک لاغر اندام و معصومی که از دیدن ما  ترسیده بود و غریبی می کرد  می خواست بره بغل امیر بغض داشت و لب ورچیده بود ..

و با هراس به اطراف نگاه می کرد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش سوم 







آقا بغلش کرد و با مهربونی گفت : نترس عمو جان ..بهارک خانم اینجا خونه ی باباته ؛ نباید بترسی ...

مات مونده بودم و با سُقلمه ی شوکت خانم به خودم اومدم که گفت : برو جلو اومد دیگه ..گناه داره ؛

 گلنار به نظرمن تمومش کن بره ...چیزی نشده ...

امیرم از راه رسیده به امید تو؛؛ نا امیدش نکن ..برو ..

با خودم فکر کردم ..

گلنار حالا که مجبوری با اون توی یک خونه زندگی کنی از همین اول بهش نشون بده که دیگه نمی تونه روی تو حساب کنه ..

شاید اصلا منو فراموش کرده ..از کجا معلوم با خیلی ها رابطه نداشته ؟ 

آروم و متین رفتم جلو و با تمام قوا سعی کردم عادی به نظر بیام و گفتم : سلام امیر خوش اومدی ...

نگاهی به من کرد و گفت : ممنون ..تو خوبی ؟

 گفتم : ای میگذره دیگه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش چهارم







کمی بعد امیر که به نظر میومد مرد پخته ای شده کنار آقا نشسته بودن و چای می خوردن و من سرمو توی آشپز خونه گرم کرده بودم ..

باید با این وضع هم کنار میومدم ...اما می ترسیدم  عشقی که زیر خروار ها خاکستر خاموشش کرده بودم شعله ور بشه .. 

دست روزگار چرخید و چرخید و یکبار دیگه ما رو با هم  به این شکل همخونه کرده بود ..

اما نه من دیگه اون گلنار بودم و نه امیر اون امیر حسام شاد و سرزنده  و وبذلگو ی سابق ..

توی صورتش رد پای اندوهی بزرگ  نمایون بود  در حالیکه احساس می کردم واقعا از اون وضع ناراحت و نگرانم مشغول درست کردن شام شدم ..

خیلی زود  فرح و شوهرش هم از راه رسیدن .. 

می دونستم چقدر فرح دلتنگ امیر بود و چشم براهش خودم بهش زنگ زده بودم و خبر خوش اومدن امیر رو دادم .... ..

شام آماده بود به شوکت خانم گفتم همون جا توی آشپز خونه میز رو بچینه ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش پنجم 







وقتی همه دور میز جمع شدن  ..امیردر حالیکه دخترش به گردنش چسبیده بود و هنوز غریبی می کرد و فرح با اون شکم پرش دنبالشون میرفت و سعی داشت  توجه دختر برادرشو جلب کنه ؛  

تا پاشو گذاشت توی آشپز خونه  گفت :وای بوی  غذا های گلنار ..

خیلی هوس کرده بودم ..هنوزم باورم نمیشه که برگشتم و می تونم دست پخت تو رو بخورم  ..

گلنار بازم محشر کردی ...

راستش نمی دونم چرا دوست نداشتم دیگه این حرفا رو از اون بشنوم و انگار برافروخته شده بودم و متوجه ی نگاه آرام بخش آقا  که خیلی پر معنا به من فهموند  ..,,

تو به روی خودت نیار ؛؛؛

اما این نگاه از نظر امیر هم دور نموند ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش ششم








فرح گفت : آره واقعا دست پختش خیلی خوبه ..وقتی می خوایم بیایم اینجا محمد خوشحال میشه و میگه به به میریم غذا های گلنار رو بخوریم ...

امیر یک مرتبه گفت : آخ یک چیزی آوردم به خاطر گلنار ..بهش قول داده بودم ...

و در حالیکه بچه رو میذاشت بغل فرح  ادامه داد ؛؛  صبر کنین الان میام ..و بدو رفت طرف اتاقش و کمی بعد با دوتا دبه بزرگ برگشت ..

و اومد جلو و داد دست من و گفت : ترشی و مربای کُناربرات آوردم  ..

مربا رو خودم درست کردم و ترشی رو خانم صاحبخونه ...

بدون اینکه حرفی بزنم گرفتم و گذاشتم روی میز آشپزخونه ..و شوکت یک ظرف از اون ترشی ریخت و گذاشت روی میز  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش هفتم







اونشب بدون اینکه نیم نگاهی به امیر بندازم , چند قاشقی خوردم و به  هوای خوابوندن نوید که فکر می کرد برای اون عروسک آوردن و می خواست با بهارک بازی کنه و بهانه می گرفت بغلش کردم و رفتم به اتاقم ..

اما خوب منم نمی تونستم بی تفاوت بمونم و نگران آینده ی خودم نباشم وکسی نبودم که از خودم دست بکشم ...

یک هفته ای  به همین منوال گذشت. 

یکی ؛ دو روز اول امیر سعی می کرد به من نزدیک بشه ولی کوچکترین عکس العملی از من ندید ...

اونقدر با هاش  عادی رفتار می کردم که  دیگه فهمیده بود که من قصد نزدیک شدن به اونو ندارم ..و با اینکه مدام توی خونه بود و گاهی مجبور بودیم با هم روبرو بشیم ..اونم دیگه سعی می کرد زیاد طرف من نیاد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش هشتم 







در حالیکه بشدت اوقاتش تلخ شده بود ؛؛  اثاث اتاقشو جمع کرد و به یکی از اتاق های سمت چپ ساختمون بغل اتاق آقا رفت و من فهمیدم که این پیشنهاد آقا بوده ...

شب ها دور هم می نشستیم با هم غذا می خوردیم ولی من یا حرف نمی زدم یا روی سخنم با آقا و بچه ها بود  ..

و حالا بعد از یک هفته رفتارش با من عوض شده بود و یک حالت غیظ و حرص به خودش گرفته بود .. 

روزا کمتر از اتاقش بیرون میاد و با منم همکلام نمی شد ..

کتاب دوم من هم چاپ شده بود و منتظر انتشارش بودم که یک روز نزدیک ساعت ده صبح بود از کانون بهم زنگ زدن و خواستن ملاقاتی با من داشته باشن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش نهم 







با عجله لباس پوشیدم واز اتاق اومدم بیرون ..امیر نشسته بود  به پریناز گفتم: عزیزم  مراقب نوید باش تا من برگردم .. امیر پرسید : می خوای کجا بری ؟ 

ماشین هست من می برمت ..

گفتم : نه ممنون خودم میرم ..اگر محمود آقا بود با اون میرم ..شما مراقب بچه  باشین  ..

بلند و بدون ملاحظه جلوی شوکت خانم گفت : متلک میگی ؟ 

با تعجب برگشتم و گفتم : چی ؟ 

گفت : طعنه می زنی فکر می کنی نمی فهمم ؟

یک لحظه باورم نشد ..خیلی بهم بر خورد ولی جوابشو ندادم و راه افتادم  ؛؛  

بلند شد و به حالت دستوری و لحن بدی  گفت : صبر کن من بیرون کار دارم تو رو هم می برم ..

با حرص گفتم شوکت خانم مراقب بچه ها باشین من زود میام ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش دهم 







و با عجله از ساختمون بیرون رفتم و به حالت دو خودمو رسوندم به خیابون ..

ولی امیر با ماشین جلوی پام نگه داشت و با تندی گفت : سوار شو ..بهت میگم سوار شو ..

گفتم : امیر لطفا زندگی رو بهم سخت نکن به اندازه ی کافی گرفتاری دارم ..تو دیگه قوز بالا قوز من نشو ...

پیاده شد و داد زد تو فکر می کنی کی هستی که اینقدر ناز و ادا از خودت در میاری ؟ 

بهت میگم سوار شو ...کارت دارم ..نمی خوام تو رو بخورم که ...

با حرص در ماشین رو باز کردم و سوار شدم و محکم درو زدم بهم ..

گفت : کجا میری ؟ آدرس دادم ..

و ساکت شدم و همینطور به جلو نگاه می کردم ..راه افتاد و با عصبانیت گفت : خودتو گم کردی ..

گفتم : امیر مثل اینکه تربیتت  هم عوض شده ..من بهت اجازه نمیدم اینطوری با من رفتار کنی ؟  

چیکار کردم که خودمو گم کردم ؟..اول که عزیز بعد فرح و حالا هم تو بس کنین دیگه دست از سرم بر دارین ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش یازدهم 







گفت : چرا با من این کارو می کنی ؟ بهم بگو ..برای چی به من محل نمی زاری ؟ چرا  جواب نامه های منو ندادی ؟ چرا باهام قطع رابطه کردی ؟

 حق دارم بدونم یا نه ؟ یا تو سر خود این حق رو هم ازم گرفتی ؛ والله  حق دارم از دستت عصبانی بشم ..چرا ؟ فقط جواب این سئوال منو بده ...

چرا ما که با هم حرف می زدیم ..یک مرتبه قطع رابطه کردی ؟ بهم بگو چی شد ؟ 

می دونی چقدر اونجا از دست تو دق خوردم ..به زن داداش خدا بیامرز می گفتم سر بالا جواب می داد  ..

به داداش چند بار التماس کردم ..

گفت تو نمی خوای دیگه باهام حرف بزنی بدون اینکه دلیلشو بدونم ...خودت منو محاکمه کردی و محکوم ؛؛

 گفتم : آخه وقتی دلیلش روشنه من چی باید بگم ؟

 گفت : بی انصاف وقتی دلیلش هنوز برای خودم روشن نیست چطوری برای تو روشن شد ؟ تو درد دیگه ای داری من می دونم ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ صد و پنجم- بخش دوازدهم






گفتم : آره  دیگه تو رو دوست ندارم ..همین ..واقعا که خیلی پر رو تشریف دارین ..طوری حرف می زنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود ..

همین الان با یک بچه اومدی اونوقت از من می خوای تو رو باور داشته باشم ؟ امیر تو منو میشناسی تن به این جور کارا نمیدم ..به اندازه ای فداکاری می کنم که دلم می خواد نه به خاطر رضایت یا بدست آوردن دل کسی ...

چه لزومی داره من تو رو ببخشم ؟ 

گفت : همه ی اینا حرفه ..داری بهانه میاری تو فکر می کنی من خرم ؟نمی فهمم  دلت جای دیگه بند شده ..

گلنار دیگه تو رو نمیشناسم ؛ 

گفتم : هر طوری می خوای در مورد من قضاوت کن ..اصلا برام مهم نیست ...بعد از این همه مدت اومدی و نمک به زخم من می پاشی ؛ بعدم با اون کارایی که کردی می خوام هنوزم دوستت داشته باشم ..

ندارم و خواهش می کنم دست از سر من بر دار که توان مقابله با این جور کارا رو ندارم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز