داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و پنجم- بخش اول
از صدای زنگ مدتی گذشت ...شاید حدود یک ربع و ما اونقدر سرگرم بازی شده بودیم که اصلا یادمون رفت کسی در زده ..
صدای در راهرو توجه ما رو جلب کرد و تازه یادمون افتاد که یکی اومده ..و تقریبا همه با هم به در نگاه کردیم ..
شاید حدس ما بیشتر به فرح بود که اون روزا پا به ماه شده بود و اغلب به ما سر می زد ..
یک مرتبه امیر رو که دست دختر بچه ای رو توی دستش گرفته بود و محمود آقا با دو تا چمدون پشت سرش بود دیدم ..
هیچ وقت به چنین روزی فکر نکرده بودم ..همه از جامون بلند شدیم ..
آقا با صدای بلند گفت : داداشم ؛ امیر اومدی ؟ چرا بی خبر ؟
و با خوشحالی رفت بطرفش ..
بچه ها هم ذوق زده دویدن تا عموشون رو بغل کنن .. و من وارفته و بی رمق در حالیکه نفسم به شمارش افتاده بود ایستادم تماشا کردم و دیگه از جام تکون نخوردم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ صد و پنجم- بخش دوم
امیر نگاهی از دور به من انداخت و بچه ها رو بغل کرد و بوسید بعد دو برادر همدیگر رو در آغوش گرفتن ..
محکم و از روی دلتنگی با هم گریه کردن ..
اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که منم به گریه افتادم ..این برای من بهانه ی خوبی بود که فریادی رو که توی گلوم خفه می کردم با ریختن اشک بیرون بریزم..
از دیدن دوباره ی امیر حال عجیبی داشتم ..
هم دلم نمی خواست ببینمش و هم دلتنگش بودم ..هنوز دلم براش می سوخت ...
و اینکه حالا باید توی یک خونه با هم زندگی می کردیم برام غیر قابل تصور بود .
شوکت خانم با خوشحالی رفت و از امیر استقبال کرد و من همینطور نگاه می کردم ..
به اون و بچه ای که همراهش آورده بود ..
دخترک لاغر اندام و معصومی که از دیدن ما ترسیده بود و غریبی می کرد می خواست بره بغل امیر بغض داشت و لب ورچیده بود ..
و با هراس به اطراف نگاه می کرد ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar