داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و ششم- بخش سوم
آره عشق یک همچین چیزیه منم خیلی عزت الله رو دوست دارم اگر اون نباشه دنیا رو نمی خوام ..
حتی گاهی فکر می کنم که نکنه با اون زن رابطه هم داشته ,, داغ میشم و حال بدی بهم دست میده ..ولی دلم نمی خواد بدونم و هیچوقت ازش نپرسیدم ..
چون اگر بپرسم اون دروغ نمیگه و بازم این منم که باید رنجیده بشم ..
گفتم : خوبی آقا اینه که شما می دونی هیچوقت دروغ نمیگه ..
ولی من اینو فهمیدم که امیر می تونه دروغ بگه ..پس دیگه بهش اعتماد ندارم ..
بدی جوری دلمو شکست و ناامیدم کرد ...
من نمی تونم اونو ببخشم ..
گفت : پس تو واقعا عاشق نبودی ..
صدای گریه نوید بلند شد؛ بچه ها داشتن باهاش بازی می کردن ؛
پیشونیش خورده بود زمین ..در همین موقع هم تلفن زنگ خورد و باز این قلب من شروع کرد به تند زدن ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و ششم- بخش چهارم
نوید رو بغل کردم تا آرومش کنم اما حواسم به این بود که ببینم آیا بازم حسم بهم راست گفته ؟ ..
شیوا گوشی رو بر داشت و گفت : ..سلام امیر حسام حالت خوبه ؟ چه خبر ؟ واقعا ؟ خوب چیکار کردی ؟ ای داد بیداد؛؛
نمی تونم بگم چشمت روشن ولی به هر حال یک نوازد بی گناه به دنیا اومده مبارک باشه ..خوب ؟ حالا می خوای چیکار کنی ؟
نمی دونم هنوز داداشت نیومده ..شب می تونی زنگ بزنی ؟
باشه تو شماره بده میگم خودش تماس بگیره ..باشه مراقب خودت باش ,, چی ؟ ..پول ؟ خودت وقتی باهاش حرف زدی بگو برات حواله کنه ..؛؛
دیگه اونو نمی دونم ..باشه ..باشه ...نه اونم خوبه داره میسازه ... همین جاست ؛؛ خوب بهش حق بده ؛؛ نه حالش خوبه ,, نه دیگه اصرار نکن ..آره ..آره ؛
دلش نمی خواد ؛؛ بچه ها هم خوبن ..نویدم بزرگ شده هنوز عموشو ندیده .,, باشه امیرجان حتما میگم تا رسید زنگ بزنه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar