2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش اول








اما به محض اینکه آقا و یونس اومدن ساکت شدم ..چون می دونستم آقا بیشتر نگران امیر میشه ..و هم اینکه ازش خجالت می کشیدم و باید طوری رفتار می کردم که خودمو کوچیک نکنم  ..

یونس تقریبا به طور خلاصه به آقا  گفته بود که جریان چی بوده ..و اونم برای اینکه من بیشتر ناراحت نشم ازم چیزی نپرسید ..

اما وقتی  رفتم به اتاقم صدای اونا رو می شنیدم که داشت از یونس می پرسید و اونم  نشست و دلِ درست سیر تا پیاز روبرای شیوا و آقا  تعریف کرد ..

توی هال نشسته بودن و می شنیدم که آخرای حرفاش گفت : ولی باور کنین نا خواسته این بلا سرش اومده ..

تا خود صبح نشست و برای من درد دل کرد شاید هر کس جای امیر بود توی این تله میفتاد ..

من که فکر می کنم این دوستش از روی نقشه این کارو کرده تا خواهر زنشو ببنده به ریش امیر ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش دوم 








آقا گفت : مرد نیست ؛؛ وگرنه نباید توی تله میفتاد ..

خدا به آدم عقل داده ..حالا چی میشه ؟وقتی اون زن بچه داشته باشه دیگه نامردیه تنهاش بزاریم ..یا بچه رو ازش جدا کنیم ..

ای وای خدایا خودت کمک کن ..اینطوری نمیشه  خودم باید برم ..ببینم چیکار می تونم بکنم ...کاش از اول این کارو کرده بودم ..حالا چطوری از دست اون زن خلاصش کنیم؟  وقتی یک بچه ازش داره ...

یونس گفت : ببخشید آقا ؛ خیلی معذرت می خوام ..مراقب باشین این بچه هم تله نباشه ..شاید اصلا مال امیر نیست ..

اون میگه چیزی یادم نمیاد ..واقعا مست بوده ..انگار بهش تریاک هم داده بودن ..

آقا گفت : یا امام زمان ..خودش گفت این کارو کرده ؟ ..آخ ؛آخ اگر معتاد بشه ؟ وای ..وای ..نکنه شده باشه ...

خدا بگم چیکارت کنه پسر ..تو چه آفتی شدی به جون من افتادی ...بزار کارامو روبراه کنم یک سر میرم از قضیه سر در بیارم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش سوم 








یونس گفت : نه خیالتون راحت باشه قسم می خورد همون یکبار بوده ...

اون روز یونس تا بعد از ظهر موند و خیلی راحت و خودمونی  نشست و با آقا در مورد امیر حرف زدن ...و من با سکوتی تلخ به حرفشون گوش می دادم ..شیوا و شوکت خانم مثل آدم های مریض باهام رفتار می کردن که در واقع همینطورم بود ...

فقط موقعی که یونس می خواست بره گاراژ خیلی  ازش تشکر کردم ...و اونم دیگه نتونست جلوی آقا حرفی به من بزنه ..

و در حالیکه با نگرانی بهم نگاه می کرد خدا حافظی کرد  ..

آقا دنبالش رفت تا بدرقه اش کنه و فکر می کنم می خواست بهش پول بده ..که تلفن زنگ خورد ..

شیوا نزدیک بود و زود برداشت ..ولی انگار یکی قلب منو توی سینه ام فشار داد  و به دلم افتاد  که باید امیر باشه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش چهارم








وقتی شیوا بلندو با طعنه  گفت : سلام به شما آقا ؛؛ مطمئن شدم و دویدم و صدا زدم آقا زود بیاین امیر زنگ زده ...

اون دستپاچه شده بود و داشت میخورد زمین ..

تا خودشو به تلفن رسوند ..شیوا فقط سر سنگین  با امیر  احوال پرسی کرده بود  ,, وآقا گوشی روازش گرفت و در حالیکه از ته دلش نعره می زد گفت : تف بروت بیاد امیر ...خجالت نکشیدی ؟ 

کار از این بدتر پیدا نکردی تا آبروی منو خانواده ات رو ببری؟ ..

ما فقط یک بچه ی تخم حروم کم داشتیم که خدا رو شکر تو گذاشتی توی کاسه ی ما؛؛  پدر سگ تو می دونستی گلنار برای ما چقدر عزیزه ..

چقدر بهت سفارش کردم اگر می خوای دنبال کاری بری دست از سرش بر دار ...بی شرف نگفتم ؟ تو که می خواستی هرزگی کنی چرا این دختر رو سرگردون خودت کردی ؟ ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش  پنجم 







نمی دونم امیر چی گفت که آقا صداشو بلند تر کرد و همینطور که از شدت عصبانیت آب دهنش بیرون می پرید گفت ..تو غلط کردی ..(..) خوردی بیشرف ..بی ناموس ...

شیوا که دید آقا کنترل خودشو از دست داده گوشی رو به زور ازش گرفت و من  التماس می کردم اینطوری باهاش حرف نزنین ..گناه داره ..نفهمیده ..

تو رو خدا آقا خودش پشیمونه ...

شیوا به امیر گفت : تو قطع کن شب دوباره زنگ بزن ..داداشت تازه فهمیده و عصبانیه ...

صورت آقا مثل گچ سفید بود و نفس , نفس می زد ....

من فورا براش  یک گل گاو زبون درست کردم و نبات انداختم وآوردم دادم دستش ؛؛ بدون اینکه حرفی بزنه ازم گرفت و فورا سر کشید  و گفت : مرسی ..ببخش گلنارجون  ..نمی دونم چیکار باید بکنم ؟این پسره منو اسیر خودش کرده ..

 گفتم : آروم باشین ..شما که نمی دونی چقدر امیر داره سختی می کشه ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش ششم 







گفت : خودش کرده,,  همه ی ما رو داره عذاب میده ؛؛ 

گفتم : شما خودتون اشتباه نکردین ؟

 گفت : من ؟ هرگز ..چیکار کردم؟ جز اینکه از همون جوونی دارم زحمت می کشم بار این زندگی روی شونه های منه ...چیکار کردم ؟

 گفتم : یادتون نیست ؟ من یادمه ..ولی شیوا جون شما رو بخشید ..شاید برای همین روز بود که شما هم امیر رو ببخشین ؛؛ کمکش کنین اون به جز شما کس دیگه ای نداره ..

.گفت : نه مال من فرق داشت؛؛ من کی این کارارو کردم ؟  ...

گفتم : همه فکر می کنن اشتباهشون با بقیه فرق داره ..بله داره ولی اشتباه ؛ اشتباهه ..من که مجبورم امیر رو ول کنم , اگر شما هم بهش پشت کنین اون داغون میشه ممکنه روزگارش از اینم که هست بدتر بشه و بزنه به سیم آخر ..

ولی اگر شما اونو ببخشین و هواشو داشته باشین این کارو نمی کنه ..خودتون گفتن که امیر رو میشناسین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش هفتم 







یک فکری کرد و گفت : حالا بزار برم ببینم چی میشه ...الان که خیلی عصبانیم نمی تونم ببخشمش باید برم و از نزدیک خودم بفهمم جریان چی بوده ..

و نیم ساعت بعد امیر دوباره زنگ زد این بار آقا باهاش آروم تر ولی هنوز با اعتراض حرف زد ..و بازم سرزنشش کرد ... و بالاخره قرار شد آقا بره دزفول ...

 روز بعد صبح که از خونه میرفت خدا حافظی کرد تا  بعد از ظهر یکراست از سر کارش بره راه آهن  ....

دیگه ما ازآقا  خبر نداشتیم تا شنبه صبح برگشت ..در حالیکه توی این مدت  با دلی پر از خون می رفتم مدرسه و درس هم می خوندم همش فکرم مشغول این بود که امیر الان چه حالی داره وآقا چی از ماجرا فهمیده ..و توی اون روزای سخت  تنها مونس و همدم من شیوا بود که سعی می کرد مدام با من در این مورد حرف بزنه و می گفت نمی خوام  غمباد بگیری باید هر چی توی دلت هست بیرون بریزی وگرنه مثل من مریض میشی و منم از ترس باهاش درد دل می کردم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش هشتم 







اون روز آقا تا از راه رسید در حالیکه خیلی خسته و غمگین به نظر می رسید ؛  گفت قطار سرد بود و تا صبح نخوابیدم صدام نکنین تا خودم بیدار بشم  ...

با همه اشتیاقی که برای شنیدن داشتم بازم منتظر شدم و دخترا رو بر داشتم و رفتیم مدرسه  ..

وقتی برگشتم آقا نبود و شیوا هم گفت به منم حرفی نزده ..و من بازم انتظار کشیدم تا اون برگرده ..

نمی دونم چرا دلم می خواست یک خبری از امیر بشنوم ؛ نگرانش بودم ؛ شایدم برای این بود که می خواستم آقا یک چیزی بهم بگه تا دلم یکم قرار بگیره و آروم بشم  ...

مثل اینکه ما آدم ها همیشه باید منتظر باشیم ..و این انتظار ها گاهی سخت و گاهی لذت بخش هستن ...و گاهی هم بی نتیجه ..

 اونشب آقا که خیلی ناراحت بود فقط  گفت : دیگه همونی که می دونستیم ..با زنه حرف زدم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش نهم 








اون بیچاره ترین آدمی بود که توی دنیا دیدم شوهرش با دوتا بچه زن گرفته و اونو بیرون کرده و بعدم به خواست زن دوم طلاقش داده ..

پناه آورده به خواهرش ..و شوهر خواهرشم برای اینکه از شر اون خلاص بشه فکر کرده امیر پولدار و ثروتمنده خواسته اون زن رو ببنده به ریش امیر که خودشم به نون و نوایی برسه ..

این پسر ساده ی ما هم ..چه میدونم چی بگم ؟  ..

آقا مکثی کرد و ادامه داد ..حالا توی یک دونه اتاق امیر داره عذاب می کشه ..اون باهاش بد رفتاری می کنه و حرفای بدی بهش می زنه ..

زنه به من التماس می کرد که فقط بزاریم بچه رو به دنیا بیاره و بعد بره شهر خودش ,,  ..اون زن نمی خواست با شکم پر بر گرده ..

 طفلک باید از خیر بچه اش هم بگذره ..آخه  با این بچه کجا بره به کی پناه بیاره ؟امیر می خواد بعد از این با اون بچه چیکار کنه ؟  

باور کنین اونقدر دلم برای اون زن سوخت که از اون موقع همش به فکر راه چاره ای برای اون بنده ی خدا هستم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش دهم 







شوکت خانم که به حرفای آقا گوش می داد  گفت : باور نکنین آقا ..زن نجیب یک شب شوهر براش بسه ..بنده ی خدا یعنی چی ؟ 

بنده ی خدا برای نجات زندگیش نباید یک نفر دیگه رو بیچاره کنه ؛  ..حتما زن بی عقلیه ..وگرنه تا از شوهرش طلاق گرفته اومده اونجا صیغه شده؟ 

اصلا این کارا آخر و عاقبت نداره ..نمی دونه صیغه شدن یعنی چی ؟بعدام فِرتی حامله بشه ؟ نه آقا ساده نباشین اصلا با عقل جور در نمیاد ..

اینا می خوان شما رو سر کیسه کنن  ..من که باور نمی کنم آقا ؛؛ حتما خودشو زده به موش مردگی ..این خط اینم نشون ..اگر گندش در نیومد ؟ ..

شیوا گفت : راست میگه عزت الله ..کاش بیشتر تحقیق می کردی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش یازدهم 








گفت : خودمم این فکرا رو کردم ....همینطوری دست روی دست نزاشتم ؛؛ یک نفر رو می فرستم ..بزار هوا بهتر بشه می دونم چیکار کنم ...

یا اون زن راست میگه کمکش می کنم یا دارن کلک سوار می کنن که اون موقع می دونم چطوری حسابشون رو برسم ...

خودم حواسم هست امروز با سرهنگ میر باقری حرف زدم ..اول باید بفهمم اون دوستش چه سابقه ای داره ..و کی هست ...اما  بالاخره می فهمیم جریان چی بوده ... 

و من بدون اینکه به نتیجه ای که می خوام برسم برگشتم به اتاقم ..

پریناز دنبالم اومد و گفت : گلنار جونم یک دیکته بهم میگی ؟

 گفتم : آره قربونت برم فقط یکم بهم وقت بده یک ذره حالم بهتر بشه ..

گفت : عمو دیگه عاشقت نیست ؟برای همین حالت بده ؟ 

 گفتم : این حرفا چیه تو می زنی ؟ قربونت برم دیگه نبینم در این مورد چیزی به کسی بگی ..بین من و تو بمونه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش دوازدهم 







گفت : من می دونم تو می خواستی با عمو زن و شوهر بشی ..ولی عمو زن دیگه گرفته و بچه داره ...گلنار جونم تو رو خدا دیگه غصه نخور من خودم برات یک شوهر پیدا می کنم که تو زنش بشی ..

این حرف پریناز منو تکون داد و تمام اونشب رو بهش فکر کردم ..من واقعا برای چی ناراحتم ؟..

هدف من زن امیر شدن بود ؟ 

یکماه و بیست روز گذشت ؛ در این مدت من با تمام قوا کار می کردم و درس می خوندم و درس می دادم و تمرین رانندگی میرفتم ....

اون روزای تلخ با وجود اینکه زیاد  توی خونه نبودم در همون زمان کوتاه تا می تونستم به شوکت خانم کمک می کردم  و توی دبیرستان  هم علاوه بر درس خوندن  به خانم زاهدی  ..و کلاسهای پایین تر رو تقویتی  ریاضی درس می دادم ...

حتی یک ثانیه بیکار نمی موندم تا بتونم به امیر فکر نکنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش سیزدهم 






امیر چند روز یکبار زنگ می زد ولی حاضر نمی شدم  باهاش حرف بزنم ..به شوکت خانم هم گفته بودم که اگر نامه ای برام اومد نشونم نده ...

حتی هر وقت کسی می خواست از امیر حرف بزنه گوش نمی کردم چون  یاد حرف یونس بودم که به من گفت : می تونی فراموش کنی به شرط اینکه نمک به زخمت نپاشی و اونو تازه نگه نداری ...

حالم داشت بهتر میشد ..و امید داشتم که می تونم امیر رو فراموش کنم تا یک روز که داشتیم  از مدرسه با پریناز و پرستو برگشتیم خونه  خانم زاهدی صدام کرد و  پرسید : چی شد جواب ندادی ؛ منصرف شدی ؟ نمی خوای یکبار نادر رو ببینی  ..

دختر ما منتظریم ..

گفتم : آخه خانم زاهدی نمیشه من تا حالا با این شرایط با کسی بیرون نرفتم ..آقام هم اجازه نمیده ببخشید






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و پنجم- بخش چهاردهم 








گفت : فقط شام می خورین ؛؛ و حرف می زنین اصلا می خوای منم باهاتون بیام ؟پیش خودم فکر کردم برم و قال قضیه رو بکنم ..این بود که  گفتم : آره ؛ اگر اینطوریه فکر کنم اجازه بدن ..خودمم  راحت ترم ..

شب به شیوا گفتم و اجازه گرفتم تا نادر رو ببینم ..

شیوا عصبانی شد و گفت : از تو بعیده ؛؛ خودتم می دونی که الان آمادگی این کارو نداری ..این جور تصمیم ها آخرش پشیمونی بیار میاره ..

گفتم : نه من برای لج باز نیست این کارو می کنم می خوام   از شر خانم زاهدی راحت بشم  ..

نمی خوام باهاش بد حرف بزنم بالاخره مدیر منه به قران شیوا جون فقط می خوام دهن خانم زاهدی رو ببندم ..

هر روز جلوی منو می گیره که یک ملاقات داشته باشین ..اگر برم و بگم نخواستم دیگه ولم می کنه ..

گفت : کاش کمرم درد نمی کرد خودمم باهات میومدم ...

گفتم : اجازه میدین پریناز رو ببرم ؟ اینطوری سنگین ترم ..

گفت : به عزت الله چی می خوای بگی ؟ 

گفتم : شما بهشون بگو  ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش اول









شیوا نگاهی به من کرد و با مهربونی گفت : تو فکر می کنی عزت الله اجازه بده تو همچین کاری بکنی  ؟ 

گفتم : نه ..می دونم با این کار موافق نیستن ولی اول اینکه می خوام هم آقا و هم امیر بدونن که من دیگه راه خودمو میرم و از امیر جدا شدم  و مسیرم با اون یکی نیست .

.دوم اینکه خانم زاهدی رو برای همیشه از سرم باز کنم ...

گفت : یعنی تو دیگه امیر رو دوست نداری ؟ 

گفتم : مگه میشه به این آسونی کسی رو که چند ساله عشقشو توی دلت نگه داشتی یک دفعه بیرون کنی ؟..ولی دیگه چاره ای ندارم ..

از این نادرم خوشم نمیاد ولی خواهرش فکر می کنه از برادر اون بهتر توی این دنیا نیست ..

گویا چهار تا خواهرن و همین یک دونه برادر رو دارن ..که از همه کوچیکتره ..بزارین خودم تمومش می کنم می دونم چیکار کنم که خودشون دیگه سراغم نیان ..

خیالتون راحت باشه من نمی خوام با کسی ازدواج کنم ....

یک سئوال شیوا جون,  شما اون زمان که فهمیدین آقا در نبودن تون  زن گرفته ..چطوری بخشیدنش ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش دوم 








گفت : وضع تو با من فرق می کنه ..تو الان لازم نیست ببخشی ..

زنش نیستی و بچه ام نداری ؛ منم راستش دلم نمی خواد تو دیگه به فکر امیر باشی ؛ اینو نمی خوام,, و دوست ندارم تو همیشه یک چشمت اشک باشه یکی خون ..

می خوام زندگی سالمی داشته باشی ..چون امیر بعد از این ماجرا ها دیگه زندگی خوب و بدون دردسری  نخواهد داشت ..

مگر اینکه نتونی عشق اونو فراموش کنی ..و بدونی دوستت داره ..

در این صورت گوشت نمی شنوه ..چشمت نمی ببینه و اختیار قدم هات دست دلت میفته و میری به سمتش ..

توی وجودش محو میشی پا روی همه چیز می زاری چون اون برات از همه چیز مهمتره ..از غرورت ؛؛ از حس حسادتت ..و حتی صلاحت تو زندگی میگذری و حتی خودتو فراموش می کنی و می خوای بغلت کنه و بهت بگه دوستت داره ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش سوم 







آره عشق یک همچین چیزیه منم خیلی عزت الله رو دوست دارم اگر اون نباشه دنیا رو نمی خوام ..

حتی گاهی فکر می کنم که نکنه با اون زن رابطه هم داشته ,, داغ میشم و حال بدی بهم دست میده ..ولی دلم نمی خواد بدونم و هیچوقت ازش نپرسیدم ..

چون اگر بپرسم اون دروغ نمیگه و بازم این منم که باید رنجیده بشم ..

گفتم : خوبی آقا اینه که شما می دونی هیچوقت دروغ نمیگه ..

ولی من اینو فهمیدم که امیر می تونه دروغ بگه ..پس دیگه بهش اعتماد ندارم ..

بدی جوری دلمو شکست و ناامیدم کرد ...

من نمی تونم اونو ببخشم ..

گفت : پس تو واقعا عاشق نبودی ..

صدای گریه نوید بلند شد؛ بچه ها داشتن باهاش بازی می کردن ؛ 

پیشونیش خورده بود زمین ..در همین موقع هم تلفن زنگ خورد و باز این قلب من شروع کرد به تند زدن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش چهارم







نوید رو بغل کردم تا آرومش کنم اما حواسم به این بود که ببینم آیا بازم حسم بهم راست گفته ؟  ..

 شیوا گوشی رو بر داشت و گفت : ..سلام امیر حسام حالت خوبه ؟ چه خبر ؟ واقعا ؟ خوب چیکار کردی ؟ ای داد بیداد؛؛ 

نمی تونم بگم چشمت روشن ولی به هر حال یک نوازد بی گناه به دنیا اومده مبارک باشه  ..خوب ؟ حالا می خوای چیکار کنی ؟

 نمی دونم هنوز داداشت نیومده ..شب می تونی زنگ بزنی ؟ 

باشه تو شماره بده میگم خودش تماس بگیره ..باشه مراقب خودت باش ,, چی ؟ ..پول ؟ خودت وقتی باهاش حرف زدی بگو برات حواله کنه ..؛؛ 

دیگه اونو نمی دونم ..باشه ..باشه ...نه اونم خوبه داره میسازه ... همین جاست ؛؛ خوب بهش حق بده ؛؛ نه حالش خوبه ,, نه دیگه اصرار نکن ..آره ..آره ؛ 

دلش نمی خواد ؛؛ بچه ها هم خوبن ..نویدم بزرگ شده هنوز عموشو ندیده .,, باشه امیرجان  حتما میگم تا رسید زنگ بزنه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش پنجم 







همینطور که نوید رو ساکت می کردم تمام حواسم به حرفای شیوا بود و  قلبم تند می زد ..گوشی رو که گذاشت ،گفت : بچه به دنیا اومده  ..

رنگ از صورتم پریده بود ومثل بید می لرزیدم ..

شوکت خانم با حرص گفت : حالا حقشه آقا امیر بندازش بیرون ..زنیکه ی پر رو و بی حیا ..

شیوا گفت : امیر میگه دیشب نصف شب دردش گرفته و زن صاحبخونه بچه رو گرفته ..مونده چیکار کنه ..

دلم براش سوخت خیلی ناراحت بود ..میگه داداشم پول بفرسته بدم به اون زن تا بره ...

شوکت چادرشو روی سینه اش جمع کرد و گفت : نگفتم ؟ نگفتم پول می خواد ؟آخه  چه پولی ؟ این باج گیریه ..باید یک چیزیم دستی بده بچه ای که پس انداخته بزار و بره ...

شیوا خانم گول نخورین به ولای علی این بچه مال امیر نیست 

تو رو خدا نزارین اون زن شما ها رو گول بزنه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش ششم







شیوا در حالیکه حال و روز منو می دید ..گفت :بس کن  شوکت جون ؛ الان این حرفا چه فایده ای داره ؟ 

صد بار گفتم در مورد کسی اینطوری حرف نزن؛؛  ما که خبر نداریم ..اگر راست گفته باشه گناه می کنیم ...

گلنار چیکار داری می کنی اون بچه سنگینه همینطور داری باهاش راه میری بدش به من  بی خودیم خودتو ناراحت نکن ..

تازه به خودم اومدم و نوید رو دادم بغل شیوا ..و رفتم به اتاقم ..

خدایا چرا داره نفسم بند میاد ..مثل این بود که یکی گلوی منو فشار می داد و احساس می کردم دارم خفه میشم ..

وقتی آقا اومد و جریان رو شنید به امیر زنگ زد و من هنوز توی اتاقم بودم ..

نمی تونستم درو ببندم پرستو و پریناز مدام میرفتن و میومدن ..

کلا دوست نداشتن من توی اتاقم بمونم ...پس برای اینکه نشنوم دستهامو گذاشتم روی گوشم و چشمهامو بستم ..

ولی بازم می شنیدم و عذاب می کشیدم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش هفتم








آقا هم متوجه ی ناراحتی من  شده بود ..

تصمیم گرفتم خودم  سر شام  به آقا بگم که می خوام چیکار کنم ..

پس در یک فرصت مناسب گفتم : میشه اجازه بدین من با خانم زاهدی و برادرش و پریناز بریم بیرون شام بخوریم ..

لقمه توی دهنش موند و به سرفه افتاد و با تعجب پرسید : جدی که نمیگی ؟گلنار  می خوای منو عصبانی کنی ؟ ازت انتظار نداشتم ..

گفتم : آقا دارم اجازه می گیرم اگر ندین ناراحت نمیشم ..

به خاطر خانم زاهدی که  اصرار می کنه و میگه  ....

حرفم رو قطع کرد و با غیظ  گفت : بسه دیگه شما ها زندکی رو شوخی گرفتین با لج و لجبازی که نمیشه زندگی کرد ؟ تو که دختر عاقلی هستی چرا این کارو می کنی ؟ ..گلنار نبینم دیگه از این حرفا بزنی ..

تو مگه عروسک خیمه شب بازی دست مردمی  ؟ من که می دونم تو هنوز دلت با امیره ...صبر کن فراموشش کنی تا درست تصمیم بگیریم ..

اصلا تو برای چی می خوای شوهر کنی ؟درست رو بخون برو دانشگاه فکر این چیزا رو هم از سرت بیرون کن ..با اون همه استعداد شوهر می خوای چیکار ؟








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش هشتم 









شیوا گفت : عزت الله گلنار بزرگ شده دور زمونم عوض شده ..بزار بره ؛؛ خواهرشم هست یک شام می خورن و میاد ,, همین  ..

گفت : الله اکبر تو دیگه چرا ؟ 

اگر شام خوردن و بعد مدیون اون شام شدیم ..و دیگه ولمون نکردن ..بشه مثل فرح ؟ دیگه کسی در این مورد توی این خونه حرفی نمی زنه ..شنیدین ؟ 

روز بعد خواستم به خانم زاهدی بگم که آقا اجازه نمیده ..

اما اصلا فرصتی نشد و اونو ندیدم ..و روز بعد هم جمعه بود .. 

موقع ناهار امیر زنگ زد از لابلای حرف های آقا  فهمیدم که تصمیم گرفته  اون زن رو نگه داره  تا به بچه شیر بده و ازش مراقبت کنه ...

از اینکه آدم بی اراده ای مثل اون که با یک زن توی یک اتاق زندگی می کرد زیاد خاطرم جمع نبود ؛؛ خیلی حال بدی داشتم  و مدام به زخمم نمک می پاشیدم و داغم تازه مونده بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش نهم 









نزدیک بهار بود و تقریبا برف ها آب شده بودن ..وقتی همه خوابیدن ..نفهمیدم چطوری از خونه زدم بیرون ,, و در حالیکه زانوم هام قدرت راه رفتن نداشت و بغض توی گلوم بود میرفتم و میرفتم راهی که دلم نمی خواست هرگز تموم بشه  ..

حتی نمی دونستم دارم کجا میرم  ؟ کوچه باغ ها همه خراب شده بودن ..

ساختمون های نیمه کاره و بلند ..و خونه ها ی شیک و لوکس ..

نگاه می کردم به تغییر ..به اینکه هیچ چیزی توی این دنیا ثبات نداره و موندگار نیست  ..کوچه باغ های زیبا..پر بود از مصالح ساختمونی,, و باغ هایی که داشتن خراب میشدن ..

دلمو به درد آورده بود احساس کردم ..باغ دل منم داره همینطور  آهسته ؛ آهسته خراب میشه ..

باغ دلم  که همیشه توش پر از گل و شکوفه بود و پرنده ها آواز می خوندن ..حالا هیچ نوایی ازش به گوش نمی رسید ..

باغ دلم داشت خشک میشد و من باید کاری براش می کردم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش دهم 








وقتی در خونه باغ رو باز کردم ..و وارد شدم آروم و مردد بودم ..

فقط چند قدم رفتم جلو و ایستادم ..اونجا هنوز زیبا بود اما منو یاد خاطراتم با امیر مینداخت ..و دیدمش؛ آره من امیر رو دیدم ؛  

این بار سرافکنده و غمگین ..سری تکون دادم و اشکم دونه دونه اومد پایین وگفتم : امیر  تو پسر پادشاه نبودی ..

ولی من دختر شاه پریون میمونم ...زخمی که به دلم زدی هرگز خوب نمیشه  ..ولی اینو بدون با همه ی عشقی که بهت دارم برات دعا می کنم چون تو مستحق این بد بیاری نبودی ...

اومدم ازت خداحافظی کنم ..و دیگه امیر نبود ..

ترسیدم از اینکه برای همیشه رفته باشه ...

با سرعت برگشتم و درو بستم و دویدم بطرف خونه ...و با چه حال و روزی به خونه رسیدم فقط خدا می دونه ...

روز بعد به محض اینکه خانم زاهدی ازم پرسید چی شد ؟ 

گفتم امشب بعد از کلاس بیان دنبالم ساعت هفت تعطیل میشم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش یازدهم 







و بدون اینکه به کسی حرفی بزنم لباس خوبی پوشیدم و خیلی مرتب و آراسته رفتم کلاس ..

وقتی از در بیرون میرفتم شیوا بهم شک کرد و پرسید گلنار جون چی شده برای چی اینقدر به خودت رسیدی ؟ حالت خوبه ؟ 

گفتم : بله خوبم و با عجله ازش دور شدم که دیگه چیزی ازم نپرسه که مجبور باشم دروغ بگم ...

اما تمام طول کلاس دلم شور می زد,,  هم عذاب وجدان داشتم ..و هم نمی دونستم چی در انتظارمه ..

خانم زاهدی کوچک وسط زنگ آخر اومد در کلاس و صدام کرد ..می دونستم برای چی,   فورا کتاب هامو جمع کردم و اجازه گرفتم و از کلاس رفتم بیرون 

خانم زاهدی با خوشحال و آهسته گفت : اومدن زود تر صدات کردم که زیاد دیرت نشه ..

گفتم : شما نمیاین ؟ 

گفت : نه من کار دارم خواهرم هست ..انشاالله دفعه ی بعد ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و ششم- بخش دوازدهم 








باور کردنی نبود وقتی پامو از درِ دبیرستان  بیرون گذاشتم امیر رو دیدم اونطرف خیابون منتظرم بود ..

اونقدر واضح دیدمش که یک لحظه تصمیم گرفتم برم بطرفش که خانم زاهدی بازوی منو گرفت و پرسید : کجا رو نگاه می کنی ما اینجایم ..

نادر همون طور اطو کشیده و مرتب با کت و شلوار و کراوات کنار ماشینش ایستاده بود ..خیلی مادبانه اومد جلو و سلام کرد . 

درِ ماشین رو برام باز کرد اما  خودم در عقب رو باز کردم و نشستم و خانم زاهدی هم نشست جلو و راه افتادیم ..

روی صندلی کنار من یک دسته گل بود ..

نادر تا راه افتاد گفت : ببخشید گلنار خانم می خواستم تقدیم کنم اون گلها مال شماست ..

در حالیکه گلوم خشک شده بود و دست و پام می لرزید , و به خاطر کاری که می کردم از خودم راضی نبودم گفتم : مرسی ولی نیازی نبود ..

احساس کردم خواهر و برادر بیش از اندازه ی لازم دارن منو تحویل می گیرن ..






ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز