2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش اول







 گفت :گلنار ؟ روتو ازم بر نگردون ..بهم نگاه کن ..هر چی دلت می خواد بگو فحشم بده ، سرم داد بزن و بهم بد و بیراه بگو ..ولی اینطوری مظلوم اونجا نشین ..

بیشتر از این منو عذاب نده ...به خدا دروغ نمیگم ..فقط یک اشتباه بود کمکم کن از این مخمسه نجات پیدا کنم ...

با صدای آروم ولی بغض آلود گفتم : تو مگه نگفتی خونه رو عوض کردم ..

مگه اون همه دروغ بار من و آقا نکردی ؟ حالا چطوری حرفت رو باور کنم ؟ ببین امیر اونی که باید کمکت کنه من نیستم ..خودتم منو میشناسی من که زن تو نبودم , برای چی باید تو رو ببخشم؟ ..

فقط از زندگی من برو بیرون ...که البته قبلا این کارو کردی ...حالا دیگه حرفی نمی مونه از اینجا برو و راحتم بزار ..

می خوام تنها باشم ..برو این نمایش رو تمومش کن,, داره اعصابم خورد میشه نمی خوام چیزی بشنوم  ..

اومده بودم  بفهمم تو چیکار می کنی که  فهمیدم ...

حرفی نمونده ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش دوم 






گفت : گلنار تو رو خدا اینطوری نکن ..دارم میگم گیر افتادم چرا نمی فهمی ؟  اون زن پونزده سال از من بزرگتره ...

از اولم بهش گفتم ..اشتباه کردم ولی ولم نکرد ..نمی دونم چرا اینطوری شد  ..

باور کن همون یکبار بود تازه اصلا حواسم سر جاش نبود ..هیچی یادم نیست .. قسم می خورم ..

اصلا غلط کردم ..گلنار؟ باور کن   ..بیچاره شدم ..بد بیاری آوردم ..نمی دونی چقدر دارم عذاب می کشم ..

اگر توام ولم کنی هیچی توی این دنیا برام نمی مونه ..

گفتم :خواهش می کنم  از اینجا برو و دیگه اسم منو نیار ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

G

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش سوم 







گفت : محاله تو رو ول کنم ..به خدا اگر ولم کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ...

گفتم : باریکلا به تو ..کی بهت حق داده منو تهدید کنی ؟ وای امیر تو چی داری میگی من درکت نمی کنم ..

اون زن  اگر حامله نمیشد  منم نمی فهمیدم و گول تو رو می خوردم؛ بازم دروغ می گفتی  ..

آخه امیر  تو چرا اینقدر بد شدی ..به خدا دلم برات می سوزه ..اینا بد بیاری نیست ؛؛ ندونم بکاریه ...

تو نبودی که مدام پیام می فرستادی من بیام اینجا عروسی کنیم ؟ولی  قبلش بهم خیانت کرده بودی ...

حالا منو تهدید می کنی ؟ وای وقتی فکرشو می کنم می ببینم خدا خیلی بهم رحم کرده ...

برو امیر هر کاری دلت می خواد بکن ولی  لطفا تنهام بزار ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش چهارم








من می فهمم که توی درد سر افتادی ..دلم برات می سوزه ..می دونم که تو آدم بدی نیستی فقط بیش از اندازه ساده ای ..و این برای یک مرد خیلی بده ...

ولی اینم می فهمم که  اگر این نبود تو خودت رو توی یک درد سر دیگه ای مینداختی ..

مثل اینکه تیشه بر داشتی افتادی به ریشه ی زندگیت ...به این کارا عادت کردی ...

من آدمی نیستم که بشینم تو منو بازی بدی ...

اگر تا اینجا اومدم برای این بود که یک وقت در حقت بی انصافی نکرده باشم ولی حدس می زدم که این قطع ارتباط برای چیه ..

هر چیزی بود به من می گفتی و منم  باهات میموندم .. الا خیانت ...

و بلند شدم و درو باز کردم وگفتم: امیر برو ؛ دارم عصبانی میشم ..و این اصلا خوب نیست ,,








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش پنجم 








بلند شد و گفت : عزیز دلم این کارو نکن می دونم حق داری؛؛ ومن  چیز زیادی ازت می خوام ..ولی ..

حالم چنان  دگرگون شده بود که  اونم  فهمید و ساکت شد ..

گفتم : برو لطفا برو ....با حالی نزار از اتاق بیرون رفت و من درو محکم بستم و قفل کردم ...

اونشب تا خود صبح نا باورانه روی تخت نشستم و به جا خیره شدم و گریه کردم ..

حس می کردم قلبم پاره پاره شده ..وجودم آتیش گرفته بود ..ولی با چیزایی که توی عمرکوتاهم دیده بودم اینو می دونستم که زندگی ادامه داره و من باید زندگی کنم ..

این بود که خودمو راضی می کردم که چه بهتر شاید اینم خواست خدا بود که من از امیر جدا بشم و همیشه دنبال خطا های اون ؛ عذاب نکشم ...

از کجا معلوم این آخریش باشه ؟ ..ولی دلم قرار نمی گرفت و داشتم دیوونه میشدم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش ششم






یونس صبح اومد سراغم و گفت : ماشین گرفتم بریم اندیمشک ..همون طور که ازشب قبل نشسته بودم روی تخت بلند شدم و همراهش رفتم ...

احساس می کردم مغزم دیگه کار نمی کنه ..

وقتی از پله ها رفتم پایین  امیر رو جلوی در دیدم  ..از یونس پرسیدم این اینجا چیکار می کنه؟  ..گفت : پیش من بود تا صبح نخوابیدیم ..

گفتم : بهش بگو بره خواهش می کنم حالم خوب نیست هر آن ممکنه منفجر بشم ...

گفت : یکم دیگه تحمل کن میریم اندیمشک و سوار قطار میشیم دیگه نمی تونه دنبالمون بیاد ..گناه داره ..

خیلی حالش بده ...از دور نگاهش کردم .انگار یک آدم غریبه بود ..دیگه امیری که میشناختم برای من از بین رفته بود ..کسی که چند سال آرزو می کردم یکبار منو بغل کنه و سرمو بزارم روی شونه اش ..

کسی که دلمو بهش سپرده بودم دیگه وجود خارجی نداشت ..اون امیر توی دل من بود و با کسی که جلوی روم می دیدم زمین تا آسمون فرق داشت ...

اما بشدت دلم براش می سوخت ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش هفتم 







با اینکه پلک هام ورم کرده بود سعی کردم عادی به نظر برسم ..و شاید بتونم  با بی اعتنایی غرور لگد مال شدم رو بدست بیارم ...

امیر اومد جلو ودر حالیکه دستهاشو کرده بود توی جیبش و سرش پایین بود گفت : سلام ..

مثل مرده ای متحرک شده بودم ..

اونقدر که نفهمیدم ماشین رو امیر گرفته بود یا یونس و یا اصلا کجا می خواستیم بریم .. 

سوار شدیم و یونس گفت : گلنار حالت خوبه ..قطار از اهواز ساعت چهار حرکت می کنه تا برسه اینجا طول می کشه ..امیر میگه تو رو ببریم با اون زن حرف بزنی ...

هان چی میگی ؟

 آروم گفتم : نه ؛هرگز حرفشم نزن .. بریم ایستگاه قطار همون جا منتظر میشیم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش هشتم








امیر نشست بغل دست من و یونس جلو ..و راه افتادیم ..جلوی یک مغازه نگه داشتن و یک چیزایی برای صبحانه خریدن و با ماشین رفتن لب رود خونه ..

امیر سعی داشت دل منو به دست بیاره ..و توضیح بده بعد از این می خواد چیکار کنه ...

ولی اون درست منو نمی شناخت ..

اونقدر بی حال و بی رمق بودم که حتی نمی تونستم باهاش بد رفتاری کنم ..هوا سرد بود ..کمی بعد آتیش روشن کردن و سه تایی کنارش ایستادن ولی برای ما که توی برف تهران گیر کرده بودیم مثل بهشت بود لطیف و خنک ..

ماشین یک مدت هم روی پل نگه داشت تا من از اون بالا رودخونه رو ببینم...اما

اونا با راننده پیاده شدن و هر چی یونس گفت توام بیا پایین گوش ندادم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش نهم 








هر دوشون می خواستن منو سر حال بیارن ..نمی دونم چطور با خودشون فکر می کردن این کار شدنیه ؟ 

و من کی میتونم این صحنه هایی رو که شاهدش بودم فراموش کنم  ..خدا می دونست برای اینکه گریه نکنم گلوم درد گرفته بود و چقدر داشتم به خودم فشار میاوردم  ..

بالاخره بدون اینکه حتی یک کلمه با امیر حرف بزنم رسیدیم راه آهن و بلیط گرفتیم و منتظر شدیم تا قطار از اهواز برسه ..

یونس رفت یک چیزایی برای توی راه بخره ..

امیر اومد کنارم و با ترس و لرز پرسید : حالت خوبه ؟ تو رو خدا خودت رو ناراحت نکن ..بزار من یکی تاوان گناهم رو بدم ..ولی منو ببخش می دونم دوستم داری چون من خیلی دوستت دارم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش دهم 






گلنارگاهی اونقدر دلم برات تنگ میشه که احساس می کنم نمی تونم نفس بکشم ..کاش تو با شهناز حرف می زدی ..اون بهت می گفت که حتی از وقتی اومده توی خونه ی من دست بهش نزدم ..

به جون داداشم ..به ارواح خاک عزیز قسم می خورم ..فقط همون یکبار بود اونم توی عالم دیگه ای بودم ...

من فقط گوش دادم و حتی پلک نزدم ...

گفت :می دونستم من با تو طرفم ..می دونستم منو نمی بخشی ..برای همین راستشو نگفتم ..

به خدا از خجالتم بهت زنگ نزدم ...بازم سکوت کردم تا یونس اومد ...و  قطار از راه رسید  و ما سوار شدیم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش یازدهم 







بلند صدام کرد و گفت : اقلا باهام خداحافظی کن ...برنگشتم نگاهش کنم ..

اما باز کنار پنجره نشستم و بی اراده به بیرون نگاه کردم ..نزدیک ایستاده بود ..

نگاهمون در هم تلاقی کرد ....وقتی  با اون حال نزار دیدمش قلبم داشت از توی سینه ام میومد بیرون و بی اختیار هق و هق افتادم  ..اونم  اشک میریخت ... 

زیر لب گفتم : امیر تو چیکار کردی ؟..چی به روز خودتو و من آوردی ؟ ..

یک مرتبه یادم افتاد و کیفم رو باز کردم یک دسته اسکناس رو طرف یونس دراز کردم و همینطور که اشک میریختم گفتم: یونس بدو ..این پول رو بده بهش ..بدو ..

همینقدر طول کشید که یونس رفت و برگشت و قطار راه افتاد






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم بخش دوازدهم 



همینطور که دور میشدیم  می دیدمش که پول توی دستش مونده بود و  شونه هاش می لرزه ..

و اونقدر بهش نگاه کردم تا دور شدیم و زیر لب گفتم : خداحافظ  ..

این بار یک زن و شوهر پیر توی کوپه ی ما بودن ..

یونس کنارم نشسته بود و تا درود که اون مسافر ها پیاده شدن با هم حرف نزدیم ...

وقتی تنها شدیم بلند شد نشست روبروی من وکیسه ای  خوراکی هایی رو که خریده بود باز کرد ..یکی ؛یکی اونا رو ریخت بیرون ...شروع کرد به خوردن ..

احساس کردم چقدر از موقعی که میومدیم حالش بهتره ..تند و تند بیسکویت و شوکولات می خورد ..

و تخمه می شکست گفتم : اینقدر خرت ؛خرت نکن ..اعصاب ندارم , مثل اینکه اشتهات باز شده ..

چقدر با سر و صدا می خوری ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش سیزدهم








همینطور که به خوردن ادامه می داد گفت : چرا که نه ؛؛ توام به زودی این روزهای سخت رو فراموش می کنی ..گلنار , مخصوصا دارم این کارو می کنم ...

منو ببین درست  سال قبل همین موقع ها من با حال الان تو سوار اتوبوس شدم و رفتم گرگان ...

اونقدر از دنیا مایوس بودم و نا امید که همه چیز رو فراموش کردم و تنها به غم خودم فکر می کردم ..

اینکه تو رو از دست دادم امیدی که چندین سال توی دلم بود ؛ و روز ها و شب ها توی خیال خودم با تو حرف زدم و زندگی کردم ولی یک مرتبه مثل حباب ترکید و همه آرزوهام نقش بر آب شد ..

نمی دونم شاید یکماه دلم نمی خواست نه غذا بخورم و نه با کسی حرف بزنم ..ولی حالا ببین خوبم ..توام خوب میشی ..به شرط اینکه طولش ندی چون فایده ای نداره ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش چهاردهم 







به هر حال وقتی آدم زخمی میشه زمان می خواد تا خوب بشه ..ولی اگر خودت روش نمک بپاشی سوزشش بیشتر میشه و دردش آزارت میده ..

تو گلناری ..یک دختر استثنایی حداقل اینه که اگرم نباشی  به نظر قوی و عاقل میای ..پس همون طور رفتار کن که به نظر میای ...

بدون اینکه حرفی بزنم ..پتو رو کشیدم روم و روی صندلی دراز  کشیدم ..

از درود به بعد اوضاع دوباره خراب بود سرما بی داد می کرد و هر دو می لرزیدیم ..

اما قطار نموند و صبح رسید تهران ..

یک ماشین گرفتیم و رفتیم خونه ...

ما جمعه بعد از ظهر راه افتاده بودیم و حالا دوشنبه صبح برگشتیم ..

آقا داشت ماشین رو به زحمت از خونه میاورد بیرون ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و چهارم- بخش پانزدهم 







به محض اینکه چشمش به من و یونس افتاد که از سر خیابون میرفتیم بطرف خونه ..از ماشین پیاده شد و وحشت زده اومد جلو،،،  هر دو سلام کردیم ..

نگاهی به من کرد و فقط  گفت : گلنار ؟ همونی شد که فکرشو می کردیم ؟ 

سرمو انداختم پایین ...گفت : خیلی خوب ..تو برو تو ..برو ..ما هم الان میایم ...

شیوا و شوکت خانم هم از دیدن من جا خوردن ..

اصلا انتظار نداشتن که به این زودی برگردم ...

ساکم رو انداختم زمین و فریاد زدم شیوا جوووونم ...

خودشو رسوند به من بغلم کرد و گفت : یا فاطمه ی زهرا ..الهی بمیرم ..چی شده ؟

 و من در آغوش امن اون  های و های گریه کردم ...







ادامه دارد





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز