داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و چهارم- بخش پنجم
بلند شد و گفت : عزیز دلم این کارو نکن می دونم حق داری؛؛ ومن چیز زیادی ازت می خوام ..ولی ..
حالم چنان دگرگون شده بود که اونم فهمید و ساکت شد ..
گفتم : برو لطفا برو ....با حالی نزار از اتاق بیرون رفت و من درو محکم بستم و قفل کردم ...
اونشب تا خود صبح نا باورانه روی تخت نشستم و به جا خیره شدم و گریه کردم ..
حس می کردم قلبم پاره پاره شده ..وجودم آتیش گرفته بود ..ولی با چیزایی که توی عمرکوتاهم دیده بودم اینو می دونستم که زندگی ادامه داره و من باید زندگی کنم ..
این بود که خودمو راضی می کردم که چه بهتر شاید اینم خواست خدا بود که من از امیر جدا بشم و همیشه دنبال خطا های اون ؛ عذاب نکشم ...
از کجا معلوم این آخریش باشه ؟ ..ولی دلم قرار نمی گرفت و داشتم دیوونه میشدم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و چهارم- بخش ششم
یونس صبح اومد سراغم و گفت : ماشین گرفتم بریم اندیمشک ..همون طور که ازشب قبل نشسته بودم روی تخت بلند شدم و همراهش رفتم ...
احساس می کردم مغزم دیگه کار نمی کنه ..
وقتی از پله ها رفتم پایین امیر رو جلوی در دیدم ..از یونس پرسیدم این اینجا چیکار می کنه؟ ..گفت : پیش من بود تا صبح نخوابیدیم ..
گفتم : بهش بگو بره خواهش می کنم حالم خوب نیست هر آن ممکنه منفجر بشم ...
گفت : یکم دیگه تحمل کن میریم اندیمشک و سوار قطار میشیم دیگه نمی تونه دنبالمون بیاد ..گناه داره ..
خیلی حالش بده ...از دور نگاهش کردم .انگار یک آدم غریبه بود ..دیگه امیری که میشناختم برای من از بین رفته بود ..کسی که چند سال آرزو می کردم یکبار منو بغل کنه و سرمو بزارم روی شونه اش ..
کسی که دلمو بهش سپرده بودم دیگه وجود خارجی نداشت ..اون امیر توی دل من بود و با کسی که جلوی روم می دیدم زمین تا آسمون فرق داشت ...
اما بشدت دلم براش می سوخت ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar