داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و سوم- بخش نهم
طوری اومد جلو که بازوی منو بگیره و انکار نکرد ؛ که دنیا روی سرم خراب شد ..
رفتم عقب و گفتم : به من دست نزن فقط بگو چیکار کردی ؟
گفت :گلنار بهت نگفتم توی درد سر افتادم ؟ نگفتم صبر کن تا خودم درستش کنم ؟..من بهت اعتماد کردم ...
نباید میومدی ...اصلا تو اینجا چیکار می کنی ؟
بلند شدی اومدی مچ منو بگیری ؟ من که بهت گفتم توی درد سر افتادم ..نگفتم ؟
حالا برات توضیح میدم ...
انگار تمام بی قراری هام به یکباره تموم شد ..هیچ حسی نداشتم و به اونچه می خواستم برسم رسیده بودم .. خیلی بیشتر از اونی بود که فکرشو می کردم.به سرم اومده بود ...
راه افتادم طرف اتاق و درو باز کردم ..
امیر هراسون در گوش یونس یک چیزایی گفت و دنبالم اومد ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و سوم- بخش دهم
وارد اتاق شدم در حالیکه حس می کردم دارم از حال میرم ... نگاهی به اون زن که بیچاره و وحشت زده کنار در تکیه داده بود به دیوار انداختم ..
زنی بود همسن و سال شیوا ..شایدم بزرگتر ..
و رنگ به صورت نداشت ..دلم به حالش سوخت..
حس کردم اونم یک قربانیه ..
با حالت ترحم آمیزی که به خودش گرفته بود ترجیح دادم حرفی نزنم و..برگشتم بیرون ..
امیر مثل مرغ پر کنده بال , بال می زد ..
به یونس گفتم بریم و راه افتادم بطرف در حیاط ..
حالا از اتاق های سمت راست چند زن و دوتا مرد و پنج , شش تا بچه اومده بودن بیرون و ما رو تماشا می کردن ...
امیر بازوی منو گرفت و با التماس در حالیکه درست نمی تونست حرف بزنه گفت : خودت دیدی؟ ..چه بلایی سرم اومده؟ به خدا نفهمیدم چی شد گلنار ..
کمکم کن خلاص بشم ..اون فقط اومده بچه اش رو اینجا بزاد و بره ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar