2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست
از اینجا شروع میشه خانمی؟؟؟

نه عزیزم صفحه ی سی ‌پنج 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش اول







یونس نگاهی به من کرد و گفت : گلنار من نمی دونم تو برای چی این همه راه رو اومدی اما یک آدرس هم از امیر نداریم ..

از پنجره بیرون رو نگاه کردم خودمم آشفته بودم ... 

دیگه نه از برف خبری بود نه از اون سرمای طاقت فرسا ...ولی بازم سرد بود ..

یونس هم ساک خودشو و هم ساک منو بر داشت وگفت : باید یک ماشین پیدا کنیم بریم دزفول گلنار کاش آدرس جدیدشو داشتی هیچ نشونه ای نداری   ؟

 گفتم : نه آخرین  نامه ای که داده بود به آدرس یک دبیرستان بود منم جواب ندادم ...

گفت : خدا کنه اعلاف نشیم باید  بریم خونه ی قبلی امیر اونجا که من براش گرفته بودم  ؛  اونا حتما خبر دارن کجا رفته ؛؛ و گرنه باید تا صبح صبر کنیم و بریم سر کارش ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش دوم 







از کوپه رفتیم بیرون و اون جلو و من پشت سرش از قطار پیاده شدیم ..

گفتم :یونس  اگر امشب پیداش نکنیم چی میشه ؟ توی خیابون آواره میشیم ..

گفت :نه بابا نترس من هستم ..  یک جایی رو بلدم اون بار با امیر شب رو موندیم ...

گفتم : یک مشکل دیگه هم هست امیر می گفت دوباره خونه اش عوض کرده پس اینا نمی تونن کمکی بهمون بکنن ..

یونس با لحن امیدوار کننده ای گفت : بیا نترس پیداش می کنیم ...از آب خوردن راحت تره ...

از توی ایستگاه که راه افتادیم یک مرد کوتاه  قد میون سال با ریش و موهای سفید اومد جلو و پرسید : ماشین می خواین ؟ برسونمتون ؟ مسافرین ؟ در خدمتم ..کجا میرین؟ ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش سوم 





یونس گفت : ما رو می بری درفول .

.با خوشحالی گفت : چرا نمی برم ..دنبال من بیاین ماشین اون پایینه ....

و خودش در حالیکه مدام برمی گشت و ما رو نگاه می کرد تا مطمئن بشه دنبالش میریم از چند تا پله رفت پایین و وارد خیابون شد ..

و یکم جلوتر یک بنز صد و هشتاد  رو نشون دادو گفت : اونجاست بفرمایید ...

وقتی ماشین راه افتاد ؛ ضربان قلب من تند شد و از اینکه با چه واقعیتی می خواستم روبرو بشم وحشت کرده بودم  ..

هر چی به امیر نزدیک تر می شدم حالم منقلب تر میشد ..

ذهنم پر بود از سئوال ..و ترس از چیزی که باید می دیدم  ..

راننده تمام را رو با یونس حرف زد و سئوال کرد ..فکر می کنم سه ربع ساعت طول کشید تا به یک پل بزرگ که  رود خونه ای عظیمی از زیرش رد میشد رسیدیم ..

شب بود خوب همه چیز دیده نمیشد و یا من حالم خوب نبود ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش چهارم






یونس برام توضیح می داد ..این رودخونه رو ببین خیلی قشنگه ,,  مخصوصا غروبا تماشاییه ..

اون بار که اومدم همش یاد تو بودم که از این چیزا خیلی خوشت میاد انشاالله فردا با امیر میایم و تماشا می کنی ..فکر کنم دیگه دلت نخواد برگردی تهران ...

اون جلو نشسته بود و منو نمی دید که چه حالی دارم ..

اون زمان حتی از نفس کشیدن هم  بیزار  بودم ..

وارد شهر شدیم ..و من دیگه جز صدای ضربان قلبم چیز دیگه ای نمی شنیدم ..

آب دهنم رو قورت دادم و یک نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم : گلنار به خودت بیا ..آروم باش ..تو گلناری ..خودتو ضعیف نشون نده ...

ماشین وارد یک کوچه ی باریک شد و دویست متر جلوتر نگه داشت ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش پنجم







یونس برگشت و گفت : گلنار خوبی ؟ رسیدیم ..آقا شما بمون ما پرس و جو کنیم برگردیم ...

و رو کرد به من و ادامه داد  اگر اینجا خبری ازش نداشتن با همین بریم یک مهمونخونه ...

پیاده شدیم ..

یونس جلوتر رفت در چوبی باریک یک خونه رو زد ..وقتی می کوبید به در انگار باز بود و جلو و عقب می رفت  ..

یعنی با یک فشار باز میشد ..یکم صبر کردیم ....

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ...؛؛ و در باز شد ...

امیر رو  در حالیکه پیژامه پاش بود و یک کت روی شونه اش انداخته بود جلومون دیدیم ؛؛

و اون با دیدن ما چنان منقلب شد که کت از روی شونه اش افتاد و دست و پاش می لرزید ..

یونس گفت : سلام داداش فکر نمی کردیم تو هنوز اینجا باشی ..

امیر به خودش اومد و دستپاچه گفت : گلنار ..گل..نار ..گلنار تو اینجا چیکار می کنی ؟ برای چی اومدی ؟ ...

چرا خبر ندادی؟ ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش ششم 








و از خونه اومد بیرون ودر حالیکه اصلا حال خوبی نداشت  گفت : غافلگیر شدم یونس تو گلنار رو ببر همون مهمون خونه من الان میام ..اینجا مناسب گلنار نیست ...

گفتم :سلام امیرحسام  مثل اینکه خوشحال نشدی ؛  حتی یادت رفت سلام و احوال پرسی کنی ..و وارد خونه شدم ...

می خواستم ببینم چه خبره ...

امیر کتشو از روی زمین بر داشت و با التماس گفت گلنار من باید برات توضیح بدم ..صبر کن ..

تو با یونس برو من زود میام ..

گفتم : اینجا  اگر برای تو مناسبه برای منم هست ...

بیا یونس ..

ما از دیشب تا حالا توی راه هستیم خسته و گرسنه ..

امیر می خوای دم در ما رو نگه داری ؟ اینه مهمون نوازی تو ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش هفتم 








یک حیاط بود که روبرو و سمت چپ ساختمون یک طبقه ای بود که هر طرف چند تا اتاق داشت و یک حوض کوچک وسط اون بود و دورش باغچه ای که چیزی توش نداشت ...

یک مرد میون سال از یکی از اتاق های سمت راست اومد بیرون و پرسید آقا امیییر کی بود ؟ 

امیر جوابشو نداد و پرسیدم اتاقت کدومه ؟ 

و قبل از اینکه حرفی بزنه یونس با دست اشاره کرد به یکی از اتاق ها ی روبرو  ...

اما قبل از اینکه من کاری بکنم یک زن  از همون اتاق اومد بیرون در حالیکه شکمش کاملا نشون می داد بار داره و با ترس دوباره برگشت توی اتاق و درو بست ..

امیر وحشت زده و در مونده به من نگاه می کرد و حرفی نزد ..

وارفته بودم و اصلا نمی دونستم چیکار باید بکنم ؟ 

و نمی فهمیدم چی بسرم اومده  ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش هشتم 









گفتم : اون زن کی بود ؟ توی اتاق تو ؟

 گفت : برات توضیح میدم ..اونطوری که تو فکر می کنی نیست .....

گلنار من با تو درد دل کردم ازت کمک خواستم نباید بی خبر میومدی, کاش بهت می گفتم  ....

یونس ازش پرسید : امیر اون کی بود ؟ حرف بزن داداش ؛داره اوضاعت خراب میشه ...

امیر با بغض گفت : هیچ کس ..در واقع هیچ کس ..به خدا گلنار هیچ کس ..گرفتار شدم ..

برو از خود اون زن بپرس ..بپرس ..

من چیزی نمیگم ...اون تو رو میشناسه ...می دونه عاشق توام ...خودش برات بگه ...

با دقت به صورتش نگاه کردم و آروم پرسیدم : امیر تو چیکار کردی ؟ اون زن کی بود ؟ بچه ی تو رو حامله است ؟...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش نهم 








طوری  اومد جلو که بازوی منو بگیره و انکار نکرد ؛ که دنیا روی سرم خراب شد ..

رفتم عقب و گفتم : به من دست نزن فقط بگو چیکار کردی ؟

 گفت :گلنار  بهت نگفتم توی درد سر افتادم ؟ نگفتم صبر کن تا خودم درستش کنم ؟..من بهت اعتماد کردم ...

نباید میومدی ...اصلا تو اینجا چیکار می کنی ؟ 

بلند شدی اومدی مچ منو بگیری ؟ من که بهت گفتم توی درد سر افتادم ..نگفتم ؟ 

حالا برات توضیح میدم  ...

انگار تمام بی قراری هام به یکباره تموم شد ..هیچ حسی نداشتم و به اونچه می خواستم برسم رسیده بودم .. خیلی بیشتر از اونی بود که فکرشو می کردم.به سرم اومده بود ...

راه افتادم طرف اتاق و درو باز کردم ..

امیر هراسون در گوش یونس یک چیزایی گفت و دنبالم اومد ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش دهم 







وارد اتاق شدم در حالیکه حس می کردم دارم از حال میرم ... نگاهی به اون زن که بیچاره و وحشت زده کنار در تکیه داده بود به دیوار انداختم ..

زنی بود همسن و سال شیوا ..شایدم بزرگتر .. 

و رنگ به صورت نداشت ..دلم به حالش سوخت..

حس کردم اونم یک قربانیه ..

با حالت ترحم آمیزی که به خودش گرفته بود ترجیح دادم حرفی نزنم و..برگشتم بیرون ..

امیر مثل مرغ پر کنده بال , بال می زد .. 

به یونس گفتم بریم و راه افتادم بطرف در حیاط ..

حالا از اتاق های سمت راست چند زن و دوتا مرد و پنج , شش تا بچه اومده بودن بیرون و ما رو تماشا می کردن ...

امیر بازوی منو گرفت و با التماس در حالیکه درست نمی تونست حرف بزنه  گفت : خودت دیدی؟ ..چه بلایی سرم اومده؟ به خدا نفهمیدم چی شد گلنار ..

کمکم کن خلاص بشم  ..اون فقط اومده بچه اش رو اینجا بزاد و بره ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش یازدهم 







بازومو از دستش کشیدم وهمینطور که چشم هام پر از اشک بود  .. 

با افسوس سری تکون دادم و با دو دست سرم رو گرفتم و با غیظ گفتم : اصلا فکر نمی کردم اینقدر بی شرف باشی امیر  ..من روی تو حساب دیگه ای باز کرده بودم ..

عاشق مردی بودم که فکر می کردم انسانه ...

ولی با این حرفت متاسفانه ، نمی تونم اسم حیوون روت بزارم چون اونا هم به یک چیزایی پا یبند هستن  ؛؛ این حرفا چیه تو می زنی ؟ ...

امیر مراقب کارات باش وگرنه بد جوری پاشو توی این دنیا می خوری ...

و قبل از اینکه اون شاهد عجز و ضعف من باشه  با سرعت از در رفتم بیرون و سوار ماشین شدم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش دوازدهم 







امیر رفت سراغ یونس و یک چیزایی گفت و اونم اومد سوار شد و راه افتادیم ..در حالیکه امیر فورا رفت توی  خونه و درو بست  ..

باورم نمیشد,, ولی حقیقت داشت و نفس ؛ نفس می زدم و اشک میریختم  ولی گریه نمی کردم... 

من امیر رو  از دست داده بودم ..

یونس سکوت کرده بود و حرفی نمی زد حتی از من نمی پرسید چه حالی دارم ..

بالاخره یک جایی نگه داشت توی خیابون اصلی دزفول ....که به نظر نمی رسید جای مناسبی برای موندن باشه ..

گفتم : آقا کسی رو سراغ ندارین همین شبونه با ماشین ما رو ببره تهران ؟

اگر خودت می بری هر چقدر باشه بهتون میدم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش سیزدهم 







گفت : من که نه ..نمی تونم ..ولی کسی هست , باید تا صبح صبر کنین ..

یونس گفت : گلنار توی این هوا نمیشه با ماشین رفت ..فردا با قطاری که از اهواز میاد میریم ..پیاده شو ...امشب اینجا میمونیم ..

تا پامو از ماشین بیرون گذاشتم امیر رو جلوی در مهمونخونه دیدم ....

راستش ته دلم می خواست اونو ببینم و حرفاشو بشنوم ..نه برای اینکه ازش بگذرم و گناهشو ببخشم ..نمی خواستم قضاوت نا بجایی داشته باشم ..

من باید برای آقا تعریف می کردم که اون چیکار کرده ..

با هراس اومد جلو و گفت : گلنار تو رو خدا به حرفم گوش کن ..

گفتم : باشه ..اومدم که به حرفت گوش کنم تو نا گفته زیاد داری ..

یونس گفت صبر کنین من یک اتاق بگیرم ..و با عجله رفت توی مهمونخونه ..

من بی هدف ایستاده بودم و امیر همینطور که حلقه ای از اشک توی چشمش بود به من خیره شده بود ...تا یونس صدا کرد بیاین اتاق حاضره ما سکوت کرده بودم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش چهارد هم 








لحظات تلخ و طاقت فرسایی رو میگذروندم ..قلبم داشت آتیش می گرفت ..

بند های که به دلم بسته بودم باید پاره می کردم و این کار سختی بود ..

به همین راحتی نیست که وقتی خیانت ببینی یک مرتبه همه چیز تموم بشه ...نمیشه ..

شدنی نیست ..خیانت آزار دهنده ترین شکنجه ی دنیاست برای یک عاشق ..

باید یکی یکی بند هایی رو که از محبت به دلت بسته بودی پاره کنی ..

و برای هر کدومشون زجر بکشی .. و این سخت ترین مرحله ی خیانت به حساب میاد که در توان هر کسی نیست ....

و انگار به خاطر همین می خواستم بشنوم نه برای راضی کردن خودم ، بلکه برای پاره شدن اون بند ها بهش نیاز داشتم  ...

از پله های چوبی باریکی رفتم بالا و وارد اتاق کوچکی شدم که زیاد هم تمیز نبود ..

امیر هم پشت سرم اومد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش پانزدهم







یونس سرشو کرد توی اتاق و در حالیکه نگران به نظر می رسید گفت : گلنار لطفا آروم باش ..من اتاق بغلی هستم ..کارم داشتی صدام کن ..

امیر درو بست و من روی تخت بشکل موقتی نشستم ...

یک مدت همینطور ایستاد و به من نگاه کرد ..

بعد زانو زد روی زمین و نشست و هق و هق گریه کرد ..منم گریه کردم ...

اما به چشمم خار شده بود ..راستی اون که خیانت می کنه بیشتر صدمه می ببینه ..یا اونکه بهش خیانت میشه ؟ ما هر دو داشتیم عذاب می کشیدیم ...

امیر همینطور ساکت بود و گریه می کرد ....

برای اون گفتش سخت بود و برای من شنیدنش ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش شانزدهم







خودشو کشید تا کنار دیوار و در حالیکه اشک هاشو پاک می کرد و سرش پایین بود  گفت : گلنار ..می دونم؛ هر چی بگم فقط توجیه ؛؛ 

من  مقصرم منو ببخش ولی نه اونطور که تو فکر می کنی نیست ..خیلی ناخواسته اتفاق افتاد ..

تنها بودم ..خیلی احساس بدی داشتم عمرم اینجا داشت تباه می شد ..

به فکر دانشگاهم ..خانواده ام و از همه مهمتر تو  ..وقتی فکرشو  می کردم مغزم داغ میشد ...

 تا با یک نفر که اونم تبعیدی بود آشنا شدم ..

شب ها وقتی میرفتیم و خودمون رو معرفی می کردیم  ..قدم زنون میرفتیم خونه ی اون ...

متاسفانه اهل همه کار بود ..یکشب که مشروب زیادی خورده بودم ..

نفهمیدم چیکار می کنم ..روز بعد اونقدر شرمنده بودم که حتی از دور ازت خجالت می کشیدم ..

 فکر می کردم یک غلطی کردم و تموم شد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و سوم- بخش هفدهم 







ولی اون زن اومد و گفت بار دار شده ..و نمی تونه برگرده شهر خودشون .. جایی رو نداشت بره ..

به من پناه آورد ..

اولش عصبانی بودم فریاد زدم 

 ولی این بلا رو من سرش آورده بودم ..گفتم : امیر تو چی داری میگی ؟ به همین سادگی ..اون زن کیه ؟ 

کجا بود که راحت تو حامله اش کردی ؟ نکنه به زور این کارو کردی ؟ آره ؟

 گفت : نه به جون خودت اصلا ..خوب من نمی خوام وارد جزئیات بشم تو اذیت بشی ..

اون خواهر زن دوستم بود از شهرشون  اومده بود دیدن خواهرش ..یکسال بود طلاق گرفته دوستم گفت برای اینکه تنها نباشی یک مدت صیغه بخونیم ....

گفتم : امیر فهمیدم همه چیز رو فهمیدم ..بلند شو برو ..دیگه نمی خوام بشنوم ..همین برام بسه ..

تا عصبانی نشدم گمشو برو ..

گفت : باید بگم تا تو بدونی که تقصیر ندارم 

 گفتم : برو ..زود دیگه نمی خوام ببینمت ..

مقصر بودی یا نبودی ..دیگه به من ربطی نداره ..بلند شو برو اینقدر خودت رو خوار و خفیف نکن ...

تو دروغ گو نبودی ..ولی حالا مثل ریگ بیابون دروغ میگی ..بسه دیگه ...





ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز