داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و دوم- بخش اول
هوا بشدت سرد بود اون زمان چهار و پنج سالی تهران زمستون های سختی داشت و همیشه برف همراه با کولاک های وحشتناک آدم رو می ترسوند ..
اون روز هم با اینکه صبح بود باد برف های شب قبل رو توی هوا بلند می کرد و به سر و صورتمون می زد و سرما تا عمق وجود آدم رخنه می کرد ...
یونس اومد توی حیاط و در حالیکه ساک کوچکی دستش بود و معلوم میشد داره می لرزه گفت : گلنار دارم یخ می زنم ؛ میشه بیام توی خونه گرم بشم ؟
گفتم : تو شنیدی چی میگم ؟ می خوام با من بیای بریم دزفول ؛؛ میای ؟..
گفت : برای امیر حسام اتفاقی افتاده ؟
راه افتادم طرف ساختمون و گفتم : نمی دونم تو به این کارا کار نداشته باش فقط بگو کمکم می کنی یا نه ؟
همینطور که دنبالم میومد گفت : آقا ازم خواسته بیام ..بهم گفته باید یک سر به امیر بزنم نمی دونستم توام می خوای بری اونجا راستش منم دلواپس شدم چیزی شده ؟ ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و دوم- بخش دوم
وقتی فهمیدم که آقا از یونس خواسته بیاد خیالم راحت شد ..
یونس رو بردم توی خونه ..تا اون داشت پوتین های سربازیش رو در میاورد..
گفتم بیا آشپز خونه که از همه جا گرم تره ..و خودم جلوتر رفتم و از شوکت خانم پرسیدم : آقا با این همه زنگ بیدار نشده ؟
گفت : چرا بابا ..رفته دستشویی فهمید این پسره اومده از پنجره نگاه کرد ...
یونس در حالیکه جلوی پالتوشو از خجالت گرفته بود اومد وفورا گفتم : بشین تا برات چای بریزم گرم بشی ..
به شوکت گفت : سلام خانم ببخشید ..
آقا اومد و با یونس دست داد و نشست و گفت : آقا یونس خیلی شرمنده ام که دوباره توی این هوا ازت خواستم بیای و بهم کمک کنی ..
راستش این دختر من صبر نداره ما هم خیلی برای امیر نگرانیم ..
@ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar