2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش اول






 هوا بشدت سرد بود اون زمان چهار و پنج سالی تهران زمستون های سختی داشت و همیشه برف همراه با کولاک های وحشتناک آدم رو می ترسوند ..

اون روز هم با اینکه صبح بود باد برف های شب قبل رو توی هوا بلند می کرد و به سر و صورتمون می زد و سرما تا عمق وجود آدم رخنه می کرد ...

یونس اومد توی حیاط و در حالیکه ساک کوچکی دستش بود و معلوم میشد  داره می لرزه گفت : گلنار دارم یخ می زنم ؛ میشه بیام توی خونه  گرم بشم ؟

 گفتم : تو شنیدی چی میگم ؟ می خوام با من بیای بریم دزفول ؛؛ میای ؟..

گفت : برای امیر حسام اتفاقی افتاده ؟

راه افتادم طرف ساختمون و  گفتم : نمی دونم تو به این کارا کار نداشته باش فقط بگو کمکم می کنی یا نه  ؟

همینطور که دنبالم میومد  گفت : آقا ازم خواسته بیام ..بهم گفته باید یک سر به امیر بزنم نمی دونستم توام می خوای بری اونجا راستش منم دلواپس شدم چیزی شده ؟ ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش دوم








وقتی فهمیدم که آقا از یونس خواسته بیاد خیالم راحت شد  ..

یونس رو بردم توی  خونه ..تا اون داشت پوتین های سربازیش رو در میاورد..

گفتم بیا  آشپز خونه که از همه جا گرم تره  ..و خودم جلوتر رفتم و از شوکت خانم پرسیدم : آقا با این همه زنگ بیدار نشده ؟ 

گفت : چرا بابا ..رفته دستشویی فهمید این پسره اومده از پنجره نگاه کرد ...

یونس در حالیکه جلوی پالتوشو از خجالت گرفته بود اومد وفورا گفتم : بشین تا برات چای بریزم گرم بشی ..

به شوکت گفت : سلام خانم ببخشید ..

آقا اومد و با یونس دست داد و نشست و گفت : آقا یونس خیلی شرمنده ام که دوباره توی این هوا ازت خواستم بیای و بهم کمک کنی ..

راستش این دختر من صبر نداره ما هم خیلی برای امیر نگرانیم ..








@ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش سوم 







ازت می خوام بری و یک خبر موثق برای ما بیاری تا خیال همه راحت بشه ؛؛ می خوام ببینیم امیر  چطوره و چیکار داره می کنه ..

البته کسانی بودن که بفرستم ولی مثل تو راه بلد نبودن و خوب  آدم  که  راز شو نمی تونه به همه بگه تو دیگه از خودمون شدی ..

می دونم اومدنت سخت بود و توی این هوا رفتن به دزفول هم سخت تر اما فعلا چاره ای نداریم ..

تو می تونی قبول نکنی پسرم ..

یونس سرشو با رضایت تکون داد و گفت : نه مشکلی نیست میرم آقا ...

گفت : خیلی لطف کردی اومدی اشاالله جبران می کنم ....

یونس گفت : این حرفا چیه آقا من از وقتی خودمو شناختم شما بهم کمک کردین مگه میشه حالا برای یک همچین کار کوچکی نیام ..در خدمتم هر کاری داشته باشین من هستم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش چهارم







گفتم : آقا شما چی گفتین ؟ یونس بره خبر بیاره ؟ 

گفت : آره مگه تو همینو نمی خوای از یونس قول می گیریم هر چی دیده بگه ..

اصلا تا ته و توی کارشو در نیاورده بر نگرده خوبه ؟  ..

گفتم : نه آقا ..لطفا زیر قولتون نزنین من باید برم ..

با تعجب گفت : با یونس ؟ من تو رو با یک مرد جوون بفرستم بری اون سر دنیا ؟گلنار بس کن دیگه ؛ میگم صلاح نیست , یعنی صلاح نیست ؛  محاله ؛؛؛ 

همچین چیزی ازم نخواه که نمی تونم اجازه بدم ..حرفشم نزن ...

شیوا یک مرتبه توی چهار چوب در پیداش شد ودر حالیکه کمرش درد می کرد و  درست نمی تونست راه بره دستشو گرفته بود به دیوار ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش پنجم







خیلی قاطع گفت : عزت الله خان بزار بره ..ته و توی کار امیر رو آقا یونس نمی تونه در بیاره ..خودگلنار باید بره ..

جلوشو نگیر این زندگی اونه ..یک روز از من خواست که خطر رو به جون بخرم و توی اون برف برگردم خونه ببینم چه خبره ..

حالا نوبت ماست که بهش این اجازه رو بدیم ...بزار راهشو خودش انتخاب کنه ..

خطر هم داشته باشه آقا یونس هست ما بهش اطمینان داریم ..یونس به من ثابت کرده که چقدر نجیب و وفاداره ...

خاطرت جمع باشه از گلنار خوب مراقبت می کنه ...

آروم رفتم کنار شیوا و دستشو گرفتم ..

با مهربونی دستم رو کشید طرف خودشو بغلم کرد ..و گفت : نمی خوام دیگه چشم های تو رو منتظر ببینم ..

باید هر چی زودتر یکطرفه بشه ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش ششم 









آقا که به نظر کلافه میومد گفت : خدایا چیکار کنم ..آخه من اینقدر بی غیرت شدم که بزارم دخترم توی این سوز و سرما ..

شیوا نذاشت حرفش تموم بشه ..گفت شلوغش نکن ..من می دونم که گلنار از پسش بر میاد ..

شما حق داری ولی اون باید بره و تکلیف زندگی خودشو روشن کنه ..ا

صلا شاید امیر به کمک احتیاج داشته باشه ..نباید ما بفهمیم ؟ 

و اینطوری من با یک ساک چرمی قهوه ای کوچک و یک بسته خوراکی که شوکت خانم برامون آماده کرده بود؛  بعد از ظهر اون روز با آقا و یونس رفتیم راه آهن ..

یک پالتوی مشکی تنم کردم و کلاه و شال گردن و دستکش سبزِ یشمی  داشتم  که دور سرم پیچیدم ودستم کردم ؛  با چکمه های بلند زیر زانو ..

در حالیکه آقا و شیوا  نگران دنبالم راه میرفتن و سفارش می کردن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش هفتم 







آقا دو دسته اسکناس داد به من و گفت : این باشه برای خودت که یک وقت گیر نکنی ..

اینم اگر امیر کار بدی نکرده بود و احساس کردی بهش نیاز داره بده ولی اگر خدای نکرده لیاقت نداشت ؛؛ 

آقا مکثی کرد و ادامه داد ..نه فکر نمی کنم اینطور باشه چون من برادرم رو میشناسم کار بدی نمی کنه ...

آره بهش بده  ....

بالاخره رسیدیم راه آهن و بلیط خریدیم و از سالن راه افتادیم طرف قطار تا سوار بشیم ..

و در میون سوز و سرمای برفی که همچنان از کولاک بلند میشد و حرکت آدم ها رو کند می کرد من چنان مشتاق و بیقرار بودم که جلو جلو میرفتم ..و انگار می ترسیدم یکی مانع رفتنم بشه ...

تا واگن سوم که خیلی جلو تر بود  پیدا کردم و وقتی برگشتم با آقا خدا حافظی کنم دیدم چشمهاش پر از اشک شده و به نظرم در مونده اومد ..

گفتم : آقا ..تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنین ..بهتون قول میدم مراقب خودم هستم و صحیح و سالم بر می گردم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش هشتم 







گفت : مراقب پولهایی که بهت دادم باش؛؛  ازت بزنن توی راه می مونی ...

اگر اوضاع روبراه بود و امیر خطایی نکرده بود پولی رو که برای اون دادم بهش بده وگرنه برش گردون ..

خودت می دونی چی میگم ..دخترم برای تو دوتا صندلی گرفتم تا راحت بخوابی یونس میگه بهتون پتو میدن کوپه هم گرمه ,, یونس تو هم  خیلی مراقبش باش؛؛  

گلنار رو دست تو می سپرم مبادا چشم روی هم بزاری ؟ 

سوت قطار و دودی که از اون بلند میشد به ما فهموند موقع سوار شدنه ...

آقا نگاهی از روی نگرانی بی حدش به من کرد و یک مرتبه بغلم کرد و گفت : اگر چیزی دیدی خودتو ناراحت نکن ...

زود برگرد و به منم خبر بده ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش نهم 







گفتم : چشم آقا ..و هر دو به گریه افتادیم ...و من سوار شدم و یونسم پشت سرم ..

فورا خودمون رو رسوندیم به کوپه ..

و من که نگران آقا شده بودم از پنجره نگاه کردم ..هنوز ایستاده بود دستهاشو کرده بود توی جیبش و در حالیکه روی صورتش پر از برف شده بود به من نگاه می کرد ...

دستی تکون دادم و در حالیکه اشکهام میریخت آروم گفتم ..هیچوقت دلم نمی خواست باعث نگرانی دل مهربون شما بشم ...آقای عزیز من ...

و قطار سوت کشان  از ایستگاه دور شد ...

 دلم به این خوش بود که دیگه کسی نمی تونه مانع رفتنم بشه ..روی صندلی نشستم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش دهم







اما فقط من و یونس توی کوپه بودیم و کسی نیومد ...

یونس دلش می سوخت که چرا آقا سه تا بلیط گرفته ؛ و مدام تکرار می کرد , حیف شد .؛ 

.یکم  منتظر شدیم اما خبری از مسافر  نشد و درِ کوپه رو بستیم و پرده رو کشیدیم ..

من کنار پنجره قوز کرده بودم و به بیرون نگاه می کردم ..

قطار با صدای یکنواخت تلق و تلق توی اون بوران و برف میرفت جلو ...

یونس گفت : گلنار حالت خوبه ؟ نمی خوای برام تعریف کنی امیر چیکار کرده که تو باید بری و خودت ببینی ؟

 اون پسرِ خوبیه محاله کار بدی کرده باشه ..

گفتم : آره می دونم ..کار بد که نه ..خیلی آدم ساده و زود باوریه ..ما احتمال میدیم برای خودش درد سر درست کرده باشه ..خوب قبلا هم این کارو کرده بعید نیست ...

تا وقتی دانشگاه نرفته بود خیلی سر براه  و مهربون بود ..ولی اونجا یک مرتبه تیپ روشن فکری به خودش گرفت و خودشو بدون هدف توی درد سر انداخت ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش یازدهم 






گفت : نگران نباش تا این کارا رو نکنه مرد نمیشه ...اینطوری سرد و گرم روزگار رو می چشه ...

تازه  فهمیدم خیلی هم ناز پرورده بار اومده ..آقا هم که خیلی هواشو داره ..اون بارم دوتا دسته اسکناس بهش داد ..خوب وضع شون خوبه ..

می دونی چیه روزی که من می خواستم برم سربازی رفتم از بابام خداحافظی کنم ..بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : خاک برسرت برو به جهنم شیرین کاشتی حالا چشم روشنی می خوای ..

گفتم : آخه برای چی ؟ مگه چیکار کرده بودی ؟

 گفت : هیچی بابا نمی خواست برم سربازی  ؛ نمی خواست پیش آصف خان و خانم مینویی کار کنم ..

دلش می خواست من تا آخر عمرم کنارش بمونم و ازش فرمون ببرم ..اصلا ازم نمی پرسه تو چیکار می کنی ..

پول داری ؟ نداری ؟ همینکه دلخوره برای اینکه منو نبینه کافیه .






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش دوازدهم







اگر به خاطر مادرم نبود دیگه سراغش نمی رفتم ...

عوضش خوشحالم که روی پای خودم ایستادم ..

خیلی هم دوست ندارم مثل امیر باشم ..

گفتم : اتفاقا امیر پسر خیلی خوبیه ..اونطوری هم که تو فکر می کنی نازپرورده  نیست..فقط ساده اس ..زود باوره ..

گفت : توی قطار رستوران داره می خوای برم برات چای بگیرم ؟

 گفتم : واقعا میشه اینجا چایی خورد ؟

گفت : آره چرا نمیشه ؟ 

گفتم : پس  آره برو بگیر ..بلند شد و گفت اینجا رو ببین ؛؛ من که رفتم بیرون اینطوری از تو درو قفل کن تا برگردم ..

و کمی بعد با دوتا چای برگشت و گفت : به خدا گلنار ده نفر توی قطار نیست بیشتر کوپه ها خالیه ....

آدم خوف می کنه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش سیزدهم 







گفتم : خوب توی این سرما کسی جرات نمی کنه از خونه اش بیاد بیرون ...

اون چای داغ خیلی بهم چسبید  و بعدم مرغی رو که شوکت خانم برامون گذاشته بود در آوردیم و با هم خوردیم و حرف زدیم از خاطراتمون توی کوهستان از عقایدمون ..و از روزگار ..

کم کم خوابم گرفت و دوتا پتو کشیدم روم و به یونس گفتم خوب توام بخواب ..

گفت : باشه من الان خوابم نمیاد ..قطار حرکتش کند شده مثل اینکه برف خیلی زیاده ..

خدا بهمون رحم کنه ..

پرسیدم تو چیزی می دونی ؟ 

گفت : نه ولی این چیزی که من می ببینم از پارسال بدتره ...تو بخواب انشالله صبح میرسیم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش چهاردهم 







خیلی زود خوابم برد ..و نفهمیدم چه مدت گذشت که احساس کردم قطار ایستاده ...

بلند شدم و دیدم یونس دو دستشو گرفته به صورتشو به پنجره چسبیده پرسیدم : چیزی شده ؟ 

گفت : نمی دونم ..دارم نگاه می کنم ببینم اینجا ایستگاهه یا از شدت برف قطار دیگه نمی تونه راه بره مدتیه داره ریپ می زنه و از الاغ آهسته تر میره ..

حدس می زنم برف جلوی راه رو گرفته ..خدا به خیر کنه ...اینجا بازم پتو هست بکش روت تا برم یک خبری بگیرم ..

گفتم نرو ..

گفت : می ترسی ؟ 

گفتم : نه , منظورم اینه که هر چی شده باشه زود می فهمیم منو تنها نزاری بهتره ...

همینطورم شد ..

یکی از مامور های قطار اومد و جار زد همه برن رستوران ..الان سرد میشه ما فقط می تونیم اونجا رو گرم کنیم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش پانزدهم







همه رستوران ..بیدار شین ...کسی توی کوپه ها نمونه ....

فورا اثاث مون رو جمع کردیم و یونس دوتا از پتو ها رو برداشت و  راه افتادیم ...یونس از اون مامور پرسید :داداش توی برف  گیر کردیم ؟ 

گفت : بد جور بهمن ریخته روی ریل و راه بسته شده ...

شیشه های قطار همه یخ بسته بود و توی راهرو هم می لرزیدیم سرما تا مغز استخوون آدم نفوذ می کرد ...

رستوران هم زیاد گرم نبود ..اما چای داغ و قهوه آماده بود ..

یونس دو تا لیوان گرفت و با هم روی دوتا صندلی روبروی هم پشت یک میز کوچک نشستیم .. 

یونس فورا پتو ها رو پیچید دور من؛؛ گفتم چیکار می کنی یکی شون رو برای خودت بر دار ...

گفت : من الان سردم نیست ..

پرسیدم ساعت چنده ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش شانزدهم 







گفت : دو ..هنوز تا صبح خیلی مونده ...توی این برف و کولاک کسی هم نمی تونه بیاد به کمک ما ...

وقتی همه توی رستوران جمع شدن کلا سه تا زن بودیم و حدود بیست تا مرد ..

حالا می فهمیدم آقا چرا این همه ناراحت بود ..اون این خطر ها رو می دونست در حالیکه من فقط به این فکر می کردم که  از کار امیر سردر بیارم ...

تا ساعت چهار  صبح بود که یکی از مامورها گفت :  خودتون رو گرم نگه دارین باید لوکوموتیو رو خاموش کنیم وگرنه سوخت برای ادامه راه نداریم و همین جا میمونیم ...

و حتی چراغ ها هم خاموش شد توی تاریکی سالن گاهی یکی با زدن کبریت و روشن کردن سیگار فضا رو روشن می کرد ..

شب سخت و طاقت فرسایی بود ..از خستگی و خواب داشتم ضعف می کردم ولی سرما از همه بدتر بود ...انگشت های پام یخ زده بود و درد می کرد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش هفدهم







همه سعی می کردن با چای و قهوه خودشون رو گرم کنن ..

نه کسی می تونست بخوابه و نه از سرما از زیر پتو بیرون بیاد  ..

به محض اینکه سپیده زد و هوا یکم روشن شد ..رئیس قطار گفت : همه باید برای باز کردن راه کمک کنین ..

سخته ولی چاره ای نداریم ..اینجا بمونیم سوخت تموم میشه و دیگه نمی تونیم راه بیفتیم ..

بی سیم زدم هیچ قطاری نمیاد ..و همه از سرما یخ می زنیم ...

یونس بلند شد..

گفتم : منم میام ..

گفت : نه تو از جات تکون نخور ..

گفتم :  میام هر چقدر بتونم کمک می کنم یک نفرم یک نفره ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و دوم- بخش هجدهم







از اون دوتا دیگه خانم یکی سنش بالا بود و موند و اون یکی هم که با شوهرش بود و نزدیک من نشسته بود گفت : راست میگه منم میام ..

اما به این سادگی نبود ..

دو تا مامور اومدن و به هر نفر ابزاری برای پاک کردن برف دادن چند تا بیلچه و خاک انداز و چند تا بشقاب روحی ...

اما درای قطار یخ زده بود و با وجود اینکه هر چقدر آب جوش داشتن ریختن لای درز های در بازم باز نمیشد .بالاخره چند تا مرد با زور و فشار بازش کردن ، برف تا بالای در قطار ارتفاع داشت ..و چند نفر جلو افتادن برای باز کردن راه  تا بقیه بتونن پیاده بشن و خودشون رو برسونن جلوی قطار ...

اما کار سخت ودشواری  بود و همه با هم تلاش می کردیم برف ها رو از روی ریل پاک کنیم ..

با روشن شدن هوا و در اومدن خورشید با اینکه دمای زیادی نداشت کار آسون تر شد و بالاخره خیلی از ظهر گذشته بودم که لوکوموتیو رو روشن کردن و قطار روی ریل راه افتاد و فریاد شادی و هورا مسافران بلند شد ...

سوار شدیم و قطار به راهش ادامه داد ..

کمی بعد توی ایستگاه شازند نگه داشت وسوخت گرفت و  مقداری خوراکی و نون برای مسافرا تهیه کردن و دوباره راه افتادیم ...و ساعت هشت و نیم  شب بود که رسیدیم اندیمشک ..





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_پنجم- بخش اول گفتم : آقا هر کاری بگین می کنم ..گ ...

@سولیگلی جان از اینجا

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز