2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش اول







در حالیکه آشوبی توی دلم بر پا شده بود سعی کردم بازم غرورم رو حفظ کنم و عکس العملی نشون ندم که باعث سر شکستگی خودم بشه ..

ولی دیگه نمی تونستم دست روی دست بزارم و تماشا کنم امیر برای من تصمیم بگیره ..

ما همچین قراری با هم نداشتیم ...

شب وقتی برای خوابیدن به اتاقم رفتم باز از اون پنجره که منو یاد انتظار هام مینداخت به بیرون نگاه کردم بازم برف میومد ..حالا از برف هم بدم اومده بود ...

برفی که همیشه به من آرامش میداد دیگه از دونه دونه هایی که از آسمون پایین میومد متنفر شده بودم ..و این فکر  به سرم زده بود که هر طوری شده خودمو برسونم دزفول و تکلیفم رو روشن کنم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش دوم 






امیر بعد از اینکه سه تا نامه ی منو جواب نداد منم دیگه براش نامه ای ننوشته بودم و کلا ارتباطمون قطع شده بود ...

بارها با خودم فکر کرده بودم بزنم زیر همه چیز و براش دوباره نامه بنویسم که دیگه نمی خوام ببینمش ولی بازم دلم رضا نمیشد ومی ترسیدم توی شرایط بدی باشه و من دلشو بشکنم ...

روز بعد بیدار شدم و نماز خوندم و از خدا خواستم راه درست رو جلوی پام بزاره تا از این سرگردونی خلاص بشم ...

یاد انتظار های شیوا افتادم ؛؛ یاد وقتی که از غصه مات می موند و ماتم می گرفت و من بی خیال برای خودم توی دشت و صحرا خوش میگذروندم ..

چند بار که با همون بچگی خودم سر زنشش می کردم به من می گفت تو کنار آتیش ایستادی و من وسط آتیشم ..اینا با هم فرق داره ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش سوم 







و حالا می فهمیدم که اون زمان شیوا چه حالی داشت ..

سماور جوش اومده بود قوری رو گذاشتم زیرش تا پر بشه ..که تلفن زنگ خورد ..

اون موقع صبح هنوز کسی بیدار نشده بود ...با سرعت رفتم و گوشی رو بر داشتم ..

صدای امیر بود که چند بار بلند گفت : گلنار ؟ الو ..الو ..گلنار خودتی ؟

با بغضی که سعی داشتم پنهونش کنم  گفتم : بله منم ..

گفت : تو رو خدا منو ببخش ..می دونم ؛حق داری قربونت برم ..به جون خودت گرفتار بودم ..

نتونستم به داداش هم بگم ..ولی اینجا مشکلی برام پیش اومد نمی خواستم تو و بقیه رو ناراحت کنم ..

گلنار نا خواسته توی درد سر افتادم ..ولی حلش می کنم بهت قول میدم..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش چهارم








دیروز  برات نامه نوشتم و پست کردم اونجا برات توضیح دادم ..عزیزم یک چیزی بگو دیگه  ..

گلنار گوش می کنی ؟ من دسترسی به تلفن ندارم اینجا خونه ی یکی دوستامه..نمی تونم زیاد حرف بزنم ..

صداش بغض آلود بود و احساس کردم داره گریه می کنه ..و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد ادامه داد ..

تو رو خدا فراموشم نکن ..گلنار خیلی دوستت دارم عاشقتم ..

گفتم : عشق به چه دردی می خوره وقتی آدم همدم و همراز نباشه ..

اگر نتونی از گرفتاری هات و غصه هات باهاش حرف بزنی و درکت نکنه چه فایده ای داره ..نمی خواستی به داداشت بگی باید به من می گفتی ..

حالام تا ندونم مشکلت چیه باورت ندارم ..این کاری که تو کردی توهین و تحقیر کردن بود نه راز داری ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش پنجم 






گفت : حق داری ولی بهت قول میدم جبران کنم ..نمی دونم چرا افتادم روی دنده ی بد بیاری ...

از هر طرف بهم فشارمیاد  ..تو دیگه تنهام نزار ..

نزار از این بیچاره تر بشم ..جز تو کسی رو توی این دنیا نمی خوام ...

خواهش می کنم یکم به خاطر من صبر کن ..یادته یک روز از من خواستی این کارو برای تو بکنم ؟ حالا نوبت توست که برای من صبر کنی ..

چشم هم بزاریم این یکسالم تموم میشه و من بر می گردم ..و تمام عمرم رو به پات میریزم ..قول شرف بهت میدم ..

دیگه صداشو نشنیدم ...چند بار گفتم  امیر ..امیر ؟ 

ولی بوق گوش خراش گوشی نشون می داد که ارتباط قطع شده ...

سرم داغ شده بود و گوشم صدا می داد ..دلم می خواست فریاد بزنم ....

این چه حسی بود که داشتم با همه ی حرفایی که بهم زده بود باورش نداشتم و به نظرم اصلا عادی نبود ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش ششم 







صدای آقا باعث شد یک مرتبه از جا بپرم و برگشتم  ..داشت دست و صورتشو با حوله خشک می کرد ..

در حالیکه نگاه نافذ شو به صورتم انداخته بود پرسید : امیر بود ؟ 

گفتم : بله ..

و دویدم به بطرف آشپزخونه تا شیر سماور رو ببندم اما  آب سماور تا ته رفته و از توی قوری همه  جا رو خیس کرده بود ..

همینطور که من تند و تند مشغول جمع کردن خرابکاری خودم بودم آقا گفت : تو به چی فکر می کنی ؟

 گفتم : هیچی ...

نشست روی صندلی و یکم تند و با لحن قاطعی گفت : بهت میگم به چی فکر می کنی ؟اونا رو ول کن میگم شوکت جمع شون کنه ... 

هیچی که نشد حرف ..قرارمون این نبود گلنار ..من خودمو در مقابل کارای امیر مسئول می دونم ..اون حق نداشت بی هیچ دلیلی این کارو بکنه ..

حرف بزن بهم بگو تو چی می خوای ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش هفتم








دستمال بزرگی رو که روی زمین می کشیدم توی ظرفشویی چلوندم و با حرص گفتم :من چی می خوام ؟ من اصلا چه حقی دارم که چیزی بخوام ..

اونم از شما ؛؛ نمی خوام براتون درد سر درست کنم ..

گفت : این حرفا رو بزار کنار بگو می خوای چیکار کنی ؟..

گفتم : اگر بگم  قول میدین  جلومو نگیرین ؟..و بهم کمک کنین ..

می خوام بدون خبر برم و ببینم داره چیکار می کنه ..امیر خودشو گرفتار کرده آقا ؛  حالا چطوری و چقدرش رو نمی دونم ..

من دوست ندارم وسط راه برای اینکه  گرفتار شده ولش کنم این از مرام من دوره ..ولی تا ندونم چی شده ؛چطوری می خوایم کمکش کنیم ؟..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش هشتم






گفت : می خوای چیکار کنی ؟ بری دزفول ؟ توی این برف و کولاک ؟ من نمی تونم زن و بچه ام رو تنها بزارم ..و هرگز اجازه نمی دم توام بری ..

گفتم :آقا تا حالا همیشه به حرف شما گوش دادم ....بازم گوش می کنم ..اگر بگین نرو؛ نمیرم ولی اگر نرم هیچوقت نمی فهمم واقعیت چی بوده ؛

چون هر چی که هست امیر خجالت می کشه بگه پس هرگز به من نخواهد گفت ..تو رو قران قسمتون میدم بزارین برم ..

اگر پارسال توی این هوا امیر و یونس رفتن منم می تونم ..خودتون می دونین من دختر قوی هستم ..

حتی سرما نمی خورم ..پس چرا بشینم و دست روی دست بزارم ..یک هفته مرخصی می گیرم و میرم ..

یک فکری کرد و گفت : پس اگر ازت نمی پرسیدم خودت سر خود می ذاشتی و میرفتی آره ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش نهم 








گفتم : بله آقا؛؛ تصمیمم جدیه ...

گفت : آفرین به تو ..اینطوریه گلنار خانم ؟ازت انتظار نداشتم .. 

گفتم : آقا وقتی می دونم شما اجازه نمیدین و من باید این کار رو بکنم راه دیگه ای نداشتم ..تا حالا شده به حرف شما گوش نکنم ؟ یا روی حرفتون حرفی بزنم ..

یا کاری کنم شما ناراحت بشین ؟ خوب الان خودم می دونم که باید برم ...

گفت : ای بابا ...آخه چطوری ؟ یک دختر تنها  این راه دور رو بره ؟ 

گفتم : این دختر وقتی دوازده سالش بود توی کوهستان توی برف و سرما تنها بود و از یک مریض مراقبت می کرد ...من اونجا ساخته شدم قوی شدم می تونم ..

بهتون قول میدم صحیح سالم برگردم فقط شما بهم اجازه بده ....

اون یکم نرم شده بود و آروم و متفکرانه گفت : مگه یک کاری بکنم ...

خیلی خوب بزار ببینم چی میشه ..خدایا این پسر رو به راه راست هدایت کن ..امیر ؛ امیر ..

وای امیر چی شد که تو اینقدر باعث درد سر  شدی ..اصلا فکرشم نمی کردم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش دهم 







اون روز باز همه بسیج شدیم تا ماشین رو روشن کنیم ..و آقا همینطور که توی فکر بود و دیگه ندیدم حتی یک کلمه حرف بزنه ما رو دم مدرسه برد و وقتی می خواستم پیاده بشم ؛گفت : گلنار با یک آموزشگاه حرف زدم ..

بیاد بهت تعلیم رانندگی بده ..یک ماشینم برات می خرم که دیگه راحت سه تایی برین و بیاین ..

امروزم تو مدرسه باشین خودم یا محمود میایم دنبالتون ..

گفتم : آقا این رانندگی باشه وقتی برگشتم ..

خنده ی تلخی زد و گفت : کاش تو رو نمیشناختم اونوقت می گفتم داری شوخی می کنی , آخه دختر توی این  هوا ؟ اقلا صبر کن تا یکم برف ها آب بشن ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش یازدهم 







سکوت کردم ..آقا این سکوت رو میشناخت و ادامه داد ..خیلی خوب حالا برو پایین؛ تا یک فکری بکنم ..

مثل اینکه  نتونستم سرت رو گرم کنم ..

و با افسوس سرشو تکون داد و گفت : محمود رو با هات می فرستم ..

ولی به شرط اینکه صبر کنی تا خودم بهت بگم کی و چطور ،،سر خود هیچ کاری نمی کنی که دلخور میشم فهمیدی ؟ 

 گفتم: چشم آقا ...

و دست دخترا رو گرفتم و رفتیم توی مدرسه ..

چند روز گذشت و نامه ای از امیر نیومد ..

شاید اینم فقط برای دلگرمی من  گفته بود و نامه ای در کار نبود ...آقا هم هیچ حرفی نمی زد ..

اما من بیقرار تر از اونی شده بودم که بازم بتونم صبر کنم ..اصلا آدم این کار نبودم و همون مدت هم که طاقت آوردم فقط به خاطر آقا بود که دلم نمی خواست قوز بالا قوزش بشم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش دوازدهم







یک روز که زنگ دوم تفریح از کلاس  اومدم بیرون ناظم مدرسه صدام کرد و گفت : برو دفتر خانم زاهدی کارت داره ...

نگران شدم شاید به خاطر فکر آشفته ای که داشتم خطایی کرده بودم و اون می خواست بهم تذکر بده ...

وقتی وارد شدم ..

از جاش بلند شد وگفت : گلنار جون اومدی ؟ با من بیا ..و جلوی چشم معلم ها بازوی منو گرفت و از دفتر بیرون اومدیم ..

کنار راهرو ایستادیم و به صورتم نگاه کرد و گفت : ببین چی میگم تو داری اشتباه می کنی نادر پسر خیلی خوبیه ..تو رو هم خواسته ..

البته که نظر تو مهمه ..ولی اگر اونو نشناسی چطوری می خوای بفهمی که به دردت نمی خوره ..گلنار از من به تو نصیحت منم کار تو رو کردم هر کس اومد یک ایرادی گرفتم ..ولی تک و تنها موندم ..

می دونستی من شوهر نکردم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش سیزدهم







گفتم : ببخشید خانم زاهدی شوهرم همچین باغ دلگشایی نیست ..

شما اینطوری که راحت ترین ...نیستین ؟ 

گفت : ای دختر جان انسان نیاز داره محبت کنه و محبت ببینه ..بدون عشق زندگی مفهمومی نداره ..اجازه بده نادر یک بار بیاد دنبالت برین بیرون با هم حرف بزنین شاید خوشت اومد و قبول کردی و انشا الله خوشبخت شدی ..

حالا نمی خواد به خانواده ات هم بگی ..اگر همه چیز به خیر گذشت بهشون میگیم ...

گفتم : من تا حالا چیزی رو از آقام پهنون نکردم و نمیکنم ..

ولی ازشون اجازه می گیرم اگر قبول کردن چشم به شما میگم ...

نمی دونم چرا این کارو کردم شاید از حرصی که از امیر داشتم ..یا رودروایسی که از خانم زاهدی داشتم و می ترسیدم کارم رو ازم بگیره ...

و یا یک اشتباه جوونی اون زن و نادر رو به ملاقات دونفره امیدوار کردم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش چهاردهم







در حالیکه اصلا نمی خواستم این کارو بکنم و جوابم از قبل معلوم بود ؛؛ آقام اجازه نداد ,,...

تا  یک روز جمعه ..صبح من یکم بیشتر خوابیدم شب قبل نوید که حالا چهار دست و پا راه میرفت و همش می باید یکی مراقبش می بود گریه می کرد و مثل این بود که از یک درد رنج می بره ..

اول بهش نبات داغ دادیم بعد گوشش رو گرم کردیم ..به توصیه ی شوکت خانم دستمال گرم به پهلو هاش بستیم ولی  بازم گریه کرد سر شب بغلم بود که دیدم بدنش داغ شده و فهمیدم تب کرده مدام سرشو تکون می داد دستشو مشت می کرد و می برد طرف دهنش ..

و متوجه شدیم که می خواد دندون در بیاره...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش پانزدهم






حالا  شیوا هم کمرش دوباره با اومدن فصل سرما گرفته بود و نمی تونست نگهش داره و اون بچه هم فقط توی بغل من و اون آروم می گرفت این بود که تا دیر وقت همه گرفتار نوید بودیم تا بالاخره خوابش برد ..

 تازه باز فکر خیال به سرم زده بود که چطوری می تونم خودمو برسونم به دزفول ..به یاد یونس  افتادم که امیر رو با خودش برده بود ..

اون راه رو بلد بود و می تونست همراهم بیاد ...ولی من دسترسی بهش نداشتم ...اگرم تنها می رفتم آقا ناراحت میشد ..ولی خودشم کاری نمی کرد که من بدونم و خیالم راحت بشه ...

وقتی بیدار شدم رفتم توی آشپزخونه دیدم شوکت خانم آش بار گذاشته ..

یک چای برای خودم ریختم و گفتم : هنوز هیچ کس بیدار نشده ؟ 

گفت : امروز من زدم رو دست تو زود تر بیدار شدم ؛  باید آش درست می کردم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش شانزدهم 







گفتم : سر صبح این آش برای چیه ؟ 

گفت : ای مادر ؛؛ مگه نمیدونی این آش دندونیه تا بچه و مادرش نخورن دندون بچه بیرون نمیاد ...

خندیدم و گفتم : پس شاید دندون پولدارا اینطوریه ؛ چون من یادم نمیاد کسی برای برادرای من آش درست کرده باشه یک مرتبه دیدیم هشت تا دندون دارن ...

مادر بیچاره ی من کی بود که براش آش درست کنه ...

گفت : وا ؟ مگه میشه ؟ خوب ؛؛ بالاخره در میاد ولی این لعاب نخود خودش کمک می کنه دردش آروم بشه و بچه راحت تر باشه ..

مادرشم می خوره که بره توی شیرش ...

صدای زنگ در بلند شد ..استکان رو گذاشتم روی میز و گفتم : قرار بود محمود آقا بیاد ؟

 گفت : نه دیشب دیدمش توی این برف  بیاد چیکار ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نود و یکم- بخش هفدهم







گفتم : من برم درو باز کنم تا آقا بیدار نشده ...لباس پوشیدم و شال گردنم رو انداختم و رفتم درو باز کردم تا اون موقع چند بار زنگ رو فشار داده بود ..

یک حالت تهاجمی به خودم گرفتم و تا دررو باز کردم گفتم چه خبرته ......

و یونس رو روبرم دیدم ..اصلا باور کردنی نبود ..یک لحظه فکر کردم اشتباه می ببینم ..

یکم بهش نگاه کردم و گفتم : یونس ؛؛ واقعا خودتی ؟ در حالیکه هیکل درشتشو توی پالتو جمع کرده بود و صورتش از سرما قرمز بود.. 

گفت : سلام گلنار..ببخشید  ..

با اتوبوس اومدم صبح زود رسیدم تهران ..

با هیجان گفتم : یونس تو رو قران با من بیا بریم دزفول ..میشه ؟ وقت داری ؟





ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام خانم گلکار دیروزم داستان و گذاشته بودن که من دو قسمت دیروز و امروز و یه جا گذاشتم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

@سولیگلی عزیزم بیا اینجا داستان آخر و از صفحه ی پنجاه حالا دقیق نمیدونم داستان اقای عزیز من جدید بیا بخون 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام دوست عزیز خیلی ممنون بابت داستان هایی که گذاشتین. لطفا پست جدید گذاشتین منو لایک کنید. خیلی مم ...

عزیزم هرروز ساعت دو میزارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز