داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و یکم- بخش پنجم
گفت : حق داری ولی بهت قول میدم جبران کنم ..نمی دونم چرا افتادم روی دنده ی بد بیاری ...
از هر طرف بهم فشارمیاد ..تو دیگه تنهام نزار ..
نزار از این بیچاره تر بشم ..جز تو کسی رو توی این دنیا نمی خوام ...
خواهش می کنم یکم به خاطر من صبر کن ..یادته یک روز از من خواستی این کارو برای تو بکنم ؟ حالا نوبت توست که برای من صبر کنی ..
چشم هم بزاریم این یکسالم تموم میشه و من بر می گردم ..و تمام عمرم رو به پات میریزم ..قول شرف بهت میدم ..
دیگه صداشو نشنیدم ...چند بار گفتم امیر ..امیر ؟
ولی بوق گوش خراش گوشی نشون می داد که ارتباط قطع شده ...
سرم داغ شده بود و گوشم صدا می داد ..دلم می خواست فریاد بزنم ....
این چه حسی بود که داشتم با همه ی حرفایی که بهم زده بود باورش نداشتم و به نظرم اصلا عادی نبود ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نود و یکم- بخش ششم
صدای آقا باعث شد یک مرتبه از جا بپرم و برگشتم ..داشت دست و صورتشو با حوله خشک می کرد ..
در حالیکه نگاه نافذ شو به صورتم انداخته بود پرسید : امیر بود ؟
گفتم : بله ..
و دویدم به بطرف آشپزخونه تا شیر سماور رو ببندم اما آب سماور تا ته رفته و از توی قوری همه جا رو خیس کرده بود ..
همینطور که من تند و تند مشغول جمع کردن خرابکاری خودم بودم آقا گفت : تو به چی فکر می کنی ؟
گفتم : هیچی ...
نشست روی صندلی و یکم تند و با لحن قاطعی گفت : بهت میگم به چی فکر می کنی ؟اونا رو ول کن میگم شوکت جمع شون کنه ...
هیچی که نشد حرف ..قرارمون این نبود گلنار ..من خودمو در مقابل کارای امیر مسئول می دونم ..اون حق نداشت بی هیچ دلیلی این کارو بکنه ..
حرف بزن بهم بگو تو چی می خوای ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar