داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نودم- بخش اول
منم زاهدی ..
در و کامل باز کردم و گفتم : سلام ..شما اینجا چیکار می کنین ؟
با هیجان گفت : دخترتو چرا به ما آدرس اشتباه دادی ؟ حتی شماره ی تلفن هم به ما نداده بودی ..
صبح از عزت الله خان گرفتم و بهشون گفته بودم میایم ؛؛ چیزی بهتون نگفتن ؟
گفتم : نه ما ایشون رو ندیدم ..حالا عیب نداره با من کاری داشتین ؟
گفت : خلاصه می خوام مادرت رو ببینم ..
گفتم : مادرم ؟ چیزه ..کی می خواین ایشون رو ببینین ؟چرا ؟ دستپاچه شدم ..
نمی دونستم برای چی می خواد شیوا رو ببینه گفت : خوب الان ؛؛ اشکالی داره ؟
چند دقیقه بیشتر مزاحم نمیشم ..
گفتم : یعنی همین الان , الان ؟
خندید و گفت : الانِ ؛الان ..میشه خبر بدی ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ نودم- بخش دوم
یک مرتبه از پشت سرش همون برادر اطو کشیده اش رو دیدم که با یک دسته گل اومد جلو ..
با دستپاچگی گفتم : آخه ما خبر نداشتیم .. ببخشید میشه یکم صبر کنین ؟
من به شیوا جون بگم ؟ ..
اونا رو همینطور دم در رها کردم و با سرعت رفتم به طرف ساختمون و ....
سراسیمه درو باز کردم و گفتم پاشین جمع کنین ..
شیوا جون خانم زاهدی با برادرش اومده حالا چیکار کنیم ؟ شوکت گفت : ای داد بیداد چه بی ملاحظه ..
گفتم میگه صبح به آقا خبر دادم ...
شیوا از جاش بلند شد و گفت زود باشین جمع کنین ..پریناز هر چی ریختی جمع کن ..
زود ..نباید آبرومون بره ..
گفتم : به نظرم برین دم در جوابشون کنین ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar