2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش هفتم  






با یک خیال واهی از اینکه  شاید امیر برای من به اونجا نامه فرستاده باشه ....توی ایام عید و فصل شکوفه ها چند بار دسته جمعی رفته بودیم اونجا ولی نمی دونستم که چرا دیگه از اون خونه خوشم نمی اومد شاید برای اینکه به هر کجای اون  نگاه می کردم امیر رو می دیدم ..

ولی اون روز باید میرفتم و سرش فریاد می زدم ..

تمام راه رو بدون اینکه گریه کنم اشک ریختم ..چون من بی کس ترین پر کس روزگار بودم ...

پدر داشتم و نداشتم ..مادرم با رنج دوری از من به خاطر اینکه خوشبخت بشم راضی به دوری از من بود ..

شیوا برام مادری می کرد ولی من این حس رو نسبت به اون داشتم و ازش مراقبت می کردم ؛آقا ؛ بالای سرم بود ولی نمی تونستم هر وقت دلم گرفت سرمو بزارم روی شونه هاشو نوازشم کنه ...

از برادرای خودم دور شده بودم برام غریبه به حساب میومدن ... یک مرتبه به خودم اومدم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش هشتم 






نزدیک خونه باغ بودم اشکم رو پاک کردم و گفتم : این فکرا چیه می کنی گلنار تو خوشبختی ..چرا داری مثل شیوا میشی ؟ 

بسه دیگه غصه ی تو فقط اینه که چرا امیر سرکارت گذاشته همین ..اینقدر ناله نکن ..تو که از مرثیه خونی خوشت نمی اومد ..نزار عوض بشی ...

نزار آدم بی ثباتی مثل امیر تو رو بازیچه ی دست خودش بکنه ..تو گلناری ...

مرد که قحط نیست اصلا خودم میرم و به آقا میگم دیگه امیر رو نمی خوام ..

اما دلم کوچک بود و با این فکر دوباره زدم زیر گریه و درِ خونه باغ رو باز کردم و رفتم تو ولی مثل همیشه امیر رو ندیدم ..اونجا هم توی رویا ی من نبود ...

چند قدم تا زیر درخت ها رفتم ..و همینطور که بلند گریه می کردم نشستم روی زمین و داد زدم فقط بهم بگو چرا؟ امیر چرا ؟  امیر بگو؛؛  اونوقت  دیگه کاری به کارت ندارم ..

به خدا مزاحمت نمیشم ..ولی تو رو قران بهم بگو چی شده ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش نهم 







فقط چند دقیقه طول کشید که یکی محکم کوبید به در و ضربه دوم ..طوری که  انگار می خواد اونو بشکنه ..

تا اومدم از جام بلند بشم در باز شد و آقا رو توی چهار چوب در دیدم ...

نفس نفس می زد ..و عصبانی بود ..ترسیدم و آروم بلند شدم تا توضیح بدم چرا این وقت روز از خونه بیرون اومدم ...اما زبونم بند اومده بود ...

آقا در حالیکه سرشو با افسوس  تکون می داد بدون اینکه حرف بزنه رفت روی پله نشست و سرشو گرفت ..

من سرجام خشکم زده بود نمی دونستم چیکار باید بکنم ..اصلا اون چرا از دست من این همه ناراحت شده ؟..

پس در حالیکه هنوز بدون گریه اشک میریختم صبر کردم ..بالاخره به حرف اومد وسرم داد زد  : تو چرا به من نگفتی که این همه ناراحتی ؟ حرف بزن ببینم چرا نگفتی ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش دهم 






مگه قرار نشد تو دختر من باشی ؟ ..مگه بین من و تو رازی بوده تا حالا  ؟ گلنار چند بار بهت بگم ..اگر قرار باشه بین تو و امیر یکی رو انتخاب کنم این تویی ..

چطوری بهت بفهمونم که برای من عزیزی ..محترمی ..دوستت دارم ..بگو ..

چطوری بگم که منو نامحرم ندونی ..

حالا من نامحرم بودم چرا به شیوا نگفتی ؟...

رفتم کنارش روی پله نشستم و گفتم :آقا ؛؛ آخه  شما چقدر می خوای بار همه ی ما رو به شونه هاتون بکشین ؟ درد من که درد بزرگی نیست ..

چرا باید شما رو به خاطرش ناراحت کنم ..همینطوری دلم گرفته بود و اومدم اینجا خوابم نمی برد هوا هم گرم بود ..گفتم شاید اینجا خنک بشم  ...

آهی کشید و گفت : من مَردم باید سنگ صبور خانواده ام باشم ..تو نمی خواد به این چیزا فکر کنی ..

اگر طاقتت تموم شده ؛؛ خودم یک فکری می کنم نمی زارم غصه بخوری ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش یازدهم 






اصلا  زود باش بریم خونه من باید هر چی زود تر بفهمم این پسره چیکار داره می کنه ..متاسفانه یکم گرفتار کار ساختمون پاساژم وگرنه همین فردا می رفتم دزفول ببینم چی شده و چرا امیر بهمون خبر نمیده ..

من می دونم حتما دلیل منطقی داره ..

خودمم نگرانش شدم ..ولی می دونم اتفاق بدی براش نیفتاده ...

پرس و جو کردم بهم گفتن هنوز هر شب میره و خودشو به کلانتری معرفی می کنه ..غیبت نداره ..

پس حالش خوبه ...

گفتم : آقا اگر اینو به من می گفتین که اینقدر ناراحت نمیشدم حتما خونه گیرش نیومده ..

گفت : شیوا هم همینو میگه ..می گفت من امیر رو می شناسم می خواد یک جایی بگیره که اگر خواست گلنار رو نگه داره تو مانع نشی ..خدا کنه همین باشه ...

بریم بابا دیگه نبینم خودتو ناراحت کردی ..دلم می خواد هر چی اذیت کرد بیای و به ما بگی ؛؛ من پشتت هستم و نمی زارم کسی به تو صدمه ای بزنه ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش دوازدهم 






امیر پسر با شرفیه خودتم اینو می دونی پس دلت رو بد نکن و به روزا خوب فکر کن ..شایدم اینطوری به صلاح هر دوتون باشه ...

عقد که بکنی امیر دیگه نمی زاره تو برگردی اینجا ..شاید خدا نخواسته ..

منم راضی نیستم شیوا وادارم کرد قبول کنم ... هنوزم فکر می کنم اینطوری بهتره ...

اصلا عجله ای نیست صبر می کنیم تا برگرده تهران و درست و حسابی عروسی بگیریم ..تازه اگر تو بری من و شیوا و بچه ها دق می کنیم ...

به نظرت اینطوری بهتر نیست ؟ نگاهی بهش کردم و با شرمندگی گفتم : ببخشید از دستم در رفت نباید شما رو نگران می کردم .. 

از جاش بلند شد و راه افتاد و گفت بخشیدیمت ولی بار آخرت باشه که تنهایی غصه می خوری ..چرا تو باید از همه ی راز دل ما با خبر باشی ؟ بعد ما ندوینم توی دل تو چی می گذره ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش سیزدهم 







وقتی از خونه باغ اومدیم بیرون تازه فهمیدم که آقا تمام راه رو دنبال من پیاده اومده بود ..

شونه به شونه اش راه میرفتم احساس خوبی داشتم ..اون تکیه گاه محکمی برای من بود و در طول اون سالها من باور نداشتم ..و فکر می کردم حبابی بیشتر نیست ..

ولی اون روز برای اولین بار حس کردم اون عزیز ترین کسیه که توی این دنیا دارم ...

آقای عزیز من ؛؛ یک مرتبه یک تصمیم جدی گرفتم و گفتم :آقا ؟ میشه یک خواهش ازتون بکنم ؟ 

می خوام شما هیچی به امیر نگین ..بزارین خودش تصمیم بگیره چیکار کنه ..

اگر عذرش موجه بود که چه بهتر اگر نبود منم همین حالا تکلیفم رو بدونم ...

گفت : باشه بابا , چشم ..منم همینطور دلم می خواد ..دختر من باید خوشبخت بشه اونطوری که لیاقتش هست ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش چهاردهم 






مرداد هم تموم شد و آخرای شهریور بود ما هیچ خبری از امیر نداشتیم ..حالا سعی می کردم با کتاب خوندن و به بچه ها رسیدن تا می تونم به امیر فکر نکنم ..

اما هر وقت یادم میفتاد انگار بند دلم پاره می شد و بغض گلومو فشار می داد   و یک عرق سرد می نشست روی پیشونیم ... 

تا  یک روز آقا مدارک بچه ها رو آماده کرد و با خودش برد که قبل از اینکه بره سر کار اسم پریناز رو کلاس سوم و پرستو رو کلاس اول بنویسه ..

 عکس و پوشه فتوکپی شناسنامه ..

اون موقع ها تازه مجله ی بوردا اومده بود که الگو داشت ومن چندتا خریده بودم و توی خونه تمرین خیاطی می کردم ..و فقط برای دخترا لباس می دوختم ..

بعد از ظهر بود همه وسط هال  بساط مون رو پهن کرده بودیم .. من داشتم الگو در میاوردم ,,








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش پانزدهم 







شوکت خانم  سبزی و لوبیا سبز پاک می کرد ..و شیوا هم نوید رو عوض می کرد ..

دخترا هم خاله بازی می کردن ..و تا تونسته بودن همه چیز رو برای اینکه هر کدوم خونه ی جدا داشته باشن جا بجا کرده بودن ..

و برای اولین بار شوکت خانم سر درد دلش باز شده بود و از پسراش شکایت می کرد ..

من کنجکاو شدم بدونم چرا اونا سراغ مادرشون نمیاین ..

اما صدای زنگ در خونه بلند شد ..آقا نبود چون اون چند تا بوق می زد ..

فرح هم نبود تازه باهاش حرف زده بودیم ...

من و شیوا نگاهی بهم انداختیم و با هم پرسیدیم یعنی کی می تونه باشه ؟ 

یک لحظه فکرم رفت که شاید پستچی نامه آورده ..

برای همین خودم از جام بلند شدم و دویدیم طرف حیاط ...

موهام پریشون دورم ریخته بود و یک بلوز و دامن سرمه ای پوشیده بودم ..

درو باز کردم خودمو پشت در ایستادم و پرسیدم کیه ؟ 

یکی گفت : گلنارجون





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش اول







منم زاهدی ..

در و کامل باز کردم و گفتم : سلام ..شما اینجا چیکار می کنین ؟

با هیجان  گفت : دخترتو چرا به ما آدرس اشتباه دادی ؟ حتی شماره ی تلفن هم به ما نداده بودی  ..

صبح از عزت الله خان گرفتم و بهشون گفته بودم میایم ؛؛ چیزی بهتون نگفتن ؟

گفتم : نه ما ایشون رو ندیدم ..حالا عیب نداره با من کاری داشتین ؟ 

گفت : خلاصه می خوام مادرت رو ببینم ..

گفتم : مادرم ؟ چیزه ..کی می خواین ایشون رو ببینین ؟چرا ؟ دستپاچه شدم ..

نمی دونستم برای چی می خواد شیوا رو ببینه  گفت : خوب الان ؛؛ اشکالی داره ؟ 

چند دقیقه بیشتر مزاحم نمیشم ..

گفتم : یعنی همین الان , الان ؟

خندید و گفت : الانِ ؛الان ..میشه خبر بدی ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش دوم





یک مرتبه از پشت سرش همون برادر اطو کشیده اش رو دیدم که با یک دسته گل اومد جلو ..

با دستپاچگی  گفتم : آخه ما خبر نداشتیم .. ببخشید  میشه یکم صبر کنین ؟ 

من به شیوا جون بگم ؟ .. 

اونا رو همینطور دم در رها کردم و با سرعت رفتم به طرف ساختمون و .... 

سراسیمه درو باز کردم و گفتم پاشین جمع کنین ..

شیوا جون خانم زاهدی با برادرش اومده  حالا چیکار کنیم ؟ شوکت گفت : ای داد بیداد چه بی ملاحظه ..

گفتم میگه صبح به آقا خبر دادم ...

شیوا از جاش بلند شد و گفت زود باشین جمع کنین ..پریناز هر چی ریختی جمع کن ..

زود ..نباید آبرومون بره ..

گفتم : به نظرم برین دم در جوابشون کنین ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش سوم 








گفت : نه بده تو داری باهاشون کار می کنی ..نمیشه ..

و خودشو اول از همه شالشو محکم کرد دور سرش و بلند گفت پرستو ..تو برو اون یکی دستکش منو بیار ...

شوکت بدو سماور روشن کن ..

شوکت گفت : شیوا خانم مبادا بهشون بگی نامزد داره ؟ برای دختر خوبیت نداره ..ما که از آینده خبر نداریم ....

دیگه مثل برق و باد خونه رو تا می تونستیم جمع کردیم ..

و خود شیوا لباس پوشید و رفت دم در ..منم فورا موهامو شونه کردم ..تا یکم مرتب باشم ...

حدود یک ربع طول کشید که اونا توی حیاط ایستاده بودن ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش چهارم






و با شیوا  اومدن و بردمشون توی پذیرایی ...

نوید توی این سر و صدا ترسیده بود و من مدتی اونو آروم می کردم و نرفتم توی اتاق ..

ولی صداشون میومد که داشت از شیوا تعریف می کرد ... چند دقیقه بعد  شیوا اومد و بهم گفت : گلنار بیا خودت جواب بده مثل اینکه اینا نقد کردن گذاشتن توی جیبشون و فکر می کنن ما از اینکه اومدن به خواستگاری تو خوشحالیم ..

گفتم : باشه چشم خودم جواب میدم ...

بهم نگاه کرد و با مهربونی گفت : نگران نباش به زور کسی نمی تونه تو رو از من بگیره ...

خودمو انداختم توی بغلشو و گفتم : هیچ دقت کردین هیچ کار من به آدمیزاد نمی مونه ؟ 

گفت : برای اینکه تو دختر شاه پریونی ..خودت انتخاب کردی ....با من بیا ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش پنجم 






با شیوا رفتم توی اتاق شوکت خانم همون موقع چای آورد و تعارف کرد ..

خانم زاهدی گفت : خوب گلنار جون حالت خوبه ؟ امسالم که میای مدرسه ی ما ..خواهرمم خیلی ازت راضیه و  همون کلاس ششم رو برات در نظر گرفته ..

می خوای که همکاری کنی ؟ 

گفتم : بله دوست داشتم ..ولی هنوز وضعیتم معلوم نیست ..

چون می خوام سال دهم و یازدهم رو با هم بخونم ..شاید یکم برام سخت بشه ..

ولی خانم زاهدی هنوز به خودم چیزی نگفتن ...

گفت :به به آفرین من همیشه این پشتکار تو رو تحسین می کنم ..

وقتی کسی از خانواده ی خوبی باشه همینه دیگه ..راستی اصلا  تو کجا بودی که بهت بگیم ..

آدرسی که از تو داشتیم یک خونه باغ بود که رفتیم و خالی پیداش کردیم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش ششم 








با تعجب پرسیدم : شما تا اونجا رفتین ؟ ..آهان راست میگین آدرس ما اون سال که اسم نوشتم اونجا بود ..

بعدا عوض کردیم ..

شیوا گفت بفرمایید چای تون سرد نشه ..

خانم زاهدی گفت : به هر حال ما بی تقصیریم صبح به عزت الله خان گفته بودیم که خدمت میرسیم ..

نمی دونم چرا به شما نگفتن ..

شیوا گفت : بهشون گفتین برای چه کاری تشریف میارین ؟ خانم زاهدی گفت : درست یادم نیست چی گفتم ولی من اومدم که گلنار جون رو برای برادرم خواستگاری کنم انشاالله دفعه ی بعد با مادر و خواهر بزرگم میایم ...

شیوا گفت : حتم دارم عزت الله خان حواسش نبوده  ..

آخه هنوز خونه نیومدن ..سرشون هم شلوغه ..فکر می کنم متوجه نشده که شما برای چی می خواین بیاین اینجا ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش هفتم 







آخه قصد نداره گلنار رو شوهر بده ..به هیچ وجه ..اون دلش می خواد گلنار بره دانشگاه ..

قسم خورده که تا اون موقع حرفی از شوهر و خواستگار توی خونه ی ما نباشه ...

خانم زاهدی خندید و گفت : ای بابا این حرفا که همیشه اولش هست ..ولی باید ببینیم قسمت چی میگه ...

این آقا نادر ما یک مرد نمونه و همه چیز تمامه گلنار جونم که معلومه چقدر شایسته اس ..خوب حیفه ما دوتا خوب رو بهم نرسونیم ..

شیوا گفت : بله حتما که همینطوره ولی عزت الله خان زیر بار نمیره و چندین مورد بوده که اجازه نداده ..

اختیار گلنار فقط دست عزت الله خان هست  ..

نادر اینجا به حرف اومد و سینه ای صاف کرد و گفت : عذر می خوام با اجازه ی شما من یکم از شغل و زندگیم بگم ؛ شاید نظرتون عوض شد ..

من توی اداره ی دارایی پست مهمی دارم و حقوق مناسبی ..

آخرین فرزند خانواده هستم و پدرم عمرشون رو دادن به شما ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش هشتم 






همینطور که اون حرف می زد و روده درازی می کرد من زیر چشمی ورندازش می کردم ...

شکلش بد نبود قد متوسطی داشت و موهای پر پشتی که یکم مجعد بود در حالیکه سعی می کردم خیلی با ادب رفتار کنم ..حرفش که تموم شد ..خطاب به خانم زاهدی گفتم : شما به من لطف دارین ..ولی من خودمم نمی خوام ازدواج کنم ..واقعا نمی خوام ..

این از اون حرفایی که همه می زنن نیست ..

خلاصه از من گفتن و از خانم زاهدی نشنیدن و به تعارف برگزار کردن و در حالیکه می گفتن منتظر جواب هستیم رفتن ..

وقتی آقا اومد عصبانی شد و باز شیوا رو دعوا کرد که چرا وقتی فهمیدی خواستگاره دم در ردشون نکردی ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش نهم 






شیوا ناراحت شده بود و گفت : تو برای چی با من دعوا می کنی ؟ خودت اجازه دادی بیان ..

گفت : به من گفت می خواد یک سر به گلنار بزنه ..منم فکر کردم برای کارش هست چه می دونستم می خواد بیاد چه غلطی بکنه ..

خوب آقا زیاد از حد ناراحت شده بود چون فکر می کرد من نامزد امیر هستم حسابی رگ غیرتش بالا اومده بود ..

و بالاخره قرار شد خودش جواب خانم زاهدی رو بده ...

نمی دونم چرا ولی وجود این خواستگار انگار یکم دلم رو خنک کرد چون از اینکه امیر اینطور ما رو بی خبر گذاشته بود غرورم شکسته بود و حس بدی داشتم و یک طورایی سر خورده شده بودم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش دهم 






مهر ماه اومد و مدرسه ها باز شد ..و اون انتظار کشنده به پایان نرسید ..

من هر روز صبح پریناز و پرستو رو  آماده می کردم و یا با آقا و یا پیاده که راه زیادی نبود می بردم مدرسه و خودمم کلاس ششم رو درس می دادم ..و ظهر بر می گشتیم ..

 دوباره بعد از ظهر میرفتم کلاس تا درس بخونم ..در حالیکه چشمم دنبال امیر بود ..

خانم زاهدی هر وقت منو می دید یک اشاره ای می کرد و ازم می خواست فکر کنم و بهم نوید خوشبختی با برادرشو می داد ... 

پاییز با همه ی زیبایی هاش دیگه نمی تونست خوشحالم کنه ..حتی برگهای رنگ و وارنگ درخت های خیابون پهلوی بغض به گلوی من میداخت و هر کاری می کردم نمی تونستم امیر رو فراموش کنم ..

و از کاری که با من کرده بود بگذرم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش یازدهم 







و زمستون شد ..و دوباره برف و کولاک ..

دیگه امیدم رو از دست داده بودم ..و سعی می کردم با انجام کارا ی مختلف سرمو گرم کنم ...

تا یک شب تلفن زنگ زد ..

داشتیم شام می خوردیم آقا بلند شد و گوشی رو بر داشت .و با صدای بلند و هیجان زده گفت : امیر حسام ..تویی داداش ؟ ...

آره چرا ما رو بی خبر گذاشتی ..نه تلفنی نه نامه ای ..آخه پسر چی بهت بگم .؟ ...آهان ..خوب ؟ ..برای چی ؟ ..خوب ؟ ..حالا کجایی ؟ ..آهان ...باشه ؛ باشه ..

آره اینطوری بهتره ...باشه ..چشم ..یادت نره امیر به من زنگ بزنی خبر بدی ..

دلواپس مون نزار ...مراقب خودت باش ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ نودم- بخش دوازدهم 





من نیم خیز شده بودم که آقا صدام کنه با امیر حرف بزنم ..مثل یخ وارفتم ..

آقا فورا فهمید و گفت : سلام رسوند ..نمی تونست از خونه ی مردم بیشتر حرف بزنه ..

گفت دوباره از مخابرات زنگ می زنم ..

من به دهن آقا خیره شده بودم ..

شیوا پرسید : زود باش بگو چی شده بوده که این همه مدت خبری ازش نیست ..

گفت : والله درست نفهمیدم ..

فقط گفت : داشتم دنبال خونه می گشتم یک جایی رو گرفتم که اصلا خوب نبود و دوباره عوض کردم ..

حالا جام خوبه ..

اما هر چی فکر می کنم اینجا نمیشه گلنار رو بیارم ..به حرف شما رسیدم ..

همون که شما گفتن میام تهران و عروسی می کنیم ...بیا بابا گلنار دخترم بیا غذات رو بخور ..

فردا بهت زنگ می زنه خودت درست و حسابی باهاش حرف بزن ...

اما من می دونستم و واضح بود که پشت این کاسه باید نیم کاسه ای هم باشه ..

و فورا تصمیم گرفتم خودم برم و از نزدیک همه چیز رو بفهمم و خودمو بازیچه ی دست امیر نکنم ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز