داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش هفتم
وقتی از بیمارستان اومدم بیرون تازه متوجه شدم که شب چهارشنبه سوری هست ..
یاد امیر افتادم و روز های خوشی که توی این شب با هم داشتیم ..دلم خیلی برای دیدنش پر می زد و این دوری دیگه برام داشت غیر قابل تحمل میشد و مثل هر دختری رفتم در رویا عروسی با امیر؛؛
وقتی که زن و شوهر باشیم و من بچه دار بشم ؛؛ اون زمان می تونم واقعا بچه ی خودمو بغلم بگیرم ؛؛
امیر ازم مراقبت کنه و من به خاطر به دنیا آوردن یک بچه ی خوشگل برای اون ناز کنم ...و با این فکرای شیرین رفتم مدرسه ..
ظهر وقتی خواستم از خانم زاهدی خدا حافظی کنم بهم گفت : گلنار صبر کن کارت دارم ..و یک پاکت بهم داد و گفت : چون شب عیده و با همه تسویه حساب کردم پول تو رو هم بهت میدم ..
به شرط اینکه قول بدی بعد از این با ما همکاری کنی ..
هم بچه ها خیلی تو رو دوست دارن و هم اولیا ازت راضی هستن ..حتی چند نفرشون پیشنهاد کردن تا آخر سال با بچه هاشون بمونی ..
ازت ممنونم که کارت رو خوب انجام دادی ...در ضمن یک سر برو پیش خواهرم اونم باهات کار داره ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش هشتم
با ذوقی که توی دلم افتاده بود گفتم : مرسی ؛ ممنون ..چشم میرم ....
گفت : همین الان برو ..یعنی حتما برو منتظرته ...
از شنیدن این خبر داشتم پرواز می کردم ..
از اونجا تا دبیرستان رو پیاده راه افتادم از خوشحالی روی پام بند نبودم ...
یک چیزی مثل رقصیدن خودمو تاب می دادم و سبکبال بودم ..با خودم گفتم ؛؛حتما اونم می خواد بهم پیشنهاد کار بده ..
قبول می کنم چون هر چی باشه دبیرستان بهتر از دبستانه ...
خدایا شکرت که بهم این توانایی رو دادی ..حالا من دارم واقعا خانم معلم میشم ..
وقتی زدم به در اتاق خانم زاهدی و وارد شدم دیدم تنها نیست یک مرد توی اتاقش بود ..
گفتم ببخشید من بعدا مزاحم میشم ..
گفت : بیا تو ..بیا گلنار جون؛ نه مزاحم نیستی ..و تعارف کرد که بشینم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar