2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست
مرسی خانوم گل 😚😘

خواهش میکنم عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش اول







 اونقدر ترسیده بودم که دلم قرار نمی گرفت و هنوز نگران شیوا بودم ..

اون چیزی که من دیدم آقا ندیده بود ..یکم بعد دکتر عابدی از اتاق زایمان اومد بیرون و هر دو هراسون رفتیم جلو و اون در حالیکه دستهاشو می گرفت بالا جلوی صورت آقا و  می لرزید گفت : ببین ؛ ببین ..عزت الله خان خدا خیلی بهت رحم کرد چیزی نمونده بود هر دومون بیچاره بشیم  ..

من زن و بچه ات رو نجات دادم ..حالا یک سور درست و حسابی به من بدهکاری  ..

آقا با هراس پرسید : چی شده بود مگه ؟ چرا شیوا  که حالش خوب بود ..چه مشکلی پیش اومد ؟ 

دکتر گفت : تو شیوا رو نمیشناسی ؟ باز  داشت با جون خودش بازی می کرد ..

پرستار می گفت چند بار ازش پرسیدم تا اگر درد هاش تند شده منو خبر کنه ولی گفته بود خوبم ..

پرستارا میگن آخه مگه میشه زائو داد نزنه و آروم بگیره بخوابه ..

می گفت خوابش برده بود ما هم فکر کردیم هنوز وقتش نرسیده ..نگو بچه پس رفته بود؛ خطر از بیخ گوشمون گذشت  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش دوم







وقتی من رسیدم ضربان قلب بچه  اونقدر کند بود که ترسیدم و فکر کردم دیگه نمیشه کاری کرد ؛؛ 

 خدا چقدر به این زن صبر و تحمل داده من یکی که نمی فهمم؛؛  و تا حالا اینطورشو ندیده بودم ..؛؛

  در حالیکه دکتر می زد به شونه ی آقا ،، ادامه داد حالا چشمت روشن عوضش یک پسر کاکل زری برات گرفتم برو کیفشو ببره ..

شنیدم دوتا دختر داشتی ..آقا در حالیکه حلقه ی اشکی که تو چشمش بود پایین ریخت و بلافاصله پاکش کرد گفت : سه تا دختر دارم  ..؛؛؛

و اشاره کرد به من ؛؛؛دکتر نگاهی به من کرد و نگاهی به آقا و گفت : پس خوب زود دست بکار شدی اصلا بهت نمیاد همچین دخترِ بزرگی  داشته باشی ..آهان پس این تو بودی که پشت در سر و صدا راه انداخته بودی و مادر مادر می کردی ؟ .. دیگه خیالت راحت شد ؟  

مادرت صحیح و سالم الان میارنش توی بخش ..اما چون بد زائیده یکی دو روزی توی بیمارستان بمونه بهتر ..تازه با بیماری که داره تحت درمان باشه براش بد نیست ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش سوم







اتاق شیوا رو بهمون نشون دادن ولی من و آقا پشتِ در اتاق زایمان  موندیم تا بیاد بیرون ..و به محض اینکه در باز شد و چشم مون به تخت چرخ دار اون افتاد از دو طرف دستشو گرفتیم ..

دست های  گرم و همیشه مهربون  اون بازم با محبتی که حتی از روی دستهاش هم میشد فهمید به من حس خوبی داد..

چقدر دوستش داشتم و هنوز  از شوک از دست دادنش بیرون نیومده بودم و نمی تونستم جلوی بغضم رو بگیرم....

وقتی شیوا رو بستری کردیم ..بی حال و بی رمق بود و دلش می خواست بخوابه ...

ولی آقا مدام باهاش حرف می زد و گله می کرد ..

صد بار بهت نگفتم اگر درد داری حرف بزن ..چرا این کارو کردی و نگفتی درد داری؟ , نگفتی حالت بده ؟   ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش سوم







اتاق شیوا رو بهمون نشون دادن ولی من و آقا پشتِ در اتاق زایمان  موندیم تا بیاد بیرون ..و به محض اینکه در باز شد و چشم مون به تخت چرخ دار اون افتاد از دو طرف دستشو گرفتیم ..

دست های  گرم و همیشه مهربون  اون بازم با محبتی که حتی از روی دستهاش هم میشد فهمید به من حس خوبی داد..

چقدر دوستش داشتم و هنوز  از شوک از دست دادنش بیرون نیومده بودم و نمی تونستم جلوی بغضم رو بگیرم....

وقتی شیوا رو بستری کردیم ..بی حال و بی رمق بود و دلش می خواست بخوابه ...

ولی آقا مدام باهاش حرف می زد و گله می کرد ..

صد بار بهت نگفتم اگر درد داری حرف بزن ..چرا این کارو کردی و نگفتی درد داری؟ , نگفتی حالت بده ؟   ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش چهارم







شیوا آروم گفت :به خدا خودمم نفهمیدم چی شد ؛؛ یک مرتبه درد هام تموم شد خودمم فکر می کردم حالا زود بوده اومدیم بیمارستان ..

وقتی داشتم از حال میرفتم دیگه حسی به بدنم نبود که داد بزنم ...حالا که به خیر گذشت .. دیدی گفتم پسره ؟..عزت الله جای عزیز خالی که اینقدر دلش پسر می خواست شاید اگر زود تر من این بچه رو میاوردم به چشمش میومدم و دوستم داشت ...

می دونی چرا هیچوقت جواب کارای اونو ندادم ؟

 به دو دلیل یکی اینکه می خواستم مثل تو رفتار کنم و دیگه اینکه از ته دلم می خواستم دوستم داشته باشه ..

همیشه اینو می خواستم و صبر کرده بودم تا اون روز برسه ..ولی حالا می فهمم که توی این دنیا برای نشون دادن محبت  نباید صبر کرد یک وقت می فهمی که دیگه خیلی دیر شده ...

آقا  با  عشق نگاهش می کرد .. دستی به موهاش کشید،، همین طور که نوازشش می کرد ؛ پشت سر هم اونو می بوسید ..و من بازم یک گوشه ایستاده بودم و سرم کج شده بود و تماشا شون می کردم ..و دلم می خواست یک روز من و امیر هم همچین رابطه ای با هم داشته باشیم ..









داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش پنجم








سپیده زده بود که یک پرستار در حالیکه بچه رو با خودش آورده بود اومد و داد بغل من و گفت : بیا اینم برادرت ..

شنیدیم بیمارستان رو روی سرت گذاشته بودی ..

خدا رو شکر این کارو کردی همه دارن میگن اگر دخترش نرسیده بود خدای نکرده یک اتفاق بدی میفتاد ...

شیوا نیم خیز شدو گفت : راست میگه یادم اومد ؛؛ عزت الله گلنار اومد و فهمید که حال من بده ..آره اون بود که دوباره به داد من رسید ...

اما من حواسم جای دیگه ای بود ؛؛

  با بغل کردن اون بچه انگار حالم منقلب شد .. دیگه به حرفای شیوا توجهی نداشتم ...

موهای تنم مور مور می شد و حس عجیبی داشتم ..پتو رو از روی صورتش کنار زدم ..سفید و بلوری بود درست شبیه آصف خان و خود شیوا ..مثل یک تیکه جواهر می درخشید ..

گفتم : خدای من الهی فدات بشم داداش جونم ..قربونت برم چرا اینقدر تو خوشگلی ؟..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش ششم







و آقا اومد کنارم و نگاهش کرد ..و در حالیکه سخت به هیجان اومده بود گفت : ای خدا ببینش ...شیوا چقدر شکل توست ..

آخه چرا  پسرم می زای شبیه خودت میشه ؟..

بچه رو گذاشتم توی بغل شیوا ...و تابلویی از زیباترین منظره ی دنیا جلوی چشمم دیدم ..

مادری که برای اولین  بار بچه اش رو بغل می کنه ...و دهان کوچکی که  باز میشه تا سینه ی مادرشو بمکه  و اینطوری پیوندی جدا نشدنی بین اونا بر قرار میشه که تا آخر عمر میمونه ..

اما من نسبت به اون بچه حس عجیبی داشتم ؛ درست مثل این بود که واقعا باهاش نسبت خونی دارم ..

دلم می خواست بغلش کنم و بوش کنم ...

با ذوق و شوق کمک کردیم تا شیوا شیرش بده و بعدم پرستار اومد و اونو برد ..

وقتی شیوا خوابید ؛؛آقا هم همینطور که روی صندلی نشسته بود خوابش برد ..نگاهی با عشق به اونا انداختم ..و رفتم تا خودمو برسونم برای آخرین روز به مدرسه که تکالیف بچه ها رو بدم و یک سر به پرستو و پریناز  بزنم و برگردم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش ششم







و آقا اومد کنارم و نگاهش کرد ..و در حالیکه سخت به هیجان اومده بود گفت : ای خدا ببینش ...شیوا چقدر شکل توست ..

آخه چرا  پسرم می زای شبیه خودت میشه ؟..

بچه رو گذاشتم توی بغل شیوا ...و تابلویی از زیباترین منظره ی دنیا جلوی چشمم دیدم ..

مادری که برای اولین  بار بچه اش رو بغل می کنه ...و دهان کوچکی که  باز میشه تا سینه ی مادرشو بمکه  و اینطوری پیوندی جدا نشدنی بین اونا بر قرار میشه که تا آخر عمر میمونه ..

اما من نسبت به اون بچه حس عجیبی داشتم ؛ درست مثل این بود که واقعا باهاش نسبت خونی دارم ..

دلم می خواست بغلش کنم و بوش کنم ...

با ذوق و شوق کمک کردیم تا شیوا شیرش بده و بعدم پرستار اومد و اونو برد ..

وقتی شیوا خوابید ؛؛آقا هم همینطور که روی صندلی نشسته بود خوابش برد ..نگاهی با عشق به اونا انداختم ..و رفتم تا خودمو برسونم برای آخرین روز به مدرسه که تکالیف بچه ها رو بدم و یک سر به پرستو و پریناز  بزنم و برگردم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش هفتم









وقتی از بیمارستان اومدم بیرون تازه متوجه شدم که شب چهارشنبه سوری هست ..

یاد امیر افتادم و روز های خوشی که توی این شب با هم داشتیم ..دلم خیلی برای دیدنش پر می زد و این دوری دیگه برام  داشت غیر قابل تحمل میشد و مثل هر دختری رفتم در رویا عروسی با امیر؛؛ 

وقتی که زن و شوهر باشیم و من بچه دار بشم ؛؛ اون زمان می تونم واقعا بچه ی خودمو بغلم بگیرم ؛؛ 

 امیر ازم مراقبت کنه و من به خاطر به دنیا آوردن یک بچه ی خوشگل برای اون  ناز کنم ...و با این فکرای شیرین رفتم مدرسه ..

 ظهر وقتی خواستم از خانم زاهدی خدا حافظی کنم بهم گفت : گلنار صبر کن کارت دارم ..و یک پاکت بهم داد و گفت : چون شب عیده و با همه تسویه حساب کردم پول تو رو هم بهت میدم ..

به شرط اینکه قول بدی بعد از این با ما همکاری کنی ..

هم بچه ها خیلی تو رو دوست دارن و هم اولیا ازت راضی هستن ..حتی چند نفرشون پیشنهاد کردن تا آخر سال با بچه هاشون بمونی ..

ازت ممنونم که کارت رو خوب انجام دادی ...در ضمن یک سر برو پیش خواهرم اونم باهات کار داره ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش هشتم








با ذوقی که توی دلم افتاده بود گفتم : مرسی ؛ ممنون ..چشم میرم ....

گفت : همین الان برو ..یعنی حتما برو منتظرته ...

از شنیدن این خبر داشتم پرواز می کردم ..

از اونجا تا دبیرستان رو پیاده راه افتادم از خوشحالی روی پام بند نبودم ... 

یک چیزی مثل رقصیدن خودمو تاب می دادم و سبکبال بودم  ..با خودم گفتم ؛؛حتما اونم می خواد بهم پیشنهاد کار بده ..

قبول می کنم چون هر چی باشه دبیرستان بهتر از دبستانه ...

خدایا شکرت که بهم این توانایی رو دادی ..حالا من دارم واقعا خانم معلم میشم ..

وقتی زدم به در اتاق خانم زاهدی و وارد شدم دیدم تنها نیست یک مرد توی اتاقش بود  ..

گفتم ببخشید من بعدا مزاحم میشم ..

گفت : بیا تو ..بیا گلنار جون؛  نه مزاحم نیستی ..و تعارف کرد که بشینم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش نهم







سرم پایین بود ..

چشمم افتاد به کفش های اون مرد که روبروم نشسته بود واکس زده و براق  انگار نه انگار که زمین پر از گل و شل بود ..آخه اون روزا همیشه  ته کفش های همه مقداری گل چسبیده بود ..و این توجه منو جلب کرد ..

در حالیکه خانم زاهدی می گفت : صدات کردم بهت بگم که چقدر خواهرم ازت راضیه  و فکر نمی کرده که من بتونم از عهده ی تدریس کلاس ششم بر بیام ..و هیمنطور ادامه می داد ....

 من نگاهم رو بردم بالا؛؛  مرد جوونی روبروی من نشسته بود , خیلی شیک پوش با کت و شلوار و کراوات ؛داشت به خانم زاهدی نگاه می کرد ..که من از حرفاش چیزی نفهمیدم که با من چیکار داره ..

گفتم : ممنونم ایشون لطف دارن ...

گفت : خوب بگو توام از کارت راضی بودی ؟ گفتم : بله خیلی زیاد ..احساس می کنم درس دادن رو دوست دارم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش دهم








خندید و گفت : راستی نادر جان این گلنار خانم ما ، سه سال اول متوسطه رو توی دو سال خونده با این وجود به بقیه ی همکلاسی هاش ریاضی درس میده ...

بدون اینکه به حرف اون توجهی کنم .پرسیدم : خانم زاهدی ..امروز که کلاس تعطیله کسی نمیاد ..اگر کار ندارین من برم ؟ 

گفت : حالا بشین گفتم برامون چای بیارن ..دیر نمیشه ..

گفتم ببخشید ولی من دیرم شده باید زود تر برم مادرم بیمارستانه ...

گفت : ای وای چیزی شده مریضن ؟ 

گفتم : نه ..زایمان کردن ..الان حالشون خوبه با اجازه من میرم ....

گفت صبر کن ..این آقا نادر برادر منه..میگم سر راه تو رو برسونه بیمارستان ..

گفتم : نه ممنونم ..مزاحم نمیشم ..راهی نیست خودم میرم ..خدا نگهدار ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش یازدهم








و با سرعت راه افتادم طرف در ؛؛  بچه نبودم و فورا فهمیدم که این ملاقات بی موقع برای چی بوده ..

در همون ضمن صدای اون جوون رو شنیدم که گفت :  خواهش می کنم مزاحم نیستین ..من ...

دیگه بقیه اش رو نشنیدم و در بسته شد و با عجله یک تاکسی گرفتم و رفتم خونه تا برای شیوا کاچی درست کنم و ببرم بیمارستان ...

تا رسیدم خونه دخترا رو بغل کردم و بوسیدم و با هم خوشحالی کردیم و خبر پسر بودن بچه رو بهشون دادم ..

سه تایی دست همدیگر رو گرفته بودیم و دور اتاق می رقصیدیم ..

وقتی رفتم به اتاقم و نامه ی امیر رو روی میز دیدم دیگه خوشحالیم تکمیل شد ..

شوکت خانم از خوشحالی به دنیا اومدن بچه فراموش کرده بود بهم بگه ...

امیر   بازم از دلدادگی و  دلتنگی هاش نوشته بود ..و اشتیاق منو برای دیدنش صد چندان کرد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش دوازدهم










شاید دو روز در میون از امیر بهم نامه می رسید ولی هنوز موفق نشده بودیم با تلفن با هم حرف بزنیم ...

روزهای شیرینی بود ..

اومدن بچه از بیمارستان ..که کلی براش تدارک دیده بودیم ..

من و شوکت خانم و دخترا همه ی کارای عید رو با ذوق و شوق انجام دادیم بزن و بکوبی توی خونه راه انداختیم نگفتی ..و در میون دود اسپند و شادی؛؛شیوا و بچه و آقا چند ساعت مونده به سال تحویل اومدن خونه ..و عید اونسال برای ما بسیار با سال قبل متفاوت بود ...

عزیز دیگه زنده نبود ..و امیر هم در تبعید ..فرح با یک بچه و زندگی نامعلوم ..اما خانواده ی ما خیلی خوشحال ..

همه دور سفره ی هفت سین جمع شدیم و آقا قبل از تحویل سال پسرشو بغل کرد و گفت : می خوام اسمشو بزارم نوید ..هر کس موافقه دستش بالا ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش سیزدهم







و اینطوری ما در کنار هم عید اونسال رو خوش بودیم ..

چند روزی آصف خان وپسراش با  عمه اومدن خونه ی ما و بر عکس سال قبل خیلی بهمون خوش گذشت .. 

و من بازم موفق شدم هم امتحانات خودمو به خوبی پشت سر بزارم  و سیکل اول دبیرستان رو بگیرم  و هم شاگرد هایی که درس می دادم با نمرات خوب قبول شدن ..و همه ی این کار ها رو با ذوق و شوق انجام می دادم چون  قرار بود وقتی تعطیل شدم چند روزی همه با هم بریم به دیدن امیر و من اون عقد کنیم ...

به پیشنهاد شیوا یک دست لباس سفید برای خودم خریدم ..و یک چادر تور سفید که موقع عقد سرم بندازم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هشتم- بخش چهاردهم








درست روزی که همه ی کارمون رو کرده بودیم و داشتیم آماده می شدیم برای سفر؛ نامه ای از امیر به دستم رسید ...

مثل همیشه با ذوق و شوق بازش کردم ..فقط چند خط نوشته بود ..

عزیز دلم گلنارم ..

زندگی چه بازی ها با ما می کنه ...

صاحبخونه ی من جوابم کرده و باید به جای دیگه نقل مکان کنم ..

زنگ زدم به داداش بگم تا من جابجا نشدم حرکت نکنین .ولی خط آزاد نشد ..

از قول من بگو به محض اینکه خونه گرفتم و اسباب کشی کردم زنگ می زنم ..

هیچوقت یادت نره خیلی دوستت دارم و مشتاقانه منتظر دیدارت هستم ..

امیر حسام 




ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش اول






نامه توی دست لرزون من مونده بود و نمی دونستم چیکار کنم ..

آیا واقعا امیر بعد از اون همه اشتیاقی که برای رفتن ما نشون می داد به خاطر جابجایی خونه اش منو بالاتکلیف گذشت؟ ..یا اتفاق دیگه ای افتاده بود؟ ..

نتونستم طاقت بیارم و با همون حال رفتم پیش شیوا که داشت نوید رو شیر می داد و گفتم : امیر..امیر ..

شیوا دستپاچه شد و پرسید : ای وای چرا رنگ و روت پریده امیر طوریش شده ؟ 

گفتم : نه ..ولی ..چیز کرده ..شیوا جون ..نامه داده 

و نامه رو بطرفش دراز کردم ..

با هراس گفت : گلنار منو نترسون  زود باش برام بخون ببینم چی نوشته می ببینی که دستم بنده ...

گفتم: امیر میگه نیاین ؛  ..می خوام بجا بجا بشم باورم نمیشه بعد از اون همه اصراری که خودش داشت  ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش دوم 







گفت : وای دختر منو ترسوندی اگر شیرم خشک بشه تقصیر توست ..

دیشب به عزت الله زنگ زد و گفت : می خواد یک جایی بگیره که اگر تو چند  روزی پیشش موندی اذیت نشی ..

می خواد یک جای بهتر پیدا کنه ؛؛ ...

ترسیدم به خدا ..چیزی نشده اینقدر خودتو ناراحت کردی ...

گفتم : ولی شیوا جون شما چرا به من نگفتین ؟

 گفت : دیشب دیر وقت زنگ زد و گفت از خونه ی یک دوست  تلفن می کنه و تازه به عزت الله گفته بود که تو خبر داری می گفت برات نامه داده ما تعجب کردیم که چرا به ما نگفتی ..

از عزت الله پول خواست اونم امروز رفت براش حواله کنه ..

گفتم :  این نامه اشه امروز به دستم رسید ...

شیوا چون چیزی که ناراحتم کرد عقب افتادن رفتنمون نیست  ..نمی دونم احساس کردم سرد شده ..

خیلی بی تفاوت نوشته بود نیاین تا خودم بهتون خبر بدم  ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش سوم 







گفت : نه عزیز دلم تو اشتباه می کنی ..امیر؟ امیر از تو سرد بشه ؟ اون برای تو میمیره؛؛  محاله ..اصلا خودتو ناراحت نکن ..

اما بهت حق میدم ؛؛تو که این همه صبر کردی یکم دیگه روش ..اینم میگذره ؛ 

 تازه بهتر نوید هم یکم جون می گیره ..

همینطور که منو شیوا حرف می زدیم نویدکه حالا سه ماه و نیمش بود  با شنیدن صدای من سینه ی شیوا رو که دودستی گرفته بود رها می کردو بر می گشت به من نگاه می کرد و می خندید ..

اون فکر می کرد دارم باهاش بازی می کنم ..یکم خیالم راحت شد و گفتم : قربون نوید برم که دیگه منو میشناسه...

فداش بشم نفس من   ..

اون روز شیوا تونست آرومم کنه و من منتظر خبری از امیر موندم ..

با صدای هر زنگ در, یا تلفن از جا می پریدم و قلبم شروع می کرد به تند زدن ..اما هیچ خبری نبود و نشد  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش چهارم








دیگه تابستون بود و همه توی خونه بودیم ..و سرمون به نوید که روز به روز شیرین تر میشد گرم شده بود ..

اونم مثل پرستو به من علاقه ی زیادی داشت و اغلب شب ها  میبردمش پیش خودم می خوابوندم .

بچه ی آرومی بود و  تا خود صبح بیدار نمیشد و صبح زود شیوا میومد و ازم می گرفت تا بهش شیر بده ..

در حالیکه پریناز و پرستو هم ولم نمی کردن و مجبور بودیم چهار تایی روی زمین بخوابیم .. و من اینطوری سعی می کردم زیاد به امیر فکر نکنم ..

 بازم منتظر بمونم ..و مدام پیش خودم دلیل میاوردم که حتما خونه گیرش نیومده ..ولی وقتی دیگه نامه ای ازش نگرفتم و تلفن هم نمی زد ..

نه تنها من بلکه آقا هم بشدت نگرانش شده بود ...و با حرفایی که می زد و رفتاری که با من داشت می فهمیدم بیشتر از اونی که برای امیر نگران باشه به خاطر من ناراحته ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش پنجم 






مثلا می گفت : مگه دستم بهت نرسه امیر معلوم نیست باز داری چه غلطی می کنی که این بچه رو اینطور سرگردون گذاشتی و یک خبر نمیده ..

 از اونجایی که نمی تونستم ناراحتی آقا رو ببینم تمام روز وانمود می کردم عین خیالم نیست..شایدم از روی  غرورم بود که نمی خواستم کسی بدونه  چقدر برای من سخت و طاقت فرساست  در انتظار امیر نشستن ...

 در این مورد با هیچ کس حرفی نمی زدم ..گاهی بی خودی با قهقهه می خندیدم ..و گاهی زیاد کار می کردم ...اما این غم برای سینه ی من زیاد بود ..

یک جای خلوت می خواستم که عقده هام رو باز کنم ..دلم دیگه داشت می ترکید ..

تا یک روز بعد از ظهردیگه نمی تونستم  طاقت بیارم و بیشتر از این تظاهر کنم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و نهم- بخش ششم 






خوب یادمه یک روز جمعه بود و من اصلا حال خوبی نداشتم  ..یک عالم سئوال در ذهنم می جوشید ولی نمی دونستم از کی باید بپرسم ..

آخه چرا امیر این کار و می کنه ..اون حتی اگر پشیمون شده بود باید رک و راست بهم می گفت این برای من خیلی بهتر از این انتظار کشنده بود .. 

سر ناهار اصلا اشتها نداشتم و سعی می کردم با غذا بازی کنم تا کسی متوجه نشه ..

سرم پایین بود به کسی نگاه نمی کردم ..هوا بشدت گرم شده بود و همینو بهانه کردم رفتم به اتاقم ..

حتی توی جمع کردن سفره کمک نکردم ..پنجره رو باز کردم تا شاید یکم هوا بیاد توی خونه ..

ولی حتی یک نسیم هم نمی اومد ..کلافه بودم و باد بزن رو برداشتم و نشستم کنار پنجره و خودمو باد می زدم ..کمی بعد رفتم تا یک لیوان آب بخورم ..

دیدم همه خوابیدن ..هیچ صدایی نبود ..

شیوا کنار نوید و آقا کنار پریناز و پرستو خواب بودن   ..

برگشتم و آهسته لباس پوشیدم و کلید خونه باغ رو بر داشتم و از در حیاط رفتم بیرون و آروم اونو بستم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز