داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش پنجم
آقا که هنوز درست به خودش نیومده بود سرشو خاروند و نگاهی به محمد کرد و گفت : چرا وایستادی ..برو ماشین رو روشن کن زود باش ....
محمد گفت : چشم سوئیچ رو بدین ..آقا نگاهی به اطراف کرد و گفت همین جا ها گذاشته بودم ...و هر دو شروع کردن به پیدا کردن سوئیچ ماشین ..
منو شوکت خانم فرح رو آماده کردیم ..و زیر بغلشو گرفتیم ..
انگار دردهاش آروم شده بودن ..و حتی شک کردیم که نکنه درد زایمان نبوده ...
شیوا لباس پوشید و از اتاق اومد بیرون و با نگرانی گفت : شوکت خانم برو از لباس های بچه یک دست بر دار ..بزار توی یک بقچه ..نه دو دست بر دار قنداق ؛؛ لاستیک ..هر چیزی که لازمه ؛ رفع احتیاج بزار ..
ما دوباره می خریم ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش ششم
و در حالیکه دستشو می گرفت به دیوار اومد جلو و به فرح گفت : عزیزم چیزی احتیاج نداری ؟ نگران نباش ..
همه چیز اینجا هست تو فقط به فکر سلامتی خودت باش ..الان همه چیز رو برات آماده می کنم ...
و منو صدا زد و آروم توی گوشم گفت : برو از کشوی اتاقم سی تومن بر دار و بیار یواشکی بده به من کسی نفهمه ...
همین کارو کردم ولی اون پولها رو توی مشتش نگه داشت ...
شوکت خانم و آقا؛؛ فرح رو بردن توی ماشین ..
محمد برگشت وسایل بچه رو ببره ..
شیوا رفت جلو و پول رو فرو کرد توی دست اونو و آروم گفت : خیر پیش به سلامتی انشاالله ...با خبر خوش برگردین ...
محمد یکم موند چی بگه آروم و خجالت زده گفت : ممنونم جبران می کنم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar