2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش پنجم 







آقا که هنوز درست به خودش نیومده بود سرشو خاروند و نگاهی به محمد کرد و گفت : چرا وایستادی ..برو ماشین رو روشن کن زود باش ....

محمد گفت : چشم  سوئیچ رو بدین ..آقا نگاهی به اطراف کرد و گفت همین جا ها گذاشته بودم ...و هر دو شروع کردن به پیدا کردن سوئیچ ماشین ..

منو شوکت خانم فرح رو آماده کردیم ..و زیر بغلشو گرفتیم ..

انگار دردهاش آروم شده بودن ..و حتی شک کردیم که نکنه درد زایمان نبوده ...

شیوا لباس پوشید و از اتاق اومد بیرون و با نگرانی گفت : شوکت خانم برو از لباس های بچه یک دست بر دار ..بزار توی یک بقچه ..نه دو دست بر دار قنداق ؛؛ لاستیک ..هر چیزی که لازمه ؛  رفع احتیاج بزار ..

ما دوباره می خریم  ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش ششم 






و در حالیکه دستشو می گرفت به دیوار اومد جلو و به فرح گفت : عزیزم چیزی احتیاج نداری ؟ نگران نباش ..

همه چیز اینجا هست تو فقط به فکر سلامتی خودت باش ..الان همه چیز رو برات آماده می کنم ...

و منو صدا زد و آروم توی گوشم گفت : برو از کشوی اتاقم سی تومن بر دار و بیار  یواشکی بده به من کسی نفهمه ...

همین کارو کردم ولی اون پولها رو  توی مشتش نگه داشت ... 

 شوکت خانم و آقا؛؛  فرح رو بردن توی ماشین ..

محمد برگشت وسایل بچه رو ببره ..

شیوا رفت جلو و پول رو  فرو کرد توی دست  اونو و آروم گفت : خیر پیش به سلامتی انشاالله ...با خبر خوش برگردین ...

محمد یکم موند چی بگه آروم و خجالت زده گفت : ممنونم جبران می کنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش هفتم 








اونا رفتن ..و من یاد حرف آقا افتادم که به من گفته بود تو مثل شیوا هستی ..

نبودم ..شیوا یک فرشته بود ..من از دست محمد حرص می خوردم و چشم ندیدش رو پیدا کرده بودم ..

در حالیکه شیوا حتی یکبار به زبون نیاورد و گله ای نکرده بود ..و حالا با کاری که کرد به من فهموند تا شیوا شدن راه زیادی دارم ..

صبح من ناشتایی رو آماده کردم و سفره رو پهن گذاشتم و پریناز رو بر داشتم که بریم مدرسه تا از در خونه رفتیم بیرون آقا از راه رسید و گفت : سوار شین به موقع رسیدم  ....

سرمو خم کردم و از پنجره ی ماشین گفتم : تو رو خدا شما برو بخواب ما خودمون میریم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش هشتم








گفت : نه برای من پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشه  ..

وقتی سوار شدیم و راه افتاد پرسیدم : چی شد؟ بچه به دنیا اومد  ؟

 گفت : نیم ساعت پیش زائید ..خیلی طول کشید ....اما هر دو سلامت هستن ...یک دختر داره ..جای عزیز خالی عاشق پسر بود ولی ما براش همش دختر میاوردیم ..

پریناز گفت : چرا عزیز دختر دوست نداشت ؟..

آقا خندید و گفت : برای اینکه نمی دونست چقدر دختر خوبه ..من که خیالم راحته ..سه تا دختر دارم و پیر بشم ازم مراقبت می کنن ...

اون روز مادر محمد و خواهراش رفته بودن بیمارستان اما فرح حاضر نشده بود با اونا بره ظهر آقا اومد دم مدرسه و منو و پریناز رو سوار کرد و با هم رفتیم بیمارستان و اونا رو با خودمون آوردیم خونه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش نهم 






فرح با وجود اینکه زایمان کرده بود سر حال بود و دختر ناز و تُپلی داشت که همه ی ما رو به وجد آورده بود ..

بوی نوزاد شیرین ترین و خوش بو ترین بوی دنیاست ..موجودی عاری از هر نا پاکی و پلیدی به دنیا میاد و با گذر زمان و خواسته های بجا و نابجاش کم کم معصومیت خودشو از دست میده ...

وقتی رسیدیم خونه دیدیم شیوا با همون حالش اتاق فرح رو آماده کرده و با روی خوش از اون و بچه استقبال کرد ...

و به من مژده داد دوباره برات نامه اومده ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش دهم 






با اینکه ناهار حاضر نبود و همه گرسنه بودن و من باید برای فرح کاچی درست می کردم ..نتونستم صبر کنم ..

به هوای عوض کردن لباسم فورا نامه رو باز کردم و تند خوندم ...نوشته بود 


سلام یک معلم به خانم معلم ..

خوش به حال شاگردانی که دختر شاه پریون اونا رو درس میده ..

می دونی چیه گلنار ؟ از وقتی نامه ی تو رو خوندم همش سر کلاس مجسم می کنم تو چطوری درس میدی ..من مطمئنم که اون بچه ها هم عاشق تو میشن ..

فکر می کنم منم دبیر خوبی هستم ..اینجا به جز من یک تبعیدی دیگه هست  که پنج ساله اینجاست و قراره چهار سال دیگه هم بمونه ..

خدا رو شکر کردم که من خیلی زود خلاص میشم ..ولی با هم دوست شدیم  ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش یازدهم 






اینجا  بهار زود از راه رسیده ..دیروز با همین  دوستم رفتیم خارج از شهر ..

یک جایی بود پر از  گلهای وحشی که بهش لاله ی واژگون میگن نمی تونم برات توصیف کنم چقدر قشنگ بود  ..

وقتی اون گلها رو دیدم  بشدت دلم برات تنگ شد و راستشو بگم گریه ام گرفت اون گلها  ، مثل تو زیبا بودن  ..و می دونم که تو چقدر گلهای صحرایی رو دوست داری خیلی جات خالیه ،  دلم می خواست پیشم بودی ...

گلنار ؛؛عزیز دلم ,  یک خواهشی ازت دارم لطفا دیگه نه نگو و زودم جوابم رو  بنویس و بفرست ..

چون با تلفن نمیشه راحت حرف زد ..خط ها خیلی به زحمت آزاد میشن ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش دوازدهم 






ازت می خوام هر چی زود تر زنم بشی  .. و اینجا با هم زندگی کنیم ؛  اگر موافقی؛؛  من با داداشم حرف بزنم ..یک سفر توی عید بیان اینجا و عقد کنیم اگرم نخواستی اینجا بمونی می تونی مرتب بهم سر بزنی ..

واقعا طاقت ندارم این همه مدت ازت دور بمونم ...

و دیگه  خیالم راحت میشه  که تو  دیگه  زنم شدی ..گلنار خیلی دوستت دارم ..بیشتر از اونی که بتونی تصور کنی ...

جواب زود ..زود ..زود ..یا حق ؛؛ 

به امید خدا 


فورا نامه رو جمع کردم و رفتم به کمک شوکت خانم ..ولی حال عجیبی داشتم و شوکت تا چشمش افتاد به من با تعجب  گفت: چرا  لپ هات گل انداخته؟ ..

امیر حسام چی برات نوشته بود که اینطور گل از گلت شکفته ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش سیزدهم 







گفتم : وا شوکت خانم چی میگی شما ؟ دارم از خستگی میمیرم ولی   باید کاچی درست کنم ..حرفا می زنین ها ...

ولی من قبل از اینکه جواب نامه ی امیر رو بدم یکی دو روزی فکر کردم ..

با اینکه از ته قلبم همینو می خواستم نمی دونستم این کار درسته یا نه ..

و بالاخره هم نتونستم تصمیم بگیرم گذاشتم تا ببینم چی میشه و در جواب نامه ی امیر نوشتم ..

تو که به خدا ایمان داری و می دونی که هر چه که خواست اون باشه همون میشه پس خودمون رو می سپریم دست خودش  ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش  چهاردهم







یک هفته گذشت و فرح رفت حمام و مادر شوهرش اومد و اونا رو با خودش برد ..

 با اینکه همه ی ما فکر می کردیم شیوا زود تر از فرح بچه اش رو به دنیا میاره  هنوز خبری  نبود ..اما خیلی سنگین شده بود و ما هر لحظه منتظر به دنیا اومدن بچه بودیم ...

تا چند روز مونده بود  به عید یک شب  دردش شروع شد و اول از همه منو صدا کرد و گفت : گلنار مثل اینکه داره میاد ..

با خوشحال داد زدم آقا ؛ آقا ..بچه داره میاد ..

و اون با تمام عشقش به شیوا خودشو رسوند و بغلش کرد و گفت : عزیز دلم درد داری ..خیلی ناراحتی ؟

شیوا در حالیکه هم درد می برد و هم می خندید گفت : عزت الله بچه مون  داره میاد ..

خیلی منتظرش بودم حاضرم درد بکشم ولی روی بچه ام رو  ببینم ...آره زود باش منو ببر بیمارستان ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش پانزدهم 






و من و آقا با خوشحالی وسایلشو که از قبل آماده کرده بودیم بر داشتیم و شوکت خانم ما رو از زیر قران رد کرد در حالیکه شیوا ..حالش خوب بودو هیچ ناراحتی جز همون کمر درد نداشت و بعد از اون همه انتظار برای به دنیا اومدن بچه حتی از درد هایی که می برد احساس رضایت داشت ..خودمون رو رسوندیم بیمارستان و در تمام مدت دستش توی دست من بود  ..

 فورا معاینه اش کردن و بردنش اتاق زایمان .. همون جا به ساعت نگاه کردم حدود نه شب بود ..

با آقا روی صندلی راهرو منتظر نشستیم ..بار دیگه که به ساعت نگاه کردم ده و نیم بود ولی هیچ خبری بهمون نمی دادن ..

آقا از پرستار ها پرسید ولی جواب درستی بهمون ندادن و گفتن باید منتظر بشیم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش شانزدهم 







از اونجایی که دکترشم هنوز نیومده بود فکر می کردیم وقتش نرسیده ...یازده ..دوازده ..و یک شب بازم هیچ خبری بهمون ندادن ..

آقا در حالیکه رنگ به صورت نداشت راه میرفت و مدام از پرستار ها و هر کس که وارد اتاق میشد و میومد بیرون می پرسید ..ولی با بی تفاوتی می گفتن ..

اگر به دنیا بیاد بهتون میگیم ...من دیگه طاقت نیاوردم و وقتی در اتاق زایمان باز شد بدون اجازه خودمو انداختم توی اتاق و با سرعت  به اطراف نگاه کردم ..

شیوا رو بین زن هایی که منتظر زایمان بودن دیدم و دویدم طرفش ..

خواستن جلومو بگیرن ولی نتونستن ..و با هراس پرسیدم چی شده شما که درد هات تند بود چرا حالا هیچی نمیگی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش هفدهم 






دیدم چشمهاش داره میره و با بی حالی گفت : نمی دونم دردهام پس رفته ..

داد زدم یکی به دادمون برسه ...تو رو قران مادرم داره میمیره ..

یکی از اون ماما ها اومد و یک چیزی مثل قیف گذاشت روی شکمشو ..داد زد زود باشین باید بره روی تخت زایمان ..بچه داره خفه میشه ...

زنگ بزنین دکتر عابدی ...مریضش توی خطره ...

و من در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریختم اونا رو تماشا می کردم ..

شیوا رو بردن روی تخت زایمان ..همه اونقدر دستپاچه بودن که کسی منو نمی دید ..یک آمپول بهش زدن و اکسیژن بهش وصل کردن ..

ای خدا ..نه؛ نه :  شیوا رو ازم نگیر ..خدا یا با من اینکار نکن ..من میمیرم ..بدون اون میمیرم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش هجدهم 








خیلی زود دکتر از راه رسید و رفت توی اتاق و درو بستن ولی صدای دکتر میومد که بلند فریاد می زد و فحش های بدی به پرستار ها می داد ..

چند بار شنیدم که می گفت کشتینش ..کثافت ها ..اگر بلایی سرش بیاد همه تون رو بیچاره می کنم ...

دیگه مغزم کار نمی کرد و نمی تونستم از جام تکون بخورم ..

یک نفر اومد و با اعتراض به من گفت : خانم برو بیرون چرا اینجا وایسادی داد زدم اگر دست به من بزنی این بیمارستان روی سرتون خراب می کنم گمشو برو کنار تا از حال مادرم با خبر نشدم هیچ کجا نمیرم ...

چرا باهاش این کارو کردین ..چرا بهش نرسیدین ...

گفت : تقصیر خودش بود صداش در نمی اومد از کجا می دونستیم که حالش بده ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش نوزدهم 







اما در اتاق بسته بود و همه هراسون و نگران بودن و  می فهمیدم که هنوز بچه به دنیا نیومده ..

دیگه هق و هق گریه می کردم به خدا التماس ..

تصور از دست دادن شیوا و بچه برام یک کابوس بود ..که صدای گریه بچه رو شنیدم ..

نفسم رو توی سینه حبس کردم و به در اتاق خیره شدم ..

شاید ده دقیقه بیشتر به همون حال موندم تا در اتاق باز شد و پرستار در حالیکه گریه اش گرفته بود با خوشحالی گفت : گریه نکن مادرت و برادرت نجات پیدا کردن ..

هر دوشون خوبن ..دیگه نگران نباش ..برو بیرون یک مدت دیگه میارمشون توی بخش ...

واقعا قدرت حرکت نداشتم ..همین طور که گریه می کردم گفتم : تو رو قران راست میگی حالش خوبه ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش بیستم 







گفت : آره خاطرت جمع باشه قول میدم به زودی هر دوشون رو می ببینی .... 

از اتاق زایمان رفتم بیرون و آقا رو دیدم که دیگه از شدت اضطراب و ناراحتی صورتش ورم کرده بود ..

رفتم جلو و فقط گفتم ..

آقا مبارکه خدا بهمون پسر داد ...

پرسید : شیوا ؟ اون چطوره ؟ 

در حالیکه سرمو تکون می دادم گفتم خوبه ..خوبه ...

اومد جلو سرمو گرفت توی بغلش و هر دو با هم گریه کردیم ....





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
عصبانی نیستم.ازاینکه ما اینقد نارحت بودیم شما ریلکس حرصم درومد😍

شرمنده که ناراحتتون کردم دوست عزیزم ولی اون استیکر که گذاشتم دستم خورد والا ریلکس نبودم😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز