داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش نهم
گلنارم ..گل قشنگ من ..عزیزم .
اینجا فقط یک ناراحتی بزرگ دارم که از تو دورم و نمی تونم ببینمت ..من هر چهارشنبه بعد از ظهر بهت زنگ می زنم ..
مخابرات تا خونه ی من فاصله ی زیادی داره ..و دوبارهم رفتم نشده خونه رو بگیرم ..ولی در هر فرصتی سعی می کنم برم زنگ بزنم تا بتونم اقلا صداتو بشنوم ..
شاید یکم دلم قرار بگیره ..
راستی چیزی که ابدا فکرشم نمی کردم این بود که روزی تدریس کنم ..اونم توی یک دبیرستان دخترونه ..
مدرسه ی بزرگیه ..با یک حیاط بزرگ و روبرو و سمت چپ ساختمونی داره که پر از کلاس و کتابخونه و اتاق ورزشی و حتی آزمایشگاه هست ,,شاید باور نکنی توی یک شهرستان دور همچین دبیرستانی وجود داشته باشه ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش دهم
کلاس ها همه بزرگ و تجهیزات مدرسه کامل ..
وقتی به من گفتن تبعید تصور دیگه ای از این شهر داشتم ولی خیلی جای خوبیه و مردم خوبی داره ..
صاحب خونه ی منم خیلی مردمان شریف و مهربونی هستن ...
هر روز از غذا های خودشون برای من تعارفی میارن و جات خالی خیلی هم می چسبه ...اگر دوری تو نبود حتی دلم می خواست همن جا زندگی کنم ..
اینا واقعیت هست و فقط برای این نمیگم که تو خیالت راحت بشه ...تمام هفته کلاس دارم به جز چهارشنبه ها ..
صاحب خونه برای خوش آمدگویی , یک گلدون بهم داده ..نمی دونستم چه گیاهی هست اسمش رو گذاشتم گلنار و هر روز که آبش میدم باهاش حرف می زنم ..
منتظر جواب نامه ات هستم ...یا حق ..
عاشق و بیقرار تو امیرحسام ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar