2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش هفتم 






گفتم: آقا چی ؟ مخالفه من می دونم ..هر بار که اسمش میاد اوقاتش تلخ میشه ..

یک مرتبه صدای آقا رو شنیدم که در حالیکه می خندید گفت : بابا ها به راحتی دختر شوهر نمیدن ..من تا از امیر مطمئن نمی شدم نمی خواستم تو اذیت بشی ..

ولی حالا تو دیگه خودت بزرگ شدی و می تونی برای خودت تصمیم بگیری ..نگران نباش نامه رو من دادم به شیوا بهت بده ..

از شرم نامه رو کردم توی جیب پالتوم و با سرعت از اتاق رفتم بیرون ..

در حالیکه قلبم با صدای بلند تندو تند می زد .. رفتم به اتاقم که نامه رو بخونم  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش هشتم






راستی عشق عجب چیز عجیبیه ..حتی با شنیدن اسم کسی که دوستش داری دچار هیجان میشی و این اصلا دست خودت نیست ...و من عاشق امیر بودم ...

و واقعا که دنیا غیر قابل پیش بینیه و هیچوقت  تصور نمی کردم بتونم با امیر ازداوج کنم اونم به این شکل ....

همه چیز داشت مطابق میل من پیش میرفت و قلبم روشن شده بود ..

وجود امیر ؛؛ معلم شدنم ..

محبت آقا و شیوا ..و علاقه ی من به دخترا ..

اومدن شوکت خانم ..برای کمک به من ..حس می کردم چرخ گردون فقط داره به خاطر من می چرخه ..

امیر نوشته بود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش نهم 





گلنارم ..گل قشنگ من ..عزیزم .

اینجا فقط یک ناراحتی بزرگ دارم که از تو دورم و نمی تونم ببینمت ..من هر چهارشنبه بعد از ظهر بهت زنگ می زنم ..

مخابرات تا خونه ی من فاصله ی زیادی داره ..و دوبارهم رفتم نشده خونه رو بگیرم ..ولی در هر فرصتی سعی می کنم برم زنگ بزنم تا بتونم اقلا  صداتو بشنوم ..

شاید یکم دلم قرار بگیره ..

راستی چیزی که ابدا فکرشم نمی کردم این بود که روزی تدریس کنم ..اونم توی یک دبیرستان دخترونه ..

مدرسه ی بزرگیه ..با یک حیاط بزرگ و روبرو و سمت چپ ساختمونی داره که پر از کلاس و کتابخونه و اتاق ورزشی و حتی آزمایشگاه هست ,,شاید باور نکنی توی یک شهرستان دور همچین دبیرستانی وجود داشته باشه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش دهم 







کلاس ها همه بزرگ و تجهیزات مدرسه کامل ..

وقتی به من گفتن تبعید تصور دیگه ای از این شهر داشتم ولی خیلی جای خوبیه و مردم خوبی داره ..

صاحب خونه ی منم خیلی مردمان شریف و مهربونی هستن ...

هر روز از غذا های خودشون برای من تعارفی میارن و جات خالی خیلی هم می چسبه ...اگر دوری تو نبود حتی دلم می خواست همن جا زندگی کنم ..

اینا واقعیت هست و فقط برای این  نمیگم که تو خیالت راحت بشه ...تمام هفته کلاس دارم به جز چهارشنبه ها ..

صاحب خونه برای خوش آمدگویی , یک گلدون بهم داده ..نمی دونستم چه گیاهی هست اسمش رو گذاشتم گلنار و هر روز که آبش میدم باهاش حرف می زنم ..

منتظر جواب نامه ات هستم ...یا حق ..

عاشق و بیقرار تو امیرحسام ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش یازدهم 






فورا جوابش رو نوشتم و بهش خبر دادم که آقا در مورد تو با من حرف زده و مثل اینکه مخالفتی نداره ..و از معلم شدنم براش گفتم ...

روز بعد وقتی آقا پریناز رو می برد منم آماده شدم یک بلوز سفید تور دوزی شده با آستین پوفی و یک دامن مشکی  هشت ترک پوشیدم ..و پالتومو روش تنم کردم ..

موهامو دوتا بافتم و بافته ها رو از توی هم رد کردم و پشت سرم با سنجاق بستم تا شبیه خانم معلم ها بشم ..

اونقدر ذوق و شوق داشتم که روی ابرها سیر می کردم ...   توی راه آقا ازم پرسید :خوب خانم معلم  تو برای چی می خوای معلم بشی ؟ 

گفتم : آقا اینطوری نگین دیگه ...فقط یک مدت کوتاه تا معلمشون بیاد ..شما راضی نیستی ؟ 

گفت : چرا ..ولی می خواستم دلیلشو بدونم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش دوازدهم 






گفتم : می خوام همه چیز رو امتحان کنم ..تجربه به دست بیارم ..

خندید و گفت : مثل همیشه منو قانع کردی ..اگر می گفتی به خاطر پول شاید نمی ذاشتم بری ...گلنار هیچ می دونی چقدر برای من عزیزی ؟ 

تو دخترِ با شرف و صادق و پاکی هستی ..درست مثل شیوا ..و من واقعا گاهی فکر می کنم تو همون بهرخ خودمون هستی که خدا یک جوری تو رو به ما برگردوند ...وگرنه چرا تو اینقدر از نظر خوبی  شبیه شیوا هستی ؟من می دونم تو امیر رو هم سر عقل میاری ...

سکوت من به معنای رضایت خاطری بود که از حرفای آقا داشتم و بازم احمقانه فکر می کردم ؛؛ درِ این دنیا همیشه بر این پاشنه می چرخه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش سیزدهم 






اون روز توسط خانم زاهدی به خواهرش معرفی شدم و اون زنی بود پنجاه و سه چهار ساله ..

ماتیک پر رنگی مالید بود و موهاشو آرایش کرده بود ..و معلوم میشد که خیلی از مدیر ما بزرگتره ..

قد بلند و چهار شونه بود و خیلی  جدی  به نظر می رسید..

وقتی وارد دفترش شدم چند تا خانم دیگه نشسته بودن ..خودمو معرفی کردم و جلوی میزش ایستادم ..

بلند شد و با من دست داد و گفت : شما تجربه ی این کارو ندارین درسته ؟  ..

و من دلم نمی خواد بچه های مردم رو دست کسی بسپرم که یک وقت خدای ناکرده صدمه ببین ..ولی خواهرم از شما خیلی تعریف کرده و میگه شاهد بوده به همکلاسی های خودتون خیلی خوب درس می دادین ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش چهاردهم 







اگر موافق باشین چند روز آزمایشی برین سر کلاس به هر حال معلم ندارن ..و فعلا من و ناظم مدرسه بهشون درس میدیم ..پس به شما قولی نمیدم ...

گفتم : قبول می کنم چون منم نمی خوام اگر فایده ای برای بچه ها نداشتم این کارو بکنم ..

اما سعی خودمو می کنم ...

اون روز به محض اینکه وارد کلاس شدم انگار دنیای من عوض شد یک آدم دیگه ای شدم چشمان مشتاق و کنجکاو دختر بچه هایی که همه به من خیره شده بودن ..

شور و شوق درس دادن رو در من بیشتر کرد ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش پانزدهم 







و درس رو شروع کردم ..طوری که یک هفته گذشت و خانم زاهدی هیچ حرفی به من نزد ..

نه تشویق و نه ایراد و بدون اینکه حرفی بین ما در این مورد رد و بدل بشه من به کارم ادامه دادم ..

عاشق اون بچه ها شدم و اونا عاشقتر و هر روز با انرژی بیشتری سر کلاس میرفتم ..و اینطوری می تونستم دوری امیر رو هم تحمل کنم ..

ولی کارم سخت شده بود ..سعی می کردم صبح خیلی زود بیدار بشم ..

سهم خودمو از کار خونه انجام می دادم ..حتی تدارک ناهار و شام رو هم خودم می دیدم ...و ظهرها بعد از اینکه با پریناز میومدیم خونه سعی می کردم بیکار نمونم تا وقت کلاس خودم برسه کار می کردم ... 

 شب ها هم تا دیر وقت درس می خونم ..اونقدر خسته میشدم که هر جا ولم می کردن خوابم می برد ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش شانزدهم 






نیمه ی اسفند بود یک شب  ظرف ها رو شستم و رفتم به اتاقم که درس بخونم .. اما همین اینکه خواستم کتابم رو باز کنم ..یکی زد به در و اومد تو؛؛  فرح بود ..

با تعجب پرسیدم حالت خوبه ؟ چی شده این وقت شب ؟ گفت : تو هنوز بیداری ؟

 گفتم :هم  درس دارم؛ هم درس بچه ها رو شب مرور می کنم  حالا تو بگو چی شد ..

در حالیکه زیر شکمش رو گرفته بود اومد با زحمت روی تخت من نشست و گفت : گلنار ازت کمک می خوام ...

گفتم : از من ؟ باشه هر کاری از دستم بر بیاد می کنم ..خیلی ناراحت به نظر می رسی ..

گفت : محمد رفته بود سر کار موقتی ..ولی خیلی وقته ..یعنی از فوت عزیز بیکار شد ..

بیرونش کردن ..داداش حاضر نیست بهش کار بده ..هر چی طلا داشتم فروختم و خوردیم ..

باباشم وضعی نداره که بهمون کمک کنه ..من امشب درد دارم هیچی هم پول نداریم ..محمدم کار گیرش نمیاد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش هفدهم 







گفتم تو واقعا نمی فهمی یا خودت رو زدی به نفهمی ...فرح تو چرا هیچوقت دور و اطرافت رو درست  نگاه نمی کنی ..محمد اصلا تلاشی برای پیدا کردن کار می کنه ؟ 

تو داری اونو بد بار میاری ..خودت ببین شوکت خانم چادر سرش می کنه از صبح تا شب معذب توی خونه راه میره ..

شیوا اصلا از اتاقش بیرون نمیاد مگر بخواد بره دستشویی ..

تو می دونی به خاطر صورتش دلش نمی خواد شالشو از سرش باز کنه ..فرح ؟ داری بازم اشتباه می کنی ...تا کی می خوای جور محمد رو بکشی ؟

شروع کرد به گریه کردن و  گفت : با مادرش دعوا کردم ..بهم گفت بیوه بودی ما تو رو گرفتیم .. 

اون روز که داشتم میومدم امیر حسام رو ببینم پول تاکسی نداشتیم و ازش قرض خواستم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش هجدهم 







گفت : لازم نکرده بری یک زندانی دیدن نداره ..منم دست از دهنم کشیدم و هر چی دلم خواست بهش گفتم ..به خدا محمد دنبال کار میرفت پیدا نمی کرد ..

الانم توی این سوز و سرما کجا بره آخه ؟ به داداش گفتم بزار برم خونه ی عزیز زندگی کنم ..هنوز حرفم تموم نشده بود گفت : حرفشم نزن خربزه خوردی پای لرزش بشین ..حالا چیکار کنم ؟ 

گلنار تو داری یکم بهم قرض بدی ..دستم رو جلوی داداشم دراز نکنم ؟ 

گفتم : چقدر می خوای ؟ آره یکم دارم ..

گفت :  آخ ..درد دارم گلنار انگار بچه داره میاد ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم بازم من و ببخشید شرمنده شدم امروز  کارام هم زیاد بود به اون خاطر فراموش کردم🌹🌹😅

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
میگما معصومه جان زنی درتهران قدیم همون داستان لیلا بود درسته؟؟عزیز جانم که‌میدونم قصه مادر بزرگ خانم ...

عزیزم داستان  گندمزارهای طلایی که همون لیلا بود من گفتم داستان زنی در تهران قدیم والا سه تاش یکیه عقاب هم‌ داستان یوسف بود

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
😤🙄

چرا عصبانی عزیزم پیش نیومده تا حالا براتون چیزی رو فراموش کنی 🤔

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دشمنت شرمنده عزیزم همین که لطف میکنی و داستان میزاری یک دنیا ممنوون

فدات عزیزززم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش اول






فرح رنگ به صورت نداشت و نگرانش شدم ؛ فورا از جام بلند شدم و گفتم : می خوای آقا رو بیدار کنم ؟ 

گفت : نه ..ببین چی میگم ...از سر شب  درد دارم و می ترسم  بچه به دنیا بیاد ..هیچی پول نداریم 

گفتم : حالا به اون فکر نکن توی کوچه که نموندی ..باشه من بهت میدم ..چقدر می خوای ؟ 

خیلی بیچاره به نظرم رسید ..احساس می کردم هنوز یک چیزایی هست که به من نگفته ..

ولی نخواستم بیشتر از این ناراحتش کنم ..

گفت : هر چقدر داری بهم بده خیلی زود بهت پس میدم ..نمی خوام وقتی  رفتم بیمارستان داداشم بفهمه محمد پول نداره .....

رفتم از توی کمدم یک مقدار پول آوردم و بهش دادم ..همینطور که درد می برد و ناله می کرد نگاهی به پول ها کرد و گفت : همینقدر داری ؟ این خیلی کمه ..

گفتم : آره به قران توی خونه پول ندارم توی بانکه ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش دوم 







گفت : میری بانک یکم دیگه برام بگیری؟ زایمان که تموم شد محمد میره سرکار بهت پس میدم .. گلنار خیلی ازت ممنونم ولی تو رو خدا به کسی نگو  ..

گفتم : من نمی تونم از حسابم پول بر داشت کنم آقا می فهمه اون حساب تا هیجده سالم تموم نشه دست آقاست ...

فرح می دونم الان وقتش نیست ولی خواهش می کنم محمد رو بد عادت نکن ...تو با این کارت نمی تونی فردا وادارش کنی بره سرکار نباید طلاهات رو می فروختی ..

نباید بهش امید بدی که می تونه به تو متکی باشه ..به خدا آخر و عاقبت نداره ..اینطور که من می ببینم اون بی خیال تر از اینه که به فکر زاییدن تو باشه ..یا به فکر درست کردن زندگیش ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش سوم






گفت : تو اشتباه می کنی محمد رو نمیشناسی ..از روی ناعلاجی توی خونه نشسته ...

فرح درد می برد  و نمی تونستم بیشتر باهاش بحث کنم ..

زیر لب گفتم : کاش می فهمیدی که مسبب همه ی این گرفتاری ها ت خودت هستی ..

اما دیگه موقع بحث کردن نبود و اون از درد فریاد می زد ..

رفتم سراغ شوکت خانم و صداش کردم و گفتم : بیدار شو  فرح دردش گرفته ..

همینطور که خواب آلود بود و هنوز نمی تونست چشمش رو باز کنه بلند شد و دنبال من اومد و گفت : از کی دردش گرفته ؟ الان قابله از کجا پیدا کنیم ؟ تو مطمئنی داره می زاد ؟

گفتم : حالا بیا خودت ببین ..من از کجا بدونم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و هفتم- بخش چهارم 






اما تا چشمش افتاد به فرح که از شدت درد ولو شده بود و عزیز رو صدا می کرد  و زور می زد ..

با نگرانی گفت : یا فاطمه ی زهرا ..نکنه بچه داره میاد ؟ بدو گلنار آقا رو صدا کن ...

زود تر ببریمش بیمارستان ..وقتی از اتاق اومدم بیرون محمد  توی هال بود ..

پرسید : چی شده فرح حالش خوبه ؟

با حرص  گفتم : شما چرا بیدار شدی ؟ برو بخواب یک وقت بهتون بد نگذره ..به قران راضی نیستیم آب توی دلتون تکون بخوره ..

و دویدم در اتاق شیوا و در زدم ..و با صدای بلند گفتم : آقا ..آقا ؟ فرح درد داره ...آقا ؟ 

فورا درو باز کرد و همینطور که پیراهنش رو می پوشید پرسید کجاست ؟ 

گفتم توی اتاق من ..مثل اینکه چیزی نمونده عجله کنین ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز