داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش پنجم
گفت : خدا رو شکر یکی خبر خوب داشت ...
بدون سر و صدا وارد ساختمون شدم و رفتم به طرف اتاق شیوا دستم رو به دو طرف چهار چوب در گرفتم و با خوشحالی سرمو خم کردم و گفتم : سلام ..سلام شیوا جونم خبر خوب ..
اون که دراز کشیده بود و داشت با پریناز حرف می زد ؛ نیم خیز شد و با یک لبخند گفت : چی شده دختر خوشحالی ؟ الهی همیشه لبت خندون باشه بگو چی شده خبر خوبت چیه؟ ..
گفتم : شیوا جون باورتون نمیشه از من خواستن توی مدرسه ی پریناز معلم بشم ..
قربونتون برم ..دیدین چی شد ؟ از من ؟از من خواستن باور می کنین ؟ ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و ششم- بخش ششم
پریناز با خوشحالی دستهاشو کوبید بهم و گفت : آخ جون ..راست میگی گلنار جونم تو می خوای معلم من بشی ؟ با خنده بغلش کردم و گفتم نه عزیزم می خوام معلم کلاس ششم بشم ..
شیوا گفت :واقعا ؟ چطوری ؟ کی ازت خواست ؟
اما من می دونستم ..به خدا ؛؛ به فکرم رسید وقتی گفتی زود تر میری که همکلاسی هات درس بدی حدس زدم ممکنه همچین اتفاقی برات بیفته ..
مبارکه منم برات یک خبر خوب دارم ..امیر برات نامه داده ..
با شنیدن اسم امیر قلبم فرو ریخت ..و صورتم داغ شد ..اما خجالت کشیدم و گفتم شیوا جون چرا خجالتم میدین ؟جلوی پریناز ؟ ..
گفت : خجالت نداره که اون دیگه نامزد تو به حساب میاد ..کی از امیر حسام بهتر ..
تا اون تبعیدش تموم بشه توام راحت درس می خونی و میری دانشگاه ..
اتفاقا اینطوری بهترم میشه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar