داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش سوم
گفتم : بپیچ توی اون کوچه ...نه,, ..اگر می خوای داداشم باشی؛ باش,, اگر نمی خوای ؛ لازم نیست به خاطر من موفق بشی ؛؛
کاش یاد بگیری به خاطر خودت درس بخونی و به خاطر خودت پیشرفت کنی .. که اون موقع حتم دارم به آرزوهات هم می رسی ...
نمی دونم شاید پسرا اینطورین ..یا من جور دیگه ای فکر می کنم ...
به نظرم هنوز برای تو زوده که اینقدر به یکی وابسته بشی ....
اصلا یک سئوال ,,یونس به نظرت درسته وقتی دلم با کس دیگه ای هست به تو امید بدم ؟ آهان ,, سر اون کوچه نگه دار ...
یونس زد روی ترمز و گفت : خونه ات اینجاست ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش چهارم
گفتم : آره ..ولی خونه مال عزت الله خان هست و ما مستاجریم ..همچین خونه ای هم نیست ..
مثل اینکه پدر آقا برای همین کار اونا رو قفس موش ,قفس موش ساخته تا بده اجاره ..
سر تا سر این خونه ها مال آقاست ..
شایدم بیشتر باشه من خبر ندارم ...
گفت : نمی دونستم پس وضعیت تو بهتر از من نیست ...
گفتم : در واقع هم آره ؛ هم نه ...حالا پیاده شو بریم خونه ی ما اینجا سردت میشه ..
گفت : نه من نمیام خجالت می کشم ..تو برو همینجا منتظرت میمونم ...
گفتم : از اونجایی که می دونم لجبازی اصرار نمی کنم ..
ولی این النگو رو گذاشتم روی صندلی بردار و با خودت ببر یادگاری نگه دار
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar