2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست
سلام معصومه جان خوبی 😍😍😍 منو یادت میاد؟

سلام عزیزم خوبی اره چرا یادم نیاد❤️❤️❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش اول






یونس اونقدر آروم رانندگی می کرد که فکر نمی کردم هیچوقت برسم ..

سکوتش نشون می داد  هنوزم دلخوره ..

گفتم : یونس بسه دیگه ..حوصله ی این همه اخم و تخم رو ندارم  ..به قران ادامه بدی پیاده میشم و میرم ...

گفت : دارم فکر می کنم ..حتما یکی بوده که اینا رو بهت یاد بده ..من چی؟ 

از وقتی خودمو شناختم چوپونی کردم و توی کوه و کمر توی سرما و گرما؛ سگ دو زدم ..نه مادری که بهم راه و چاه رو نشون بده و نه یک پدر مهربون داشتم که حتی احوالم رو بپرسه ..

دریغ از یک کلمه ی محبت آمیز ..اگر به خاطر تو نبود شاید هنوزم همون جا بودم و گوسفند می چروندم  ..هنوزم برای خریدن یک کفش داشتم التماس می کردم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش دوم 






اومدم شهر تا تو رو پیدا کنم ..رفتم در خونه ی آصف خان که  آقام رو  برای اینکه تو رو خواستگاری کرد؛  به باد تمسخر گرفته بود   و خیلی رک و پوست کنده به آقام گفته بود  برو این کلاه برای سرت گشاده ..

اما من قبول نکردم ..چون فکر می کردم توام مثل من کار می کنی و با هم زندگی خوبی میسازیم و مطمئن بودم که می تونم دلت رو بدست بیارم ...

رفتم پیش آصف خان همینو بگم ولی اجازه نداد حرفم رو بزنم  ازم خواست پیشش کار کنم .. 

و بعد خانم مینویی ازم خوشش اومد و گفت بچه ی زرنگی هستی ..

منو برد پیش خودش ..و از اون موقع هر کدوم هر کجا گیر کنن میان سراغ من  ..البته خیلی بهم کمک کردن ..اما منم کم نذاشتم .

بالاخره خودمو به تو رسوندم ..ولی حالا می فهمم که چرا این کلاه برای سر من گشاده ...

گلنار ؟ اگر درس بخونم ؟ اگر به جایی برسم ؟ توبهم یک شانس میدی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش سوم 








گفتم : بپیچ توی اون کوچه ...نه,,  ..اگر می خوای داداشم باشی؛ باش,, اگر  نمی خوای ؛ لازم نیست به خاطر من موفق بشی ؛؛

 کاش  یاد بگیری  به خاطر خودت درس بخونی و به خاطر خودت پیشرفت کنی  ..  که اون موقع حتم دارم به آرزوهات هم می رسی ...

نمی دونم شاید پسرا اینطورین ..یا من جور دیگه ای فکر می کنم ...

به نظرم هنوز برای تو زوده که اینقدر به یکی وابسته بشی ....

اصلا یک سئوال ,,یونس به نظرت درسته وقتی دلم با کس دیگه ای هست به تو امید بدم ؟ آهان ,, سر اون کوچه نگه دار ...

یونس زد روی ترمز و گفت : خونه ات اینجاست ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش چهارم 






گفتم : آره ..ولی خونه مال عزت الله خان هست و ما مستاجریم ..همچین خونه ای هم نیست ..

مثل اینکه پدر آقا برای همین کار  اونا رو قفس موش  ,قفس موش ساخته تا بده اجاره ..

سر تا سر این خونه ها مال آقاست ..

شایدم بیشتر باشه من خبر ندارم ...

گفت : نمی دونستم پس وضعیت تو بهتر از من نیست ...

گفتم : در واقع هم آره ؛ هم نه ...حالا پیاده شو بریم خونه ی ما اینجا سردت میشه ..

گفت : نه من نمیام خجالت می کشم ..تو برو همینجا منتظرت میمونم ...

گفتم : از اونجایی که می دونم لجبازی اصرار نمی کنم ..

ولی این النگو رو گذاشتم روی صندلی بردار و با خودت ببر یادگاری نگه دار







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش پنجم






گفت : قرار بود بدی به مادرت ..همینطور که پیاده می شدم گفتم : قرار بود ..ولی پشیمون شدم ..

چون دیگه نمی تونستم ازش پس بگیرم ....خیلی هم احتمال میدم تا اون موقع فروخته باشه پس پیش خودت باشه بهتره ...و پیاده شدم و راه افتادم ... 

به عقل خودم سعی داشتم از  یونس که پسر خوبی بود  بدون اینکه توی دلش کینه ای از من  داشته باشه جدا بشم ..

اما همینطور که روی اون یخ های ضخیم کوچه سُر می خوردم و به زحمت راه میرفتم حالم خوب نبود ..خیلی چیزا قلبم رو به درد میاورد و حالا هم به فکر دل یونس  بودم که یک وقت از دست من دلگیر نباشه ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش ششم 







مامان از دیدنم چند تا جیغ کشید و در حالیکه منو در آغوش می گرفت  با صدای بلند گریه می کرد ..

منم که مدت ها بود سعی داشتم خودمو کنترل کنم یک مرتبه رها شدم ..

از هر قید و بندی ..از هر قضاوتی ..اون مادرم بود  جایی بهتر از اونجا نمی تونستم پیدا کنم که دلم خالی بشه ...

همینطور که توی بغل هم گریه می کردیم  به این فکر می کردم ..که اون همه تعریف ها از عقل و صبوری من؛ اینکه چند متر هم زیر زمین هستم .اینکه در مقابل هر سختی قوی بودم و می تونستم تصمیم های بجا بگیرم  باعث شده بود که دلم پر از غصه های نا گفته بشه و حالا مثل آتشفشانی بیرون بریزه   ..

و هر دو زار ؛زار گریستیم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش هفتم 






آره من اونجا دلم می خواست در آغوش مادرم همه ی اونچه که توی دلم جمع کرده بودم بیرون بریزم ..

طوری که نگرانش کردم و در حالیکه هنوز هق هق می زد با دو دست صورتم رو گرفته بود و می پرسید ..چیکارت کردن ؟ یا حضرت عباس بچه ام ..چی شدی مادر ؟ خدا مرگم بده بلایی سرت آوردن ؟ کسی بهت دست درازی کرده ؟ 

تازه متوجه شدم که بازم حق چنین کاری رو نداشتم ..

اشک هامو پاک کردم و گفتم : نه بابا از گریه شما اینطوری شدم ..من خوبم ..دلم تنگ شده بود ....

که بابا و برادرام رو دورم دیدم ؛؛  منتظر بودن به نوبت منو بغل کنن ..

بابا با اون پا های پرانتزی و لاغرش که آدم فکر می کرد هر آن میشکنه با چشمی که  اشک توش حلقه زده بود به من نگاه می کرد ... 







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش هشتم 






آخه چی بگم پدرم بود هر چند که رغبت نمی کردم از کثیفی سر و وضعش بغلش کنم ..این کارو کردم ...

اون روز مامان برام دمی باقالی درست کرد ..

و در حالیکه با پیرهنی  که براش خریده بودم پُز می داد  با خوشحالی قربون صدقه ی من میرفت ..

یک ظرف غذا هم برای یونس که گفته بودم راننده ی آقاست ؛ کشید و داد به ابراهیم براش ببره ..

وقتی ابراهیم برگشت توی دستش اون دستمال و النگو رو دیدم ..

گفت : مامان آقا اینو داده بود به راننده اش برای تو بیاره ..

چشمهای مامان برق زد و با هیجان النگو رو گرفت و فورا دستش کرد مچش رو گرفت بالا و با ذوق نگاه کرد و گفت : الهی عزت الله خان اگر به خاک دست بزنی طلا بشه ..

خدا خیرش بده ..چقدر هم قشنگه ..تو می دونستی گلنار ؟قیمتش چنده آیا ؟ 

 گفتم : بله؛  تقریبا ...قیمتش رو نمی دونم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش نهم 






و اونقدر از داشتن اون النگو دلش شاد شده بود که نخواستم راستش بگم ...

بعد از ناهار بابا طاقت نیاورد و بساط شو کنار اتاق پهن کرد ..انگار دنیا رو توی سرم خراب کردن  ..

با عصبانیتی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم : شما جلوی این دوتا بچه این کارو می کنین؟  ..

از کی تا حالا ؟توی خونه می کشین ؟  ای خدا به فریادم برس ؛؛ 

بابا جونم  به خودت بیا ..نمیگی فردا هر دوی این بچه ها  رو مبتلا می کنی ؟ توی این زمستون اتاق در بسته؛؛  بابا تو رو قران  نکن ....آخه این چکاریه ؟ 

مامان چرا می زاری توی این اتاق جلوی پسرا  این کارو بکنه ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش دهم 







بابا همینطور که اخم هاشو کرده بود تو هم و انگار نه انگار من با اون بودم  به کارش ادامه داد ومنتقلشو گذشت و بساط شو پهن کرد  جلوش گفتم : با شما هستم ...بابا میگم نکن فردا هر دوشون معتادمیشن اونوقت  چی میشه؟  می تونیم اعتراض کنیم ؟

 گفت : زر نزن؛؛  یک روز اومدی مهمونی بشین سر جات ..بعدام راهتو بکش و برو ..برای ما تعین تکلیف نکن ...

کجا برم توی کوچه خیابون  بکشم ؟ 

مامان دستم رو گرفت و با التماس گفت :گلنار جون  حسن روغنی مُرد ..

دیگه بابات جایی رو نداشت بره ..خودت می دونی قبلا توی خونه این کارو نمی کرد ...به دستهاش نگاه کردم ..بازم سرخ و پوست مال شده بود ..

و سرما زدگی پشت دستش کاملا معلوم بود که باز داره چیکار می کنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش یازدهم 






داد زدم شما رخت می شوری ؟ بازم ؟ پس همه ی این سالها من فقط به خاطر این رفتم که بابا بیشتر بکشه ؟ حالا بیاد اینجا کنار اتاق و پیش برادرای من این کارو بکنه ؟ 

گفت : خوب مادر خودتو ناراحت نکن ..جایی نداشت بره بنده ی خدا ...

گفتم : اون انباری که بود,,  زیرزمین که هست ؛؛ آخه چرا جلوی این دوتا پسر بچه ؟..

بابا به خدا دودش توی چشم همه ی ما میره ..

بابا با لحن بدی گفت : توی اون انباری سگ رو بزنی نمیره ..

اصلا به تو چه؟ خودم می دونم باید چیکار کنم  ...حالا برای من آدم شدی ؟ 

ترشیدی اومدی تلافیشو سر ما خالی می کنی ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش دوازدهم 






گفتم : این خونه کوچیکه ولی دوتا اتاق داره زورت میاد درستش کنی؟ بری اونجا ؟..

این کوچه پر از یخ و برفه ..همت نکردی با کمک پسرا اونو تمیز کنی که اینطور یخ نزنه ..

واقعا که هر کسی لیاقتی داره ..این بار اگر خواستن شما رو بیرون کنن من جلوشون رو نمی گیرم ..خوب به مال مفت عادت کردین و فکر کردین دنیا همینه که از یک جایی براتون برسه و شما بکشی ..

 ای لعنت به هر چی آدم مفت خوره ..و رو کردم به مامان و گفتم : اگر برگردم ببینم بازم رخت شستی میرم و دیگه پشت سرمونگاه نمی کنم ..

برای چی زیر بار ظلم و زور اون میری ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش سیزدهم 







کیفم رو بر داشتم و با حرص از اتاق اومدم بیرون ابراهیم زود خودشو به من رسوند  بازومو گرفت و گفت : آبجی ما معتاد نمیشیم بهت قول میدم ...

دارم درس می خونم می خوام دکتر بشم ..کار بابا رو نمی کنیم خیالت راحت باشه ..

پول ها رو از توی کیفم در آوردم ویواش کردم گوشه ی مشتش و گفتم با هم  نصف کنین ..

ولی به بابا نشون نده ...و مامان رو بغل کردم وگفتم : ببخشید نمی تونم بشینم ببینم اون داره می کشه و من تماشا کنم ..ازم نمیاد ...

و از خونه زدم بیرون ..

وقتی سوار ماشین شدم ..

دیگه همه ی مسائل قبلی به نظرم مسخره و پوچ میومد ..

از خودم از یونس از امیر و از اون زندگی بیزار شدم ..دلم فریاد می خواست ولی بر سر کی ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش چهاردهم 






یونس مثل اینکه حال و روز منو فهمیده بود آروم گفت : ناراحتت کردن ؟ 

گفتم : نه ..اونا همونی بودن که قبلا بودن  من باید خودمو عوض کنم ..نباید اینقدر سخت می گرفتم ..ولی نتونستم کوتاه بیام ...

گفت : وقتی توی کوهستان تو رو می دیدم ؛ خیلی شاداب و سر زنده بودی منم سر شوق میاوردی ..یادته دنبال گله ی گوسفند ها می کردیم و یک مرتبه دیدیم خیلی از کلبه دور شدیم ؟ یادته رفتیم لب برکه و ماهی گرفتیم ؟ 

گفتم: یونس ساکت باش فایده نداره ..

حالم خیلی گرفته است با این چیزا خوب نمیشه ببخشید ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش پانزدهم 






تا خونه ی عزیز در حالیکه سکوت کرده بودم سرمو به پشتی صندلی  تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم ..

یکی ؛ دوتا ؛ سه تا ...

و با همون سکوت آقا رو سوار کردیم و یونس رو رسوند گاراژ اونم خدا حافظی کرد و رفت ....

بعد آقا می خواست منو برسونه دم کلاس  ..گفتم : امروز نمیرم ,, آقا بریم خونه ...

گفت : گلنار جان ؛ عزیزم چی شدی ؟ وضع پدر و مادرت خوب نیست ؟ برای اونا ناراحتی ؟ باشه من فردا بهشون میرسم نگران نباش ...

گفتم : نه آقا برای اون نیست اتفاقا خوب بودن ..مثل اینکه سرما خوردم ..فکر کنم تب داشته باشم ...

با تعجب گفت : تو مریض شدی ؟واقعا ؟  راستی من اصلا یادم نمیاد تو مریض شده باشی , حتی یکبار سرما هم نخوردی ...

زیر لب گفتم : از بس پوستم کلفته ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش شانزدهم 






اما وقتی رسیدم خونه و استقبال شیوا و بچه ها رو دیدم حالم بهتر شد ولی بازم هرگز اون روز رو فراموش نمی کنم که هم از جانب یونس و هم بابام بهم خیلی فشار اومده بود ..

چند روز بعد زندگی من دچار  یک تحول جدید شد ..

فرح هنوز خونه ی ما بود و حالا تقریبا دو هفته ای بود که مونده بود و حرفی از رفتن نمی زد ..

محمد میومد توی هال می نشست و تلویزیون تماشا می کرد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش هفدهم






سال 44 بود حالا چندتا کانال هم داشت و محمد  از زمانی که برنامه هاش شروع میشد جلوی اون می نشست تا سرود شاهنشاهی تموم نمیشد خاموشش نمی کرد ..

و من احساس می کردم آقا هم دیگه اوقاتش تلخه ولی دلش نمی خواد فرح رو با اون بچه ی توی شکمش برنجونه ...

اما مثل این بود که من از همه بیشتر شاکی بودم ..

و هر روز خیلی زود تراز  اونی که کلاس شروع بشه از خونه میرفتم بیرون و اغلب اول از همه می رسیدم کلاس و گاهی می نشستم پای درد دل فراش مدرسه که پیر مردی تنها بود  ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و پنجم - بخش هجدهم






تا یک روز که خیلی کلافه بودم زود تر رفتم کلاس ..خانم زاهدی  مدیر آموزشگاه شبونه بود با هم رسیدیم دم در ....

تا چشمش به من افتاد گفت : اومدی ؟ گلنار بیا دفتر کارت دارم ..

گفتم : سلام خانم چشم با من چیکار دارین ؟

 گفت بیا بهت میگم خیره  ..

اون منو میشناخت و همیشه بهم احترام میذاشت ..و یک وقت ها هم توی کاراش ازم کمک می گرفت و من خوشحال بودم که می تونم این کارو براش بکنم ...

نشست پشت میزش و با یک لبخند پرسید : خوب حالت خوبه ؟ 

گفتم : بله ممنون شما چطورین ؟ 

گفت : خوبم ..خوبم ..تو رو برای یک کاری در نظر گرفتم ...





ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

احساس میکنم بابای گلنار شبیه آتَقی هست که توی سریال آینه عبرت بود

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
سلام عزیزم خوبی اره چرا یادم نیاد❤️❤️❤️❤️

قربونت بشم.

مرسی که منو با داستانای خانم گلکار آشنا کردی

الان دیگه تل نصبیدم خودم اونجا میخونم هرروز

یهو بیادت افتادم❤❤❤❤❤

مهربانی را اگر قسمت کنیم💕من یقین دارم به ماهم میرسد!           آدمی گر ایستد بربام عشق❤دستهایش تا خداهم میرود🤞
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿 #قسمت_شانزدهم- بخش نهم  وقتی دادگاه تموم شد .. خا ...

اصلا تا وقتي ازمون وكالت نده و قبول نشه نميتونه كاراي وكالت كنه مگه اينكه در حد كاراموز به وكيل كمك كنه و كاراي پرونده رو انجام بده نه كه بعده كارشناسي وكيل باشه!!من حقوق ميخونم خودم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز