2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش سوم 





آقا در حالیکه می خندید دست انداخت روی شونه ی فرح و گفت : بریم  توی اتاق شیوا  اونجا ازهمه جا  گرمتره  ... حتما خیلی سردتت شده 

همه با هم رفتیم به اتاق شیوا ..

به آقا نگاه می کردم؛ از  اون پریشونی  که از راه رسیده بود داشت  خبری نبود ..

می گفت و می خندید ...و  مثل همیشه زیر یک نقاب درد ها و غصه هاشو پنهون کرد تا خانواده اش خوشحال باشن ..

و حالا که فکرشو می کنم می فهمم اون همیشه این کارو می کرد ..

انگار  غصه های دنیا رو یک جایی مثل صندوقچه توی دلش تلنبار می کرد و درشو می بست ...که گاهی آدم فکر می کرد اصلا عین خیالش نیست ..

 گاهی هم بی عاطفه به نظر میرسید ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش چهارم 






اونشب از اومدن فرح خوشحالی می کرد قربون صدقه ی شیوا میرفت و سر بسر بچه ها میذاشت ..و می گفت و می خندید اما وقتی یکبار از اتاق اومد بیرون و با اضطراب به ساعت نگاه کرد و با افسوس سری تکون داد  ..

و بعد با یک لبخند زورکی  دوباره برگشت به اتاق به من ثابت کرد  ...که در واقع بار همه ی اون زندگی رو به شونه هاش می کشه  تا بتونه همه ی ما رو خوشحال نگه داره ...

 به جز من  تونسته بود بقیه رو گول بزنه و حال و هوای خونه رو از غم رفتن امیر به شادی تبدیل کنه ..

 من در این فکر بودم که چه قدرتی می تونه اونو وادار کنه که اینطور بدون تظاهر این همه فداکار باشه  ..کاش ما آدم ها می تونستم درون همدیگر رو ببینم...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش پنجم 






وقتی تنها شدم نامه ی امیر رو باز کردم ..

اتاقم سرد بود ولی تختم چسبیده بود به  شوفاژ ...پشتم رو دادم به اون و نامه رو باز کردم ..

از متن اون متوجه شدم که توی نامه ی های قبلی از بی دین شدنش  و اینکه دیگه خدا رو قبول نداره  نوشته بود و حالا توبه کرده و فهمیده که اشتباه کرده و دوباره رو خدا آورده ..

 می گفت : مرتب نماز می خونم و توبه می کنم ..

و این تزلزل در فکر و رفتار امیر منو به وحشت مینداخت ..

اما بازم دلم نمی خواست بهش فکر کنم ...حالا در پایان هر جمله یک یا هو؛؛ و یا حق نوشته بود ..

نامه رو گرفتم توی مشتم و زیر لب گفتم : امیر حالا تا کی روی این اعتقادت می مونی ؟خدا می دونه ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش ششم 






با اینکه  همه ی کلماتش حاکی از عشقی بود که به من داشت و عذابی که از دوری من می کشید ..دلم گرفت ...و چقدر از اینکه  نامه های قبلی اونو نخونده بودم خوشحال شدم ..

با تمام قلبم احساس کردم خدا همراه منه ...چون خودمو میشناختم  اگر اون زمان این نامه رو خونده بودم ممکن بود برای همیشه اونو از دلم بیرون کنم ...

چند روز گذشت و فرح اصلا خیال رفتن نداشت ..

با محمد توی خونه ی ما جا خوش کرده بودن ..و معلوم نبود چرا محمد سر کار نمی رفت ..

حالا مرتب فرح دلش هوس یک چیز تازه می کرد و منو و شوکت رو وا می داشت براش درست کنیم ..

مثل این بود که همه ی ناز و ادا های خودشو آورده بود برای ما ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش هفتم





من در لابلای حرفاش فهمیده بودم که مشکلات زیادی پیدا کرده اما نمی خواست بعد از اون همه اصرار برای ازدواج با محمد شکایتی پیش ما بیاره  ...و با وجود محمد توی خونه؛؛  من و شیوا  معذب شده بودیم ..

و به این  ترتیب یک هفته گذشت و از یونس خبری نشد ..

فقط یکبار امیر  از مخابرات زنگ زد و با آقا حرف زد  و خبر داد که سلامت رسیدن و دارن دنبال خونه می گردن ..

می گفت : اینجا از برف خبری نیست و همه چیز عالیه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش هشتم







وقتی خیالم از طرف امیر راحت شد؛ دیگه ترجیح می دادم کمتر توی خونه بمونم ..

هر روز زود تر می رفتم  کلاس و دیر تراز همه  اونجا رو ترک می کردم  ...و چون اغلب کسانی که شبونه میومدن روزا کار می کردن و یا زن خونه دار بودن همه درس شون ضعیف بود و نمی رسیدن تمرین های ریاضی رو حل کنن ، این بود که تا موقعی که معلم ها نیومده بودن من یکبار اون تمرین ها رو براشون حل می کردم ..

خودشون می گفتن وقتی تو میگی می فهمیم....و من تشویق می شدم که هر روز این کارو برای اونا انجام بدم ....

تازه وقتی هم از کلاس بیرون میومدم با وجود هوای سرد راه میفتادم و پیاده گشتی توی شهر می زدم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش نهم 






حالا بسرعت اونطرفا ساخت و ساز میشد ..این پیشرفت نه به سرما نگاه می کرد ونه به کولاک ..

مغازه ها تبدیل شده بودن به فروشگاه های بزرگ و شیک و لوکس ماشین های آخرین مدل توی خیابون رفت و آمد می کردن  ...

حتی لباس های مرد ها و زن هاو  کلا چهره ی شهر تغییر و پیدا کرده بود   ..و این برای من جذابیت داشت  و با دقت همه چیز رو ورانداز می کردم ...

گاهی هم میرفتم توی اون فروشگاه ها و با خرید کردن و قیمت کردن لذت می بردم ...و آخر از همه می رفتم به کتاب فروشی و یکی ؛دوتا کتاب می خریدیم و با یکم تنقلات برای دخترا بر می گشتم خونه ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش دهم 







یک روز چشمم افتاد به یک لباس زنونه که بی اختیار مادرم رو توش دیدم ..فورا در حالیکه ذوق می کردم هر چی زود تر مامانم رو توی اون لباس ببینم اونو خریدم و برگشتم خونه ..و به شیوا نشون دادم و گفتم : می خوام برم به مادرم سر بزنم دلم تنگ شده ..

با همون مهربونی خاص خودش گفت : الهی بمیرم راست میگی خودم باید بفکرت  می بودم ..

آره برو ولی شب برگرد ..

گفتم شیوا جون بزارین یکم بیشتر بمونم خیلی ازشون دور شدم حالا که هم شوکت خانم هست و هم فرح اینجاست شما دیگه  تنها نیستین ..

گفت : تو خیلی بدی ؛ اصلا فکر نمی کردم در مورد من اینطوری فکر کنی ..مگه من برای تنهایی خودم تو رو می خوام ؟ دختر بفهم ..نمی تونم ازت دور باشم هنوز اینو نفهمیدی  ؟ تو جون منی ..عمرمنی ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ا

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش یازدهم 






نمی دونم چرا اینقدر تو رو دوست دارم ... ولی خوب مادرتم حق داره ..راست میگی ..خودت بگو چقدر میمونی ؟ 

یعنی اگر خودت می خوای ..شب برگردی الان بهم بگو ..ای بابا .نمی دونم ..شاید خود خواهی باشه ..

منم ترس از دست دادن تو رو گرفتم ...باشه هر کاری دلت می خواد بکن ..دیگه بزرگ شدی ..

خانمی شدی برای خودت ..من حق ندارم به تو بگم چیکار کن ..

گفتم : قربونتون برم چشم من که به خاطر کلاسم نمی تونم بیشتر از یک شب اونجا بمونم .. ..

خودتون هم اینو می دونین که من بیشتر شما رو دوست دارم ..می خواستم فردا نرم کلاس ..ولی حالا که اینطور شد یک طوری میام که به کلاسم هم برسم ..خوبه ؟ 

گفت : آره اینطوری من خیالم راحت تره ..








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش دوازدهم 







اونشب شیوا به آقا گفت و قرار بود صبح که میره سر کار منم با خودش ببره ..حالا برف ها  یکم  آب شده بودن  و از خیابون های اصلی راحت تر میشد رفت و آمد کرد ..

ولی مطمئن بودیم که طرفای خونه ی ما همه ی کوچه ها پر از یخ و برفه ...

صبح زود با ذوق و شوق بیدار شدم کارامو کردم و لباس مادرم رو گذاشتم توی یک ساک ..

مقداری هم پول بر داشتم تا بدم به برادرام ..نمی دونم چرا به فکرم نرسیده بود براشون چیزی بخرم ..و حاضر و آماده از اتاق رفتم بیرون که سمارو رو روشن کنم ...

همیشه من و آقا اولین نفراتی بودیم که بیدار میشدیم ..بعد شوکت خانم و بچه ها و آخر از همه هم شیوا ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش سیزدهم








ولی اون روز چون می دونستن من می خوام برم همه بیدار بودن ناشتایی که حاضر شد و خواستیم دور هم بخوریم ؛ صدای زنگ در بلند شد ..

همه بهم نگاه کردیم ..فرح گفت : نکنه مادر محمد باشه اومده دنبال ما ؟

 آقا با تعجب و اعتراض پرسید : برای چی بیاد دنبال شما مگه نمی دونن خونه ی ما هستی ؟ چه مشکلی هست ؟ فرح دستپاچه شد ..

دیدم رنگش پریده ..و جوابی نداشت بده فورا به دادش رسیدم و گفتم : ای بابا درو باز می کنیم ببینیم کیه دیگه؛؛  اما و اگر نداره ..

و خودم چون آماده بودم با سرعت رفتم و  درو باز کردم,,  یونس رو پشت در دیدم ..

با خوشحالی گفتم : وای تو برگشتی ؟ حالت خوبه؟ ..چیکار کردین؟ امیر جابجا شد ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش چهاردهم 







در حالیکه سعی می کرد به من نگاه نکنه گفت : بله ..خاطرت جمع باشه ؛خونه گرفتیم  و وسیله همه چیز براش خریدیم ...

پول که باشه همه چیز روبراهه همه هوای آدم رو دارن و می خوانش ..خوب خیالت راحت شد ؟ 

حالا بگو آقا بیاد گزارش بدم و برم  ..

گفتم: گزارش بدی و بری ؟ یونس لطفا بیا تو خودتو لوس نکن ...باید یکم گرم بشی ؛؛..

حتما از راه رسیدی سردتت گرسنه ام هستی ... 

گفت : مهم نیست ما فقیر بیچاره ها عادت داریم برو بگو آقا بیاد  ..دیرم میشه  باید برگردم گرگان ..

دو روزه  مرخصیم تموم شده  .. آقا بیان دم در ..

گفتم : یونس داری حرصم رو در میاری ؛ لجبازی نکن بیا تو ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش پانزدهم 







که صدای آقا رو شنیدم که از توی ایوون گفت : آقا یونس ..بیا تو بابا ..چرا دم در وایسادی ؟ بیا اونجا سرده  ...

راستش خندم گرفت  یونس مثل بچه ها با من قهر کرده بود و توی صورتم نگاه نمی کرد ..

با همون خنده گفتم : شما مردا چرا بزرگ نمیشین ؟ یکی ؛ از یکی بچه تر .. یونس یادته ؟ من و تو با هم دوست بودیم ..نبودیم ؟حالا چی شده با من قهر کردی ؟  

من دلم می خواد همین طور دوست بمونیم ..

یک مرتبه احساس کردم یک بغض توی گلوشه و داره لب ورمیچینه ..

بلند تر خندیدم و گفتم : بیا بریم  تو رو قران منو نخندون ؛  آقا منتظرته ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش شانزدهم  







یونس با اصرار اومد توی خونه و صبحانه خورد و تعریف کرد که برای امیر حسام یک اتاق توی یک خونه اجازه کردن ..

می گفت : خونه ی خوبی بوده و صاحب خونه ی مهربونی داشته ..و امیر توی یک دبیرستان دخترونه به نام ایراندخت دبیر ادبیات شده ...

خوب تقربیا خیال همه راحت شد ..یونس بلند شد که بره ..

آقا گفت : صبر کن من و خودم می رسونمت گاراژ ..گلنار زود باش بریم بابا ...

گفتم چشم شما برین من الان میام ..

یواشکی وقتی می خواستم از شیوا خدا حافظی کنم النگو رو ازش گرفتم که به یونس پس بدم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش هفدهم 







فرصتی نبود آقا اول یونس رو رسوند ..و با هم پیاده شدن ..رفتن برای گرفتن بلیط ..

دل توی دلم نبود که یک طوری با یونس حرف می زدم وقبل از رفتن  آرومش می کردم ..

دلم براش میسوخت و حقش این نبود که با دلی شکسته برگرده گرگان ..

نمی تونستم چشمم رو روی احساسات اون ببندم و از کنارش بی خیال رد بشم ..که دوتایی برگشتن و معلوم شد اتوبوس صبح رفته و یک بلیط برای بعد از ظهر گرفتن ..

آقا همینطور که می نشست پشت فرمون و ماشین رو روشن می کرد گفت : یونس من باید یک سر برم خونه ی مادرم اونجا پیاده میشم تو می تونی گلنار رو ببری و همون جا بمونی تا برش گردونی ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش هجدهم 







گفتم: نه آقا من شاید شب بمونم ...

گفت : لازم نکرده,,  بمونی که چی بشه ؟ برو ببینشون  و زود برگرد ..

گفتم ولی آقا من هر بار خواستم برم همینطور شد  ..خیلی وقته نرفتم خونه ی خودمون ..

گفت : ولی نداره بایدم همین طور باشه ..خونه ی تو اونجا نیست پیش ماست همین که گفتم گوش کن ..کارت تموم شد با یونس برگرد خونه ی خودت ..یک طوری راه بیفت  که دیرش نشه ..

یونس توام ماشین رو بزار دم در حیاط و برو ..یا نه صبر کن ..

ساعت چهار در خونه ی مادرم باش همون جا که منو پیاده می کنی ..

گلنار رو بیار اونجا خودم می برمت گاراژ ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش نوزدهم 






داشتم حرص می خوردم ..بازم آقا به خاطر محبتی که به همه داشت لقمه رو دور سرش گردونند و ما  رو هم سر گیجه داد ...

اما این یک خوبی داشت که من می تونستم با یونس حرف بزنم ...

به محض اینکه آقا پیاده شد و یونس نشست پشت فرمون و راه افتاد گفتم : تو کلمه ی نه بلد نیستی ؟ 

مگه با من قهر نبودی چرا قبول کردی منو برسونی ؟ نگاهی از توی آینه به من کرد و گفت : آره درست فهمیدم ..

تو هنوز منو به چشم همون یونسی می ببینی که با کفش های پاره هر روز اون راه طولانی رو میومد تا تو رو ببینه ...و تو همیشه مسخره اش می کردی ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش بیستم 







گفتم : بی خودی حرف نزن من کسی رو مسخره نکردم و نمی کنم ..اصلا از این کار بدم میاد ..

ولی از مردی هم که بغض کنه و لب ور بچینه هم بدم میاد ...

تو برای من مثل برادری برای همین باهات شوخی می کردم ..و تو فکر کردی مسخره می کنم ...

منم یادم نرفته چقدر برای ما فداکاری کردی ..اگر تو نبودی خیلی به من و شیوا سخت میگذشت ..

ما همیشه مدیون تو و آقا سلیمان هستیم  ..این النگو رو هم برات آوردم بگیر قبولش نمی کنم ..

تا تو بدونی که برای من همیشه مثل برادری ...و دوست ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش بیست و یکم 







گفت : خیلی خاطر امیر رو می خوای ..یک مرتبه جا خوردم و لی خودمو نباختم ..

 گفتم : چون داداشمی بهت میگم ..آره ..ولی هنوز هیچی معلوم نیست وضعیت امیر رو که می دونی ؛ اما اینم می دونی که من هیچوقت به تو امیدی ندادم ..درسته ؟ 

پس یونس,  نباید از دستم ناراحت بشی ..

برو یک دختر خوب پیدا کن و منو فراموش کن ..آخه من آرزوهای بزرگی دارم ..

نمی خوام با شوهر کردن همشون رو از دست بدم ...ولی اینو فهمیدم که توی این دنیا همه چیز دست ما نیست و یک تقدیری هم در کاره ..

نمی دونم در آینده می تونم به آرزوهام دست پیدا کنم یا نه ..ولی اینو می دونم که افسوسی نخواهم داشت چون تلاشم رو برای رسیدن به هدفم می کنم ..

اگر نرسیدم ..می دونم که تقدیرم جور دیگه ای رقم خورده بود و من کوتاهی نکردم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و چهارم - بخش بیست و دوم 







خواهش می کنم دلت از من نشکنه ..منو ببخش ..

گفت : خودم می دونم شما پولدار ها هیچوقت ما رو قابل نمی دونین که ازمون کادو بگیرین ولی اگر می خوای دلم نشکنه النگو پیشت باشه ..یادگاری از من ..اصلا کادوی ازدواجت با امیر ..

گفتم : بس کن تو رو قران ..من چی میگم تو چی میگی ؟کدوم ازدواج ؟ کی پولداره ؟ خیلی خوب،، باشه آقا یونس  حالا که اینطور شد ...؛؛  

من امروز تو رو می برم خونه ی مادرم ..به هر حال نمی تونی تا بعد از ظهر توی ماشین بمونی ..و این النگو رو هم میدم دست مادرم امانت بمونه ..

هر وقت دیگه احساس کردم دلت رو دادی به یک نفر دیگه بهت پس میدم ..اینطوری خوبه ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 






با اوقاتی تلخ  گفت : خوبه ...

گفتم: با اخم خوبه ؟  نشد دیگه ؛؛ یک چیزی بهت بگم تا از ته دلت بخندی ..شایدم مسخرم کردی ..

من وقتی اومدم خونه ی آقا کفشم پاره بود و او روزم توی حیاط شون پر از برف بود و من روی برف و یخ  پامو روی زمین می کشیدم ..ولی هیچوقت به خاطر این موضوع خودمو ناراحت نکردم ....

و اگر کسی بهم می گفت کفشت پاره اس بهم بر نمی خورد ..چون پاره بود ...حالا تو به من بخند ...

بعد اگر بابام رو ببینی دیگه  از خنده روده بر میشی ...ولی من بازم بهم بر نمی خوره ..چون برای خودم ارزش قائلم ..و این چیزا نمی تونه برای من ارزش باشه ..

دوستان عزیزم ..همراه های چهار ساله و تازه وارد های نازنینم 

سلامی به گرمی تمام محبت های شما ..و به روشنی دلهای پاکتون  ..

چند نکته مهم ..👇👇👇👇👇

 1-از استقبال شما برای خرید کتاب ممنون و سپاسگزارم ..کتاب هایی که تمام شدن تا آخر این هفته چاپ دوباره می شوند و جای نگرانی نیست ..🌺🌺🌺🌺


2-آقای عزیز من طولانی نشده چون از ابتدا گفته بودم من این داستان رو برای همین زمان آماده کردم و بصورت یک سریال نوشتم که تقدیم شما می کنم ..

و خدا شاید بر قلم است و قسم بر قلم که حتی یک جمله بر آنچه خارج از هدف من است نمی نویسم ..که متعهد بر کاری که انجام میدهم هستم ...

بی تابی شما برای پایان یافتن قصه دیگر نمی تواند مرا وادار کند تا لذت لحظات زیبایی را که در این قصه در پیش داریم از شما بگیرم ..

که نمی توانید پایان آنرا حدس بزنید ..پس صبورانه با من همراه شوید که حوادث زیادی در راه است و من هر روز برای شما قصه خواهم گفت ...🌺🌺🌺🌺🌺


3-لطفا ..لطفا ..از پیام هایی که خودتون جوابش رو می دانید  خودداری بفرمایید ..و من با احترامی که برای یکایک شما قائلم ..مجبور میشوم پاسخ گو باشم و این کار بسیار وقت گیری برای من خواهد بود  ...

مثال....☘☘☘☘


خانم گلکار من حوصله ندارم صبر کنم هر روز یک قسمت بخونم ..همه ی داستان رو برای من اینجا بفرست  ...

یا : فایل عزیزجان و گندم زار های طلایی و من یک مادرم رو برای من بفرستین ..

یا : جمعه ها رو هم داستان بزارین و هر روز مقدارشو بیشتر کنین ..ما توی قرنطینه حوصله مون سر میره 

یا : برای روند داستان و حوادث اون پیشنهاد دادن ..که این نمیره ..اون یکی به اون یکی  برسه ...چرا عزیز به سزای عملش نرسید ووو

عزیزانم ..من می دونم که همه ی این نظرات  از روی محبت و اینکه داستان منو دوست دارین فرستاده میشه و این برای من یعنی نهایت خوشبختی ..اما عزیز دل ..من که نمی تونم با نظر شما روند داستان رو عوض کنم ..هر داستان با هدف های خودش و ابتدا و انتهای معلوم نوشته میشه..🌺🌺🌺🌺


و اما در مورد جمعه ها که منو واقعا شرمنده می کنید ولی واقعا خسته میشم و به یک روز استراحت احتیاج دارم تا بتونم بقیه هفته رو با انرژی بیشترکار کنم ..از این بابت که توانم کم شده ازتون معذرت می خوام ولی باور داشته باشید که من فعلا فقط شب جمعه خواب راحت دارم و دیگر هیچ .... 😔ناهید










برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام معصومه جان خوبی 😍😍😍 منو یادت میاد؟

سلام عزیزم خوبی اره چرا یادم نیاد❤️❤️❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز