ببین عزیزم منم عین تو بودم
تو کل بارداریم فکر میکردم سرطان سینه دارم فکر که چه عرض کنم مطمئن بودم
هردفعه میکنم اینسری که برم دکتر بهش میگم اما تا دکتر و میدیم لال میشدم دوباره تا ویزیت بعدی گریه و شب بیداری و استرس و استرس و استرس
همه ازم خسته شده بودن باورت میشه هرشب خواب میدیدم دکتر گفته داری میمیری همش به بچم فکر میکردم
تا اینکه بلاخره به دکترم گفتم و معاینم کرد و گفت اینا همه غدد شیریه اما من حالم هرروز خراب تر میشد بچم که دنیا اومد با اشک بهش شیر میدادم شاید بگم بعدش هزار بار دیگه دکتر رفتم و دفعه اخر دکتر یه داد بلند سرم کشید و گفت اینا همه غدد شیریه دیگه تو مطب نبینمت
الان خداروشکر از ذهنم رفته
من حاضرم به هرچی که تو بگی قسم بخورم که تو سالم سالمی و بچت و سالم بغل میگیری و با ارامش زندگیت و ادامه میدی بهت قول میدم حاضرم هرکاری بگی بکنم تا مطمئن بشی