پدربزرگه که هنوز اواره نوه شم همش پییشه برا بدهی افتاد زندان همون موقع زن صابر نقشه قتل صابرو کشید و کشتش حشمت بدهیشو پرداختن اومد بیرون اونجا فک کرد دوستش بدهیشو داده بعد رف وکیل گرف که دخترای صابرو ببره پیش خودش دخترا تو دادگاه گفتن نمیایم...پلیس به حشمت مشکوک شده که شاید نقشه قتل صابرو اون کشیده ازش بازجویی کرد که اونهمه پول از کجا اورده بدهیش داده اونم گف دوستم داده رفتن پیش دوستش فهمیدن ستایش بدهیشو داده حشمتم عصبی شد گف من اصلا میخام برگردم زندان به چه حقی اون داده بعدشم به محمد نوه ش گف منو ببر خونتون پیش مامانت که دیگه تموم شد😁 ها راستی ستایشم خونه اجاره کرده برا همسایه شونم اش برد اونم برد برا پسرش خوشش اومد همش تعریف میکرد بعدشم مادره ستایش برد تو اشپزخونه شون که کار کنه و حالا هم در تلاشه برا پسرش بگیرتش پسره هم بدش نمیاد ستایشم هرموقع پسره رو میبینه یاد طاهر میوفته غش میکنه😁