صبح وکیلم زنگ زد.
گفت ک امروز جلسه دادگاه مهریه
.دوتا شاهد بیار.
مادر و برادرم رفتن دادگاه.
شوهرمم با زن عموش و پسرعموش و زن پسر عموش . پدرش اومده بودن.
بعد رفلته پیش قاضی ک فامیلشونه.
نامه گرفته،ک ب قاضی پرونده من گفته بگو باهم سازش کنن.
وکیلمم رفته پیش قاضی ک فامیل شوهرمه گفته چرا میخای حق این دخترو ضایع کنی،
اونم کفته پسره اومده،هی گفته زنمو دوست دارم،بگید برگرده و فلان،
منم گفتم ک اقای فلان توصیه ب سازش کنید،
خلاصه پسر عموش ب مادرم کلی اصرار کرده ک بکو ب خاطر بچه ها برگرده.
.مادرمم گفته دخترم حودش راضی نیست،من کاریش ندارم.
بعد شوهرم گفته من شکایت عدم تمکیین کردم.
زنم خونه رو بی دلیل ولکرده رفته،
وکیلم گفته زنت با بابای تو نمیاد زندگی کنه،
.
پشت گوشت رو دیدی زنت رو هم دیدی