انقدر دلم گرفته که دلم میخواد بمیرم
از صبح سر واقعا هیچی زندگی رو بهم زهر کرده شوهرم
لقمه صبحانه رو پرت کرد تو صورتم سر این که گفتم نریم از اون جا نذری بگیریم ( یکی از دوستاش نذری میده و زنگ زد دعوت کرد، منم چون اونجا پر از زن و دخترای پلنگ و عشوه ایه بدم میاد برم )
بعد لباس پوشید که خودش بره منم گفتم الان میره اونام اونجان اقلا برم منم
وگرنه ذهنم خراب میشد
بعد ...