دیشب دیدمش،ازدواج کرده.شوهرش دفتر اسناد رسمی داره.
ماشین دوستم اسپورتیج بود.
گوشی ایفون.
بعد شوهرش چقد زیبا و خوشتیپ و با شخصیت بود.
چقد بهش احترام میراشت.
بعد من چی با دوتا بچه دارم طلاق میگیرم.
بهشون گفتم قصد بچه دارشدن ندارین شوه ز ش گفت عسل خانم هنوز خودش بچه.میخاین دو نفری خوش بگذرونیم فعللا.
منم نگفتم ک دارم جدا میشم.خیلی خجالت کشیدم.
گفتم شوهرم خیلی خوبه الانم رفته ماموریت😩 دوستم زمان مدرسه زیاد شیطونی میکرد.ولی من بدبخت ساده سرم تو کتاب بود.تو دان س گاه اشناشدن و ازدواج کردن.
من برای دوستم خوشحالم .امیدوارم خوشبخت بشن.
از یکی دیگ از دوستامون شنیدم ک س دونگ خونه رو هم زده ب اسم دوستم.😐
خیلی دلم گرفت دیشب.
خدایا خودت کمکم کن