دوستان من یه خواستگار قد بلند دارم من ۱۶۲ و اون ۱۸۸ اون انگار دودله و قراره منتظر خواهرش بمونه تا از شهرستان بیاد منو ببینه نظر بده. چیکار کنم ایا میشه امید داشت بهش؟
ب نظر من اگه منتظرش بمونی ک مثلا خواهرش بیاد نظر بده خیلی خودتو دست کم گرفتی جلوش..من بود ردش میکردم..چون لابد فردا هم برا کاراتون خواهرش نظر میده..واینکه قدتون رو گفتی هم نمیفهمم ب چ منظور بود..مهم اخلاقه ن قد
میشکنم در خود..و تو حتی نمی آیی خرده های مرا جمع کنی..من تو را فریاد میکشم و تو سکوت را میپسندی...در میان همهمه ی این روزها ،چونان حشره ای کوچک اسیر باتلاق غم ها شده ام و مرا یارای بیرون کشیدنم نیست...این روزها ،ثانیه هایم چونان مردابی ست ک زندگی را یادش رفته است..دلم یک زندگی عمیق میخواهد نه زنده بودن محض..این روزها هرکسی جز تو مرا خوشحال می کند و من فراموش میکنم که دردی عظیم در خانه ی دلم آشیان کرده..و فراموش میکنم ک من یک زن هستم و تو خواهان زنانگی...درست زمانی که میدانم تو درمیان مردانگی های روزگار نامردترین مردانی....
مشکل اینه من دیر پسندم ولی ایشون به دلم نشسته اما از این بابت ناراحتم
عزیزم اینهمه ادم اینهمه خانم میان اینجا از مشکلات شوهر و مشکل با خانواده و مامان دوستی و خواهر دوستی شوهرشون مینالن خب اونا هم همون اول شاید براشون مهم نبوده اما بعدها خیلی اذیت میشی خودت..حالا مهم نظر خودته..بسنج ببین آیا اخلاقای خوبش زیاده یا اخلاقای بدش..ولی ب نظر من اون مردی ک برا ب دل نشستن و پسندیدن یه دختری از خواهرش نظر بخاد پس فردا با یه نظر و یه حرف خواهر هم دختره رو از قلبش بیرون میکنه..مرد باید بجوری دختر ب دلش بشینه ک بخاطرش با دنیا هم بجنگه..ب نظر من از بزرگترات نظر بخواه...
میشکنم در خود..و تو حتی نمی آیی خرده های مرا جمع کنی..من تو را فریاد میکشم و تو سکوت را میپسندی...در میان همهمه ی این روزها ،چونان حشره ای کوچک اسیر باتلاق غم ها شده ام و مرا یارای بیرون کشیدنم نیست...این روزها ،ثانیه هایم چونان مردابی ست ک زندگی را یادش رفته است..دلم یک زندگی عمیق میخواهد نه زنده بودن محض..این روزها هرکسی جز تو مرا خوشحال می کند و من فراموش میکنم که دردی عظیم در خانه ی دلم آشیان کرده..و فراموش میکنم ک من یک زن هستم و تو خواهان زنانگی...درست زمانی که میدانم تو درمیان مردانگی های روزگار نامردترین مردانی....
سی سال که چیزی نیس ک اخه..متاسفانه تو جامعه ی ما خیلی بد نگا میکنن ب این قضییه..ولی به نظر من مجرد موندن خیلییییی بهتر از زندگی با مردی هست ک دختر رو تو ویترین نگه میداره تا خواهرش بیاد نظر بده
میشکنم در خود..و تو حتی نمی آیی خرده های مرا جمع کنی..من تو را فریاد میکشم و تو سکوت را میپسندی...در میان همهمه ی این روزها ،چونان حشره ای کوچک اسیر باتلاق غم ها شده ام و مرا یارای بیرون کشیدنم نیست...این روزها ،ثانیه هایم چونان مردابی ست ک زندگی را یادش رفته است..دلم یک زندگی عمیق میخواهد نه زنده بودن محض..این روزها هرکسی جز تو مرا خوشحال می کند و من فراموش میکنم که دردی عظیم در خانه ی دلم آشیان کرده..و فراموش میکنم ک من یک زن هستم و تو خواهان زنانگی...درست زمانی که میدانم تو درمیان مردانگی های روزگار نامردترین مردانی....