آمدی که با دستهای كوچک خویش
بشكافی از هم پرده ی پك هوا را
بشكنی حصار نور سردی را كه امروز
در خلوت بی بام و در كاشانه ی من
پر كرده بود
كم كم ببين اين پر شگفتی عالم ناآشنا را
دنيا و هر چیزی كه در اوست
از آسمان و ابر و خورشيد و ستاره
كنون به چشم كوچك تو پر شگفتی ست
هر لحظه رنگی تازه دارد
خواند به خويشت
امروز ديگر هم بمك پستانكت را
بفريب با آن
كام و زبان و آن لب خندانكت را
و آن دستهای كوچكت را
سوی خدا كن