من 5 سال پیش که خواستم ازدواج کنم قبلش باکسی دوست بودم و من واقعا دوستش داشتم قصد ازدواج بودیم یسال.باخواهرشم درارتباط بودم .یه روز بهم گفت مامانش نمیذاره ازدواج کنیمو یه ماه رابطمون بهم خورد بعدیه ماه اومد بهم پیام داد که مامانمو بزور راضی کردمو...خوشحال بود.ولی اون موقع زمانی بود که همسرم اومده بود خواستگاریم و من بخاطر موقعیتش قبول کرده بودم .حالا خانوادمون سنتیو...بهش گفتم که من ازدواج کردم اونم کلی پیامو خودشو خوردکردو کوچیک میکردکه چرارفتی.خب رابطمون بهم خورده بود...
بعد بهم اعتراف کرد که من ازکسی خوشم اومده بودوسرهمین یماهو نبودمواین حرفا حالادیدم هیچکی مثل تو نیست .خلاصه من ازدواج کردم الان تو این پنج سال از هرطریقی پیدام میکنه و همش میگه منو ببخش و اینکه فقط بگم از زندگیم راضیم یانه .امروزم بعد2سال دیدم عنوز فراموشم نکرد.
الان خیلی تو فکرمه سنشم رفته بالاازدواج نمیکنه .برعکسیم و من الان همسرو بچمودوست دارم.
ولی هرچندالان همسرم کلا بی احساسه حتی جدامیخابه و...و این که این پسره واقعاهرلحظه هنوزم بیتابه وپراز احساس
شما برداشتتون رو درمورد این بگید