سلام یکساله زایمان کردم و از روز چهارم زایمانم دیگه خانواده شوهرم نیومدن کمکم ..من مادرم یکسال قبل زایمانم فوت شد و کسیو ندارم که بیاد کمکم ..از طرفی مادر شوهرم به خاطر یک حرف من قهر کرد رفت البته بهونه بود میخواست بره به یه سری کاراش که الان بگم میگید وای چه عروس بدی برسه ...روز دوم زایمانم بود که بچم زردی گرفت و مادر شوهرم نمیذاشت ببریمش دکتر میگفت الا بلا ما تو خانوادمون زردی نداشتیم این زردی نیست خود به خود خوب میشه ...منم زن زائو و تمام بدنم کهیر ریخته بود به خاطر حساسیت به جفت و از اینطرف هم فشار روحی که بهم وارد شده بود و ... خلاصه انقد عصبیم کرده بود سر بچه ..خواهر شوهرمم میگفت من شرفم رو میزارم اگه این زردی داشته باشه ..خلاصه با دعوای من همسرم برد بچرو دکتر .. من خونه بودم با مادر شوهر تلفن زنگ زد و همسرم گفت بچه زردیش ۱۲ هست ..مادر شوهرم یهود چنان گریه زاری راه انداخت که وای ما تو خانواده نداشتیم و اینا ..منم یهو اعصابم بهم ریخت و فقط یک کلمه گفتم که تو که گفتی بچه زردی نداره پس چی شد ..بخدا انقدر دادو بیداد کرده بود من اعصابم ریخته بود به هم یادم نمیاد با صدای بلند گفتم یا نه ولی نگفتم ..خلاصه شوهرم که اومد سریع لباساش رو جمع کرد گفت من دارم میرم ..بیرون به همسرم گفته بود زنت منو بیرون کرد ...فردای اونروز هم خواهر شوهرم رفت بدون هیچ حرفی و نیومد تا الان که یکساله گذشته ..حالا یادشون افتاده نوه دارن ...و را به را زنگ میزنن به همسرم که بیا بچرو ببینیم ..اونا یه ویلا تو شمال گرفتن و اونجان و تهران نمیان. اصلیتشونم ترک هست و پدر شوهرم گرمسار ..الان همسرم هی میگه بیا بریم حق با توس ولی بیا بریم یه سر بزنیم ..بچه ها بخدا انقدر دلم گرفته وقتی تنها بودم و هیچ کاری بلد نبودم اینا نبودن خودم تنها کارای بچمو بدون هیچ اشناییتی بدون مادر انجام دادم ..الان با همسرم دعوا کردیم و من دیگه واقعا بریدم ..شما بودید چی کار میکردید
جات بودن میرفتم منت میذاشتمو میرفتم هی بخوای نری ممکنه شوهرت خودش تنها بره اینطوری برات بدتره.بعدم برو اونجا سرتو بگیر بالا که منتشون بالای سرت نیست و تنهایی از پس کارات براومدی
من واژینیسموس شدید داشتم و درمان شدم.دلم میخواد به هرکی که این مشکل بزرگ رو داره کمک کنم.اگه دوس داشتین درخواست بدین
اونجاشو نفهمیدم که گفتی شوهرت لباس جمع کرده کجارفته؟
یک سوال؟چرااینجاهمه یادکترن یادرحال گرفتن مدرک پزشکی تازه پدرومادرشون وکیلن.خیلیاهم مدرک روانشناسی دارن فوق لیسانس کارشناسی ارشد هم که زیادداریم اینجا😐توی خارج ازایران هم زندگی میکنن😐توی همه ی تاپیکهاهم حضوردارن هرساعت ازروزوشب😑 (❤خدایا❤ شکررررررت بابت انتخابم هرچه دارم ازتودارم💝میگه چشمام ازپا درش آورده عینک زدم شمارودرنیاره😎😁) ❤لطفا برای برآورده شدن حاجتم یک صلوات مهمونم کنید🙏❤
من بهت حق میدم تو سختی شما رو تنها گذاشتن شما هم بد حرف زدی ولی نباید به روشون میلوردن بالاخره زائو اعصاب نداره حالا شما کوتاه بیا بخاطر دخترت یه فرصت دیگه بهشون بده و برو سفر عزیزم
خدایا ی مهربانم فرزندان و خانواده ام رو به خودت میسپارم
برو عزیزم خیلی ازبچه ها خانواده شوهر خوبی ندارن ولی اگه حرف یه متاهل رو میخوای برو نه اینکه به خاطر رابطه عاطفی به خاطر اینکه ازشون استفادتو ببری به موقعش بچه ات هم محبتشون رو میخواد تو هم مثل من کسی رو نداری واگه تازه من بودم با به جعبه شیرینی میرفتم و گله گیمم میکردم که دلتون تنگ نشد برابچه مگه ما عیر از شما کیو داریم اینجوری البته همه اینها نه از روی غیض بلکه با مهربونی و کمی ناراحتی
برو عزیزم خیلی ازبچه ها خانواده شوهر خوبی ندارن ولی اگه حرف یه متاهل رو میخوای برو نه اینکه به خاطر ...
میدونی انقدر منو ناراحت کردن هر چقد میخوام غرورمو بزارم کنار بازم ننیتونم ..تمام سلولای بدنم عصبی میشه ..دیشب با همسرم بحث داشتم انقدر داغون شدم ...تمام صورتم یهو لرزید فکر کردم سکته کردم ..اینا بار اولشون نیست بار چندمشونه ..کارشونو میکنن بعد میان اینطوری با زندگی من بازی میکنن ..شوهرمم گیر کرده بین اونا و من ..ولی من میگم خودت برو ..نمیره ..دارم دیوونه میشم ..بخدا گوش شنوا میخواد درد دلمو بگم .میدونی مادرمو به خاطر هیچ از دست دادم انقدری تو نامزدیم اینا منو اذیت کردن من گریه کردم مادرم مریضیش بیشتر شد
هر چقد میخوام سعی میکنم ولی نمیشه برای ستاره نوشتم چرا نمیرم ..ممن احتیاج داشتمو تنها بودم الان که تمام کارای بچرو کردم و احتیاجی ندارم سرو کلشون پیدا شده من متنفرم از مادرش و پدرشو و خواهرش
من بودم نمیرفتم اجازه نمیدادم بچم هم بره. شوهرت رو هم قطعا پر میکنن.
منم اینطور فکر میکنم و دلم نمیخواد بچم و ببینن ...بخدا الانم که دارم میگم انقدر اعصابم درگیر میشه که نگو...یعنی اگه بچمو بغل کنن یا دست بهش بزنن خون به پا میکنم
اشکال نداره برو دیگه نمیشه که تا ابد قهر باشید مهم اینه منت از کسی نکشیدی که همش بگن فلان کار و واست ...
اخه برم میگن اومد گفت غلط کردم ..شما خواهر شوهرمو نمیشناسید که میره به همه میگه خودش اومد گفت غلط کردم ..به همه کسایی که میدونن ما مشکل داریم برای اینکه ابروشون نره میگن من رفتم
منم تا دیشب همین دعوارو ارم دیگه ..میگم اونا بیان ..میگه نمیان ما باید بریم..اخر سر من گفتم که میرم مشاوره تکلیفمو روشن میکنم ..یهو شوهرم گفت پس زندگیمون مثه قبل نمیشه بین من و تو
اخه چرااینجوری گفتی شاید ندیده بوده جوابشون نباید میدادی بعدشم توجوابشون دادی باید میرفتی اشتی الانم ...
نه ..بزار بگم چطوری شد..مادر شوهرم با دادو بیداد و نمیدونی با چه حالتی..میگفت این زردی ماد زادیه ...ایراد از توس..من زایو رو پدرمو دراوردن ..به خاله هام و عمه هام با لحن بد گفته بود هیچ کس نیاد تا ده .ولی به قران شب خانوادشو همرو دعوت کرد خونه من ..شام ..سرو صدا ..واسه من غذا نپخته بودن ...هیچ به من نمیرسیدن ..من نباید تکون میخوردم دکترم گفته بود ولی انقدر تکونم دادن من نفسم بالا نمیومد دیگه