دوستان سلام
من یه دوست داشتم اونقد صمیمی بود باهام همه درداشو برای من میاورد پدرش که میزدش
مادرش اذیتش میکرد
بی پول میشد غصه داشت میومد خونه ما
صبحها میومد غروب میرفت
تو درسش کارش کمکش میکردم
برادر دوست پسرش عاشقم شد من پسش زدم گفتم شرایطمون نمیخوره
همش میگفت خوش بحال که فلانی ترو میخاد حتی به خانواده اش گفت همه هبر دارن
ولی دوس پسر من حتی به دوستشم از من نمیگه
منم میگفتم سن ما ایجاب میکنه عاقلانه رفتار کنیم.
یه بار مادرش زنگ زد وقتی خودش بود خیلی وقیحانه گف تو طلاق گرفتی لیاقت نداری با دختر من بگردی
از خونه اتون برون نذار بیاد اونجا
حرفی نزدم
و دخترش شنید و به دوستم گفتم دیگه نیا حرمت مادرت واجبتره
گفتم فقط من مطلقه ام نه جذام دارم نه فاحشه ام...فقط اینو بدون
با گریه بلند شد و رفت
دیگه خودم ارتباط زو کم کردم
سه روز بعد یه دوست مشترک تماس گرفت گفت که مادر و خواهر اون دوستم تو ارایشگاهی که اینم بوده
پشت سرم حرف میزدن میگفت دیدم دروغ میگن تهمت میزنن پشتت در اومدم گفتم ایراد نداره
هیلی عذاب کشیدم
بابت روزایی گه باهم گذروندیم.غصه هایی که براش خوردم...همه و همه
دیگه رابطم صفر شد
امروز بعد یه سال باز یکی گفت فلانی پشت سرت میگه قد یه ممطلقه شانس ندارم که برادر ...اونو خاست براش جون میداد
منو فقط بازیچه کردن رفت...
دلم گرفت...غصه خوردم.حلالش نمیکنم