سلام خانوما من دوساله ازدواج کردم و از روزی که عروسی کردم مادزشوهرم باهام مشکل داره.دائم باهام دعوا میکنه اذیت میکنه شوهرمو تحریک میکنه بر علیه من و ازم انتطار داره برم خونش و از پسراش که یکی دوسالشه و اون یکی ۱۳ نگهداری کنم .بچه هاشم واقعا شلوغنو منم نمیرم اما اون هربارکه باهام حرف میزنه با نیشو کنایه اتیشم میزنه منم نمیتونم جوابشو بدم چون بلد نیستم عین اون بیشرف باشم.شوهرمم زیاده از حد به اونا توجه میکنه و تموم پولو حقوقشو خرجشون میکنه در حدی که وقتی میره ماموریت منومیذاره خونه بابام هزارتومن نداره دیگه برام جا بذاره.ازاینطرفم همش خانواده م باهام دعوا میکنن که تقصیر خودته تو اینقد ساکت بودی و اونا حرف زدن سرتو انداختی پایین الان این وضعته.حال روحیم افتضاحه ازاونور شوهرم میگه تو زن خوبی نیستی پشتم نیستی(این حرفارم مامانش بهش یاد داده)ازاونور مادرشوهرم دم به دیقه با حرف اذیتم میکنه.ازاینطرفم خانوادم ...دیگه نمیکشم واقعا دیگه به جایی رسیدم میخوام خودمو بکشم
زندگی برام سخت شده .بارداریم از یه طرف حرفای خانواده یه طرف رفناراو حرفای تندو زننده ی شوهرم یه طرف مادرشوهرم هزار طرف.....نمیدونم باید چیکار کنم....خدایا فقط مرررگ
بعضی وقتا هم باید زبون داشته باشی از خودت دفاع کن بامحبت شوهرتو جمعش کن.دلبری کن براش.صبر باید داشته ...
همه ی این کارارو میکنم در حدی که نمیتونه به زبون نیاره و میگه تو فرشته ی زندگیمی اما به محض اینکه میره خونه باباشو میاد تو نظرش من میشم هیولایی که میخوام خونشو بخورم