سلام
بهتر از جان
جان جانان
شبهای بیمارستان آدم را عذاب میدهد
غروب دلگیر است
اما غروب این حوالی دلگیرتر
چرا دکترها اینقدر سوال های علمی میپرسند
چرا قلبت درد میکند دختر جوان
مثلا من بگویم
قلب درد ندارم
چون
قلبم از دست رفته
با اندوهی سر تکان نمیدهند و پوزخند بر شمایلشان نقش نمیبندد
آری قلبم درد میکند چون که سرنوشتم را تیره تر از همیشه میبینم
ای جانانم....
عذر مرا بپذیر
دیگر قلبی ندارم که فدایت کنم
همان دم آخر افتاد و شکست
همچون
بیماری که در اتاق عمل مُرده است
بر روی این تخت بی محابا دراز کشیده ام
چگونه دستِ پزشک خود را ببوسم و بگویم
ممنون که یادآوری کردی هنوز
تکه جانی دارم
فراموش میکنم خودم
که هر چه دویدم را
اصرار می کنی که بخندم
چه انتظاری از کُنده ی قطع شده داری؟
که درخت باشد؟
اصراری عبث است
رهایم کنید بر این تخت
که آرام گیرم از هیاهوی جهان...
#۲۸آذر۹۶
✍