یادش بخیر ...
یه بار با دوستای دانشگاهمون قرار گذاشتیم که بریم تاتر استادمون رو ببینیم.... ده نفر بودیم قرار بود ساعت ۵ همه بریم سمت تاتر شهر از میدان هفت تیر ... من ساعت ۵ اونجا رسیدم، دوست همکلاسم که اقا بود اونم با من رسید، برای استادمون دسته گل هم خریده بود... به اذن الهی همون لحظه مادر زن داییم ، با خواهر زن داییم و خود زن داییم یهو جلومون ظاهر شدن:))))))
اقااااا حالا بیاااا بگو منتظر ۸ نفر دیگه ایم....کی باورش میشه اخه....خلاصه تا یک سال جلوشون ظاهر نشدم:/ همکلاسیمم فهمید من جوری شدم دلم میخاست وسط خیابون گریه کنم :))))))