من دارم میرم مشهد اما با یه دل خون دیگه خستم بریدم از اینکه نتونستم ازدواج کنم ۲۹ سالمه هر روز رو به امید روز بعد هرسال رو به امید سال بعد سپری کردم خسته شدم از بس هرکه رسید بهم طعنه زد خسته شدم از اینکه باید برای یه بچه ۱۲ ساله توضیح بدم من ۳۵ سالم نیست ۲۹ سالم خسته شدم از بس دلم رو سوزوندن خسته شدم از این که در جوابشون خندیدم از این که هر روز و هرسالم رو به امید معجزه سر کردم هیچ وقت نفهمیدم معجزه برای من رو سیاه نیست دلم خون از این که به خاطر یه خط قرمز خواستگارم رو رد کردم به امید این که قاطع برگرده ولی هیچ وقت بر نگشت من میترسم از این که برم حرم دست خالی برگردم تو رو خدا دعا کنید اگر قرار دست خالی برگردم هیچ وقت نیام همونجا بمیرم من تو این روزا به خاطر آقا امام رضا فقط نفس کشیدم اگر دست خالی بیام میمیرم