یه بار رفتیم با بابام مسافرت یه بازار خیلی شلوغ بود من اونموقع مجرد بودم بعد بابام گفت دستم ول نکن اینجا خیلی شلوغه خلاصه من همش نگاه اینور اونور میکردم تا رسیدیم آخرای بازار دیدم یکی هی زور میزنه منم محکم دستش گرفتم ول نمیکنم یه لحظه چشم از مغازه ها گرفتم و نگاه کردم ای وااااای دست یه سربازی گرفته بودم ول نمیکردم این بیچاره هر چی تند راه میرفت منم پا به پاش داشتم از بازار بیرون میرفتم 😂😂😂😂😂
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.
بیچاره با لباس سربازی و کلاهش از جون خودش سیر بود من محکم گرفته بودمش 😂😂
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.
هیچی من هنگ کردم اونم رفت دیدم بابام کلی عقب تر از من مونده بود
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.