یه بار رفتیم با بابام مسافرت یه بازار خیلی شلوغ بود من اونموقع مجرد بودم بعد بابام گفت دستم ول نکن اینجا خیلی شلوغه خلاصه من همش نگاه اینور اونور میکردم تا رسیدیم آخرای بازار دیدم یکی هی زور میزنه منم محکم دستش گرفتم ول نمیکنم یه لحظه چشم از مغازه ها گرفتم و نگاه کردم ای وااااای دست یه سربازی گرفته بودم ول نمیکردم این بیچاره هر چی تند راه میرفت منم پا به پاش داشتم از بازار بیرون میرفتم 😂😂😂😂😂
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.
یعنی خودش نگفت چرا دستم رو محکم گرفتی و تا اخر بازار هم رفتی و باز اون هیچی نگفت
نه هیچی نگفت فقط با تعجب نگاه میکرد و سریع راه میرفت منم کنارش 😂
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.
خسته نباشی....چندسالت بود؟پدرومادرت چطورمتوجه نشدن ک بگن دستشو ول کنی
اونا مشغول بودن اصلا نفهمیدن من کجام 😐
فکر کنم سوم راهنمایی
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.
منم دیروز با خواهرشوهرام رفته بودم بیرون خرید خاستم ب شوهرم تیشرت بگیرم ک ب ی مانکنه سلام خسته نباش ...
😆😆😆😆واسه منم یبار پیش اومده😂😂
جان مادر بعد از ۴ سال انتظار آمدی 😍خداوندا به کدامین ثواب مرا لایق زیباترین احساس،بزرگترین نعمت و با شکوه ترین لحظات دانستنی.... خداوندا بگذار در این احساس زیبا بمانم ،بگذار شاهد تولد دوباره خویش باشم ....بگذار آرام باشم ...ب کدامین ثواب مرا اینگونه عاشق کردی ...فاش میگویم این حس را تاکنون لمس نکرده بودم ...اینگونه عاشقی کردن را خودت ب من آموختی...احساس خودت ب تمام بنده هایت ...آری حس مادری ام را میگویم
بچه بودم تو بازار داشتم با مامانم میرفتم خیلی شلوغ بود هر کی رد میشد میزد بهم ۸ سالم بود لجم میگرفت بخودم گفتم ابندفعه کسی بهم بزنه میزنمش مامانمم دستمو میکشید که بیریم بیرون که یه مرده خورد بهم منم زدم در باسنش وای ی آقاهه عصبانی شد یه چیزایی داشت میگفت چون شلوغ بود رد شد رفت شانس آوردم😁😁😁
بچه بودم تو بازار داشتم با مامانم میرفتم خیلی شلوغ بود هر کی رد میشد میزد بهم ۸ سالم بود لجم میگرفت ...
😂😂😂گفته عجب بچه پرروییه
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.
منم رفتیم داروخونع بعد اشتباهی رفتم تو ی ماشین دیع نشستم طرف شوهرم نبود ولی ماشینش مث ما من اشتباهی ...
واااااای منم همینجوری یه بار رفتم مغازه داشتم با دخترم صحبت میکردم میومدیم در ماشین باز کردم نشستم میخوام دخترمم بغل کنم دخترم حیرت زده نگام میکرد گفت مامان پس بابا گفتم په این عمو خو بابای دیگه برگشتم به شوهرم بگم په دنیا چش شده تو رو نمیشناسه مرده دهن باز نگام میکرد 😲 بعد با جیغ پیاده شدم نگاه کردم شوهرم رفته بود جلو تر ایستاده بود منم با دو رفتم تو ماشین خودمون شوهرم گفت راحت باش عزیزم منم خون تو بدنم جریان نداشت سفید سفید شده بودم شوهرم رفت جلو تر برام آب میوه گرفت آبمیوه رو خوردیم حالا بخند کی بخند مگه میتونستم جلو خودمو بگیرم
پسرم منو بابایی و آجی دنیا بی صبرانه منتظر به دنیا اومدن و گرفتن دست های کوچولوت هستیم خاله ها میشه برای سلامتی پسرم صلوات بفرستین
اگر کسی را دیدید که از همه چیز لذت میبرد،سخت نمیگیرد،میخنددومیخنداند بی مشکل نیست بلکه اوطوفان هولناکی را پشت سرگزاشته است واکنون قدر داشته هایش را میداند.