یه بار رفتیم با بابام مسافرت یه بازار خیلی شلوغ بود من اونموقع مجرد بودم بعد بابام گفت دستم ول نکن اینجا خیلی شلوغه خلاصه من همش نگاه اینور اونور میکردم تا رسیدیم آخرای بازار دیدم یکی هی زور میزنه منم محکم دستش گرفتم ول نمیکنم یه لحظه چشم از مغازه ها گرفتم و نگاه کردم ای وااااای دست یه سربازی گرفته بودم ول نمیکردم این بیچاره هر چی تند راه میرفت منم پا به پاش داشتم از بازار بیرون میرفتم 😂😂😂😂😂