دختره از تهران میرن ژاهدان..
عبدحمید عاشق دختره میشه..
به زور میگیرش..
میبرش زاهدان..
بعد کم کم داداش ..ینی عبد مالک شستشو مغزی میدش..
میگه زنت کافره ..و ازین حرفا
به همین بهونه میارش پاکستان..
اونجا چند وقت دختره زندگی میکنه..
یه زندگی سباه..
بعدش در مرحله اخر عبدلاحمید خودش زنشو میکشه
فیلم با همبن کشتن تموم میشه