2777
2789
سلام به همه دوستای خوب با اعصاب و بی اعصاب .عاشق و معضوق خلاصه ه مه و همه

انسیه جون نمیدونم جحی بنویسم وقتی نوشتت را خوندم درجا خشکم زد جقدر سخت خدا صبرشون بده .جقدر تصور وحشت و عجز و زجر دخترک سخته .وقتی یادم میافته سامی از جیزی که بترسه جطور قلبش مثل یه کنجشک کوجولو میتبه تا خودشا بیاد تو بغل من بندازه یا خودم جه حالی میشم تا میبینم بسرک یکم وحشت زده شده. اصلا نمیشه حال و روز خانواده اون دخترک را درک کرد خدا برای کسی نخواد واقعا

مریم جون این مشکلات برای همه هست همیشه هم کوجکترها برنده میشن . مثلا هر وقت ما با بابا بودیم ریموت ضبط دست من و خواهرم بود .


محبوبه جون امیدوارم حال بابا خوب شده باشه و دفعه بعد که میری کامل کامل خوب شده باشن

دری جان اعصاب تعطیل هستی به خاطر شیطنتهای ایسا یا دوری همسرت ؟یا باز با مامان حرفت شده؟

الی منم عاشق شدم هههههه یه بوس مخصوص برای سام و یه بوس کوجولو برای یاس

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سامی جدیدا از بروبکس دل کنده به امیر تتلو دلبسته

جب میره راست میاد میکه امی تاتالوووووووووووووووو

خودش هم همراهی میکنه و میخونه با این حرف زدن دست و با شکستش.

سلام بچه های گل و بلبل ...خوبید ؟؟؟

وای انسیه جون چه اتفاقی تقریبا غیر ممکن و باور نکردنی ...خدا به دورررررررررررررررررررررررر چه حالی شدن مامان باباهاشون ...

بچه ها من یه تاپیک باز کردم خیلی با حال!!!!!!!!!

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=49107&PostID=2399599#2399599
وقتی یه سوال تخصصی می شه که واسه مادر و بچه خیلی مهم هیچکی نظر نمیده همین که بزنی شوهرم مادر شوهرم دوست پسرم راهکارهای دلربایی از همسرم دیگه به یه ساعت نرسیده ان بعلاوه یک صفحه براتون می نویسن عجب دنیایی!!!!
سلام به همه مامی های گل

اول از همه سمیرا خیلی حال کردم با تاپکت . دوست دارمممممممم خیلییییییییییییی زیاد

بعد هم انیه جون تمام بدنم یخ کرد از پستت . خدا برای هیچ پدر و مادری نیاره . واقعا سخته . من دیشب داشتم با همسری سریال لاست میدیدم . خانمه داشتن زایمان میفرمودن و خلاصه داد و بیداد ........ الینا داشت جلوی ما بازی بازی میکرد یکدفعه دیدم بدون اینکه چیزی بگه دوید و رفت و چند دقیقه صداش نیومد از اونجائیکه صداش نمیاد معموا زنگ خطریه که دار یه دست گلی به آب میده ‌رفتم دنبالش دیم رفته تو آشپزخونه کنا ر یخچال گوشه ایستاده بدون حرکت و صدا . میگم چی شده میگه مامانی من خیلی ترسیدم . میگم از چی میگه از صدای خانمه .!!!!!!!!! اینقدر ناراحت شدم که حد نداره کلی خوم و شوشو رو سرزنش کردم که نباید اصلا جلوی بچه این فیلما رو ببینیم و و و..... صلا تا الانم یادم نیمره اون لحظه رو که بچه ترسیده بوده . حالا فکر کن بیچاره پدر . مادر اون دختر.........

محبوبه جونم خوشحالم که بابا دارن بهبود پیدا میکنن . ایشاله زود زود خوب میشن تو هم فکرای خوب خوب بکن و مطمن باش همینطور هم هست
در مورد فیلم دیدن واقعا باید حواسمون جمع باشه مشابه این اتفاق چند شب پیش واسه ما هم افتاد
به اتفاق آقای همسر داشتیم دوربین مخفی نگاه میکردیم شبکه tvpuls رو (البته یادآوری میکنم ساعت از دوازده گذشته بود) شمینا رفته نزدیک tv به اون آقای لخت میگه : آقاهه بوولوو حمام
من و پدرش هم که دیگه هیچی ...صورتهامون شطرنجی چی بگم
سلام به همه مامانهای کل
سمیرا جون عزیزم شرمنده من نمیتونم توی تابیکت نظری بدم جون اطلاعی ندارم. ولی حق با شماست متاسفانه برای کوجکترین مشکل با مامان شوشو میان تابیک میزن و هنوز نیم ساعت نشده تابیک میرسه به صفحه 10.
مثلا مشکلاتشون هم اینهاست. مامان شوشو میاد تو ماشین ما میشینه میره جلو. مامان شوشو اینجوری راه میره . مامان شوشو کادو میخواد . ....ماشالله همه هم علامه دهر هستن هههههههههه
هما جون الهی بمیرم برای الینا بجه ها خیلی حساس هستن من خوره فیلم ترسناک بودم . ولی از وقتی سامی جشم و کوشش باز شده خیلی مراقبت میکنم که سامی نبینه . جون یه بار یه فیلمی بود که ادم خوارها به شهر حمله میکردن و همه صحنه های فیلم خونی و بکش بکش بود سامی رفت بغل باباش و کفت انومه اوتاده آ آ شده ( خانومه افتاده زخمی شده) تا یه مدت هم تنها تو اتاقش بند نمیشد میکفت اقا هی هام هام منه( اقاهه منا میخوره ) همین شد که ما هم محروم شدیم از فیلم دیدن الان 24 ساعته نی وی رو شبکه کارتونه یا سریالهای لوس

دوستای کلم تو رو خدا مواظب بجه ها باشین مخصوصا الان که تازه راه افتادن و میخوان بیرون خونه همه جا سرک بکشن

دیشب نزدیک بود اتفاقی بیافته برامون که با به یاد اوردنش تنم میلرزه خدا بهم رحم کرد جدی

دیشب رفتیم مول تا هم خرید خونه را انجام بدیم هم اکر لباس باییزی اورده بودن برای سامی لباس منزل بخریم. از ماشین که بیاده شدیم سامی خودش خواست راه بره و دست به من نمیداد و از بله ها خودش اروم اروم میرفت بالا .کنار بله ها یه خانم که یه ازدال (همون جادری که ایرانیا بهش میکن جادر ملی ) مشکی تن کرده بود و رو بنده هم داشت و یه کیف بزرک قهوه ای هم روی باش بود که توجه من راجلب کرد. همین که سامی رسید کنارش شروع کرد قربون صدقه رفتن و ماشالله ماشالله کفتن . وقتی رفتیم داخل سامی باز نمیومد بشینه توی جرخ خرید و میخواست راه بره و منم به خاطر یه تجربه تلخ که داشتیم جشم ازش بر نمیداشتم تا اینکه تو قسمت اسباب بازیا دیدم سامی ایستاد و داره به بشت یکی از قفسه ها سرک میکشه سریع رفتم جلوتر دیدم یه خانم مشکی بوش با نقاب داره از بشت قفسه براش بای بای میکنه از روی کیف قهوه ایش فهمیدم همونیه که بیرون فروشکاه نشسته بود به شوشو کفتم احساس بدی دارم و مجبورش کردم به سکیوریتی مول کزارش بده و مشخصاتش را بهشون دادیم. بعد که خریدهامونا کردیم و سامی را هم به زور نشوندم توی جرخ که جایی نره . تا اومدیم روبروی در خروج م منتظر بودیم تا کانتر حساب کنه و بسته بندی کنه وسایل را دیدیم همون خانمه یه بجه تقریبا یک و نیم ساله را بغل کرده و داره میره بیرون و بجه هم جیغ و کریه از نوع بنفش . جون خرید نداشت سکیوریتی ازش خواست صبر کنه که شروع کردجیغ و داد که بجم شیر میخواد و کریه میکنه تو همین حین بوةد که صدای یه خانمی بلند شد که شیون میزد بسرش کمم شده همه اینا تو یه لحظه اتفاق افتاد سکیوریتی که شک کرده بود به خانومه خواست نکهش داره کهخانومه بجه را انداخت و فرار کرد . مو به تنم سیخ شده بود تمام بدنم خیس عرق سرد شده بود. همون خانمی بود که سعی کرده بود توجه سامی را جلب کنه. از اونجا تا خونه هم هق هق کریه کردم . و هی خدا را شکر کردم. تا صبح 100 بار بیشتر از خواب جا بریدم و رفتم بالای سر سامی اخرم شوشو رفت اوردش خوابوندش بینمون کفت تا خیالت راحت بشه درست بخوابی.
سلام به همه

وای که چقدر از خوندن این دو تا اتفاق ناراحت و نگران شدم.
هم بردن اون بچه توسط عقاب و هم دزدیده شدن بچه توی فروشگاه.
خدا به همه مون صبر بده و نی نی ها رو هم خودش حفظ کنه

بنده یک مادر سرماخورده شدید و کلافه ازدست شیطنت های آیسا و همسری دلتنگ در نبودن شوشو هستم
دلم میخواد این چند روز هم زودتر بگذره و شوشو بیاد تا از دست آیسا یه نفسی بکشم.

درمورد گیر دادن به یه چیز هم آیسا چند روزه که به کارتون بارباپاپا عوض میشود علاقه نشون داده و صبح و ظهر و شب ، دویست ملیون بار مبینه و حالت تهوع گرفتم.
ولی میگم باز نیم ساعت هم نیم ساعته که اون بشینه و من کمی به کارهام برسم

راستی دوستای گلم یه روانشناس کودک خوب میشه بهم معرفی کنید. طرفای غرب هم باشه ممنون میشم

دوستتون دارم
بووووووووووووووووووووووس
بی تو برای من ، فردا پراز غمه / بی تو هوا پسه ، دنیا جهنمه
سلامم

اونقدر از نوشته انسیه و مریم تو شوکم که هرچی می خواستم بگم یادم رفت :(((((((((((((((((

وای خدای من انسه دلم برای مامان و بابای طفل معصوم داره می ترکه خدا بهشون صبر بده خیلی خیلی سخته بیشتر از اونی که تصور کنیم سخته :(

مارسیم جونم خیلی خیلی مواظب خوشتیپ خان ما باش . شرافت و انسانیت تو این دنیای ماشینی امروزی خیلی خیلی کمیاب شده . خدا رو شکر که اتفاق بدی نیفتاد .

منم از نیلا بگم که خیلی بهتر شده ولی همش تو مهد یسره به مربیش میگه منو میبری پیش مامانم و سرشو گرم می کنن . البته می دونم الان زوده واسه قضاوت ولی بعدازظهرا اونقدر عصبی و بدقلق میشه که خدا میدونه یعنی اصلاً تو اون لحظات بچه خودمو نمی شناسم !!! البته دکترش گفت ماله اضطراب مهده و درست میشه ولی می ترسم روش اثر بد بزاره .

درنا جونم من می خواستم برم پیش خانم ولی زاده که پیش دکتر امامی کار می کنه ولی نمی دونم چرا یه جورایی مرددم . از طرفی هم خود خانم دکتر امامی گفتش طبیعیه و عادت می کنه حالا نمی دونم اگه ببینم بهتر شده که هیچ اگه نه ماه دیگه میرم پیش دکتر .

هما و مریم و دوستایی که نی نی هاشون رو مهد میزارن شما نظرتون چیه ؟
سلام به همه دوستای گلم .

خوب و خوشید؟ مامانای شاغل یه روز تعطیلی خوش گذشت؟

مریم جونم از خوندن پستت یخ کردم . خیلی مراقب باش یعنی همه باید مراقب باشیم . من که لینا الان روابط عمومی شده در حد تیم ملی !!! اصلا احتیاج نیست خیلی باهاش بای بای کنی یه لبخند بزنی میاد سمتت که باهات دوست بشه و فکر کنم کافیه بهش بگی بیا ریم برات شیر کاکائو بخرم دیگه نه بابامیشناسه نه مامان . به هر حال امیدوارم خدا خودش حفظ کنه این جوجه ها رو .

فرانک عزیزم . من فکر کنم بچه ها واقعا با هم فرق میکنن ولی بخشید این رو میگم ولی من بیشتر حدس میزنم که نیلا متوجه این حساسیت بیش از حد تو شده و اینطوری رو این مسئله بیش از حد زوم میکنه . ببین بچه ها تو این سن دیگه هممون داریم و میدونیم که کاملا متوجه هستن و خیلی هم تیز . مثلا الینا داره با یه بچه دیگه بازی میکنه و حسابی مشغوله و من دارم با یکی صحبت میکنم تا میبینه در موردش صحبت میکنیم من میبینم که کارش رو با توجه کمتری انجام میده و به من توجه میکنه . به هر حال من به خاطر یکی از بچه ها با روانشناس مهد الینا صحبت میکردم خیلی حرفهای خوبی زد میگفت وقتی داری یه بچه رو میبری مهد کودک دیگه اصلا آه و ناله و ناراحتی نکن و مخصوصاااااااا جلوی چه و اگه دیدی داره گریه میکنه بهش بگو من بر میگردم و تو باید بری مهد کودک ببین دوستات میرن ببین فلانی و فلانی میان و گریه هم نمیکنن ،‌تو هم بزرگ شدی گریه نکن تا من بیام و مثلا دختر خوبی باش و بزرگ شدی برات جایزه میگیرم و .... میگفت وقتی میبینن مامانا حساسیت نشون میدن و یا میدونن که در مورد حساسن بیشتر این مورد رو پررنگ میکنن . به هر حال با توجه به اینکه الان تو مهد این کار رو میکنه من فکر کنم اگه دوباره ببری پیش مامان یا مادرشوهرت هم دیگه چون میبینه یه بار تونسته حرف خودش رو ثابت کنه احتمال اینکه بازم اونجا نمونه یلی زیاده . البته تورو خدا ببخشی یه وقت ناراحت نشی اینها فقط نظر من بود با توجه به صحبت هایی که همین یک شنبه با روانشناس کردم .

و آما اوضاع ما براتون بگم که یکشنبه تو همون دفتر معروفه که معرفه حضورتون هست که مربی الینا توش مینویسه بعد از توضیحات اون روز نوشته شده بود که شعر صفحه بعد امروز آموزش داده شده لطفا تو خونه باهاشون تمرین بشه
صبح و ظهر و شب
یعنی 3 نوبت
مسواک میزنیم خیلی باددقت
دندان تمیز ، دهان خوش بو
چی از این بهتر دوست من بگو

خلاصه ما هم شدیم مامان بچه مشق دار و کلی ذوق زده . ولی جریاناتی داشتیم !!!!‌اولش کخه خوندم الینا میگفت نخون . اینو باید خاله مهدیه بخونه . شعر خاله مدیه هست !!!!!!!!!!! داشته باشید قیافه منو !!!!! شده بودم دزد مسائل کپی رایت و خیلی جدی بهم هشدار میداد بعد کم کم کنار اومد ولی یک کم میخوندم میگفت مامان آهنگ بخون برقصیم اینو نخون !!! نیلوفر بخون( داداشم آهنگ نیلوفر رو خیلی براش میخونه )و ........ خلاصهههههههههه دیروز بعداز ظهر همه افراد خونه خودمون و مامانم اینها اینو حفظ بودن و دختر ما هم کامل به حالت دکلمه اینو میخوند با صدای رسا و دستاش رو هم رو هوا میبرد و موقه گفتن کلمه به قول خودش مسکاک دستش رو طرف دهنش میبرد و... و خلاصهههههههههههههه من کلی کیفور بودم و واقعا قیافه من هم دیدن داشت وقتی کامل میخوند و آخرش میگفت هوراااااااااااااااااااا همه دست بزنید
همای نازنین اصلا و ابداً از دستت ناراحت نشدم که خیلی هم از راهنمائیت خوشحال شدم .
عزیزم اتفاقاً من اصلاً در مورد مهد رفتنش حساسیت ندارم . نمی دونم به خاطر اینکه خیلی دارم رو خودم کار می کنم یا انرژی مثبتیه که مهد بهم میده اتفاقاً من خیلی زیاد مهدشو دوست دارم مخصوصاً مربیهاشو همشون بی نهایت مهربونن و قیاقه خیلی مثبتی که انرژی مثبت بهت میدن .

صبحا هم که بغض می کنه نریم پیش خاله مهسا من میگم خوب اونجا نریم کجا بریم میگه بریم پارک بعد دوباره بریم پارک و بریم خونمون . میگم خونمون چه خبره کارتون ببینیم و خمیر بازی کنیم میگم اینا که پیش خاله مهسا هم هست ولی بازم می خواد نره .

بعدشم که صبحا از من جدا میشه چون من خیلی راضی و خوشحالم همش در حال خندیدم و قشنگ باهاش خدافظی می کنم و میگم زود میام . ولی بعدازظهر که میرم دنبالش تا برسیم خونه تو ماشیت یسره غر که منو بغل کن . تو خونه هم یسره راه میره می گه منو بغل کن مگه اینکه خمیراشو بدم که خمیر بازی کنه یا هم مثل آیسا کارتون پلنگ صورتی و بارباپا رو 2000000 بار مرور کنه . که یکمی منو یادش بره که به کارام برسم .

ولی یه روزایی که نمی دونم چرا اساسی قاطی می کنی آی گریه ای سر میده که دل مرغهای آسمون به حالش می سوزه یه هق هق هایی می کنه که وحشتناکه تازه از شنبه یکمی بهتر شده و شبها یه کم با آرامش می خوابه ولی شبها که بیدار میشه منو صدا می کنه که بیام پیش شما و همش خودشو می چسبونه به من و میگه بغلم کن :( از شب تا صبح این قضیه حداقل 20 بار تکرار میشه .

اصلاً اصلاً دوست ندارم ببرم خونه مامان خودم یا مادرشوهر چون الان خودم حداقل خیلــــــــــــــــــــــــی زیاد احساس راحتی می کنم یه بوس و تشکر خیلی خیلی ویژه از تو و سمیرا دارم که تشویقم کردین :*


خلاصه ببخشید سرتو درد آوردم ولی فکر می کنم نیلا خیلی ترس دوری از منو داره .
سلام به همگی.

فرانک جونم من هم کاملا با هما موافقم و از طرفی هم خوشحالم که مهمتر از همه تو تونستی خودت رو راضی کنی که نیلا باید مهد بره به هزار و یک دلیل........ و باز هم خیییییییییلی خوشحالم که مهدش همه جوره تو رو راضی می کنه. بقیه چیزا مهم نیست. بخدا بچه ها یه جوری به شیوه جدید زندگیشون عادت می کنن که خود آدم ایول میاره!!!!!!!!!! الان کوروش هر روز ساعت 5/6 مثل یه خروس یا ساعت شماته ای خود به خود بیدار می شه و هممون رو هم بیدار می کنه!!!!!!!!!!!! همش هم می گه زود باش دیگه بریم مهد الان من از بچه ها جا می مونم!!!!!!! یعنی کاملا به این زندگی عادت کرده. البته یه بدی داره اونم اینه که روزهای تعطیل سرش نمی شه و باز هم زود بیدار می شه............... خلاصه برات خوشحالم. نیلای خوشگلم رو هم ببوس.

مریم جون خداوند خیلی به پسر گلمون رحم کرده ها!!!!!!!!!!!!! من که هنوزم تو شوک هستم. خدا رو شکر که اتفاق بدی واسش نیفتاد................

سمیرا جون ببخش که من از غرب تهران اطلاعات چندانی ندارم و نمی تونم کمکت کنم...............

بقیه ها کجایین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فرانک عزیزم . من واقعا تورو همیشه تو دلم تحسین میکنم که واقعاااااااااااااااااااا یه مادر نمونه ای نه اینکه بخوام اینجا همینطوری بنویسما . نه واقعا میگم . مثلا روز آتش نشانی دخترت رو بردی و خیلی از کارهای دیگه که من خودم یکی اصلا به ذهنم هم نمیرسه چه به حوصله برای اجرا . اون ها رو هم که گفتم خواستم بهت بگم یک کم نگرانیت رو تو این زمینه کمتر کن من مطئنمممممممممممم که هم برای خودت بهتره هم برای نیلا که چند وقت دیگه خودت میفهمی چه حس خوبی از مهد رفتنش داری و واقعااااااااااااااااااا خوشحالم که از مهدش حس مثبتی گرفتی و همینطوری ادامه بده که من مطئنم تو میتونی . بعد چسبیدن بهت کاملا طبیعیه خوب از صبح نمیبنه تورو . من نمیدونم اینکار درسته یا نه ولی من از روز اولی که الینا رو مهد گذاشتم ا تاکید بهم گفتن حتما حتما یکساعت قبل از اومدنت تا یکساعت بعد از رفتن از مهد اصلا الینا رو تو آغوش نگیر محکم و بوسش نکن محکم . چون بچه احساس میکنه داره کار شاقی انجام میده و یا ممکنه دیگه تورو نبینه و یا حس دلتنگی بهش دست بده . من اینکار رو کردم به محبوبه هم گفتم فکر کنم جواب داد . البته بعدش هم تاکید کردن بعد از اون خیلی بغلش کن و ببوسش و باهاش بازی کن و ... من اینو بگم الینا وقتی تو خونه هستیم اصلا اصلا خودش رو سر گرم نمیکنه و اینکه شماها میگید نیم ساعت سی دی میبینه و ... برای من اصلا قابل درک نیست . حتی کوچکترین سرگرمی فقط و فقط با من. دقیقا فقط با من . و من کاملا بهش حق میدم چون بچم از صبح تا ساعت 5 مادری نمیبینه پس کاملا حق با اونه .
خانمی میخواستم بهت بزنگم دیدم هردو سر کاریم . بنابراین میذارم سر فرصت تا مفصل صحبت کنیم . چقدر خوب میشد همدیگر رو ببینیم به هر حال هر کاری از دست من ساخته هست بگو .

مریم جونم خروس رو نگو که من آرزوی یک روز 5 شنبه و جمعه خوابیدن تا ساعت 8 دیگه برام شده آرزو . الینا میگه "پاشید با هم صحبت کنیم "!!!!!!!!!!!!!!!! و من واقعا میمونم که این بچه ها ایول دارن
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108