سلام بچه ها از پستم تعجب نکنید مطالبتون را خیلی وقت است که میخونم و کم و بیش باهاتون آشنا هستم .دلیل خوندن تاپیکتون هم اینکه رونیا دختر کوچکم متولد مرداد87 است. کیانا دختر بزرگم مهر85. خانوم حنا که وضعیت خودشو گفت یاد اون روزهای خودم افتادم درضمن شاغل هم هستم.روزهایی یادم میاد که همزمان رونیا را که گریه می کرد تو کریر تکون میدادم که بخوابه کیانا را تو بغلم داشتم ساکت میکردم غذا روی گاز درحال سوختن بود و تلفن هم زنگ می زد. ولی خب بقول خانم مدیرعاملمون که دو فرزند با فاصله یک سال از هم داشت اوج سختیش یک سال اول است .انشا... که برای شما هم خوب و آسان بگذره .