سلام دوستای گلم تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره پا بوس امام رضا اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراس آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاس من که .....
ما اگه لایق باشیم امشب داریم میریم مشهد... همتونو دعا میکنم .وای خدایا خیییییلی خوشحالم راستش خیلی دلم واسه امام رضا تنگ شده بود بای
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
سلام بچه ها از پستم تعجب نکنید مطالبتون را خیلی وقت است که میخونم و کم و بیش باهاتون آشنا هستم .دلیل خوندن تاپیکتون هم اینکه رونیا دختر کوچکم متولد مرداد87 است. کیانا دختر بزرگم مهر85. خانوم حنا که وضعیت خودشو گفت یاد اون روزهای خودم افتادم درضمن شاغل هم هستم.روزهایی یادم میاد که همزمان رونیا را که گریه می کرد تو کریر تکون میدادم که بخوابه کیانا را تو بغلم داشتم ساکت میکردم غذا روی گاز درحال سوختن بود و تلفن هم زنگ می زد. ولی خب بقول خانم مدیرعاملمون که دو فرزند با فاصله یک سال از هم داشت اوج سختیش یک سال اول است .انشا... که برای شما هم خوب و آسان بگذره .
هانی برای منم دعا کن نمیدونی وسط دردا که وحشت اینو داشتم نکنه محل سزارینم پارگی بده نکنه اتفاقی برای خودم یا بچه بیافته و هزار اما و اگر داشتم کلی دست به دامن امام رضا بودم! کاش بشه منم برم...... کتی جون ممنون سر زدی و ممنون که برام نوشتی میدونم این روزا میگذره و بعد یه خاطره شیرین برام می مونه برای همین فعلا دارم لذت می برم هرچند گاهی حس می کنم دارم کم میارم!!! مونا خونه رفتن رو نگووووووووووو اما باور کن میشه !!
هانیه جون تو رو خدا به امام رضا بگو منم بطلبه آخه خیلی ساله نرفتم پابوسش...
راستی الناز جون بالاخره یاس شبیه تو شدهههههههههههههه؟؟؟؟؟
داشتم از مشکلات الناز می گفتم شوشو می گه منم بچه دوم می خوامممممممم ... وای من که اصلاً نمی تونم به این زودی تصورش رو بکنم...
منم از دیروز با همون دارویی گیاهی تلخ که عطاریا می دن آرشا رو از شیر گرفتم یعنی می شه یه شب رو تا صبح بدون اینکه هی وسطش بیدار بشم بخوابممممم؟؟؟؟ خدا رو شکر آرشا هم ناآرومی نکرد بهش گفتم پیشی می می مامانو خورده اخ شده!!! اونم هی می گه او (صدای گربه)
آتلیه تخصصی کودک دریچه اصفهان www.darichestudio.com و عکسهای جدید در @photodariche
سلام بچه ها خوبید خوش میگذره من هم خوبم علی هم یه ویروس اومده بود سراغش و مامان و باباش رو روز پنجشنبه و جمعه و در پی اون شنبه همش راهی بیمارستان و دکتر میکرد که بالاخره انگار گوش شیطون کر اوضاع بهتر شده البته دکترش گفت ممکنه یهو حالش دوباره بدتر بشه این ویروس اینطوریه ولی من امیدوارم که نشه
از مهد هم براتون بگم که کلا با اومدن این ویروس کنسل شد مامانم میگه اگه قراره یه بچه که هی مریضه رو بیاری بزاری پیش من خوب خودم نگهش میدارم دیگه چه کاریه حداقل مریض نیست
الی جون خیلی جالبه که با اینکه کم میخوابی همش چیزای مثبت رو میبینی این خیلی خوبه چون بالاخره شرایط همونی که هست و همیشه یه مشکلی هست چقدر خوبه که آدم قسمت های مثبت داستان رو ببینه چند روز پیش شوشو میگفت کاش این بچه زودتر بزرگ بشه ما راحت بشیم آخه علی همه چیز رو پرت میکنه و خلاصه شلوغ میکنه دیگه خودتون همتون یه دونه دارین دیگه میدونین چی میگم ولی من بهش گفتم الان ببین چقدر قشنگ حرف میزنه خوب هر گلی یه خاری داره دیگه ولی من خیلی عشق میکنم با حرف زدن علی
راستی بچه ها چند بار این سوال رو پرسیدم اگه تونستید بهم جواب بدید برام مهمه بچه های شما هم همه چی رو دوست دارن پرت کنن یا بشکنن؟؟
ممنون میشم جواب بدین مونا جون راستی برات آرزوی روزای خوب رو دارم هما برای مریضی الینا هم خیلی ناراحت شدم فکر کنم همزمان با علی مریض شده هانی جون منم دعا کن خیلی دلم میخواد منم برم
وای دیدید اردیبهشت هم از راه رسید و این عمرمونه که داره میره پسر من هم داره هی بزرگ و بزرگتر میشه و شمک مامانشو داره جر میده سارینا هم همچنان یک تیکه آتیش همش در حال خرابکاری و حاضر جوابیه با این که از نظر صحبت کردن خیلی پیشرفت نداشته ولی ادا اطواراشو نمیشه جمع کرد یه عالمه آدم تو خونه هستن و داوطلب برای سرپا گرفتنش چون پوشک نمیشه فقط بریم بیرون پوشکش میکنیم و 98% مواقع جیشش رو هم میگه منتها یه بند گیر میده که من ببرم سرپاش بگیرم من بشورمش و خیلی مایله از مادر تنبلش یک مادر زرنگ بسازه و اینه که از همه بیشتر با این وزنم خستم میکنه ولی در کل به قول الی اگه بخوایم میشه و تاحالا که شده (خواستن توانسته ) الی منم خیلی دارم با خودم مقابله میکنم و دارم سعی میکنم به تمام کسائی که از الان دارن بهم میگن وای چه کاری بود کردید و تو کم میاری و تو نمیتونی ثابت کنم میتونم حالا فکر کنم بهاش پیری زود رس واسه خودم میمونه ههههههههههههه
برای من هم خیلی دعا کنید واقعا" دلم میخواد بتونم سر بلند بشم برای سلامتی پسملم هم دعا کنید میدونید که دیگه آدم به آخرای بارداری که میرسه سلامتی بچه دیگه براش بیشتر مهم میشه و همش استرس دارم واقعا" افتخار میکنم به اینکه دوستانی مثل شما دارم که همش قوت قلب من هستید
زن قـــــداست دارد .... بــــراى با او بـــــودن باید مــــرد بود ! نه نـــــر ... !!!
وای مامانا آفرین به همتون . الناز انشاء الله همیشه روی شما و خانواده و مخصوصاً جیگیلیهات بخنده . مونا جونم توام انشاء الله به سلامتی بارتو زمین میزاری نگران نباش . مامانت اینقدر خوب هست که کمک حالت باشه .
آخـــــــــی هما جونم خیلی دلم برای الینا سوخت . می درکمت که چقدر سختی کشیدی انشاء الله مسافرت هم بهت خوش بگذره .
زهرا نگران نباش تا این بچه ها بزرگ بشن ما واقعاً هفتصد تا کفن پوسوندیم بخدا .
دری خوشگله چطوری ؟ عشق من چیکار می کنه ؟
نیلا هم مشغول شیطنته اساسی ، حرف زدنش تا حدی خوبه و قشنگ می تونه منظورشو برسونه . یه قلدری بیا و ببین . حرف حرف خودش ( قابل توجه زهرا که چیزی رو پرت نمی کنه و نمی شکنه ) ولی غذا خوردنش مصیبت :(((((((((( تازه هرچی هم می خوره حساسیت میده طفلی بچم دستت همش دون دون قرمزه . خلاصه یه جای کارشون باید همیشه بلنگه .
سلام به همه! مونا یعنی چی بهت میگن کم میاری!! برو جلو من دارمت بابا! جای روحیه دادنشونه! همه به من میگن یه سال اول سخته بعد همه چی رو روال می افته و خوب پیش میره! فکر کن موقعی که ما راحت شدیم تازه این تیر ماهی ها هوس بچه دوم به سرشون میزنه اونموقع است که ما لبخند زنان پامونو میندازیم رو پامون.....هوووووراااااااااا!! زهرا جون سام هم گاهی چیزی پرت میکرد اما من و باباش به شدت باهاش مقابله کردیم یعنی بهش میگفتم اگه یه بار دیگه پرت کنی (اون وسیله ) رو ازت میگیریم! و اگه دوباره پرت میکرد جدی ازش میگرفتیم و هرچقدر گریه میکرد بهش نیمدادیم ! اگه خیلی جدی باهاش برخورد کنی و با داد و قال وگریه هرچیزی رو که پرت میکنه بهش ندی بعد چند بار می فهمه که شوخی نداری و دیگه پرت نمیکنه! راستی از اس ام است مممنون.... قربون همتون برم من کم کم دارم با شرایطم کنار میام و کمتر بهم فشار یماد! تو سرم نزنین هااااا تازه تازه دارم به بچه سوم هم فکر میکنم....بذارین یاس 2-3 ساله بشه....!!!!
سلام به همه مامان گلا انقدر الی باحال راجع به بچه صحبت میکنه که منم به حوس میافتم ولی با وجود درس و کار و ... خلاصه که فکرشم نمیکنم
راستی ممنون از همتون که جوابم رو دادین ممنون الی از امروز این کار رو بکنم ببینم چی میشه چون خیلی اذیت میشیم آخه هی یه چیزی پرت میکنه میشکنه یا خلاصه که
راستی منم حسابی با کمبود وقت مواجهم نزدیک امتحانای دانشگاهمه و در کنار اون کارا هم تو شرکت خیلی زیاد شده البته لذت بخش من خیلی وقتی سرم تو شرکت شلوغ میشه حس خوبی دارم یعنی بهتر از بیکاریه اون روز مدیرمون برای یه بار تو زندگیش داشت میگفت : فکر کردم اگه یه وقت تو بخوای بری به جات باید لااقل سه نفر رو بیارم خدائیش دیگه باهم کنار اومدیم یه مقدار من شرایط اونا رو پذیرفتم و یه مقدار هم اونا شرایط منو در نتیجه دیگه هی سر هم غر نمیزنیم و منم شدم یه کارمند نمونه که دوسم دارن
راستی دیروز یه شلوار شیش جیب با کتونی و یه مانتوی مشکی نسبتا کوتاه پوشیده بودم یکی از مدیرامون بهم میگه خانوم این تیپ یه مامان نیست که البته شرکت ما اصلا مذهبی نیست و پوشیدن این چیزا عادیه ولی به من میگفت تو چون مامانی نباید از این چیزا بپوشی در نتیجه که منم بهش گفتم یعنی چی خانوم من تازه 27 سالمه حالا بچه دارم باید حتما مثل آدمای جا افتاده لباس بپوشم اینم از داستان کار من دوستون دارم دلم براتون تنگ شده بچه ها راستی با یه تولد دسته جمعی چطورید اگر موافقید هر کی دوست داره عکسای بچه هاتون رو بزارید تو فتوشاپ درست کنم بدم رو کیک بندازن هر کی موافقه دستا بالا البته من خودم خرداد امتحانامه ولی میتونیم برای تیر یعنی آخر تیر این کار رو بکنیم و کیکش رو میتونم سفارش بدم