سلام خانما صبح بخیر
میخام داستان خانوادموبگم که اخرش میرسه به خواهرم ولی خلاصه میگم
دوتاخواهریم و یه برادرداشتیم برادرم ازسن یکسالگی دچارسرطان لعنتی شد و درسن ۸سالگی یعنی یک ونیم سال پیش فوت کردخدامیدونه چقد دوا ودرمون کردیم هفت سال راهی بیمارستان ودکتربودیم ولی خب حکمت خدا چیزدیگه ای بودکمر پدرومادرم سراین موضوع شکست وخواهرم که مادرزادی چشماش تاب داره الان بیست سالشه خواستگارنیومدبراش من ازدواج کردم شوهرم فامیله ولی فامیل نامردبخاطرمشکل خواهرم هیچکدوم پانذاشتن وسط الان هم دوره های خواهرم یاخواستگاردارن یا نامزدن خیلی نگران خواهرم هستم دخترمهربون ودلسوزیه ولی بخاطرعیبی که داره کسی پاجلونذاشته برای خواستگاری میدونم غصه میخوره الان براش خواستگاراومده پسره معتاده میگه ترک میکنم ولی ماراضی نشدیم خواهرم میگه خوبه من راضی ام به نظرتون واقعاخداهواشو داره یعنی خواهرمنم یه نیمه گمشده تودنیاداره؟؟مافقط دوتاخواهریم احساس میکنم خواهرم بایدتاابدافسوس بقیه روبخوره بیاین بگین ازحکمت وقسمت خدا