با مامانمینا صحبت میکردیم مامانم از نامزدی یکی از فامیلامون گفت گفتم اخی چقدر خوبه که انقدر همو دوس دارن خوش به حالشون یهو انگار شوهرمناراحت شد
مامانمم رفت انگار قیافه شوهرمتو هم بود
احساس کردم ناراحت شده
شب بعد شام یهو بی مقدمه گفت تو راضی از زندگیت ؟