من دوران دبیرستان داشتم. خیلی دوستش داشتم. ولی خیلی شیطونی می کرد. یک روز رفته بود زیر ماشین لباسشویی مادرم و سیم ها را جویده بود. خدا خیلی بهش رحمکرده بود که ماشین به برق وصل نبود...مادرم فرستادش باغ یکی از آشناها بعد این جریان
به یـــــزدان که گـــــر ما خرد داشتیم/ کجا این سرانجام بد داشتیم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.