2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست
اخ عزیزم ببخشید 😂 تنها جوابی که فکر نمیکردم 😁😘

مرسی عزیزم 😍😘😉😉😉

عیب نداره به خاطر لباسم که شده لاغر میشم

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

دوستان عزیزم ببخشید من به خوش قولی معصومه عزیز نیستم و داستانو دیرتر میزارم.دو تا پسر کوچیک و شیطون ...

ممنون خیلی لطف کردی،زحمتتون زیاد شد،خدا به پسرای گلت سلامتی بده

⚘⚘⚘❤❤

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ممنون خیلی لطف کردی،زحمتتون زیاد شد،خدا به پسرای گلت سلامتی بده ⚘⚘⚘❤❤

خواهش میکنم عزیزم.ممنون از دعای قشنگت

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
خواهش میکنم عزیزم.ممنون از دعای قشنگت

اخ چرا عزیزم پس قطع شدی تعجب کردم دیدم جواب سحر جون و‌دادی   فکر کردم دوتا کاربری داری امضاتو خوندم متوجه شدم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اخ چرا عزیزم پس قطع شدی تعجب کردم دیدم جواب سحر جون و‌دادی   فکر کردم دوتا کاربری داری امضاتو خ ...

چند روز پیش بحث سیاسی کردم لغو کاربری شدم😁شما خوبی عزیزم؟خوش گذشت؟جات خیلی خالی بود😍

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
چند روز پیش بحث سیاسی کردم لغو کاربری شدم😁شما خوبی عزیزم؟خوش گذشت؟جات خیلی خالی بود😍

ای بابا اشکال نداره دیگه کاریش نمیشه کرد

ممنون عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش اول







چشم انتظار یک خبر برای خلاصی ...و من با دیدن اون همه زن رنج کشیده گاهی درد خودمو فراموش می کردم و دنبال راه نجاتی برای اونا بودم ..

فیروزه برای هفتاد و پنج میلیون زندانی شده بود ولی زنی رو دیدم که با وجود اینکه حامله بود برای چهار میلیون اسیر این زندان شده بود  ..و خیلی برام عجیب تر شد وقتی  شنیدم اونو با دست خط و اثر انگشتی که به طلبکار پدرش داده از طریق شواری حل اختلاف زندانی کرده بودن  ...

یا زنی که به خاطر دو میلیون دیه مدت ها بود حبس می کشید ..البته مدد کارای زندان مرتب برای مبلغ های کوچیک خیر خواه پیدا می کردن ..ولی عمق فاجعه خیلی بالاتر  این حرفا بود ...

روز ملاقات حضوری بود ..

با سری دوم منو صدا کردن و بین اونایی که اعلام کردن   نهال و خدیجه  و فیروزه هم بودن ...

همه با هم در حالیکه جلوتر از ما یک مامور و پشت سرمون یک مامور دیگه راه میومدن ..رفتیم به سالن  ملاقات ...

همه نشسته بودن ولی فرزاد بیقرار نزدیک در ایستاده بود و سرک می کشید و این بهم قوت قلب داد  ..

 هنوز به سالن ملاقات نرسیده بودم که همدیگر رو دیدیم ..دلم براش پر می زد   ...اولین کاری که کردم این بود که به صورتش خیره شدم تا بفهمم خبر خوبی برای من داره یا نه ..

به نظر خوشحال میومد ..





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش دوم 






وارد سالن که شدم اومد و دستهای منو که برای گرفتن دستهاش التماس آمیز جلو رفته بود گرفت و بغلم کرد و بوسه ای به سرم زد و گفت : آخ چقدر دلم برات تنگ شده بود ..

مامان و بابام و مادرِ فرزاد هم اومده بودن ...

 بغل هر کدوم که می رفتم  دلم می خواست تا ابد اونجا بمونم و منو توی زندان رها نکنن ...

نشستیم و حال و احوال کردیم ..به محض اینکه ازهیجان دیدن اونا آروم شدم  ..چشمم دنبال خدیجه گشت ..

سر یک میز با یک مرد و یک خانم نشسته بود ... بعد روی صندلی چرخیدم تا  ..چشمم افتاد به نهال ..

وای خدای من چقدر پسرش زود بزرگ شده بود ..دیگه حالت نوزادی نداشت و بغل نهال بود ..

شوهرش پسر جوونی بود و با اینکه نهال گفته بود سندرم داون داره اصلا از دور اینطور به نظر نمی اومد ...

فقط یکم صورتش اینو نشون می داد ..سه تایی داشتن با هم عشق می کردن ..و چند میز اونطرف تر  ..

فیروزه رو دیدم که با یک خانم و آقای مسن و مرد جوونی که موهای جو ؛گندمی  داشت   با  قدی کوتاه و یک شکم بزرگ ...نشسته بودن ؛؛در واقع ماتم برده بود ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش سوم 







چون این با  تصور من از  قصه ای که اون تعریف کرده بود فرسنگ ها فاصله داشت ..

من علی رو مرد خوش قیافه  با قد بلند و خیلی خوش لباس ..و شاداب مجسم کرده بودم ..ولی اون  افسرده و داغون بود مرتب دست می کشید به صورتش و بیقرار به نظر می رسید ...

و من از دور می دیدم که با محبت دستهای فیروزه رو گرفته و سرشو خم کرده و باهاش حرف می زنه ....

مامان با اعتراض گفت : حواست کجاست مادر؟ بگو ببینم چطوری قربونت برم؟ ...

گفتم : خوبم به شرط اینکه برام خبر های خوب آورده باشین ..شما ها که ناراحت به نظر نمی رسین ؛؛ولی من می ترسم بپرسم ..

مامان گفت : انشا الله به زودی این کابوس تموم میشه نا امید نیستیم ..مریم جان برات پنجاه تا کتلت درست کردم چون اخلاقت رو میشناسم ..زیاده تو رو خدا خودتم بخور ...میوه هم زیاد آوردیم ..فرزاد جان زحمت کشیده ,,, 

با سه تا جعبه هم شیرینی ..دادیم براتون بیارن ..جون مادر ؛ خودتم بخور به خاطر من ...





داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش چهارم 








گفتم : شما از کجا می دونی من نمی خورم این حرفا چیه مامان جان  ؟ 

گفت : مادر اون بار که خوراکی هاتو دادم مامور بند شما اونجا بود تو رو میشناحت ..

گفت همه رو می بخشی ...

گفتم : الکی میگه  ؛؛ واقعا این کارو نمی کنم ..اینجا شایعه زیاد درست می کنن مثل اینکه به من میگن دکتر ..روزی صد بار این جمله  رو تکرار می کنم ..بابا من دکتر نیستم ..اصلا انگار حرف منو نمیشنون ....

مادر فرزاد گفت : ما که می دونیم تو چه دل مهربونی داری , انشاالله خدا به آب و قلبت نگاه می کنه و یک روز  دکترم میشی ...

گفتم : شما منو شرمنده می کنین ولی به خدا راضی نیستم به این سختی بیان ملاقات من ...ببخشید تو رو خدا برای همه درد سر درست کردم ..

گفت : ای بابا تو عروسم هستی ؛؛ عزیز پسرم ..اینطور اتفاق ها ممکنه برای هر کس بیفته ....منم دلم برات تنگ شده بود ..

گفتم : خوب حالا بگین چه خبر ؟چیکار کردین تا کجا پیش رفتین ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش پنجم 








فرزاد که دست منو رها نمی کرد و با تمام محبتی که به دلش بود به من نگاه می کرد گفت : مریم جان ؛؛ما بی خبر نیستیم ولی به تو نمیگیم ..

گفتم : وای نگو تو رو خدا ؛؛ من چند روزه منتظرم ببینم چیکار کردین حالا می خواین نگین ؟ 

گفت : تو فقط صبر داشته باش ؛ آخه هیچی قطعی نیست ما داریم میریم جلو؛؛ اما  به کجا برسیم خدا می دونه ..

اینکه امروز یک چیزی بگیم فردا  نشه , تو بهم میریزی ...پس منتظر نتیجه ی کار باش ...برات یک وکیل دیگه گرفتم ..

از اولم انتخاب صادقی اشتباه بود ..اگر درست دنبال قضیه رو می گرفت الان تو اینجا نبودی ...نهایتش سر و کارت با نظام پزشکی بود نه به عنوان قاتل تو رو بیارن اینجا ...از بس شل  به قلم داد ..

تو راست می گفتی ترسیده بود ..با آدم های گردن کلفتی سر و کار داریم ....ولی من می دونم چیکار کنم ؛؛  مریم وقتی به این وکیل جدیدت  موضوع رو گفتم ..اصلا  باور نمی کنی,  اعصابش بهم ریخت ..







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش ششم 








می گفت خیلی  این پرونده اشکال داره دست ما برای اثبات حقیقت بازه  ...

خلاصه الان دوتایی افتادیم دنبال کارات ..فردا یا شاید همین امروز آخر وقت بیاد تو رو ببینه ..هر چی می دونی باید از اول براش تعریف کنی ....

خوب حالا درست و حسابی  بگو اوضاعت چطوره ؟ دیگه بهداری نرفتی که  ؟

 گفتم : نه فعلا ,,  هنوز بخیه دارم تا بعد ببینم چی میشه ؛؛ توی زندان اونقدر درد هست که  آدم درد خودشو فراموش می کنه ..که یک مرتبه نهال رو با بچه اش بالای سرم دیدم ..

گفت : خانم دکتر پسرت رو نمی خوای ببینی ؟ ..

گفتم : وای عزیز دلم بیا بغلم ببینمت  ...قربونت برم  چقدر نازی تو آخه .....

همینطور که داشتم با شوهرش آشنا می شدم و اونا رو به فرزاد معرفی می کردم صدای  بلند گریه ی خدیجه رو  شنیدم ...

فهمیدم چی شده و از خودم بیخود شدم ...زود بچه رو دادم بغل نهال و دویدم  به طرف میز اونا ..سرش روی میز بود و با گریه می گفت : نه ..نه ..ای وای خدا ...نه ؛ نمی خوام ؛








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش هفتم 







من یک لحظه خودمو در اون وضعیت دیدم ...

دستی کشیدم به سرشو گفتم : خدیجه خانم ..تو رو خدا امیدت رو از دست نده ..من شنیدم تا لحظه ی آخر می تونن رای اون آدم رو تغییر بدن ..و رو به شوهرش ادامه دادم هان آقا نمیشه ؟ مرد ی بود حدود شصت سال   با موهای سفید و صورتی آفتاب سوخته ..و از لباس و نوع حرف زدن مادرش  فهمیدم که باید اهل جنوب باشن ...

خدیجه بلند شد و خودشو انداخت توی بغل منو و با همون گریه ی بی امان گفت :مریم  تو مگه می دونستی ؟ 

گفتم دیشب خاله بهم گفت ..قرار بود فردا  بهت بگیم ..تو رو خدا خودت رو ناراحت نکن شاید رضایت گرفتن ؛  آقا ببخشید نمیشه بیشتر تلاش کنین چرا ناامید شدین ؟ امیدی نیست ؟ 

گفت :رضایت  نمیده خانم ..مگه کم رفتیم و اومدیم ....هر چی داشتم فروختم دیه رو حاضر کردم ولی اصلا حاضر نیست ما رو ببینه چه برسه به اینکه بتونیم راضیش کنیم ..آخه بچه اش مرده چطوری راضی بشه  ؟...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش هشتم 








فرزاد پشت سرم بود ..گفت : باید وکیل می گرفتین اینطوری خوب معلومه جواب نمیدن یا یک نفر رو واسطه می کردین ...

گفت :کسی رو نداریم ..اصلا رو نشون نمیدن ...حتی چند بار مددکار زندان رفته باهاشون حرف بزنه نشده ..چیکار کنم دستم به جایی بند نیست ...

 زنگ پایان ملاقات رو زدن مامور ها صدا زدن که باید برگردیم به سلول مون ....

در این مواقع دل آدم یک طوری به شور میفته که گفتی نیست ...دل کندن از مامان و بابام و فرزاد برام خیلی سخت بود ولی دیگه هوش و حواسم دنبال خدیجه بود ... 

خداحافظی کردم و دست خدیجه رو گرفتم خیلی در مونده به  نظر می رسید در حالیکه به سختی از شوهر و مادرش جدا می شد سرشو گذاشت روی شونه ی منو دستم رو محکم گرفت و با نهال و فیروزه اشک ریزان برگشتیم به بند ...

زندانی هایی که با ما برگشته بودن فورا جریان رو به گوش همه رسوندن و ولوله ای به پا شد  ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش نهم 







خاله سراسیمه اومد و به من گفت : نتونستی جلوی  دهنت رو نگه داری؟ نگفتم بهش نگو ؟ حالا بزنم دندون هات بریزه توی دهنت ؟

 فیروزه گفت : خاله مریم نگفت شوهر و مادرش بهش گفتن ...

خاله گفت : ای بر پدرشون لعنت ؛ الاغ ها ...مریم ببرش توی سلول بگم یک مسکن براش بیارن ....تو بگو  چی بهش بدیم آروم بشه ؟و گرنه تا موقعش برسه  دیوونه میشه ...

از صورت و کارای خاله معلوم بود بیشتر از هر کس ناراحت شده همینطور که از ما دور می شد می گفت : بابا گوسفند م می خوان بکشن بهش آب میدن ..آخه چرا من گذاشتم امروز بره ملاقاتی ..

پس فردا میومدن و می دیدنش دیگه ..احمق ها حساب اینو نکردن که این زن تا موقع اعدام چی به روزش میاد ؟






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش دهم 







خدیجه با اینکه زن بزرگی بود اونقدر وحشت زده شده بود که دست منو ول نمی کرد ...مدت زیادی به همون حال موند و گریه کرد و درحالیکه دست منو فشار می داد ؛ حرص خودش اینطوری خالی می کرد؛؛؛  ..

نزدیک ظهر بود و خدیجه با قرصی که خورده بود ظاهرا خوابید و من رفتم برای نماز و یکم به خاطر اینکه برای خدیجه دعا می خوندم  طولانی شد  ....

وقتی برگشتم داشتن ناهار می دادن ..عدس پلو ی بد بویی که آدم رغبت نمی کرد بهش نگاه کنه ..آخه نمی فهمیدم چرا باید غذای یک زندانی این همه بد باشه ...

خدیجه هنوز داشت گریه می کرد ...

واقعا نمی دونستم چطوری دلداریش بدم تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که کمی بهش امید واهی بدم امیدی که هیچ کس نداشت  ..

گفتم : کی میدونه تا سه روز دیگه چه اتفاقی میفته شاید تونستن توی همین مدت کوتاه رضایتشو بگیرن شوهرت می گفت من بازم سعی خودمو می کنم ...پاشو غذات رو بخور ..فکرشو نکن ...

امشب همه با هم دعا می کنیم که دل اون طرف نرم بشه ..من دلم روشنه اگر دل توام روشن باشه حتما خدا کمکت می کنه ..

می خوای برامون تعریف کنی که چه اتفاقی برات افتاده ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش یازدهم 







یک فکری کرد و از جاش بلند شد و گفت : آره ..حرف بزنم بهتره چون دارم دیوونه میشم از الان طناب دار رو دور گردنم حس می کنم ..

مریم من نمی خوام بمیرم ...تا امروز اصلا برام مهم نبود دل از دنیا کنده بودم ولی وقتی شنیدم جدی شده ترسیدم ...مریم  می خوام زنده بمونم ..

گفتم پس پاشو بشین حرف بزن ..ما همه گوش می کنیم ...اینطوری بیشتر باهات آشنا میشیم با دل و جون برات دعا می کنیم ..

آوا گفت : مریم این کتلت ها مال توست ؟ 

گفتم : مامانم برای شما ها درست کرده بیارین همینطور که می خوریم ؛خدیجه خانم هم برامون تعریف می کنه ..آوا جان به همه تعارف کن ..

فیروزه گفت: صبر کنین خاله رو صدا بزنم یک وقت ناراحت نشه ...

وقتی خاله اومد ما دیگه سفره رو پهن کرده بودیم ..لب تخت نشست و یک تیکه نون بزرگ بر داشت و دوتا کتلت گذاشت لاش و لوله کرد و شروع کرد به گاز زدن و گفت : بگو من حاضرم ...







#ناهید_گلکار

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش دوازدهم 








خدیجه نشست کنار سفره نگاهی به ما هم سلولی هاش کرد و نگاهی به خاله و گفت : اگر رضایت ندن من حق رو به اونا میدم  ...

یک لقمه براش درست کردم دادم دستش و گفتم: بزار دهنت ؛ از اول بگو ...

لقمه رو گرفت و همینطور توی دستش نگه داشت و گفت : شما ها هیچکدومتون جنگ رو ندیدین ..

اصلا یادتون نمیاد که همچین چیزی توی این مملکت وجود داشته ..من آبادانیم ..وقتی جنگ شروع شد دوازده سالم بود ....

شما نمی دونین وقتی کسی همه ی زندگیشو می زاره و از خونه اش آواره ی شهر ها دیگه میشه چقدر سخته ...

بابام منو و سه تا برادرم که از من کوچک تر بودن و مادر و مادر بزرگم رو بر داشت و با یک مینی بوس راه افتادیم طرف شیراز ...

مدتی اونجا سرگردون شدیم چون بیشتر جنگ زده ها پناه برده بودن به اونجا مدام ما رو از این طرف به اونطرف جابجا می کردن ..می گفتن اوضاع توی تهران بهتره ..این بود که راهی تهران شدیم  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش سیزدهم 







باید می دیدن جایی که جنگ زده ها اسکان داده می شدن چطور جایی بود ...

یک آپارتمان کوچک نمی دونم پنجاه متر بود یا شصت متر یک خوابه ..که ما و یک خانواده ی دیگه با هم اونجا یکسال موقتی زندگی کردیم به امید اینکه جنگ تموم بشه ..و ادامه اون هر روز برای ما جنگ زده ها زجر آور تر می شد ..

دختر جوونی بودم واون زمان  آبادان شهر پیشرفته ای بود و برای من سخت بود تحمل اون زندگی ...تا بابا برامون یک آپارتمان جدا گرفت ..

در حالیکه هنوز  فکر می کردیم به زودی جنگ تموم میشه و ما بر می گردیم به شهرمون تحمل می کردیم ..

اما پنج سال که گذشت و من هفده سالم شده بود ...و از تموم شدن جنگ خبری نبود ...از اون آپارتمان و راهروی های پر از بچه های قد و نیم قد و عاصی بیزار بودم ....

برای همین وقتی برادر یکی از همکلاسی هام از من خوشش اومد و یکم وضع مالیشون از ما بهتر بود فورا قبول کردم و زنش شدم  ...

مرد خوبی بودو منو از اون وضعیت نجات داد...ولی از همون اول به من می گفت : خیلی بچه دوست دارم و می خوام ده تا داشته باشم ...







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و پنجم-بخش چهاردهم 







دوسال گذشت و  نمی دونم چرا بچه دار نشدم ..و اون بی تابی می کرد و هر ماه ازم می پرسید نشد ؛ اگر عیب از من بود تو چیکار می کنی ؟ 

اما اون نمی دونست که هراس من از این بود که اگر خودم بچه دار نشم اون چیکار می کنه ؟ 

شاید ده تا دکتر عوض کردم و آزمایش دادم و همه بهم گفتن که مشکلی برای بچه دار شدن ندارم ..

ولی هشت سال گذشت و  من دیگه امیدم رو از دست داده بودم .. که یک مرتبه از بوی غذا حالم بهم خورد ..وقتی دوباره اتفاق افتاد ..

شک کردم ..آزمایش دادم فهمیدم بعد از این همه سال  خدا بهمون یک بچه داده  ...دیگه نمی دونین چه شادیها کردیم ..

چقدر شوهرم خوشحال بود ..و شبانه روز قربون صدقه ی من میرفت ..

باورم نمی شد درست وقتی دیگه ناا مید شده بودم خداوند به من نعمت مادرشدن رو عطا کرده باشه ... 





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   md41289  |  1 ساعت پیش