داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و هفتم-بخش سوم
خندید و گفت : والله حق دارین بعید نیست ..من خودمم دارم به خودم شک می کنم ..
اینقدر که همه رو ترسوندن یا با پول خریدن شاید منم جاسوس باشم ...این برای ما بهتره که در این موقعیت به همه شک داشته باشیم ..
اینطوری سرمون کلاه نمیره ...خوب بفرمایید از اول مو به مو خودتون برام تعریف کنین ..
فقط این بار سعی کنید چیزی از قلم نیفته ...
راستی برای اون شب حادثه زمان برای من خیلی اهمیت داره ..هر کجا که یادتون بود ساعت رو به من بگین ...
گفتم : چطور مگه ؟
گفت : این همون اصلی هست که می تونه شما رو نجات بده ..
من با دیدن فیلم ها فهمیدم که قسمت های زیادی از اون پاک شده ...دارم سعی می کنم از دادگاه کپی بگیرم ..
فیلم های بیمارستان رو هم نامه گرفتم که اجازه بررسی بهمون بدن ...
در این صورت با گفته های شما می تونم سر نخی بدست بیارم ..
گفتم : چشم هر کجا که فکر می کنین لازمه به من بگین من اقلا می تونم حدودشو مشخص کنم ...
داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و هفتم-بخش چهارم
وقتی شروع کردم گفت : اجازه بدین ..اینا رو می دونم ..
شما به سئوالات من جواب بدین اینطوری بهتره ..بعد چیزی مبهم بود خودتون توضیح بدین ...
ساعت چند رفتین پیش دکتر طاهری و کجا ؟ گفتم حدود هشت بود ..
گفت : و چقدر طول کشید شکوفه رو توی لابی بیمارستان ملاقات کردین ..
گفتم : پنج یا شش دقیقه بعد ...
گفت : با هم برگشتین بالا ؟
گفتم : بله با آسانسور ...
گفت : ولی دوربین آسانسور هیچی نشون نداده ...خوب سوپروایزر رو کی دیدین ؟
گفتم : والله دقیق ساعت رو نگاه نکردم ولی با شکوفه ایستادیم منتظرش شدیم ..رفته بود دستشویی دوتا پرستار شب هم بودن توی راهرو جریان رو گفتم که من گیجم و می ترسم خوابم ببره شکوفه تا دوازده جای من بمونه ..
خدا رو شاهد می گیرم نامه اش رو نوشت ..و شکوفه روپوش تنش کرد ..
گفت : چرا نامه رو نگرفتی ؟
گفتم : لازم ندیدم ..اصلا دست ما نمیدن می زارن توی عمل کرد شب ...
بعدم اصلا چیزی مهمی نبود ما اغلب این کار حتی بدون اطلاع سوپروایزر انجام میدیم ....
من فقط می خواستم چند ساعت بخوابم ...
گفت : همینطور که میگین تا اینجا چیزی نبوده ..خوب ساعت چند خوابیدین ؟ گفتم ..نزدیک نه بود یا شایدم زود تر ..