2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157635 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش اول







 و من یک دختر به دنیا آوردم ....

حالا فکر کنین منی که سالها  در آرزوی بچه می سوختم چطوری اونو در آغوش کشیدم  و با عشق ازش مراقبت کردم ..

اسمشو گذاشتم فاطمه ؛؛ اونقدر نذر و نیاز کرده بودم که نمی دونستم کدومش بدم حتی بعضی هاش یادم رفته بود ...

فاطمه شد همه ی امید و آرزوی من و باباش؛؛دنیای ما رنگ و بوی تازه ای گرفته بود  .. چشم های درشتی داشت که وقتی به ما نگاه می کرد حس می کردیم همه چیز رو می فهمه ..

هنوز نوزاد بود که  عکس العمل های جالبی از خودش نشون می داد ..مثلا صدا هایی که برای بازی با اون در میاوردیم تقلید می کرد و یک طوری برای حرف زدن تقلا داشت که حس می کردم می خواد حرف بزنه و نمی تونه ...

و به محض اینکه نزدیک دوسالش بود  یک ریز حرف می زد چه با معنی چه بی معنی ...احساس می کردم روحش از کلبدش بزرگتره ... تا چهار ساله شد ؛ 

  چیزی نبود که اون اراده کنه و براش تهیه نکنیم ...شیرین و دوست داشتی بود و با هوش اما یک لحظه آروم و قرار نداشت اونقدر توی  روز بالا و پایین می پرید که اغلب شب ها از پا درد خوابش نمی برد و من براش ماساژ می دادم ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش دوم






خواسته هاش تمومی نداشت اصلا نمی تونستم راضی نگهش دارم مدام یک چیزی می خواست ..و تا به اون چیز می رسید ؛ یک خواسته ی دیگه ...

وای به روزی که صلاح نمی دونستیم بهش بدیم  جیغ می کشید و  قیامتی به پا می کرد  ..

بعدم تا ساعت ها با صدای بلند گریه می کرد و دیگه گریه اش بند نمی اومد تا حال تهوع پیدا می کرد و سر درد می شد ..اصلا  بیقرار بود  ...

وقتی رفت کلاس اول مدام منو مدرسه می خواستن که بچه ها رو اذیت کرده سر کلاس آروم نمی مونه و یک جا نمیشینه ..

بردمش پیش یک مشاور گفت چیزی نیست این چهار چوب هایی که ما برای بچه ها می زاریم باعث میشه بچه های با هوش نتونن تحملش کنن ..و دختر شما هم با هوشه هم  پیش فعال ,, کارتون خیلی سخته باید تا اونجایی که می تونین  آروم نگهش دارین تا کم کم به روال عادی زندگی برگرده ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش سوم 







گفتم : چیکار ش کنم ؟چطوری می تونم این کارو بکنم  ؟

 گفت:براش قصه بگو وا دارش کن کتاب بخونه ..کاردستی درست کنه ...و زیاد باهاش مخالفت نکن و سر لج اونو ننداز ... 

باید صبر کنی تا بزرگ بشه ..اون به زودی موقعی که  خوب و بد رو تشخیص داد  خود به خود راه زندگیشو پیدا می کنه چون با هوشه   ..زیاد سخت نگیر ..

فاطمه بچه ی خوبیه مهربونه مطمئن باش چیز نگران کننده ای نیست ...

من به عقل خودم شروع کردم مثل قصه و درد دل از زمان جنگ براش گفتن  از زمانی که صدای گلوله و خمپاره توی فضای شهر مون می پیچید ..

از اینکه شبونه از شهر فرار کردیم ..و از آوارگی مون گفتم تا شاید قدر زندگی خودشو بدونه و اینقدر ناراضی نباشه ...و تنها موقعی که آروم بود و با دقت به حرف من گوش می داد همین زمان بود که من از گذشته ی خودم براش تعریف می کردم ...

خیلی دوست داشت و سیر نمیشد ...اونقدر که خودم خسته میشدم ..ولی نه  دوست داشت کاردستی درست کنه ..نه کتاب بخونه ..اصلا  هیچ کاری رو تا آخر تموم نمی کرد ...







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش چهارم 







وقتی هشت سالش شد  میل زیادی به آرایش کردن و لباس های باز پوشیدن داشت ..

مدام با من جر و بحث می کرد که خوب چه اشکالی داره من دوست دارم برای چی آزادی منو می گیرین ؟ اگر این روژ لب بده چرا همه می زدنن ..

من فقط می خوام لبم یکم قرمز بشه این به شما چه ضرری می رسونه ..

می گفتم : آخه عزیز دل مادر هر چیزی یک سن و سالی داره مثل اینکه یک زن بزرگ پستونک بخوره به نظرت بد نیست ؟ 

می گفت: نظر من چه اهمیتی داره مهم خود اون زنه که کاری رو که دوست داره انجام میده ..من آدم مهمی هستم برای خودم؛؛

 اون زن هم آدم مهمیه برای خودش چرا من باید در مورد اون قضاوت کنم ...

باور کنین این حرفارو تو سن هشت سالگی می زد ...

شاخ در میاوردم و نمی دونستم جوابش رو چی بدم ... 

می گفت : مامان جونم یک کاری بکن خوشگل تر به نظر بیای ..من دوست دارم مامانم شیک باشه مثل مامان پانته آ میشه خودتو اونطوری درست کنی ؟ 

گفتم : مگه تو نمیگی هر کس هر طوری دوست داره باید زندگی کنه منم این طوری دوست دارم ساده و پوشیده ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش  پنجم 






گفت : آره ولی وقتی مامان من هستی باید منو در نظر بگیری  ..

گفتم : والله تا اونجایی من می دونم این بچه اس که باید  پدر و مادرشو در نظر بگیره تو باید به حرف ما گوش کنی ...

اما اون  هر کجا زنی رو می دید که لباس های رنگی و آرایش آنچنانی داشت محو می شد ..عاشق موسیقی و رقص بود ..

حالا نه اینکه ما جلوشو بگیریم ..توی این کار افراط می کرد ..و منو و باباشو می ترسوند ...با این حال اونقدر حساس و مهربون بود که حد و حساب نداشت با یک اخم من یا باباش دنیاش بهم میریخت و تا اونو نمی بخشیدم  کوتاه نمی اومد و گریه می کرد .

فاطمه بیشتر اوقات شاداب و سر حال بود و مدام می خواست یا توی بغل من باشه یا باباش و یا مادر بزرگش ..و همیشه باید  یکی رو مشغول به خودش نگه می داشت ..

به اندازه ی تمام دنیا مهربون بود حتی برای مگس ها هم دلش می سوخت ...عاشق گربه ها و سگ ها بود و هر جا می دید دنبالشون میرفت ..

یک بار براش یک خرگوش خریدیم ..اونقدر بهش وابسته شده بود که وقتی گم شد و از خونه فرار کرد سه روز تب کرد ...

از اینکه دختر به این مهربونی داشتم خوشحال بودم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش ششم 







دوازده سالش نشده بود که فهمیدم  عاشق شده ؛  اونم خیلی بد جور ؛؛ 

عاشق پسر همسایه که تازه رفته بود راهنمایی ؛ خوب بازم اینو گذاشتم به حساب بچگی اون و وانمود کردم نفهمیدم ..و هرگز به روی خودم نیاوردم ..

بدبختی این بود که اون پسرم دست بر دار فاطمه نبود ..آخه من باورم نمی شد اصلا اون از عشق چیزی بدونه ؛؛ 

یک مدت  درس و زندگی رو گذاشته بود کنار و  مدام تو فکر بود ...و در هر فرصتی میرفت بیرون که توی خیابون اونو ببینه و لی نمی دونم چی شد که یک مرتبه فراموش کرد و من که دورا دور مراقبش بودم اینو فهمیدم که دیگه برای دیدن اون پسر تلاشی نمی کنه ..

اما از اون به بعد حس می کردم تغییراتی توی روحیه ی اون پیدا شده ..

کلا هوای عشق و عاشقی توی سرش بود ....

شعر می گفت ..مطالب عاشقانه می نوشت ...باز من نگران شدم چون خودم توی این سن سال اصلا به این چیزا فکر نمی کردم .. ؛

من  اینو می فهمیدم که فاطمه احساس و غریزه اش   بیشتر از سنش هست و این برای من ترسناک بود ...و همه ی حواس منو به خودش معطوف کرده بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش هفتم 







تا  یک روز باز منو مدرسه خواستن..مدیرشون گفت : ساناز  به بچه ها حرف هایی زده که نباید می زد اگر بچه ها برن به خانواده هاشون بگن مجبورم اخراجش کنم ..

گفتم : من مامان ساناز نیستم دختر من فاطمه اس .. 

گفت : بله خوب مثل اینکه توی شناسنامه اش فاطمه اس خودش میگه  توی خونه ساناز صداش می کنین ... 

فورا متوجه شدم که فاطمه اسمشو توی مدرسه عوض کرده ..به روی خودم نیاوردم گفتم : به خدا توی خونه ی ما اصلا حرف زشتی زده نمیشه پدرش مردیه که صداشو بلند نمی کنه چه برسه به اینکه حرف بدی بزنه ...شاید همین جا توی مدرسه یاد گرفته ..

گفت : به هر حال از زبون اون شنیدن ..

خدایا نمی دونستم چیکار باید بکنم ....

دوباره بردمش پیش  روانشناس ...یکساعت باهاش حرف زد ..






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش هشتم 






و بعدمنو صدا کرد و گفت : اون با هوشترین و زیرک ترین بچه ای که تا حالادیدم  با بقیه خیلی متفاوته ...از سن و سالش جلوتره و شما باید حواستون جمع باشه,, اما  مشکلی نیست این موارد  برای بچه های همسن اون زیاد پیش میاد  ....

فقط بهش شخصیت بدین و ازش مسئولیت بخواین اونم بطور جدی ؛؛ سرزنش و ملامت اونو سرکش تر می کنه...

زیاد بهش چیزایی که طبیعت گرم دارن ندین ..اصلا جای نگرانی نیست من وقتی باهاش حرف می زدم باور کنین کم آوردم ...

بهتون تبریک میگم اون می تونه یکی از زنان موفق این مملکت باشه ...

خوب دلم رو به همین خوش کردم ..

یک روز رفتم توی اتاقش و دیدم داره گریه می کنه ..

گفتم : چیه مامان جان چی شده ؟ 

گفت : نمی دونم از این دنیا بدم میاد ..

گفتم : پاشو خودتو جمع کن ..نیم وجب قد و بالا این حرفا چیه از دهنت در میاد؟ ..

گفت : مامان اسمم رو دوست ندارم ..عوض کن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش نهم 







گفتم : خدا به خیر بگذرونه ..اسمت به این قشنگی مثل خودت ..

گفت :  ..من یک اسم دیگه می خوام ..

گفتم مثلا ؟ 

گفت ساناز ..بهم بگین ساناز ..

گفتم : آخه چرا ؟ ببین فاطمه خیلی قشنگه بعدا پشیمون میشی ..

گفت : می خوام اسمم رو خودم انتخاب کنم ..هر کس این حق رو داره ..شما دارین آزادی منو ازم می گیرین ..

گفتم : عزیزم نمیشه دیگه شناسنامه ات فاطمه اس عوض نمی کنن ....

گفت : نکنن صدام کنین ساناز خیلی ها دوتا اسم دارن ....

باباش حرف ما رو شنید و گفت : وقتی صدات کردیم ساناز در وجودت چی می خواد عوض بشه؟ ..تو هم می خوای عوض بشی ؟ 

بابا جان درست فکر کن ..ما فاطمه ی به این خوبی رو از روی تو بر داریم بزاریم ساناز ؟ واقعا فکراتو کردی ؟  

گفت : آره  کردم ..من می خوام ساناز باشم ...

 خوب طبق معمول حرفشو به کرسی نشوند و ما هم اونو ساناز صدا کردیم اوایل برام سخت بود اشتباه می کردم و هر بار اون عصبانی می شد و قهر می کرد ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش دهم 







ودر هر بحثی با اون کم میاوردیم استدلال های قوی داشت و می تونست طرف مقابلش رو به زانو در بیاره ..تا یک روز متوجه شدم  از قصه هایی که من توی  بچگی براش تعریف کرده بود برای خودش کوهی ساخته ..

حالا نمی دونم چرا و چطور این فکرا به سرش زده بود یک روز داشتم جارو برقی می کشیدم اونم داشت فیلم تماشا می کرد ..

یک مرتبه بلند شد و جارو رو خاموش کرد و  گفت  : من حق شما رو هم از این دنیا می گیرم ..

گفتم : عزیز دلم چی شده ؟ منظورت چیه ؟

 گفت : به شما ظلم شده حق شما و بقیه ی جنگ زده ها این نبود که اینقدر عذاب بکشین و کسی به فکرتون نباشه ....

ببین مامان من  اجازه نمیدم کسی بهم اینطوری ظلم کنه شما هم به عنوان یک انسان نباید می ذاشتین ..

گفتم : اشتباه می کنی من اون چیزا رو برای این نگفتم که کسی به من ظلم کرده فقط درد دل کردم ..وقتی جنگ میشه توی همه جای دنیا یک سری مشکلات پیش میاد یک آدمایی هم قربونی میشن ..

گذشت و رفت کاری نکن از چیزایی که برات تعریف کردم پشیمونم کنی ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش یازدهم 







گفت: الان چی ؟ من چی ؟  دوست ندارم اینطوری زندگی کنم می خوام آزاد باشم ..

گفتم عزیز دلم تو هنوز سیزده  سالت تموم نشده چه آزادی می خواستی نداشتی ؟ اصلا معنای آزادی رو می دونی ؟ صبر داشته باش ..اون چیزایی که تو بهش فکر می کنی آزادی نیست ..تو هنوز کوچکی به درس و مشقت فکر کن ...

ولی حریف زبون اون نمی شدم و انگار یک طورایی هم دوست داشت مدام جر و بحث کنه اونقدر که منو باباشو خسته می کرد تا تسلیم بشیم ...

زمان گذشت و فاطمه من ؛ حالا  ساناز پونزده ساله ای شده بود که سرکش و غیر قابل کنترل بود ..تا حدی که چندین بار از پدرش کتک خورد ..

چاره ای نداشتیم کنترل اون برای ما سخت بود  ...زیرِ ابروهاشو  بر داشته بود ..ناخن های بلند و لاک زده  ..

موهای رنگ کرده و کلا درس رو گذاشته بود کنار و پاشو توی یک کفش کرده بود که می خوام برم کانادا ...

دیگه ما رو قبول نداشت ..به نظرش عقب مونده بودیم  ..می گفت چرا باید جایی زندگی کنم که دوست ندارم یک بار به دنیا میام باید جایی برم که آزاد و راحت زندگی کنم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و ششم-بخش دوازدهم 






تا یک روزکه  از خرید میومدم .....خدیجه یک مرتبه بغض شدیدی کرد دستهاشو گذاشت روی صورتشو های های گریه کرد ..اونقدر که همه ی ما رو به گریه انداخت ..

خاله از جاش بلند شد و گفت : بقیه اش باشه برای شب من خوابم گرفته و با چشم گریون از سلول بیرون رفت ....

خدیجه همینطور گریه می کرد بچه ها زیر بغلشو گرفتن و بردنش توی تختش ...

دلم خیلی گرفته بود ..از اینکه روزی به منم خبر بدن که باید اعدام بشم ترس وجودم رو گرفت ...

تمام اون بعد از ظهر و شب رو همه در ماتمی عذاب آور بسر بردیم و خدیجه آمادگی حرف زدن نداشت ..

حتی خاله هم سراغمون نیومد ...اونشب خیلی خلقم تنگ بود ..

چشمم رو بستم و به آسمون پر ستاره فکر کردم ..که یک ماه بزرگ توی اون می درخشید ...

اونقدر که می تونستم ستاره رو به راحتی ببینم ...

اینطوری تونستم خودمو از اون زندان رها کنم و توی آسمون چرخی بزنم  ...خدایا منو از اینجا نجات بده ...

آیا می رسه  اون زمان که من دوباره بتونم به راحتی هر کجا که می خوام برم و دیوار و میله ها مانع من نباشه ؟ 

خدایا آیا کسانی که بیرون از اینجا دارن زندگی می کنن قدر آزادی شون رو می دونن ؟ اونا می دونن چقدر  خوشبخت هستن ؟.....






ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🔸برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:


1.  بیمارستان

2.  زندان

3.  قبرستان


🔹در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.


🔹در زندان می‌بینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست.


🔹در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد. 


زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود.

پس بیایید برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم...💐

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام عزیزم رسیدن به خیر، انشاالله همیشه به شادی و خوشی و سلامتی باشه ❤ دستت درد نکنه، ممنون، زحمتت ...

سلام عزیزم ممنون از لطف همیشگیت ❤️😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
داستان بسیار جذاب و زیباییه.ممنون معصومه جون.دوست دارم.❤❤❤

خواهش میکنم عزیزم منم تمام دوستانی که اینجا باهاشون آشنا شدم از ته قلبم دوست دارم ممنون از لطفت عزیزم ❤️😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش اول







اونقدر خسته بودم که بعد از نماز به خواب سنگینی فرو رفتم .و یک مرتبه دیدم آوا داره تکونم میده ..

گفت : پاشو بلندگو صدات می زنه ؛ ملاقاتی داری ..

وقتی توی راهروی زندان به طرف دفتر میرفتم هنوز خواب آلود بودم و راستش دلم نمی خواست بیدار بشم تا از واقعیت های زندگی هر چی می تونم دور بشم ..

فرزاد بهم گفته بود که وکیلم میاد و می دونستم دارم میرم اونو ملاقات کنم ...

وارد اتاق که شدم مردی رو دیدم قد بلند و چهار شونه و کمی چاق که فقط دور سرش مو داشت و یک عینک ذره بینی  زده بود ..

حدود پنجاه و هفت هشت سال داشت ..طوری قوی و مصمم به نظرم رسید که حس کردم می تونم بهش اعتماد کنم ..

بلند شد و با احترام گفت : من حسین علوی هستم خانم در خدمتم بفرمایید ...







داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش دوم






آروم گفتم سلام ..شما که منو می شناسین احتیاجی به معرفی نداره ؛؛درسته ؟..

گفت : بله بله ..مریم خانم ..خیلی در مورد شما با آقای فرزاد حرف زدیم ..

متاسفانه بدشانسی آوردین ..این پرونده اصلا از بیخ و بن دچار اشکاله  ..کاملا معلومه که شاهد ها رو یا ترسوندن یا با پول خریدن ..

همه یک حرف رو طوطی وار تکرار می کنن ...

خیلی ها هم از جواب دادن طفره میرن و این نشون دهنده ی اینه که ما موفق میشیم ...نمی دونم وکیل قبلی شما چرا و به چه علت روی این معایب سر پوش گذاشته و اینطور که من بررسی کردم در واقع شما ها رو سر کار گذاشته و باهاتون بازی کرده ..

حالا برای چی ، اونم می فهمم ...

در واقع چون تا دادگاه تجدید نظر زیاد فرصت نداریم من کارای دیگه رو موقتا گذاشتم کنار و دارم دنبال کار شما میرم ...

گفتم : آقای علوی اینطور که شما می فرمایید .. من الان به شما هم شک کردم ..نکنه شما هم از عوامل اونا باشین و منو بیگناه اعدام کنن ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش سوم








خندید و گفت : والله حق دارین بعید نیست ..من خودمم دارم به خودم شک می کنم ..

اینقدر که همه رو ترسوندن یا با پول خریدن شاید منم جاسوس باشم ...این برای ما بهتره که در این موقعیت به همه شک داشته باشیم  ..

اینطوری سرمون  کلاه نمیره ...خوب بفرمایید از اول مو به مو خودتون برام تعریف کنین ..

فقط این بار سعی کنید چیزی از قلم نیفته ...

راستی برای اون شب حادثه زمان برای من خیلی اهمیت داره ..هر کجا که یادتون بود ساعت رو به من بگین ...

گفتم : چطور مگه ؟ 

گفت : این همون اصلی هست که می تونه شما رو نجات بده ..

من با دیدن فیلم ها فهمیدم که قسمت های زیادی از اون پاک شده ...دارم سعی می کنم از دادگاه کپی بگیرم ..

فیلم های بیمارستان رو هم نامه گرفتم که اجازه بررسی بهمون بدن ...

در این صورت با گفته های شما می تونم سر نخی بدست  بیارم ..

گفتم : چشم هر کجا که فکر می کنین لازمه به من بگین من اقلا می تونم حدودشو مشخص کنم ...






داستان #بیگناهی 🕊

#قسمت_بیست و هفتم-بخش چهارم








وقتی شروع کردم گفت : اجازه بدین ..اینا رو می دونم ..

شما به سئوالات من جواب بدین اینطوری بهتره ..بعد چیزی مبهم بود خودتون توضیح بدین ...

ساعت چند رفتین پیش دکتر طاهری و کجا ؟ گفتم حدود هشت بود ..

گفت : و چقدر طول کشید شکوفه  رو توی لابی بیمارستان ملاقات کردین ..

گفتم : پنج یا شش دقیقه بعد ...

گفت : با هم برگشتین بالا ؟ 

گفتم : بله با آسانسور ...

گفت : ولی دوربین آسانسور هیچی نشون نداده ...خوب سوپروایزر رو کی دیدین ؟ 

گفتم : والله دقیق ساعت رو نگاه نکردم ولی با شکوفه ایستادیم منتظرش شدیم ..رفته بود دستشویی دوتا پرستار شب هم بودن توی راهرو جریان رو گفتم که من  گیجم و می ترسم خوابم ببره شکوفه تا دوازده جای من بمونه  ..

خدا رو شاهد می گیرم نامه اش رو نوشت ..و شکوفه روپوش  تنش کرد ..

گفت : چرا نامه رو نگرفتی ؟ 

گفتم : لازم ندیدم ..اصلا دست ما نمیدن می زارن توی عمل کرد شب ...

بعدم اصلا چیزی مهمی نبود ما اغلب این کار حتی بدون اطلاع سوپروایزر انجام میدیم ....

من فقط می خواستم چند ساعت بخوابم ...

گفت : همینطور که میگین تا اینجا چیزی نبوده ..خوب ساعت چند خوابیدین ؟ گفتم ..نزدیک نه بود یا شایدم زود تر ..



برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز