#قسمت_بیست و چهارم-بخش پانزدهم
توی فامیل و دوست و آشنا انگشت نما شدیم ..و به جای اون دونفر من مجازات شدم ..
بچه هام چند روز خونه ی مامانم و چند روز خونه ی عمه زندگی می کنن ..
گفتم اونا رو نیارن اینجا تا خاطره بدی توی ذهنشون نمونه ...
علی هم که وانمود می کنه داره به خاطر آزادی من تلاش می کنه معلوم نیست داره چه غلطی می کنه ....
فیروزه ساکت شد ...و من دیدم که تقریبا بیشتر اون زن ها به گریه افتادن ...شاید یک جایی توی این داستان خودشون رو پیدا می کردن ...
شایدم دلشون برای فیروزه می سوخت و یا حسرتی که به دل داشتن ...
خاله یک سیگار دیگه روشن کرد و این بار داد دست فیروزه و گفت بکش ..بکش که خیلی از دنیا کشیدی ...
خوب برین بخوابین ..نفر بعد کیه ؟
گفتم : خاله مثل اینکه بهت مزه داده ؟
گفت : چه کنیم دیگه سرگرمی دیگه ای که نداریم ..
صنم گفت : قرار بود محبوبه داستان خودشو بگه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
nahid.golkarداستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_بیست و چهارم-بخش شانزدهم
محبوبه گفت : نه بابا کی گفته؟ ..من داستان ندارم ..اصلا شنیدنی نیست ..مواد فروختن هم گفتن داره ؟
خاله گفت : مگه خریتِ چک دادن دست شوهر ؛؛ شنیدن داره ؟؛؛گناهش کمتر از مواد فروشیه ؟ فیروزه چوب اشتباه خودشو می خوره مردا رو ول کنی هر بلایی دلشون می خواد سر آدم میارن ..
چون زورشون بیشتره ما باید حواسمون جمع باشه که نزاریم کلاه سرمون بزارن ..
من گفتم : محبوبه فردا شب و خدیجه خانم شب بعدش و بعدم نوبت مائده اس ..اما یک چیز دیگه اگر همه موافق هستن دستها بالا ..بعدشم نوبت خاله ...
همه شروع کردن به دست زدن و خاله بطور مسخره ای خندید؛؛ طوری که دندون های خرابش کاملا معلوم شده بود و داشت از سلول میرفت بیرون گفت : باشه ؛؛ یک داستانی براتون تعریف کنم که درس عبرت بشه برای همتون ...
فردای اون شب ، روز ملاقات بود ..و من منتظر بودم ببینم فرزاد برام چه خبری میاره ..توی زندان انگار آدم دستش از دنیا کوتاه میشه ؛ و همیشه چشم انتظاره ...
ادامه دارد